Forwarded from 𝗌𝗂𝗅︎𝖾𝗇︎𝖼︎𝖾
🕷فور کنین اینجا و اینجا و اینجا جوین بشین تا تو فولدر بزاریمتون جذب +150 بگیرین.
حتما شاتشو واسم بفرستین از روی شاتا میزاریم @xtt4arbot
Limit: 200ch
حتما شاتشو واسم بفرستین از روی شاتا میزاریم @xtt4arbot
function setup() {
createCanvas(500, 300);
}
function draw() {
background(10, 30, 80);
noFill();
stroke(0, 150, 255);
strokeWeight(2);
beginShape();
for (let x = 0; x < width; x += 10) {
let y = 150 + sin(x * 0.05 + frameCount * 0.05) * 50;
vertex(x, y);
}
endShape();
}
createCanvas(500, 300);
}
function draw() {
background(10, 30, 80);
noFill();
stroke(0, 150, 255);
strokeWeight(2);
beginShape();
for (let x = 0; x < width; x += 10) {
let y = 150 + sin(x * 0.05 + frameCount * 0.05) * 50;
vertex(x, y);
}
endShape();
}
👀1
Forwarded from زیـرِسـوزنِگِـرامـافـون
با هر چنلی که دارین (دیلی، هنری، تکست و..)
این پیامو فوروارد کنید فولدر جامع بسازم❤️ 😀
این پیامو فوروارد کنید فولدر جامع بسازم
-اینجا جوین باشید🌟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
𝕔𝕠𝕕𝕖💻 𝕥𝕠 𝔸𝕣𝕥🎨
بارش گرینچ 🫠
ماجرای جنگل متاورسی
در عمق یک دنیای دیجیتال، جایی که خطوط
کد به جای درختان رشد میکردند، "النا" هنرمندی بود که گم شده بود. او با هدف پیدا کردن باگ عجیبی وارد این جنگل شده بود، اما حالا هر قدمش با صداهای باینری همراه میشد. نورهای سبز در اطرافش میدرخشیدند و شکلهای هندسی زنده به نظر میرسیدند.
ناگهان، یک موجود از کد های در هم تنیده جلویش ظاهر شد. "من نگهبان این جنگلم،" با صدایی که مثل دیتای فشرده بود گفت "تو اینجا چه میخوای؟"
النا توضیح داد که میخواهد باگ را رفع کند. نگهبان لبخندی مرموز زد و گفت: "باگها اینجا روحهای گمشدهان. اگه یکی رو آزاد کنی، من راه رو بهت نشون میدم !
النا با دقت کد رو بررسی کرد و باگ را پیدا کرد—یک حلقه بینهایت که یک فایل رو نابود میکرد. با رفعش، نور سبزی آزاد شد و جنگل کمی آرامتر شد. نگهبان، حالا مهربانتر، مسیر خروج رو نشون داد. النا با لبخندی از جنگل بیرون رفت، با دانشی که هرگز فکر نمیکرد به دست بیاره.....
در عمق یک دنیای دیجیتال، جایی که خطوط
کد به جای درختان رشد میکردند، "النا" هنرمندی بود که گم شده بود. او با هدف پیدا کردن باگ عجیبی وارد این جنگل شده بود، اما حالا هر قدمش با صداهای باینری همراه میشد. نورهای سبز در اطرافش میدرخشیدند و شکلهای هندسی زنده به نظر میرسیدند.
ناگهان، یک موجود از کد های در هم تنیده جلویش ظاهر شد. "من نگهبان این جنگلم،" با صدایی که مثل دیتای فشرده بود گفت "تو اینجا چه میخوای؟"
النا توضیح داد که میخواهد باگ را رفع کند. نگهبان لبخندی مرموز زد و گفت: "باگها اینجا روحهای گمشدهان. اگه یکی رو آزاد کنی، من راه رو بهت نشون میدم !
النا با دقت کد رو بررسی کرد و باگ را پیدا کرد—یک حلقه بینهایت که یک فایل رو نابود میکرد. با رفعش، نور سبزی آزاد شد و جنگل کمی آرامتر شد. نگهبان، حالا مهربانتر، مسیر خروج رو نشون داد. النا با لبخندی از جنگل بیرون رفت، با دانشی که هرگز فکر نمیکرد به دست بیاره.....
🆒1
Forwarded from Marlboro. (خورشید)