Code 200
149 subscribers
1.11K photos
105 videos
1 file
108 links
‹ از نوادگان خر شرک ›
ENFP

حرفی، نظری، درد و دلی
اشتراک آهنگی، ذوقی بود در خدمتم 𓇗
http://t.me/HidenChat_Bot?start=132392720
Download Telegram
قبلا دلم میخواست شب بشه تا با خودم باشم، تنها باشم
ولی جدیدا دیگه زیادی این فکرا و حسا اذیتم می‌کنه و الان دیگه از شب ها فراریم
Code 200
قبلا دلم میخواست شب بشه تا با خودم باشم، تنها باشم ولی جدیدا دیگه زیادی این فکرا و حسا اذیتم می‌کنه و الان دیگه از شب ها فراریم
بعد بدبختی اینه آخرشم که می‌خوام بخوابم نمیخوام درواقع بخوابم چون نمیخوام فردا بشه و یه روز کامل دیگه ای رو داشته باشم با اتفاقای جدید
بالاخره-
شبیه سرزمین مردگان شده...
اینکه لست سین همه مخاطبینم
Last seen within a month
شده واقعا حس عجیبیه
Forwarded from le vent nous portera
«امشب ولی به اسمت فکر کردم که چقدر بهت میاد. واقعا رهایی‌. ولی این‌قدر رها نباش؛ کم‌تر به خودت آسیب بزن!»
Forwarded from le vent nous portera
وای خدایا خیلی عاشق زندگی‌امممممممممممممممممممممممممممم!
Forwarded from le vent nous portera
وای واقعا طرفدار زندگی‌ام.
Forwarded from le vent nous portera
کمی گریه می‌کنم، دونه‌دونه جمله‌ها رو می‌نویسم، شفافشون می‌کنم، به یک نفر که دیگه زنده نیست فکر می‌کنم، می‌خوام بنویسم از تو، و می‌خوام یک گوشه‌ پیدا کنم و کتابم رو بخونم.
این همه آدم اومدن روی زمین، مدتی زندگی کردن، و رفته‌ان. تمامش همینه.
هر پیام از چنل رهارو میخونم بیشتر قلبم به درد میاد
که چقدر این آدم حس زندگی داشت
چقدر خوب زندگی می‌کرد
و چقدر اسطوره بود، و همیشه هم خواهد بود
روحت شاد باشه رهای دوست داشتنی
امیدوارم زندگی بعدیت پُر از ایتالیایی_به طرز و شکل دلخواهت، پر از شعر، پر از کتاب
و پر از زندگی باشه...
چند ساعت بیشتر نیست به تلگرام وصل شدم ولی اندازه چندسال نیاز دارم که تمام این چیزایی که خوندم و دیدم رو هضم کنم
ولی نمیشه
واقعا نمیشه
مردم ایران صحنه هایی رو زندگی میکنن
که اینستاگرام از کاربراش سوال میکنه، آیا میخوای ببینی ؟!
Code 200
Photo
این عکسی که من اون لحظه که پیداش کردم، عاشقش شدم و هزاران بار به هر روشی دلم میخواست تو چالشای مختلف دیده بشه، یه بخش خیلی کوچیک از عکسایی بود که از بازار رشت گرفته بودم
هیچی... فقط با هر نشونه ای که دوباره یادش میوفتم، دوباره دلم میگیره :)
نه تنها بازار رشت، هزاران شخص و مکان دیگه هستن که به تنهایی باعث عذاب کشیدنمون میشن
نا+کجایی که آباد ن‌بود.
اولین‌بار آیدا رو از طریق کارگاه نقاشی و موسیقی شناختم. روز ششم عید بود به گمانم. با جعبه‌ی رنگ‌هاش و قلمو اومده بود. بعضی‌ها اون روز نقاشی‌شون رو نبردن. آیدا هم نبرد. یادمه حتی بهش گفتم ببرش و گفت نه تو نگهش دار کنار بقیه. اون نقاشی الان روی کتابیه که ازش…
اینکه اینقدر دیر این جور آدما رو شناختم و الان تازه دارم میشناسمشون و توی هر چنلی دنبال اینم که یه اطلاعاتی ازشون بدست بیارم و بیشتر بشناسمشون، منو خجالت زده می‌کنه
از اینکه الان که نیستند، من مثل هر آدم دیگه ای می‌خوام بشناسمشون و قبلش اصلا نمی‌دونستم که هستن و وجود دارن
خودم قبلش از جماعتی که بعد اینکه کسی از جمع می‌ره تازه براش عزیز میشه، خوشم نمیومد و نقدشون می‌کردم
ولی الان خودمم همین طوری شدم و این برام یه درد جداگانه داره
چون می‌بینم هر کدومشون چقدر آدم های جالبی بودند و چقدر واقعا دوست داشتم بشناسمشون و باهاشون حتی دوست باشم
اما نشد...
ای کاش همه ی کسایی که رفتن یه چنل و دیلی می‌داشتن
تا مثل رها، بخش کوچیکی از نور وجودشون رو پیدا می‌کردیم و میشناختیمشون
تا بیشتر با ابعاد شخصیت های قشنگشون آشنا می‌شدیم
اینکه چقدر همشون بوی زندگی میدادن، چقدر درخشان بودن و البته هنوزم نورشون رو میشه دید؛
از توی خاطرات دوستانشون، از هر خبری که ازشون میرسه، از اثراتی که از خودشون به جا گذاشتن.
ای کاش همشون رو میشد شناخت...
Forwarded from 𝐯𝐨𝐢𝐝 (anna)
نمیتونم بخوابم، نمیتونم نقاشی کنم، نمیتونم بنویسم، نمیتونم گریه کنم، نمیتونم عصبانی بشم، نمیتونم تمرکز کنم، حتی دیگه توان غمگین بودن هم ندارم، حس میکنم برای خسته بودن از این وضعیت هم خسته‌ام، هوای دورم خفه کننده‌اس و هر روز برام غیرقابل تحمل تر از دیروزه
چرا این حس پوچی و ناامیدی تموم نمیشه؟
ایرانی ها کسایی بودن که حتی از جنگ و تحریم و کرونا و گرونی جوک میساختن و می‌خندیدن
چیکار کردین که دیگه حس لبخند زدن هم براشون نمونده؟
Forwarded from Nin,
مرا ببوس برای آخرین بار