Forwarded from مردِ تنها.
قبول کردنش برام آسون نیست که همین روزایی که پر از دلواپسی و خستگیان، قراره یه روز براشون دلتنگ بشیم و اسمشونو بذاریم جوونی، روزایی که بیشتر به گذروندنشون فکر میکنیم تا به زندگی کردنشون، انگار لبخندا زود محو میشن و فکر و خیالها موندگار، عجیب نیست که قشنگترین سالهامون همون زمانیه که بیشتر از همه غرق نگرانی و دویدنیم بیآنکه بفهمیم شاید همین لحظهها بعدها شبیه آرزو بشن.
الان فهمیدم چقدر فشار داره وقتی آدم نمیتونه هیچ حرفی بزنه سر اینکه کارش گیره وگرنه کلی حرف هست که بشه زد به طرف و اونم همین طور بتازونه :))))