let particles = [];
function setup() {
createCanvas(windowWidth, windowHeight);
noStroke();
}
function draw() {
background(0, 50);
// ایجاد ذره جدید وقتی لمس/ماوس پایین هست
if (mouseIsPressed || touches.length > 0) {
let x = mouseX || touches[0].x;
let y = mouseY || touches[0].y;
for (let i = 0; i < 5; i++) {
particles.push(new Particle(x, y));
}
}
// آپدیت و نمایش ذرات
for (let i = particles.length - 1; i >= 0; i--) {
let p = particles[i];
p.update();
p.show();
if (p.finished()) {
particles.splice(i, 1);
}
}
}
class Particle {
constructor(x, y) {
this.x = x + random(-10, 10);
this.y = y + random(-10, 10);
this.vx = random(-1, 1);
this.vy = random(-3, -1);
this.alpha = 255;
this.size = random(10, 25);
this.color = color(random(200, 255), random(50, 150), 0, this.alpha);
}
update() {
this.x += this.vx;
this.y += this.vy;
this.alpha -= 5;
this.size *= 0.96;
}
finished() {
return this.alpha < 0;
}
show() {
fill(red(this.color), green(this.color), blue(this.color), this.alpha);
ellipse(this.x, this.y, this.size);
}
}
function setup() {
createCanvas(windowWidth, windowHeight);
noStroke();
}
function draw() {
background(0, 50);
// ایجاد ذره جدید وقتی لمس/ماوس پایین هست
if (mouseIsPressed || touches.length > 0) {
let x = mouseX || touches[0].x;
let y = mouseY || touches[0].y;
for (let i = 0; i < 5; i++) {
particles.push(new Particle(x, y));
}
}
// آپدیت و نمایش ذرات
for (let i = particles.length - 1; i >= 0; i--) {
let p = particles[i];
p.update();
p.show();
if (p.finished()) {
particles.splice(i, 1);
}
}
}
class Particle {
constructor(x, y) {
this.x = x + random(-10, 10);
this.y = y + random(-10, 10);
this.vx = random(-1, 1);
this.vy = random(-3, -1);
this.alpha = 255;
this.size = random(10, 25);
this.color = color(random(200, 255), random(50, 150), 0, this.alpha);
}
update() {
this.x += this.vx;
this.y += this.vy;
this.alpha -= 5;
this.size *= 0.96;
}
finished() {
return this.alpha < 0;
}
show() {
fill(red(this.color), green(this.color), blue(this.color), this.alpha);
ellipse(this.x, this.y, this.size);
}
}
👀1
سقوط در سکوت
از همان روزی که ماندانا را دیدم، دیگر زندگیام مال خودم نبود. همهچیز دور و برم مثل مه میگذشت. کار، خیابانها، آدمها... فقط او بود که مثل خاری در مغزم گیر کرده بود. من معمار بودم، ولی برای او، برای خودش، چیزی ساختم که از خودم بزرگتر بود؛ عمارتی که میخواستم ماندگارتر از قلبم باشد.
سنگ روی سنگ گذاشتم، با این خیال که شاید روزی وقتی در آن خانه قدم میزند، صدای تپش قلبم را از دیوارها بشنود. پنجرهها را طوری چیدم که هر صبح، نور بیاید روی چهرهاش. ولی هیچوقت ندانست. یا اگر هم دانست، برایش پشیزی ارزش نداشت.
روزی خبرش رسید. خیانت. درست مثل پتکی که روی جمجمهام بکوبند. خندههایش، دستهایش، همه به دیگری تعلق داشت. من مانده بودم و این عمارت لعنتی که حالا مثل قفسی بود روی سینهام.
شب رفتم آنجا. باران میبارید و سقف تالار چکه میکرد. بوی رطوبت همهجا را گرفته بود. روی دیوارها دست کشیدم؛ همان دیوارهایی که با عشق ساخته بودم، حالا سرد بودند، مثل سنگ قبر.
همیشه میدانستم یک روز این دکمه را فشار میدهم. وقتی طراحیاش میکردم، انگار ناخودآگاهم میخواست راه فرارم را از پیش آماده کند.
رفتم وسط تالار. سکوتش مثل دهان باز یک چاه بود. نفس کشیدن سخت شده بود. دستم لرزید. برای لحظهای صورت ماندانا جلوی چشمم آمد. نه... نه آن صورت. فقط یک نقاب بود. چیزی پشتش نبود.
لبخند زدم. نه از روی شادی. از روی پوچی. بعد دستم را دراز کردم. دکمه را فشار دادم.
صدای ترک خوردن ستونها بلند شد. زمین زیر پایم لرزید. انگار تمام دنیا میخواست با من فرو بریزد. و در آخرین لحظه، یک حس رهایی... مثل فرو رفتن در خوابی بیپایان.
حالا فقط تاریکیست.
و من، که دیگر هیچ نیستم.....
از همان روزی که ماندانا را دیدم، دیگر زندگیام مال خودم نبود. همهچیز دور و برم مثل مه میگذشت. کار، خیابانها، آدمها... فقط او بود که مثل خاری در مغزم گیر کرده بود. من معمار بودم، ولی برای او، برای خودش، چیزی ساختم که از خودم بزرگتر بود؛ عمارتی که میخواستم ماندگارتر از قلبم باشد.
سنگ روی سنگ گذاشتم، با این خیال که شاید روزی وقتی در آن خانه قدم میزند، صدای تپش قلبم را از دیوارها بشنود. پنجرهها را طوری چیدم که هر صبح، نور بیاید روی چهرهاش. ولی هیچوقت ندانست. یا اگر هم دانست، برایش پشیزی ارزش نداشت.
روزی خبرش رسید. خیانت. درست مثل پتکی که روی جمجمهام بکوبند. خندههایش، دستهایش، همه به دیگری تعلق داشت. من مانده بودم و این عمارت لعنتی که حالا مثل قفسی بود روی سینهام.
شب رفتم آنجا. باران میبارید و سقف تالار چکه میکرد. بوی رطوبت همهجا را گرفته بود. روی دیوارها دست کشیدم؛ همان دیوارهایی که با عشق ساخته بودم، حالا سرد بودند، مثل سنگ قبر.
همیشه میدانستم یک روز این دکمه را فشار میدهم. وقتی طراحیاش میکردم، انگار ناخودآگاهم میخواست راه فرارم را از پیش آماده کند.
رفتم وسط تالار. سکوتش مثل دهان باز یک چاه بود. نفس کشیدن سخت شده بود. دستم لرزید. برای لحظهای صورت ماندانا جلوی چشمم آمد. نه... نه آن صورت. فقط یک نقاب بود. چیزی پشتش نبود.
لبخند زدم. نه از روی شادی. از روی پوچی. بعد دستم را دراز کردم. دکمه را فشار دادم.
صدای ترک خوردن ستونها بلند شد. زمین زیر پایم لرزید. انگار تمام دنیا میخواست با من فرو بریزد. و در آخرین لحظه، یک حس رهایی... مثل فرو رفتن در خوابی بیپایان.
حالا فقط تاریکیست.
و من، که دیگر هیچ نیستم.....
🆒1
Forwarded from Apricity ₜₑₓₜ
اگه برای رفتن به (مدرسه/دانشگاه) آماده نیستید این پیامو فوروارد کنید.
