Forward challenge 🎀
2 subscribers
59 links
Download Telegram
ساختمان بلوک ۳۶🏙
قصه‌های تمام شده توسط آتیش سوزی


یه آتیش سوزی سی و پنج تا واحد از بلوک ۳۶ رو میسوزونه
تقریبا هیچ کس اطلاعات زیادی از ساکنان نداره برای اینکه هویتشون تایید بشه
اما خب سرایدار همیشه یه سری داستان برای تعریف داره
واحد 101 - آخرین شب

سرایدار: زن و شوهر جوانی بودن، از بیرون کامل ترین زوج ساختمون به نظر میرسیدن.
همه فکر می‌کردند خوشبختن.

بازپرس: نبودن ؟

سرایدار: نه فکر کنم مدتها بود که نبودن
مدتها بود از هم خسته بودن
البته برای هم گل می‌خریدن، یه دسته گل لیلیوم خریده بود. فقط چون هنوز، با وجود تمام چیزهایی که بینشون مرده بود، نمی‌تونستند کاملاً نسبت به هم بی‌تفاوت بشن.
البته شب آخری توی فیلم دوربین ها دیدم که برای اولین بار دست توی دست هم رفتن توی واحدشون.
بالاخره انگار آخرین شبشون یکم خوشبخت بودن


~ https://t.me/timegoeslikelife ~
💋1
واحد 102 - دلخوری

بازپرس: راجب واحد ۱۰۲ چی می‌دونی؟

سرایدار : اون پسره؟ من هنوز سر آسانسور ازش طلبکارم.
یه پسر جوون بود، هرچی که خراب میشد می‌رفت سمتش که درستش کنه. مشکل این بود که هیچی بلد نبود. یه بار سعی کرد آسانسور بلوک رو با یه چنگال تعمیر کنه.

بازپرس : درست شد؟

سرایدار: نه. هیچوقت کار نکرد مجبور شدیم عوضش کنیم. بعد از اون یه قانون نانوشته داشتیم، هرچیزی خراب شد مطمئن بشید 102 چیزی نمی‌فهمه.اما با همه‌ی اینا هیچ کس ازش متنفر نبود، همه دوستش داشتن. اون مهربون بود.
کاش اون روز هم یه چیزی رو خراب میکرد.


~ https://t.me/icecream_mia ~
💋1
واحد 103 - صدا

بازپرس: واحد ۱۰۳ چی ؟

سرایدار : دانشجو بود. تنها زندگی می‌کرد. بیشتر وقتش رو یا دانشگاه بود یا توی اتاقش درس می‌خوند. آدم کم‌حرفی بود... ولی چند وقت آخر، شب‌ها خوابش نمی‌برد

بازپرس: چطور؟

سرایدار: تقریباً هر شب، حوالی سه صبح، صدای گریه از دیوار اتاقش می‌شنید.
اول فکر می‌کرد همسایه‌ی کناریه.
بعد فهمید صدا از هیچ‌کدوم از واحدهای مجاور نمیاد. انگار که از توی خوده‌ دیواره.
یه بار دیوار رو سوراخ کرد اما چیزی جز فضای خالی نبود.

بازپرس یه کاغذ روی میز کجاست: این از بقایای اتاق سوخته اش پیدا شده

سرایدار آروم نوشته‌ی روی کاغذ رو خوند: فهمیدم صدا از کجا میاد، این دیوار دیوار واحد من نیست


~ https://t.me/Boramelodiy ~
واحد ۱۰۴ ـ چمدان

بازپرس: راجب این واحد چی می‌دونی

سرایدار: آه هربار که پیداش میشد یه چمدون جدید همراهش بود، فکر کنم نصف درآمدش خرج چمدون میشد.
عاشق سفر بود، هیچ وقت نمی‌تونست بیشتر از یک روز مرخصی بگیره برای همین هر آخر هفته یه سفر یه روزه میرفت
یه مکان جدید، یه غذای جدید و یه چمدون جدید
زندگیش خیلی کوچیک بود، ولی خودش کاری می‌کرد که به اندازه‌ی یه دنیا جا داشته باشه
سرایدار یکم مکث می‌کنه و می‌پرسه: چیزی باقی مونده از این واحد؟

بازپرس آروم جواب میده: فقط سی و شیش تا چمدون رنگارنگ


~ https://t.me/is_binva ~
واحد 105- قرار

بازپرس: راجب واحد ۱۰۵ بگو

سرایدار: اون هر جمعه لباس لباس قشنگ میپوشید و از خونه می‌رفت بیرون. یه بار ازش پرسیدم با کسی بیرون می‌ره یا نه
در جوابم گفت با خودش قرار داره
می‌رفت رستوران برا خودش گل میخرید حتی هدیه برای خودش سفارش میداد.
برام خنده دار بود ازش پرسیدم این چه مدل قرار گذاشتنیه؟ زن جواب داد: «سال‌ها منتظر بودم یکی بیاد و منو ببره بیرون. بعد فهمیدم خودم هم می‌تونم.»

سرایدار آهی کشید و کمی از لیوان آب کنار دستش خورد: آخرین جمعه قبل از آتیش سوزی رفت بیرون با همون لباس های قشنگ اما اینبار دوتا بلیت سینما دستش بود.


~ https://t.me/Weaselfie ~
💘1
واحد 106 - دنیای بیرون

بازپرس پرسید: خانواده 106 رو زیاد می‌دیدید؟

سرایدار گفت: زیاد؟ من تقریباً هیچ‌وقت بیرون از خونه ندیدمشون.
هیچ‌کدامشون بیرون نمی‌آمدند؛ نه برای خرید، نه مهمانی، نه حتی قدم زدن. خریدهایشون رو آنلاین می‌گرفتند و بچه‌ها از خانه درس می‌خوندند.
اما عجیب این بود که داخل خانه همیشه صدای زندگی می‌آمد. خنده، موسیقی، بازی بچه‌ها و گاهی دعوا.

بازپرس پرسید: پس از بیرون رفتن بدشون می‌اومد؟

سرایدار لبخند زد: نه. فکر کنم فقط از دنیای بیرون خوششون نمی‌اومد.


~ https://t.me/ThisIsBluekika ~
واحد 107 - پرونده

بازپرس پرسید: ساکن ۱۰۷ بازنشسته بود، درسته؟

سرایدار گفت: بیست سال بود. ولی انگار خودش خبر نداشت. مرد واحد ۱۰۷ هر روز کت‌وشلوار می‌پوشید، ساعت هفت صبح از خانه بیرون می‌رفت و عصر با چند پوشه‌ی قطور برمی‌گشت.
سال‌ها بود روی یک پرونده‌ی قدیمی کار می‌کرد. پرونده‌ای که هیچ‌وقت حل نشده بود.
یک روز ازش پرسیدم: هنوز دنبال اون آدم می‌گردید؟
مرد گفت: نه. دیگه دنبال آدم نیستم. دنبال جوابم.
روی دیوار اتاقش پر از عکس و یادداشت بود، اما عجیب‌ترین چیز این بود که هر سال، یک بار همه‌چیز را از اول می‌چید.
شب قبل از آتش‌سوزی، برای اولین بار تمام پوشه‌ها را بست. اومد پیشم تا باهم چایی بخوریم. فکر کردم تموم کرده پرونده رو ازش پرسیدم.
بهم جواب داد: نه... بالاخره فهمیدم چرا تموم نمی‌شد.


~ https://t.me/fli0ret ~
واحد 108- نامه ها

بازپرس پرسید: چند تا نامه که توی واحد ۱۰۸عه مطمئنید از طرف همون آدم بود؟

سرایدار گفت: اسمش روی همه‌شون بود.
دختر واحد ۱۰۸ هر چند هفته یک‌بار نامه‌ دریافت می‌کرد؛ نامه‌هایی عاشقانه از مردی که سه سال قبل فوت کرده بود.
اول که باهام حرف میزد فکر می‌کرد کسی داره باهاش شوخی می‌کنه. اما جزئیات نامه‌ها چیزهایی بودن که فقط خود اون مرد می‌تونست بدونه.
دختر هیچ‌وقت جواب نامه ها رو نداد.
تا یک روز دیدم دخترک با چشم‌های خیس نامه‌ رو باز می‌کند و می‌خنده
پرسیدم: این یکی چی نوشته؟
بهم گفت: نوشته هنوز منتظر جوابمه.

بازپرس یه نامه جلوی سرایدار گذاشت و گفت : فکر کنم آخرین نامه اس، یک روز قبل از آتش‌سوزی رسیده

توی نامه فقط یک جمله بود:
این آخرین نامه‌ست؛ دیگه منتظرت نمی‌مونم.


~ https://t.me/betangtan ~
واحد 109- چهره

بازپرس پرسید: همه‌ی تابلوها؟ حتی اونایی که منظره بودن؟

سرایدار گفت: همه‌شون. مرد واحد ۱۰۹ نقاش ماهری بود و توی اتاقش ده‌ها تابلو داشت؛ منظره، پرتره، دریا، خیابان، طبیعت... اما توی همشون یک چهره‌ی یکسان دیده می‌شد.
هیچ‌کس نمی‌دونست آن آدم کیه.
یک روز ازش پرسیدم که اون کیه ؟ جواب داد که نمیدونه.
پرسیدم پس چرا همش اونو می‌کشه؟
کمی فکر کرد و آروم تر جوابمو داد: چون هر بار که می‌خوام صورتش رو یادم بیاد، یه کم بیشتر فراموشش می‌کنم.
البته آخرین تابلویی که کشید، برخلاف بقیه، چهره نداشت.


~ https://t.me/AtlantisEcho ~
واحد 110- یادداشت

بازپرس پرسید: یعنی هیچ‌کس نفهمید ساکنین ۱۱۰ کجا رفتن؟

سرایدار گفت: نه. انگار یه شب تصمیم گرفتن دیگه وجود نداشته باشن. یک روز صبح خونه رو ترک کردن. بدون خداحافظی، بدون برداشتن وسایلشون.
غذا هنوز روی میز بود، لباس‌ها داخل کمد و حتی مسواک‌ها کنار روشویی.
عجیب‌تر اینکه هیچ‌کس هم دنبالشون نیومد.
خودم چند بار به شماره‌هاشون زنگ زدم، اما همه خاموش بودن.
تا یک روز، درست قبل از آتش‌سوزی، روی درِ واحد ۱۱۰ یک یادداشت دیدم:

«اگر برگشتیم، لطفاً وانمود کنید هیچ‌وقت نرفتیم.»


~ https://t.me/linehomek ~
🍓1
واحد 111ـ نویسنده

بازپرس پرسید: یعنی درباره‌ی همه‌تون می‌نوشت؟

سرایدار گفت: تقریباً. هر شب صدای تایپ کردنش می‌اومد. هیچ‌وقت رمان‌هاش رو منتشر نکرد. تمام نوشته‌هاش درباره‌ی آدم‌های همین ساختمان بود؛ از پیرزن طبقه‌ی اول گرفته تا بچه‌ای که همیشه توی راهرو توپ بازی می‌کرد.
گاهی هم چیزهایی می‌نوشت که نباید میدونست.
بعد از آتش‌سوزی، یکی از دفترهاش را پیدا کردم.
سرایدار دفترچه را روی میز گذاشت. بازپرس ورقی زد و روی صفحه‌‌ی آخر مکث کرد
آخرین صفحه فقط درباره‌ی ساختمان بود:

سی‌وپنج نفر، سی‌وپنج داستان؛ و هیچ‌کدامشان پایانشان را نمی‌دانند.

~ https://t.me/ava3berry ~
❤1💋1
واحد 112- رئیس

بازپرس گفت: صاحب ساختمان بود؟

سرایدار خندید: نه. ولی خودش اصلاً اینو قبول نداشت. یک روز برای همه‌ی ساکنین نامه فرستاد و اعلام کرد از این به بعد قوانین ساختمان رو اون تعیین می‌کنه.
برای آسانسور ساعت استفاده گذاشت، برای صدای تلویزیون جریمه تعیین کرد و حتی روی درِ ورودی نوشت: «ورود افراد متفرقه ممنوع.»
وقتی اعتراض کردم، دختر گفت: من فقط دارم از خونه‌م مراقبت می‌کنم.
گفتم: خونه‌ی خودت، یا کل ساختمون؟
نگام کرد و جواب داد:
«فعلاً کل ساختمون.»

~ https://t.me/xblackswankaiyox ~
💘1
واحد 113- اسم

بازپرس پرسید: چند سال با هم زندگی می‌کردند؟

سرایدار گفت: سه سال.

بازپرس: و اسم همدیگه رو نمی‌دونستن؟

سرایدار: حتی یک بار هم نپرسیده بودن. هرکدوم فکر می‌کرد دیگری ترجیح می‌ده ناشناس بمونه. برای همین همدیگرو رفیق با هم‌اتاقی صدا میکردن. با هم غذا می‌خوردند، قبض‌ها را تقسیم می‌کردن و حتی گاهی می‌شنیدم تا صبح حرف می‌زدن؛ فقط هیچ‌وقت درباره‌ی گذشته‌ی هم سؤال نمی‌کردن‌. یه بار پرسیدم: این دیگه چه مدل رفاقتیه؟
یکی‌شون خندید: بهترین نوعشه. هیچ‌وقت مجبور نیستی نقش کسی رو که قبلاً بودی بازی کنی. صبح روز آتش‌سوزی، برای اولین بار تصمیم گرفتن اسم واقعی همدیگر رو بپرسن.
اما فک کنم دیگه فرصتشو از دست داده بودن .


~ https://t.me/mnihikario ~
واحد ۱۱۴ - حافظه

بازپرس پرسید: هیچ‌چیز از گذشته‌ش یادش نمی‌اومد؟

سرایدار گفت: تقریباً هیچ‌چیز. ولی یه کار عجیبی می‌کرد. هر صبح جلوی آینه می‌ایستاد و اسم خودش رو چند بار تکرار می‌کرد؛ بعد روی تمام وسایل خانه برچسب می‌زد: «میز»، «در»، «تخت»، «خانه».
اما عجیب‌تر این بود که هر شب قبل از خواب، یک نامه برای خودش می‌نوشت و می‌انداخت توی صندوق پستش:
«امروز آدم خوبی بودی. فردا هم سعی کن همین‌طور باشی.»
یک روز ازش پرسیدم : هیچ‌وقت دوست نداری بدونی قبلاً کی بودی؟
بهم لبخند زد: نه. شاید آدمی که الان هستم، بهتر باشه.


~ https://t.me/cfnism ~
واحد ۱۱۵- خالی

بازپرس پرسید: مطمئنید صاحبش فوت کرده؟

سرایدار گفت: دوازده سال پیش. خودم هم مراسمش بودم.

بازپرس: پس اجاره‌ی واحد رو کی پرداخت می‌کرد؟

سرایدار:نمی‌دونم. دقیقاً روز اوله هرماه ، اجاره‌ی واحد ۱۱۵ کامل پرداخت می‌شد. هیچ‌کس هم در آن خانه زندگی نمی‌کرد.چند بار قفل را عوض کردند، اما باز هم پول می‌رسید. عجیب‌تر این بود که قبض برق و آب هم هر ماه یه مبلغ خیلی کم داشت.

بازپرس پرسید: داخل خونه چیزی بود؟

سرایدار مکث کرد: تقریباً نه... فقط یه میز، یه صندلی و گلدون هایی که مسئول آب دادن بهشون بودم.
آها یه چیز عجیبی هم بود، تقویمی که هر سال روز مرگ صاحبخانه رو علامت می‌زد.


~ https://t.me/yoonmincore ~
واحد 116- بشقاب غذا


بازپرس پرسید: گفتید تنها زندگی می‌کرد؟

سرایدار گفت: تنها بود. ولی هر شب برای دو نفر غذا می‌پخت. همیشه ساعت هشت شب میز را می‌چید؛ دو بشقاب، دو لیوان و حتی دو دستمال. بعد می‌نشست و چند دقیقه با صندلی خالی روبه‌رویش حرف می‌زد.

بازپرس: برا کی غذا درست میکرد؟

سرایدار: برا پسرش، می‌گفت منتظره تا بیاد. پسرش بیست و هفت سال پیش مرده بود.شب قبل آتیش سوزی بشقاب دوم رو برای من آورد بهم گفت امشب دیگه لازم نیست منتظر بمونه.


~ https://t.me/BTSARMY_4EVER_70613 ~
واحد 117- تولد

بازپرس پرسید: هر روز؟

سرایدار خندید: هر روز. پسره تنها زندگی می‌کرد، اما هر عصر خانه‌اش رو بادکنک می‌زد، کیک می‌خرید و شمع روشن می‌کرد. گاهی هم همسایه‌ها رو دعوت می‌کرد، بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشد.

بازپرس :و س این همه جشن برای چی بود؟

سرایدار : گفت می‌خواد مطمئن بشه حداقل یه بار در روز، یکی براش آرزوی زنده موندن می‌کنه. بعدا فهمیدم بیماری سختی داشت و پزشکا گفته بودند شاید بیشتر از چند ماه زنده نمونه. پسر بیچاره فکر میکرد از بیماری میمیره.

~ https://t.me/Cloudiestgrey ~
❤1🍓1
واحد 118- ازش بگذریم


بازپرس گفت: واحد ۱۱۸؟

سرایدار فوراً جواب داد: بریم سراغ یکی دیگه.

بازپرس اخم کرد: چرا؟

سرایدار گفت: چون درباره‌ی اون آدم چیزی ندارم بگم.

بازپرس: یعنی چی؟ چند سال اینجا زندگی می‌کرده.

سرایدار چند لحظه ساکت موند: می‌دونم. هر روز می‌دیدمش. ولی هیچ‌وقت باهاش حرف نزدم.

بازپرس گفت: چرا؟

سرایدار به آرامی گفت: چون هر بار می‌خواستم سلام کنم، قبل از اینکه چیزی بگم، اسم منو صدا می‌کرد.

بازپرس:اسم کوچکتون رو نباید می‌دونست؟

سرایدار: نه، من هیچ‌وقت اسمم رو بهش نگفته بودم.
~‌‌https://t.me/ianot72013 ~
❤1
واحد 119- قربانی

بازپرس پرسید: می‌دونستید قاتله؟

سرایدار گفت: نه... تا وقتی که یه روز دیدم فهرست اسم قربانی روی دیوارشه با تاریخ دقیق و نوع آلت قتاله. همون آدم هایی که توی روزنامه میگفتن کشته. آروم و مؤدب بود. هیچ‌کس بهش شک نمی‌کرد. اما یه اسم ...

بازپرس پرسید: چه اسمی ؟

سرایدار چند لحظه سکوت کرد: اسم من بود. تاریخش برای امروز بود. اگر اون نسوخته بود من زیر خاک بودم

~ https://t.me/SweetHoooomee ~
❤1
واحد 120 - تقلید

بازپرس پرسید: یعنی خودش رو جای همسایه‌اش جا زد؟

سرایدار گفت: آره. عجیب این بود که خیلی خوب هم از پسش برمی‌اومد. همسایه‌اش، زنی تنها بود که یک روز بی‌سروصدا فوت کرد. چند هفته بعد، زن واحد کناری با لباس‌ها و عینک اون توی راهرو ظاهر شد و شروع کرد خودش رو جای اون جا زدن.

بازپرس پرسید: چرا؟

سرایدار گفت: فکر می‌کردم دنبال پول یا چیزی باشه. ولی یک روز فهمیدم فقط می‌خواست برای چند نفر نامه بنویسه. نامه‌ی خداحافظی. برای آدم‌هایی که زن مرده هیچ‌وقت جرئت نکرده بود بهشون بگه دوستشون داشته.
سرایدار مکث کرد: بعد از اینکه همه‌ی نامه‌ها رو فرستاد، خودش رفت پلیس و اعتراف کرد.
بازپرس پرسید: چرا خودش رو تحویل داد؟

سرایدار گفت: گفت دیگه کاری نموند که اون زنِ مرده نمی‌تونست انجامش بده.

~ https://t.me/umbrella_nyxi ~
💘1