- اصلا هدف اصلی این جمع چه بود؟
جواب این سوال برای سوکورو سخت بود.
چون اوایل هدف فقط وقت گذرانی و کار بعد از مدرسه بود؛ اما بعد ها، "جمع" ماندن جمع مهمترین وظیفه آنان شد.
وقتی باهم بودند، انگار هیچ فاصله ای از زمان بینشان اتفاق نیوفتاده بود.
همه چیز همان طور مثل قبل دست نخورده بود.
پیش گروه رنگارنگ رفقای دبیرستانی اش، همه ی آدم های توکیو بی روح، ملال آور و نچسب بودند.
سارا گفت: چرا هیچ وقت دنبال حقیقت نرفتی؟ چرا گذاشتی اینقدر درد بکشی؟
سوکورو به یخ کوچک انتهای لیوانش خیره شد. تمام این سال ها تلاش کرده بود فراموش کند. همیشه فکر میکرد خاطراتش در گذشته ته نشین شده؛ دیگر مزاحمش نمیشود.
سوکورو سرش را بلند کرد، به سارا گفت: من تا حالا نه درباره اش با کسی حرف زدم و نه هیچ وقت یه همچین تصمیمی داشتم.
سارا نگاه تیزش را به سوکورو دوخت: شاید دیگه لازمه که با کسی حرف بزنی؛ خیلی بیشتر از این حرفا.
اما سوکورو، سوکورو بود؛ حتی قبل اینکه به دنیا بیاید. یعنی اول یک اسم بود، بعد توده ای انسانی شکل گرفته بود. انگار همه چیز از قبل با اسمش شروع شده بود.
اما از نظر میدرو استعداد، شهرت، پول... اینا همه موقتین. هرچی در این دنیا داریم، موقتین. هر لحظه ممکنه باد با خودش ببره.
اما از نظر پدر، استعداد های درخشان تأثیر عمیقی روی روح بقیه میذارن. حتی ممکنه تأثیر عمیق تبدیل به یک تجربه ی جمعی بشه و این خیلی عالیه.
میدرو حرف پدر رو قبول داشت اما با لحن غم انگیزی گفته بوده:
هر استعداد بزرگی، مجبوره یه روزی نبوغشو با مرگ معامله کنه.
- فقط یک سوال، چرا دنبال یه دوست دبیرستانی تا اینجا آمدین؟
سوکورو گفت: خیلی پیچیده است. توضیح دادنش به زبون انگلیسی برام سخته.
دختر گفت: شایدم اینقدر پیچیده است که توضیحش به هر زبونی سخته.
حق با دختر بود؛ این مشکل هیچ ربطی به زبان نداشت.
Code 200
خب به نظر دو هفته دانشگاه خوبی بود خداحافظ
خب مثل اینکه ضایع شدیم و هنوز باید به بدبختی این ورمون برسیم
Forwarded from «سهشنبهها با دایانودو🦕.» (﮼دایان؛)
پایانِ من از پایان ترم نزدیک تره.
به سان کسی که تازه از خواب بیدار شده، چشم میمالی و درمییابی مفهوم کلاسیک خانه و خانواده چقدر عوض شده
خانه یعنی جایی دیگر و خانواده یعنی غریبه هایی که تا حالا ندیدی