𝕔𝕠𝕕𝕖💻 𝕥𝕠 𝔸𝕣𝕥🎨
صبح زیباتون بخیر رفقا🫠
در عمق شب، وقتی مه غلیظی خانه را در بر گرفته بود، مردی پیر با چشمانی خسته به دیوار خیره شده بود. دیوار، که روزی سفید بود، حالا پر از الگوهای مارپیچی سبز و صورتی شده بود، گویی زندهاند و نفس میکشند. او احساس کرد صدایی از اعماق آن میآید، صدایی که مثل وغوغ ساهاب، روح خفتهی خانه، به او میگفت: «تو را میبینم، تو را میشناسم.» ترس در وجودش ریشه دواند، اما نمیتوانست از جایش تکان بخورد. ناگهان، الگوها به هم پیچیدند و چهرهای خیالی از گذشتهاش را نشان دادند—چهرهای که سالها فراموشش کرده بود. با هر نفس، دیوار نزدیکتر میشد، تا اینکه دیگر چیزی جز سکوت و تاریکی باقی نماند........
Forwarded from جوهرِ سبز.
Forwarded from "نـیـــاز"
چالش
این پیام+ پست مورد علاقتون ازینجارو فوروارد کنین و یه پست مشخص کنین بزارم چنلم♡
این پیام+ پست مورد علاقتون ازینجارو فوروارد کنین و یه پست مشخص کنین بزارم چنلم♡