Forwarded from اتچ بات
| زیستشناسی بازی |
📌پیش از این ما میدانستیم که بهترین شیوه یادگیری کودکان از طریق بازی است؛ اما آیا شما میدانستید که این حقیقت برای بزرگسالان هم صادق است؟
دکتر استوارت براون[ نویسنده کتاب «چگونه بازی به مغز ما شکل میدهد، تخیل را شکوفا میکند و روحمان را غنا میبخشد» ] توضیح میدهد که بازی یکی از اساسیترین محرکهای زیستی در میان گونههاست: از هشتپا تا مورچهها.
بازی به اندازه خواب و تغذیه برای سلامتی ما دارای اهمیت است. وقتی بازی میکنیم بخش خلاق راست مغز ما درگیر میشود و ذهن ما برای اندیشیدن به شیوههای نو و مبتکرانه فعال میشود.
در مقام انسان، بطور طبیعی برای ما مقدر شده است تا در تمام طول عمرمان بازی کنیم؛ خواه بواسطه هنر و موسیقی و ارتباطات اجتماعی خواه فعالیتهای بدنی.
بازی عالیترین فرایند برای تقویت رشد مغز و ایجاد همبستگی اجتماعی در بین گونههای مختلف است.
بنابرای بازی نه تنها برای کودکان که برای ما بزرگسالان هم ضروری و دارای منافع است.
📍از یاد نبریم جملات دکتر کریان از دانشگاه مسیحی تگزاس که میگوید بدون درگیر شدن در فعالیتی با نشاط و سرزنده 400 تکرار برای تولید یک اتصال سیناپسی در مغز لازم است( زمانیکه یادگیری واقعی رخ میدهد) در حالیکه تنها 12 تکرار برای یادگیری امری کافی است اگر شما درگیر بازی باشید.
بنابراین اگر میخواهید کودکان چیزی را موثر و کارآمد بیاموزند به آنها اجازه دهید تا بازی کنند.
📌پیش از این ما میدانستیم که بهترین شیوه یادگیری کودکان از طریق بازی است؛ اما آیا شما میدانستید که این حقیقت برای بزرگسالان هم صادق است؟
دکتر استوارت براون[ نویسنده کتاب «چگونه بازی به مغز ما شکل میدهد، تخیل را شکوفا میکند و روحمان را غنا میبخشد» ] توضیح میدهد که بازی یکی از اساسیترین محرکهای زیستی در میان گونههاست: از هشتپا تا مورچهها.
بازی به اندازه خواب و تغذیه برای سلامتی ما دارای اهمیت است. وقتی بازی میکنیم بخش خلاق راست مغز ما درگیر میشود و ذهن ما برای اندیشیدن به شیوههای نو و مبتکرانه فعال میشود.
در مقام انسان، بطور طبیعی برای ما مقدر شده است تا در تمام طول عمرمان بازی کنیم؛ خواه بواسطه هنر و موسیقی و ارتباطات اجتماعی خواه فعالیتهای بدنی.
بازی عالیترین فرایند برای تقویت رشد مغز و ایجاد همبستگی اجتماعی در بین گونههای مختلف است.
بنابرای بازی نه تنها برای کودکان که برای ما بزرگسالان هم ضروری و دارای منافع است.
📍از یاد نبریم جملات دکتر کریان از دانشگاه مسیحی تگزاس که میگوید بدون درگیر شدن در فعالیتی با نشاط و سرزنده 400 تکرار برای تولید یک اتصال سیناپسی در مغز لازم است( زمانیکه یادگیری واقعی رخ میدهد) در حالیکه تنها 12 تکرار برای یادگیری امری کافی است اگر شما درگیر بازی باشید.
بنابراین اگر میخواهید کودکان چیزی را موثر و کارآمد بیاموزند به آنها اجازه دهید تا بازی کنند.
Telegram
attach 📎
📌چرا کودکان بازیهای چالشی را دوست دارند و نیازمند آن هستند
🔳 پیتر گری| سایکولوژی تودی
محمد عظیمی |عکس:مینا حسینی
{برای مراقبت از فرزندانمان، باید اجازه دهیم به بازیهایی که چالشی شمرده میشوند مشغول شوند.}
ممکن است گمان کنید ترس تجربهای منفی است که تا حد امکان باید از آن اجتناب کرد. با این حال، همه کسانی که صاحب فرزند هستند یا از زمان کودکیشان به خاطر دارند ، بچهها عاشق بازیهای ریسکی( چالشی، مخاطرهآمیز) هستند – فعالیتهایی که« لذت رهایی» را با «خطر کردنِ بهاندازه» ترکیب میکند تا آمیزهای نشاطآور به نام شعف ایجاد کند.
🔳 پیتر گری| سایکولوژی تودی
محمد عظیمی |عکس:مینا حسینی
{برای مراقبت از فرزندانمان، باید اجازه دهیم به بازیهایی که چالشی شمرده میشوند مشغول شوند.}
ممکن است گمان کنید ترس تجربهای منفی است که تا حد امکان باید از آن اجتناب کرد. با این حال، همه کسانی که صاحب فرزند هستند یا از زمان کودکیشان به خاطر دارند ، بچهها عاشق بازیهای ریسکی( چالشی، مخاطرهآمیز) هستند – فعالیتهایی که« لذت رهایی» را با «خطر کردنِ بهاندازه» ترکیب میکند تا آمیزهای نشاطآور به نام شعف ایجاد کند.
📍طبقهبندی بازیهای چالشی در شش دسته
الن سندستر ، استاد دانشگاه کوئینمود در تروندهایمِ نروژ، شش دسته از چالشها را شناسایی کرده است که به نظر میرسد کودک را در همه جا حین بازی به خود خود جذب میکنند.[1] طبقهبندی او از قرار زیر است:
✔️ارتفاعات بلند : کودکان از درختان و بلندیهای دیگر تا ارتفاع ترسناکی بالا میروند؛ آنقدری که نمای کلی از منظره اطراف را ببینند و احساس شور و نشاط به آنها دست دهد. تجربهاش رو دارم!
✔️سرعتهای بالا : بچهها روی نرمساقهها، بندهای طنابی یا تابهای زمین بازی تاب میخورند؛ با سورتمه، چوب اسکی، اسکیت، یا روی سرسره زمین بازی لیز میخورند و دوچرخه، اسکیتبورد و سایر وسایل را به اندازه کافی سریع میرانند.آنها از انجام همه این فعالیتها با سرعت بالا-تا حدی که اوضاع در کنترلشان باشه- هیجانزده میشوند.
✔️ابزار خطرناک : بسته به فرهنگ، کودکان با چاقو، تیر و کمان، ادوات کشاورزی (ترکیب ابزار کار با با وسایل بازی) یا سایر ابزارهایی که بالقوه خطرناک هستند بازی میکنند. مطمئناً در مورد اعتماد به کار با چنین ابزارهایی رضایت زیادی وجود دارد، اما کنترل آنها نیز هیجانانگیز است، زیرا یک اشتباه میتواند آسیب برساند.
✔️محیط طبیعی خطرناک : کودکان عاشق بازی با آتش، یا بازی داخل آبهای عمیق یا اطراف آن هستند، که هر کدام با خطری همراه است.
✔️خشونت و بینظمی : بچه ها در همه جا همدیگر را تعقیب میکنند و بازیگوشانه میجنگند و معمولاً ترجیح میدهند در آسیبپذیرترین موقعیت قرار بگیرند: موقعیتی که تحت تعقیب قرار میگیرد یا هنگام کشتی که در زیر قرار میگیرد؛ موقعیتهایی که بیشتر احتمال آسیب وجود دارد و برای غلبه بر آن به مهارت بیشتری نیاز است.
ناپدیدشدن/ گمشدن : بچههای کوچک قایم موشک بازی میکنند و هیجان جدایی موقت و ترسناک از همراهان خود را تجربه میکنند. بچههای بزرگتر، به تنهایی و دور از بزرگسالان، به سرزمینهایی میروند که برای آنها جدید است و مملو از خطرات خیالی، از جمله خطر گم شدن.
📍ارزش تکاملی بازی چالشی
سایر پستانداران جوان نیز از بازی پرخطر لذت میبرند.[2] بز کوهی نابالغ در امتداد شیبهای تند شادی میکند و به نحوی عجیب به هوا میپرد چنانکه که فرود دشوار است. میمونهای جوانِ بازیگوش از شاخهای به شاخهای دیگر که فاصلهاش به قدری است که مهارتهای او را به چالش میکشند و بلندی شاخهها آن قدری است که اگر بیفتد آسیب میببیند، تاب میخورند. شامپانزههای جوان از رها کردن خود از شاخههای مرتفع و گرفتن شاخههای پایینی درست قبل از برخورد با زمین لذت میبرند. نه تنها در گونه ما که در اکثر گونهها، پستانداران جوان زمان زیادی را صرف تعقیب و گریز یکدیگر میکنند و وقتی مشغول مبارزه کردن هستند، آنها نیز موقعیتهای صدمهپذیر را ترجیح میدهند.
از منظر تکاملی، سوال مشخص درباره بازی ریسکی( مخاطرهآمیز) این است: چرا وجود دارد؟ این نوع از بازیها میتواند باعث آسیب شود (اگرچه آسیب جدی، نادر است) و حتی (بسیار به ندرت) منجر به مرگ شود، پس چرا در فرایند انتخاب طبیعی حذف نشده است؟ این واقعیت که از بین نرفته است، گواه این است که سودمندی آن باید بیشتر از مضراتش باشد. حال سوال پیش میآید که مزایای آن چیست؟ از مطالعات آزمایشگاهی روی حیوانات سرنخهایی به دست میآید.
محققان روشهایی ابداع کردهاند تا موشهای جوان را در مرحلهای حساس از رشدشان از بازی محروم کنند، بدون اینکه آنها را از سایر تجربیات اجتماعی محروم کنند. موشهایی که به این روش بزرگ شدهاند، از نظر عاطفی عاجز و فلج میشوند. [3، 4] وقتی در یک محیط جدید قرار میگیرند، با ترس بیش از حد رفتار میکنند و مانند یک موش معمولی نمیتوانند چیزها را سبک و سنگین کنند و با وضعیت سازگار شوند. هنگامی که در کنار یک همسال ناآشنا قرار میگیرند، ممکن است رفتارشان متناوباً از میخکوب شدن ناشی از ترس تا تهاجم همراه با پرخاشگری، تغییر کند. در آزمایشهای پیشین نیز یافتههای مشابه برای زمانیکه میمونهای جوان از بازی محروم شده بودنند بدست آمده بود. (اگرچه کنترلها در آن آزمایشها به خوبی آزمایشها روی موشها نبود).
الن سندستر ، استاد دانشگاه کوئینمود در تروندهایمِ نروژ، شش دسته از چالشها را شناسایی کرده است که به نظر میرسد کودک را در همه جا حین بازی به خود خود جذب میکنند.[1] طبقهبندی او از قرار زیر است:
✔️ارتفاعات بلند : کودکان از درختان و بلندیهای دیگر تا ارتفاع ترسناکی بالا میروند؛ آنقدری که نمای کلی از منظره اطراف را ببینند و احساس شور و نشاط به آنها دست دهد. تجربهاش رو دارم!
✔️سرعتهای بالا : بچهها روی نرمساقهها، بندهای طنابی یا تابهای زمین بازی تاب میخورند؛ با سورتمه، چوب اسکی، اسکیت، یا روی سرسره زمین بازی لیز میخورند و دوچرخه، اسکیتبورد و سایر وسایل را به اندازه کافی سریع میرانند.آنها از انجام همه این فعالیتها با سرعت بالا-تا حدی که اوضاع در کنترلشان باشه- هیجانزده میشوند.
✔️ابزار خطرناک : بسته به فرهنگ، کودکان با چاقو، تیر و کمان، ادوات کشاورزی (ترکیب ابزار کار با با وسایل بازی) یا سایر ابزارهایی که بالقوه خطرناک هستند بازی میکنند. مطمئناً در مورد اعتماد به کار با چنین ابزارهایی رضایت زیادی وجود دارد، اما کنترل آنها نیز هیجانانگیز است، زیرا یک اشتباه میتواند آسیب برساند.
✔️محیط طبیعی خطرناک : کودکان عاشق بازی با آتش، یا بازی داخل آبهای عمیق یا اطراف آن هستند، که هر کدام با خطری همراه است.
✔️خشونت و بینظمی : بچه ها در همه جا همدیگر را تعقیب میکنند و بازیگوشانه میجنگند و معمولاً ترجیح میدهند در آسیبپذیرترین موقعیت قرار بگیرند: موقعیتی که تحت تعقیب قرار میگیرد یا هنگام کشتی که در زیر قرار میگیرد؛ موقعیتهایی که بیشتر احتمال آسیب وجود دارد و برای غلبه بر آن به مهارت بیشتری نیاز است.
ناپدیدشدن/ گمشدن : بچههای کوچک قایم موشک بازی میکنند و هیجان جدایی موقت و ترسناک از همراهان خود را تجربه میکنند. بچههای بزرگتر، به تنهایی و دور از بزرگسالان، به سرزمینهایی میروند که برای آنها جدید است و مملو از خطرات خیالی، از جمله خطر گم شدن.
📍ارزش تکاملی بازی چالشی
سایر پستانداران جوان نیز از بازی پرخطر لذت میبرند.[2] بز کوهی نابالغ در امتداد شیبهای تند شادی میکند و به نحوی عجیب به هوا میپرد چنانکه که فرود دشوار است. میمونهای جوانِ بازیگوش از شاخهای به شاخهای دیگر که فاصلهاش به قدری است که مهارتهای او را به چالش میکشند و بلندی شاخهها آن قدری است که اگر بیفتد آسیب میببیند، تاب میخورند. شامپانزههای جوان از رها کردن خود از شاخههای مرتفع و گرفتن شاخههای پایینی درست قبل از برخورد با زمین لذت میبرند. نه تنها در گونه ما که در اکثر گونهها، پستانداران جوان زمان زیادی را صرف تعقیب و گریز یکدیگر میکنند و وقتی مشغول مبارزه کردن هستند، آنها نیز موقعیتهای صدمهپذیر را ترجیح میدهند.
از منظر تکاملی، سوال مشخص درباره بازی ریسکی( مخاطرهآمیز) این است: چرا وجود دارد؟ این نوع از بازیها میتواند باعث آسیب شود (اگرچه آسیب جدی، نادر است) و حتی (بسیار به ندرت) منجر به مرگ شود، پس چرا در فرایند انتخاب طبیعی حذف نشده است؟ این واقعیت که از بین نرفته است، گواه این است که سودمندی آن باید بیشتر از مضراتش باشد. حال سوال پیش میآید که مزایای آن چیست؟ از مطالعات آزمایشگاهی روی حیوانات سرنخهایی به دست میآید.
محققان روشهایی ابداع کردهاند تا موشهای جوان را در مرحلهای حساس از رشدشان از بازی محروم کنند، بدون اینکه آنها را از سایر تجربیات اجتماعی محروم کنند. موشهایی که به این روش بزرگ شدهاند، از نظر عاطفی عاجز و فلج میشوند. [3، 4] وقتی در یک محیط جدید قرار میگیرند، با ترس بیش از حد رفتار میکنند و مانند یک موش معمولی نمیتوانند چیزها را سبک و سنگین کنند و با وضعیت سازگار شوند. هنگامی که در کنار یک همسال ناآشنا قرار میگیرند، ممکن است رفتارشان متناوباً از میخکوب شدن ناشی از ترس تا تهاجم همراه با پرخاشگری، تغییر کند. در آزمایشهای پیشین نیز یافتههای مشابه برای زمانیکه میمونهای جوان از بازی محروم شده بودنند بدست آمده بود. (اگرچه کنترلها در آن آزمایشها به خوبی آزمایشها روی موشها نبود).
چنین یافتههایی به نظریه تنظیم هیجان بازی کمک کرده است. بر اساس این نظریه یکی از کارکردهای اصلی بازی اینست که پستانداران جوان یاد بگیرند چگونه ترس و خشم خود را تنظیم کنند.[4] در بازی مخاطرهآمیز، افراد نابالغ مقادیر کنترلپذیری از ترس را به خود تحمیل میکنند و تمرین میکنند دستپاچه نشوند و حین تجربه آن ترس، سازگارانه رفتار کنند. آنها یاد میگیرند که میتوانند ترس خود را مدیریت کنند، بر آن غلبه کنند و زنده بمانند. در بازیهای خشن و بینظم نیز ممکن است خشم را تجربه کنند، زیرا احتمالش میرود یک بازیکن تصادفاً به دیگری آسیب برساند. اما برای ادامه بازی و سرگرمی، آنها باید بر این عصبانیت غلبه کنند. اگر آنها رفتار تهاجمی از خود بروز دهند بازی تمام میشود بنابراین، علاوه بر فواید بیشماری که بازی دارد بر اساس نظریه تنظیم هیجان، بازی راهی است که پستانداران جوان یاد میگیرند ترس و خشم خود را کنترل کنند تا بتوانند با خطرات واقعی زندگی روبرو شوند و بدون تسلیم شدن در برابر احساسات منفی، با دیگران تعامل داشته باشند.
📍پیامدهای زیانبار محرومیت از بازی در فرهنگ امروز ما
بر اساس چنین تحقیقاتی، سندستر[1] در مقالهای در سال 2011 در مجله روانشناسی تکاملی نوشت: «اگر کودکان از شرکت در بازیهای پرخطر مناسب سنشان منع شوند، ممکن است شاهد افزایش روان رنجوری یا آسیبهای روانی در جامعه باشیم.» او این را طوری نوشت که گویی یک پیشبینی برای آینده است، اما وقتی من دادهها را در کتاب یادگیری آزاد و جاهای دیگر [5] بررسی کردم متوجه شدم این پیشبینی مدتهاست که رخ داده است.
شاهدی اجمالی دال بر این تغییرات از این قرار است: در طول 60 سال گذشته، در فرهنگمان شاهد کاهش مستمر، تدریجی، اما نهایتاً چشمگیر فرصتهای کودکان برای بازی آزادانه و بدون کنترل بزرگسالان خاصه در فرصتهای آنها برای بازیهای چالشی بودهایم. در طی همین 60 سال ما شاهد افزایش مداوم، تدریجی، اما در نهایت چشمگیر در انواع اختلالات روانی دوران کودکی، به ویژه اختلالات عاطفی بودهایم.
به لیست شش دسته بازی پرخطر نگاه کنید. در دهه 1950، حتی کودکان خردسال منظماً همه این بازیها را انجام میدادنند و بزرگسالان این انتظار را داشتند و اجازه چنین بازیهایی را به کودکان میدادند (حتی اگر همیشه از این موضوع خوشحال نبودند). اکنون والدینی که اجازه چنین بازیهایی را به فرزندان خود میدهند، احتمالاً توسط همسایگان خود متهم به سهلانگاری میشوند.
در اینجا فقط به چند نمونه از بازیهای دوران کودکیام در دهه 1950 اشاره میکنم؛ گرچه ممکن است موضوعاتی خاطرهانگیز و دور از واقعیت شمرده شوند:
📍پیامدهای زیانبار محرومیت از بازی در فرهنگ امروز ما
بر اساس چنین تحقیقاتی، سندستر[1] در مقالهای در سال 2011 در مجله روانشناسی تکاملی نوشت: «اگر کودکان از شرکت در بازیهای پرخطر مناسب سنشان منع شوند، ممکن است شاهد افزایش روان رنجوری یا آسیبهای روانی در جامعه باشیم.» او این را طوری نوشت که گویی یک پیشبینی برای آینده است، اما وقتی من دادهها را در کتاب یادگیری آزاد و جاهای دیگر [5] بررسی کردم متوجه شدم این پیشبینی مدتهاست که رخ داده است.
شاهدی اجمالی دال بر این تغییرات از این قرار است: در طول 60 سال گذشته، در فرهنگمان شاهد کاهش مستمر، تدریجی، اما نهایتاً چشمگیر فرصتهای کودکان برای بازی آزادانه و بدون کنترل بزرگسالان خاصه در فرصتهای آنها برای بازیهای چالشی بودهایم. در طی همین 60 سال ما شاهد افزایش مداوم، تدریجی، اما در نهایت چشمگیر در انواع اختلالات روانی دوران کودکی، به ویژه اختلالات عاطفی بودهایم.
به لیست شش دسته بازی پرخطر نگاه کنید. در دهه 1950، حتی کودکان خردسال منظماً همه این بازیها را انجام میدادنند و بزرگسالان این انتظار را داشتند و اجازه چنین بازیهایی را به کودکان میدادند (حتی اگر همیشه از این موضوع خوشحال نبودند). اکنون والدینی که اجازه چنین بازیهایی را به فرزندان خود میدهند، احتمالاً توسط همسایگان خود متهم به سهلانگاری میشوند.
در اینجا فقط به چند نمونه از بازیهای دوران کودکیام در دهه 1950 اشاره میکنم؛ گرچه ممکن است موضوعاتی خاطرهانگیز و دور از واقعیت شمرده شوند:
در پنجسالگی من با دوست ۶ سالهام به سرتاسر محلهای که زندگی میکردیم و حومه شهر سرک می کشیدیم. والدینمان برای ما محدودیتی زمانیکه کی برگردیم معلوم میکردند اما هیچ مرزی برای پیشروی و حرکت مشخص نمیکردند.( و البته به این هم توجه کنید که ما هیچ تلفن و ابزار دیگری نداشتیم که اگر گم شویم یا صدمه ببینیم با جایی تماس بگیریم)
از ۶ سالگی به بعد من و همه بچههای دیگری که میشناختم چاقوی جیبی حمل میکردیم و نهتنها از این ابزار برای تراشیدن که در بازیهایی که شامل پرتاب چاقو میشد هم از این چاقوجیبیها استفاده میکردیم. البته به سوی یکدیگر پرتاب نمیکردیم!
در هشتسالگی بیاد میآورم در ساعت ناهار و استراحت در شیب ساحل نزدیک مدرسه روی برف یا چمن من و دوستانم با هم کشتی میگرفتیم، حتی مسابقات دورهای داشتیم که خودمان ترتیب داده بودیم. معلمان و دیگر بزرگسالان توجهی به کشتی گرفتن ما نداشتن و اگر هم توجهی داشتند مداخلهای نمیکردند.
وقتی ده،یازده ساله بودم با دوستانم تمام طول روز روی دریاچهای به طول پنج مایل که در همسایگی نواحی شمالی روستای ما در مینهسوتا بود اسکیتبازی، اسکی و پیادهروی میکردیم. با خودمان کبریت داشتیم و گاهی اوقات در وسط این جزیره توقف میکردیم تا آتشی برپا کنیم و خودمان را گرم کنیم؛ انگار میخواستیم وانمود کنیم کاشفان شجاعی هستیم.
در ۱۰ یازدهسالگی همچنین اجازه داشتم در چاپخانهای که والدینم آنجا کار میکردند با دستگاههای چاپ دستی که بسیار بزرگ و خطرناک بودند مشغول شوم. درواقع پنجشنبهها از مدرسه اجازه میگرفتم( وقتی کلاس پنجم و ششم بودم) تا در چاپ نشریه هفتگی شهر کمک کنم. معلمان و مدیر مدرسه هرگز شکایتی از این بابت نداشتند، اگر هم بوده حداقل من خبردار نشدم؛ به گمانم آنها میدانستند که من در چاپخانه مشغول آموختن درسهایی مهمتر و باارزشتر از درسهای مدرسه هستم.
آری چنین رفتارهایی در دهه ۱۹۵۰ عادی بود. ممکن است والدین من بردبارتر و اعتمادگرتر از اغلب والدین آن زمان بوده باشند اما میزان این تفاوت زیاد نبوده است. چه میزان از این آزادیها برای اغلب والدین و مقامات عالی این روزها پذیرفتنی است؟ در یک نظرسنجی در انگلستان که اخیراً انجام گرفته است و بیشاز هزار والد در آن مشارکت داشتهاند، ۴۳ درصد اعتقاد داشتند که کودکان کمتر از ۱۴ سال نباید بدون نظارت و کنترل اجازه حضور در بیرون از خانه را داشته باشند و نیمی از این والدین معتقد بودهاند که این اجازه نباید حداقل تا شانزدهسالگی به کودکان داده شود. حدس میزنم اگر این نظرسنجی در ایالات متحده انجام شود نتایج کموبیش یکسانی به دست میآید. ماجراجوییهایی که پیشاز این برای کودکان ۶ ساله عادی بود امروز برای بسیاری از نوجوانان غیرمجاز است. چنانکه پیشاز این گفتم همزمان با کاهش چشمگیر و آزادی کودکان برای بازی، و بهخصوص آزادی آنها برای پذیرش ریسک، ما به همان میزان شاهد افزایش چشمگیر انواع اختلالات روانی کودکان هستیم.
بهترین شاهد برای اثبات این موضوع از تحلیل نتایج مصاحبههای ارزیابی بالینی استاندارد بدست میآید. این ارزیابیها بیآنکه تغییر کرده باشند در دهههای اخیر پیوسته از گروههای هنجاری کودکان و نوجوان بهعملآمده است. تحلیل نشان میدهد براساس استانداردهای امروز، افراد جوان، الان ۵ تا ۸ برابر بیشتر از افراد جوان دهه 1950 به سطح بالینی معناداری از اضطراب و افسردگی دچارند. درست همانطورکه رهایی کودکان برای پذیرش ریسک پیوسته و تدریجاً کاهش یافته است آسیبهای روانی کودکان به همان میزان افزایش یافته است.
این داستانی هم کنایهآمیز و هم تراژیک است؛ از قرار معلوم ما کودکانمان را برای حفاظت دربرابر خطر از بازی آزاد ریسکی محروم میکنیم ولی در عمل موجبیت درهم شکستن آنها را فراهم کردهایم. طبیعت کودکان را بهگونهای طراحی کردهاست تا آنها خودشان با انجام بازیهای ریسکی که تحریککننده احساسات هستند انعطافپذیری عاطفی- احساسی را بدستآورند. در درازمدت وقتی ما مانع بازی ریسکی آنها میشویم سلامت آنها را به خطر میاندازیم ؛ حالآنکه باید برای این نوع بازی به آنها اجازه دهیم و ترغیبشان کنیم. در غیر اینصورت مانع شادکامی آنها نیز میشویم.
📍بازی زمانی نتایج اطمینان بخشی خواهد داشت که آزاد باشد نه اجباری،مدیریت شده و ترغیب شده بوسیله بزرگسالان
کودکان انگیزه زیادی برای بازیهای ریسکی(مخاطرهآمیز) دارند، اما در شناخت ظرفیتهای خود و اجتناب از ریسکهایی که آمادگی پذیرش آنها را ندارند، چه از نظر فیزیکی و چه از لحاظ احساسی، بسیار خوب هستند. فرزندان ما خیلی بهتر از ما میدانند که برای چه کاری آماده هستند. وقتی بزرگسالان به کودکان فشار میآورند یا حتی آنها را برای فعالیتهای ریسکی تشویق میکنند که برای آن آماده نیستند، نتیجه ممکن است ضربه روحی باشد، نه هیجان.
از ۶ سالگی به بعد من و همه بچههای دیگری که میشناختم چاقوی جیبی حمل میکردیم و نهتنها از این ابزار برای تراشیدن که در بازیهایی که شامل پرتاب چاقو میشد هم از این چاقوجیبیها استفاده میکردیم. البته به سوی یکدیگر پرتاب نمیکردیم!
در هشتسالگی بیاد میآورم در ساعت ناهار و استراحت در شیب ساحل نزدیک مدرسه روی برف یا چمن من و دوستانم با هم کشتی میگرفتیم، حتی مسابقات دورهای داشتیم که خودمان ترتیب داده بودیم. معلمان و دیگر بزرگسالان توجهی به کشتی گرفتن ما نداشتن و اگر هم توجهی داشتند مداخلهای نمیکردند.
وقتی ده،یازده ساله بودم با دوستانم تمام طول روز روی دریاچهای به طول پنج مایل که در همسایگی نواحی شمالی روستای ما در مینهسوتا بود اسکیتبازی، اسکی و پیادهروی میکردیم. با خودمان کبریت داشتیم و گاهی اوقات در وسط این جزیره توقف میکردیم تا آتشی برپا کنیم و خودمان را گرم کنیم؛ انگار میخواستیم وانمود کنیم کاشفان شجاعی هستیم.
در ۱۰ یازدهسالگی همچنین اجازه داشتم در چاپخانهای که والدینم آنجا کار میکردند با دستگاههای چاپ دستی که بسیار بزرگ و خطرناک بودند مشغول شوم. درواقع پنجشنبهها از مدرسه اجازه میگرفتم( وقتی کلاس پنجم و ششم بودم) تا در چاپ نشریه هفتگی شهر کمک کنم. معلمان و مدیر مدرسه هرگز شکایتی از این بابت نداشتند، اگر هم بوده حداقل من خبردار نشدم؛ به گمانم آنها میدانستند که من در چاپخانه مشغول آموختن درسهایی مهمتر و باارزشتر از درسهای مدرسه هستم.
آری چنین رفتارهایی در دهه ۱۹۵۰ عادی بود. ممکن است والدین من بردبارتر و اعتمادگرتر از اغلب والدین آن زمان بوده باشند اما میزان این تفاوت زیاد نبوده است. چه میزان از این آزادیها برای اغلب والدین و مقامات عالی این روزها پذیرفتنی است؟ در یک نظرسنجی در انگلستان که اخیراً انجام گرفته است و بیشاز هزار والد در آن مشارکت داشتهاند، ۴۳ درصد اعتقاد داشتند که کودکان کمتر از ۱۴ سال نباید بدون نظارت و کنترل اجازه حضور در بیرون از خانه را داشته باشند و نیمی از این والدین معتقد بودهاند که این اجازه نباید حداقل تا شانزدهسالگی به کودکان داده شود. حدس میزنم اگر این نظرسنجی در ایالات متحده انجام شود نتایج کموبیش یکسانی به دست میآید. ماجراجوییهایی که پیشاز این برای کودکان ۶ ساله عادی بود امروز برای بسیاری از نوجوانان غیرمجاز است. چنانکه پیشاز این گفتم همزمان با کاهش چشمگیر و آزادی کودکان برای بازی، و بهخصوص آزادی آنها برای پذیرش ریسک، ما به همان میزان شاهد افزایش چشمگیر انواع اختلالات روانی کودکان هستیم.
بهترین شاهد برای اثبات این موضوع از تحلیل نتایج مصاحبههای ارزیابی بالینی استاندارد بدست میآید. این ارزیابیها بیآنکه تغییر کرده باشند در دهههای اخیر پیوسته از گروههای هنجاری کودکان و نوجوان بهعملآمده است. تحلیل نشان میدهد براساس استانداردهای امروز، افراد جوان، الان ۵ تا ۸ برابر بیشتر از افراد جوان دهه 1950 به سطح بالینی معناداری از اضطراب و افسردگی دچارند. درست همانطورکه رهایی کودکان برای پذیرش ریسک پیوسته و تدریجاً کاهش یافته است آسیبهای روانی کودکان به همان میزان افزایش یافته است.
این داستانی هم کنایهآمیز و هم تراژیک است؛ از قرار معلوم ما کودکانمان را برای حفاظت دربرابر خطر از بازی آزاد ریسکی محروم میکنیم ولی در عمل موجبیت درهم شکستن آنها را فراهم کردهایم. طبیعت کودکان را بهگونهای طراحی کردهاست تا آنها خودشان با انجام بازیهای ریسکی که تحریککننده احساسات هستند انعطافپذیری عاطفی- احساسی را بدستآورند. در درازمدت وقتی ما مانع بازی ریسکی آنها میشویم سلامت آنها را به خطر میاندازیم ؛ حالآنکه باید برای این نوع بازی به آنها اجازه دهیم و ترغیبشان کنیم. در غیر اینصورت مانع شادکامی آنها نیز میشویم.
📍بازی زمانی نتایج اطمینان بخشی خواهد داشت که آزاد باشد نه اجباری،مدیریت شده و ترغیب شده بوسیله بزرگسالان
کودکان انگیزه زیادی برای بازیهای ریسکی(مخاطرهآمیز) دارند، اما در شناخت ظرفیتهای خود و اجتناب از ریسکهایی که آمادگی پذیرش آنها را ندارند، چه از نظر فیزیکی و چه از لحاظ احساسی، بسیار خوب هستند. فرزندان ما خیلی بهتر از ما میدانند که برای چه کاری آماده هستند. وقتی بزرگسالان به کودکان فشار میآورند یا حتی آنها را برای فعالیتهای ریسکی تشویق میکنند که برای آن آماده نیستند، نتیجه ممکن است ضربه روحی باشد، نه هیجان.
بچهها تفاوتهای زیادی با هم دارند، حتی آنهایی که از نظر سن، اندازه و قدرت مشابه هستند. آنچه برای یکی هیجانانگیز است برای دیگری آسیبزا است. وقتی مربیان آمادگی جسمانی از همه بچهها در زنگ ورزش میخواهند که از طناب یا تیرک تا سقف بالا بروند، برخی از کودکان که این چالش برایشان خیلی بزرگ است، دچار ضربه روحی و شرم میشوند. این تجربه به جای اینکه به آنها کمک کند صعود و تجربه ارتفاعات را بیاموزند، آنها را برای همیشه از چنین ماجراجوییهایی دور میکند. کودکان میدانند که چگونه خود را با میزان مناسبی از ترس درگیر کنند، و برای اینکه این دانش ذاتی بدرستی عمل کند، باید مسئولیت بازی بر عهده خودشان باشد.
[لازم است جداگانه عرض کنم، متوجه هستم که درصد نسبتاً کمی از کودکان مستعد غلو در برآورد تواناییهای خود هستند و در بازیهای ریسکی مکرراً به خود آسیب میزنند. این کودکان ممکن است در یادگیری خویشتنداری به کمک نیاز داشته باشند.]
یک واقعیت طعنهآمیز این است که احتمال آسیب کودکان در فعالیتهای ورزشی بزرگسال-محور بسیار بیشتر از بازیهایی است که آزادانه انتخاب و خودشان هدایت میکنند. ماهیت رقابتی و تشویق بزگسالان در این فعالیتهای ورزشی است که کودکان را به ریسکهایی سوق میدهد؛ ریسکهایی که در بازی آزاد جزو انتخاب آنها نیست در نتیجه هم به خود و هم به دیگران آسیب میزنند. دلیل دیگرش اینست که آنها در چنین ورزشهایی تشویق میشوند تا تخصص داشته باشند و بنابراین به علت استفاده بیش از حد از عضلات و مفاصل در معرض آسیب قرار میگیرند.
طبق آخرین دادههای مرکز کنترل و پیشگیری از بیماریهای ایالات متحده، سالانه بیش از 3.5 میلیون کودک زیر 14 سال بخاطر آسیبهای ورزشی تحت درمان پزشکی قرار میگیرند. این یعنی از هر 7 کودکی که در ورزش جوانان مشغول است، یک نفردچار آسیب میشود. پزشکی ورزشی برای کودکان به یک تجارت بزرگ تبدیل شده است؛ به لطف بزرگسالانی که جوانان را در بازی بیسبال تشویق میکنند تا پرتابهای سختتری داشته باشند اغلب آرنجهای آنها از جا در میرود، بازیکنان جوان در مسابقه فوتبال را تشویق میکنند تا چنان ضربههای محکمی بزنند که گاهی حریف ضربه مغزی میشود، شناگران جوان را به قدری به تمرین شنا تشویق میکنند که شانههایشان آسیب جدی میبیند تا جایی که نیاز به جراحی پیدا میکنند. کودکانی که برای سرگرمی بازی میکنند به ندرت تخصصی عمل میکنند (از تنوع در بازی لذت می برند)، و زمانی که بازی باعث ناراحتی شود متوقفش میکنند یا شیوه بازی خود را تغییر میدهند. همچنین، چون همه چیز برای سرگرمی است، مراقب هستند که به همبازیهای خود آسیب نرسانند. بزرگسالانی که همه درگیر برنده شدن هستند و ممکن است به دریافت بورسیه نهایی بعد از قهرمانی امیدوار باشند، بر خلاف ابزارهای طبیعی برای جلوگیری از آسیب عمل میکنند.[7]
بنابراین، ما کودکان را از بازی هیجانانگیز، انتخابی خود و به شیوه خودشان باز میداریم و آن را خطرناک میدانیم در حالی که در واقع آنقدر خطرناک نیست و فوایدی دارد که بر خطرات آن میچربد؛ و سپس کودکان را تشویق میکنیم تا در یک ورزش رقابتی، تخصص پیدا کنند. جایی که صدمات واقعاً جدی هستند. وقت آن است که اولویت هایمان را دوباره بررسی کنیم.
❓تجربیات و مشاهدات شما در مورد بازی ریسکی کودکان چه بوده است؟ خودتان در کودکی چگونه بازی میکردید؟ اکنون فرزندان شما چگونه بازی میکنند؟ آیا به فرزندانتان اجازه میدهید آزادانه به شیوههایی که سندستر توضیح داده است، بازی کنند، و اگر چنین است، چگونه با فشار اجتماعی علیه بازیهای مخاطرهآمیز مقابله میکنید؟
منابع:
[1] Sandseter, E. (2011). Children’s risky play from an evolutionary perspective. Evolutionary Psychology, 9, 257-284.
[2] Spinke, M., Newberry, R., & Bekoff, M. (2001). Mammalian play: Training for the unexpected. The Quarterly Review of Biology, 76, 141-168.
[3] e.g. Pellis,S., & Pellis, V. (2011). Rough and tumble play: Training and using the social brain. In A. D. Pelligrini (Ed.), The Oxford handbook of the development of play, 245-259. Oxford University Press.
[4] LaFreniere, P. (2011). Evolutionary functions of social play: Life histories, sex differences, and emotion regulation. American Journal of Play, 3, 464-488.
[5] Gray, P. (2011). The decline of play and the rise of psychopathology in childhood and adolescence. American Journal of Play, 3, 443–463.
[6] Referenced in Burssoni, M., Olsen, L., Pike, I., & Sleet, D. (2012). Risky play and children’s safety: Balancing priorities for optimal development. International Journal of Environmental Research and Public Health, 9, 3134-3148.
[لازم است جداگانه عرض کنم، متوجه هستم که درصد نسبتاً کمی از کودکان مستعد غلو در برآورد تواناییهای خود هستند و در بازیهای ریسکی مکرراً به خود آسیب میزنند. این کودکان ممکن است در یادگیری خویشتنداری به کمک نیاز داشته باشند.]
یک واقعیت طعنهآمیز این است که احتمال آسیب کودکان در فعالیتهای ورزشی بزرگسال-محور بسیار بیشتر از بازیهایی است که آزادانه انتخاب و خودشان هدایت میکنند. ماهیت رقابتی و تشویق بزگسالان در این فعالیتهای ورزشی است که کودکان را به ریسکهایی سوق میدهد؛ ریسکهایی که در بازی آزاد جزو انتخاب آنها نیست در نتیجه هم به خود و هم به دیگران آسیب میزنند. دلیل دیگرش اینست که آنها در چنین ورزشهایی تشویق میشوند تا تخصص داشته باشند و بنابراین به علت استفاده بیش از حد از عضلات و مفاصل در معرض آسیب قرار میگیرند.
طبق آخرین دادههای مرکز کنترل و پیشگیری از بیماریهای ایالات متحده، سالانه بیش از 3.5 میلیون کودک زیر 14 سال بخاطر آسیبهای ورزشی تحت درمان پزشکی قرار میگیرند. این یعنی از هر 7 کودکی که در ورزش جوانان مشغول است، یک نفردچار آسیب میشود. پزشکی ورزشی برای کودکان به یک تجارت بزرگ تبدیل شده است؛ به لطف بزرگسالانی که جوانان را در بازی بیسبال تشویق میکنند تا پرتابهای سختتری داشته باشند اغلب آرنجهای آنها از جا در میرود، بازیکنان جوان در مسابقه فوتبال را تشویق میکنند تا چنان ضربههای محکمی بزنند که گاهی حریف ضربه مغزی میشود، شناگران جوان را به قدری به تمرین شنا تشویق میکنند که شانههایشان آسیب جدی میبیند تا جایی که نیاز به جراحی پیدا میکنند. کودکانی که برای سرگرمی بازی میکنند به ندرت تخصصی عمل میکنند (از تنوع در بازی لذت می برند)، و زمانی که بازی باعث ناراحتی شود متوقفش میکنند یا شیوه بازی خود را تغییر میدهند. همچنین، چون همه چیز برای سرگرمی است، مراقب هستند که به همبازیهای خود آسیب نرسانند. بزرگسالانی که همه درگیر برنده شدن هستند و ممکن است به دریافت بورسیه نهایی بعد از قهرمانی امیدوار باشند، بر خلاف ابزارهای طبیعی برای جلوگیری از آسیب عمل میکنند.[7]
بنابراین، ما کودکان را از بازی هیجانانگیز، انتخابی خود و به شیوه خودشان باز میداریم و آن را خطرناک میدانیم در حالی که در واقع آنقدر خطرناک نیست و فوایدی دارد که بر خطرات آن میچربد؛ و سپس کودکان را تشویق میکنیم تا در یک ورزش رقابتی، تخصص پیدا کنند. جایی که صدمات واقعاً جدی هستند. وقت آن است که اولویت هایمان را دوباره بررسی کنیم.
❓تجربیات و مشاهدات شما در مورد بازی ریسکی کودکان چه بوده است؟ خودتان در کودکی چگونه بازی میکردید؟ اکنون فرزندان شما چگونه بازی میکنند؟ آیا به فرزندانتان اجازه میدهید آزادانه به شیوههایی که سندستر توضیح داده است، بازی کنند، و اگر چنین است، چگونه با فشار اجتماعی علیه بازیهای مخاطرهآمیز مقابله میکنید؟
منابع:
[1] Sandseter, E. (2011). Children’s risky play from an evolutionary perspective. Evolutionary Psychology, 9, 257-284.
[2] Spinke, M., Newberry, R., & Bekoff, M. (2001). Mammalian play: Training for the unexpected. The Quarterly Review of Biology, 76, 141-168.
[3] e.g. Pellis,S., & Pellis, V. (2011). Rough and tumble play: Training and using the social brain. In A. D. Pelligrini (Ed.), The Oxford handbook of the development of play, 245-259. Oxford University Press.
[4] LaFreniere, P. (2011). Evolutionary functions of social play: Life histories, sex differences, and emotion regulation. American Journal of Play, 3, 464-488.
[5] Gray, P. (2011). The decline of play and the rise of psychopathology in childhood and adolescence. American Journal of Play, 3, 443–463.
[6] Referenced in Burssoni, M., Olsen, L., Pike, I., & Sleet, D. (2012). Risky play and children’s safety: Balancing priorities for optimal development. International Journal of Environmental Research and Public Health, 9, 3134-3148.
[7] For an excellent book on the harm adults cause to children in youth sports, see Mark Hyman's Until It Hurts.
Forwarded from Mohammad[بهمن] Azimi
📌[سیودومین] نشست «کودک و طبیعت» برگزار میشود:
📍جلسه نقد و برسی کتاب «بازی»
📍با حضور زینب زعفرانچی(مترجم) و عبدالحسین وهابزاده
✔️زمان: سهشنبه 2 آبان| ساعت 5 تا 8 عصر
✔️مکان: تهران،خیابان گاندی جنوبی،کوچه هیجدهم، پلاک 9،موسسه فرایند
✔️ ظرفیت محدود( حضور با ثبت نام)
📎در ضمن گروه «بده بغلی» اجرای بازی خواهند داشت.
🔺در صورتیکه حضورتان قطعی است تا ظهر دوشنبه(یکم آبان) از طریق آیدی @bahman_azimi اعلام کنید.🌱
📍جلسه نقد و برسی کتاب «بازی»
📍با حضور زینب زعفرانچی(مترجم) و عبدالحسین وهابزاده
✔️زمان: سهشنبه 2 آبان| ساعت 5 تا 8 عصر
✔️مکان: تهران،خیابان گاندی جنوبی،کوچه هیجدهم، پلاک 9،موسسه فرایند
✔️ ظرفیت محدود( حضور با ثبت نام)
📎در ضمن گروه «بده بغلی» اجرای بازی خواهند داشت.
🔺در صورتیکه حضورتان قطعی است تا ظهر دوشنبه(یکم آبان) از طریق آیدی @bahman_azimi اعلام کنید.🌱
Forwarded from نوبانگ اندیشه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تاریخچه جالب از ایجاد مدارس امروزی و اهداف که برای آموزش در مدارس تعریف شده بود...
حالا بهتر میشه فهمید چرا آموزشی که در مدارس به دانشآموزان داده میشه دیگه کارآمد نیست!
https://t.me/NobangAndisheh
حالا بهتر میشه فهمید چرا آموزشی که در مدارس به دانشآموزان داده میشه دیگه کارآمد نیست!
https://t.me/NobangAndisheh
📌چرا کودکان بازی میکنند: بررسی عصبشناختی
📍ویلیام آر.کلم
📍ترجمهی محمد عظیمی | سایکولوژیتودی
✔️«بازی نوعی سازگاری زیستشناختی است.»
همه کودکان اگر خوششانس باشند و ما فرصت بازی کردن برای آنها مهیا کنیم_ ترجیحا با کودکان دیگر- آنها مشغول بازی میشوند. بازی آنها اغلب خلاقانه، توام با کش مکش و البته سرخوشانه است. برخی پیامدهای آشکار بازی به قرار زیر هستند:
🔳 بازی خشنودی کودکان را در پی دارد؛ شور، نشاط و عواطف را تقویت میکند.
🔳بازی، کاوش ِبا محدودیتهای کمتر بازدارنده از زندگی روزمره را تشویق میکند.
🔳بازیْ شیوهای موثر برای اجتماعی شدن و دوستیابی است.
🔳بازیْ درگیر شدن و ابتکار عمل را تحریک میکند؛ تا اینکه کودکان بطور منفعلی مشاهدهگر باشند که دیگران چه کاری انجام میدهند.
اما دلیلی کمتر مشهود نیز برای بازی کودکان موجود است: علتی زیستشناختی.
در مقالهای مروری در مجله امریکایی بازی شواهدی از مطالعاتی کنترل شده در موشها و بعضی نخستیها در این باره مطرح گردیده است. این مطالعات نشان میدهد وقتی حیوانات نابالغ به بازی کردن ترغیب میشوند، آنها در دوران بعدی زندگیشان از خود مهارتهای اجتماعی-شناختی و کنترل هیجانی پیشرفتهتری به نمایش میگذارند.
بازی کردن همچنین این حیوانات را برای مواجهه با موقعیتهای پیشبینیناپذیر سازگارتر بار میآورد.
بازی خصلتی تکوینی در همه گونهها نیست؛ نیاز به بازی کردن و ظرفیت آن در پستانداران عالی بسیار مشهود است- موجوداتی که از نئوکرتکس توسعه یافتهای برخودارند و در محیط اجتماعی پیچیدهای زندگی میکنند.
جنگ بازی (بازی جنگی) نوعی سازگاری در گونههای درنده است مانند خرسها و شیرها که وقتی بالغ میشوند برای بقا به خوی پرخاشگری وابستهاند. در تمام گونههایی که در دوران نابالغی نمایشهای بازیگونه دارند، بازی ابزاری برای رشد است که باعث ارتقای نواحی کنترل اجرایی نئوکورتیکال برای ایجاد هماهنگی بین سیستمهای عصبی دیگر میشود. از آنجاکه، نابالغها باید قواعد مشخصی را ابداع کنند و از آنها پیروی کنند جنگبازی از جذابیت ویژهای برخوردار است. آنها مستقیما تشخیص میدهند نباید در حین بازی خیلی شدید گاز بگیرند و باید به همبازی خود شانس برنده شدن در بازی را بدهند تا بتوانند رقیب خود را در بازی نگه دارند. این حیوانات نابالغْ بوضوح در حال یادگیری خود کنترلی هستند، چیزی که در آینده در دوران بلوغ به کار آنها خواهد آمد. این مرا بیاد بازیهای فوتبالی که کودکان انجام میدهند میاندازد.
گونههایی که آشکارا در کودکی بازیگوش هستند؛ انسانها، سگها، گربهها و کلاغها هستند. در گونههایی که بزرگسالان(افراد بالغ) نیز بازی میکنند، بازی میتواند یک کارکرد فوری از قبیل خنثی کردن تنشهای اجتماعی و روابط سلطهگرایانه داشته باشد. موشها نمونه جالبی هستند. آنها بیشتر از انواع جوندگان دیگر در دوران بلوغ درگیر بازی میشوند. موشهای بالغ به نظر میرسد تواناییهای ذهنی بدیعی از خودشان به نمایش میگذارند؛ تواناییهای از قبیل درگیر تعاملات اجتماعی شدن که در دیگر جوندگان برجسته نیست.
وقتی اعضایی از یک گونه_ که بازیگوشی از خصلتهای افراد آن است_ در زمانیکه هنوز بالغ نشدهاند از دسترسی به بازی محروم میشوند، این اعضا در بزرگسالی دچار ناکارامدی میشوند. برای مثال موشهایی که در محیطهای اجتماعی جدا افتاده رشد کردند دچار نقص و کمبود شیمیایی و فیزیکی در مغزشان شدند و به سبب مشکلات مربوط به عملکرد کنترل اجرایی، رفتارهای ناهنجاری از خودشان نشان میدادند. آنها اضطراب بیش از اندازهای به موقعیتهای ناشی از ترس یا پرفشار نشان دادند.آنها همچنین به موقعیتهای اجتماعی مثبت واکنشی نامعقول از خود بروز میدانند.آنها توانایی کمتری در هماهنگ کردن فعالیت با شریکهایشان چه در بافت جنسی و غیر جنسی دارند. آنها توانایی کمتری در حل وظایف و تکالیف ذهنی دارند. مشکلات مشابهی در میمونهایی که در دوران نابالغی از بازی محروم بودهاند، مشاهده شده است. رشد کردن در آغوش مادرِ جایگزین(رباتهای مادر) به لحاظ عاطفی و عقلی ویرانگر است، اما اگر در جایگزینی مادرْ رباتی جانشین شود که میتواند تعاملاتی از جنس رفتارهای بازیگونه با نوزاد داشته باشد، این آسیب کاهش مییابد.
بازی در دوران کودکی مغز را با توانایی سازگاری بالاتری برای زندگی در دوران بزرگسالی مداربندی میکند. در جوامع انسانی مدرن، عوامل بیرونی از قبیل:
🔺 زمانبندی بیش از حد اوقات کودکان
🔺نظارت و سرپرستی بیش از حد بزرگسالان بر فعالیتهای کودکان
🔺محدودیتهای بسیار زیاد برای فعالیتهای مستقل و آزادانه کودکان
📍ویلیام آر.کلم
📍ترجمهی محمد عظیمی | سایکولوژیتودی
✔️«بازی نوعی سازگاری زیستشناختی است.»
همه کودکان اگر خوششانس باشند و ما فرصت بازی کردن برای آنها مهیا کنیم_ ترجیحا با کودکان دیگر- آنها مشغول بازی میشوند. بازی آنها اغلب خلاقانه، توام با کش مکش و البته سرخوشانه است. برخی پیامدهای آشکار بازی به قرار زیر هستند:
🔳 بازی خشنودی کودکان را در پی دارد؛ شور، نشاط و عواطف را تقویت میکند.
🔳بازی، کاوش ِبا محدودیتهای کمتر بازدارنده از زندگی روزمره را تشویق میکند.
🔳بازیْ شیوهای موثر برای اجتماعی شدن و دوستیابی است.
🔳بازیْ درگیر شدن و ابتکار عمل را تحریک میکند؛ تا اینکه کودکان بطور منفعلی مشاهدهگر باشند که دیگران چه کاری انجام میدهند.
اما دلیلی کمتر مشهود نیز برای بازی کودکان موجود است: علتی زیستشناختی.
در مقالهای مروری در مجله امریکایی بازی شواهدی از مطالعاتی کنترل شده در موشها و بعضی نخستیها در این باره مطرح گردیده است. این مطالعات نشان میدهد وقتی حیوانات نابالغ به بازی کردن ترغیب میشوند، آنها در دوران بعدی زندگیشان از خود مهارتهای اجتماعی-شناختی و کنترل هیجانی پیشرفتهتری به نمایش میگذارند.
بازی کردن همچنین این حیوانات را برای مواجهه با موقعیتهای پیشبینیناپذیر سازگارتر بار میآورد.
بازی خصلتی تکوینی در همه گونهها نیست؛ نیاز به بازی کردن و ظرفیت آن در پستانداران عالی بسیار مشهود است- موجوداتی که از نئوکرتکس توسعه یافتهای برخودارند و در محیط اجتماعی پیچیدهای زندگی میکنند.
جنگ بازی (بازی جنگی) نوعی سازگاری در گونههای درنده است مانند خرسها و شیرها که وقتی بالغ میشوند برای بقا به خوی پرخاشگری وابستهاند. در تمام گونههایی که در دوران نابالغی نمایشهای بازیگونه دارند، بازی ابزاری برای رشد است که باعث ارتقای نواحی کنترل اجرایی نئوکورتیکال برای ایجاد هماهنگی بین سیستمهای عصبی دیگر میشود. از آنجاکه، نابالغها باید قواعد مشخصی را ابداع کنند و از آنها پیروی کنند جنگبازی از جذابیت ویژهای برخوردار است. آنها مستقیما تشخیص میدهند نباید در حین بازی خیلی شدید گاز بگیرند و باید به همبازی خود شانس برنده شدن در بازی را بدهند تا بتوانند رقیب خود را در بازی نگه دارند. این حیوانات نابالغْ بوضوح در حال یادگیری خود کنترلی هستند، چیزی که در آینده در دوران بلوغ به کار آنها خواهد آمد. این مرا بیاد بازیهای فوتبالی که کودکان انجام میدهند میاندازد.
گونههایی که آشکارا در کودکی بازیگوش هستند؛ انسانها، سگها، گربهها و کلاغها هستند. در گونههایی که بزرگسالان(افراد بالغ) نیز بازی میکنند، بازی میتواند یک کارکرد فوری از قبیل خنثی کردن تنشهای اجتماعی و روابط سلطهگرایانه داشته باشد. موشها نمونه جالبی هستند. آنها بیشتر از انواع جوندگان دیگر در دوران بلوغ درگیر بازی میشوند. موشهای بالغ به نظر میرسد تواناییهای ذهنی بدیعی از خودشان به نمایش میگذارند؛ تواناییهای از قبیل درگیر تعاملات اجتماعی شدن که در دیگر جوندگان برجسته نیست.
وقتی اعضایی از یک گونه_ که بازیگوشی از خصلتهای افراد آن است_ در زمانیکه هنوز بالغ نشدهاند از دسترسی به بازی محروم میشوند، این اعضا در بزرگسالی دچار ناکارامدی میشوند. برای مثال موشهایی که در محیطهای اجتماعی جدا افتاده رشد کردند دچار نقص و کمبود شیمیایی و فیزیکی در مغزشان شدند و به سبب مشکلات مربوط به عملکرد کنترل اجرایی، رفتارهای ناهنجاری از خودشان نشان میدادند. آنها اضطراب بیش از اندازهای به موقعیتهای ناشی از ترس یا پرفشار نشان دادند.آنها همچنین به موقعیتهای اجتماعی مثبت واکنشی نامعقول از خود بروز میدانند.آنها توانایی کمتری در هماهنگ کردن فعالیت با شریکهایشان چه در بافت جنسی و غیر جنسی دارند. آنها توانایی کمتری در حل وظایف و تکالیف ذهنی دارند. مشکلات مشابهی در میمونهایی که در دوران نابالغی از بازی محروم بودهاند، مشاهده شده است. رشد کردن در آغوش مادرِ جایگزین(رباتهای مادر) به لحاظ عاطفی و عقلی ویرانگر است، اما اگر در جایگزینی مادرْ رباتی جانشین شود که میتواند تعاملاتی از جنس رفتارهای بازیگونه با نوزاد داشته باشد، این آسیب کاهش مییابد.
بازی در دوران کودکی مغز را با توانایی سازگاری بالاتری برای زندگی در دوران بزرگسالی مداربندی میکند. در جوامع انسانی مدرن، عوامل بیرونی از قبیل:
🔺 زمانبندی بیش از حد اوقات کودکان
🔺نظارت و سرپرستی بیش از حد بزرگسالان بر فعالیتهای کودکان
🔺محدودیتهای بسیار زیاد برای فعالیتهای مستقل و آزادانه کودکان
اغلب برای بازیهای کودکان مانع ایجاد کرده است. محدودیتها اغلب دلایل امنیتی دارد که البته در دنیای امروز قابل درک است. وقتی من کودک بودم ما رهایی زیادی برای بازی کردن در امنیت کامل داشتیم. اینکه کودکی بعد از صبحانه خانه را در تابستان ترک کند و تا وقت شام برنگردد، امری غیرمعمول نبود. اگر دلمان میخواست، میتوانستیم به پارک برویم یا به خانه کودکان همسایه و بدون نظارت بزرگسالان بازی کنیم. متاسفانه؛ این روزها چنان آزادیهایی بسیار زیاد به نظر میرسند. از این منظر « روزهای خوش قدیم» واقعا « روزهای خوش قدیم» بودنند.
منبع:
https://www.psychologytoday.com
منبع:
https://www.psychologytoday.com
Psychology Today
Psychology Today United Kingdom: Health, Help, Happiness + Find a Therapist
View the latest from the world of psychology: from behavioral research to practical guidance on relationships, mental health and addiction. Find help from our directory of therapists, psychologists and counselors.
✔️کودکی بهیاد مانده {1}
📌هنوز در سفرم
📍شعرها و یادداشتهای منتشر نشده از سهراب سپهری|پریدخت سپهری| انتشارات فرزان روز
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصرهی ترس و شیفتگی بود. میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم. هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند بنایی میکردند به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجاری و خراطی پیش میگرفتند.کلاه میدوختند با صدف دگمه و گوشواره میساختند.
#کودکیبهیادمانده
ادامه{👇}
📌هنوز در سفرم
📍شعرها و یادداشتهای منتشر نشده از سهراب سپهری|پریدخت سپهری| انتشارات فرزان روز
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصرهی ترس و شیفتگی بود. میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم. هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند بنایی میکردند به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجاری و خراطی پیش میگرفتند.کلاه میدوختند با صدف دگمه و گوشواره میساختند.
#کودکیبهیادمانده
ادامه{👇}
{ادامه از فرسته قبلی👆}
کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میشد یاد گرفت.
من قالیبافی را یاد گرفتم. و چند قالیچهی کوچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست میزدم. آرزو داشتم معمار شوم حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیشبینی میکرد من لاغر خواهم ماند من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم.
روز دهم مه 1940 موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم. و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم انار و انجیر میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانهی ما همسایهی صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند همراه آنها به شکار میرفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچک به من تیر اندازی را یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیدهدم به صحرا میکشید. و هوای صبح را میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دستو رو شستم. در باد روان شدم.چه شوری برای تماشا داشتم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دل درد میزدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب درس دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح میدادم. وقتی که در کلاس اول دبستان بودم یادم هست یک روز داشتم نقاشی میکردم معلم ترکهی انار را برداشت و مرا زد و گفت « همهی درسهایت خوب است تنها عیب تو این است که نقاشی میکنی» این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را به یاد دارم.
ز جمعه تا سهشنبه خفته نالان نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم.
شهر من رنگ نداشت. قلممو نداشت.در شهر من موزه نبود.گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود.کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود. فضا بود. طراوت تجربه بود. میشد پای برهنه راه رفت و زبری زمین را تجربه کرد.
می شد انار دزدید و Moral تازهای طرح ریخت. میشد با خشت دیوار خو گرفت.
معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه میرفت. و خانه همپای آدم فرتوت میشد. همدردی ارگانیک داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود. اما حرف میزد. جولانگاه قریحه بود نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. شکل نمیدادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم. و آنچه میاندوختیم پیروزی تجربه بود.
#کودکیبهیادمانده
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میشد یاد گرفت.
من قالیبافی را یاد گرفتم. و چند قالیچهی کوچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست میزدم. آرزو داشتم معمار شوم حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیشبینی میکرد من لاغر خواهم ماند من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم.
روز دهم مه 1940 موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم. و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم انار و انجیر میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانهی ما همسایهی صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند همراه آنها به شکار میرفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچک به من تیر اندازی را یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیدهدم به صحرا میکشید. و هوای صبح را میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دستو رو شستم. در باد روان شدم.چه شوری برای تماشا داشتم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دل درد میزدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب درس دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح میدادم. وقتی که در کلاس اول دبستان بودم یادم هست یک روز داشتم نقاشی میکردم معلم ترکهی انار را برداشت و مرا زد و گفت « همهی درسهایت خوب است تنها عیب تو این است که نقاشی میکنی» این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را به یاد دارم.
ز جمعه تا سهشنبه خفته نالان نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم.
شهر من رنگ نداشت. قلممو نداشت.در شهر من موزه نبود.گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود.کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود. فضا بود. طراوت تجربه بود. میشد پای برهنه راه رفت و زبری زمین را تجربه کرد.
می شد انار دزدید و Moral تازهای طرح ریخت. میشد با خشت دیوار خو گرفت.
معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه میرفت. و خانه همپای آدم فرتوت میشد. همدردی ارگانیک داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود. اما حرف میزد. جولانگاه قریحه بود نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. شکل نمیدادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم. و آنچه میاندوختیم پیروزی تجربه بود.
#کودکیبهیادمانده
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
✔️کودکی به یاد مانده{2}
📌کودکی مرحله اثرات دیرپاست: دورانی که خوب یا بد بر همه عمر سایه میافکند. این دوران تاثیرگذار امروزه محور پیشرفت برای هر ملتی است که قصد توسعه واقعی داشته باشد و تلاش میشود که این مرحله سرنوشتساز زندگی هرچه پربارتر شود.
اما این پرباری نه در تبدیل کودک به انبانی از اطلاعات نظری بیارتباط با زندگی، بلکه در توانا شدن او و تحقق همه استعدادهای حسی، حرکتی، عاطفی و شناختیست. نیز در رشد خلاقیت، قدرت تخیل، مهارتهای اجتماعیاش و تعامل با دیگران است. به بیان دیگر کودک نیازمند رشدی متوازن، سازواره و جامع است نه دستی بلند و حجیم بر پیکری نحیف، آنچنان که نظام های آموزشی کنونی می پرورند.
#کودکیبهیادمانده
📍عبدالحسین وهابزاده | مقدمه کتاب طبیعت و کودک خردسال| چاپ اول | انتشارات صحرا شرق مشهد| پاییز 1395
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
📌کودکی مرحله اثرات دیرپاست: دورانی که خوب یا بد بر همه عمر سایه میافکند. این دوران تاثیرگذار امروزه محور پیشرفت برای هر ملتی است که قصد توسعه واقعی داشته باشد و تلاش میشود که این مرحله سرنوشتساز زندگی هرچه پربارتر شود.
اما این پرباری نه در تبدیل کودک به انبانی از اطلاعات نظری بیارتباط با زندگی، بلکه در توانا شدن او و تحقق همه استعدادهای حسی، حرکتی، عاطفی و شناختیست. نیز در رشد خلاقیت، قدرت تخیل، مهارتهای اجتماعیاش و تعامل با دیگران است. به بیان دیگر کودک نیازمند رشدی متوازن، سازواره و جامع است نه دستی بلند و حجیم بر پیکری نحیف، آنچنان که نظام های آموزشی کنونی می پرورند.
#کودکیبهیادمانده
📍عبدالحسین وهابزاده | مقدمه کتاب طبیعت و کودک خردسال| چاپ اول | انتشارات صحرا شرق مشهد| پاییز 1395
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
✔️کودکی بهیاد مانده {3}
📌آیا استعداد آدمی حاصل تخیلات کودکی است؟ این دقیقا نتیجهی مطالعهی ادیت کاب در حسبحالها و زندگینامههای افراد خلاق و نیز مشاهدات او هنگام بازی کودکان است. او ذات کودک را در ارتباط با جهان طبیعت میدید و معتقد بود نیروهای درونی به تنهایی، تخیلات را پیش نمیبرند. کتاب او، بومشناسی تخیلات کودکی(1977) که مراقبه و مکاشفهای فلسفی است همچنان در باب اهمیت تجربهی عمیق طبیعت توسط کودکان و تاثیر آن در ادراک و سلامت روانی آنان در بزرگسالی، پیشگام است.
ورود ادیت کاب در دههی ۱۹۴۰ به مدرسهی کار اجتماعی نیویورک سرآغازی شد بر تحقیقات مشاهدهای وی دربارهی تجربیات تخیلات کودکی. او بیش از نیم قرن به گردآوری و مطالعهی آثاری در زمینهی حسبحال، زندگینامه و ادبیات پرداخت تا تصورات و تخیلات کودکان در کشورها و دورههای تاریخی مختلف را بررسی کند.
این مجموعه{ کودک و بومشناسیِ تخیل} در برگیرنده مقاله اصلی کاب- بومشناسی تصورات دوران کودکی(1959)- و نقد و بررسی ایده و کار او میباشد. امید است این مجموعه، در معرفی ایدهی بنیادی اما کمتر شناخته شدهی ادیت کاب موثر باشد.
#کودکیبهیادمانده
📍 ادیت کاب| بومشناسی تخیلات کودکی |ترجمهی ناهید رضا زاده |انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد: 1400
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
📌آیا استعداد آدمی حاصل تخیلات کودکی است؟ این دقیقا نتیجهی مطالعهی ادیت کاب در حسبحالها و زندگینامههای افراد خلاق و نیز مشاهدات او هنگام بازی کودکان است. او ذات کودک را در ارتباط با جهان طبیعت میدید و معتقد بود نیروهای درونی به تنهایی، تخیلات را پیش نمیبرند. کتاب او، بومشناسی تخیلات کودکی(1977) که مراقبه و مکاشفهای فلسفی است همچنان در باب اهمیت تجربهی عمیق طبیعت توسط کودکان و تاثیر آن در ادراک و سلامت روانی آنان در بزرگسالی، پیشگام است.
ورود ادیت کاب در دههی ۱۹۴۰ به مدرسهی کار اجتماعی نیویورک سرآغازی شد بر تحقیقات مشاهدهای وی دربارهی تجربیات تخیلات کودکی. او بیش از نیم قرن به گردآوری و مطالعهی آثاری در زمینهی حسبحال، زندگینامه و ادبیات پرداخت تا تصورات و تخیلات کودکان در کشورها و دورههای تاریخی مختلف را بررسی کند.
این مجموعه{ کودک و بومشناسیِ تخیل} در برگیرنده مقاله اصلی کاب- بومشناسی تصورات دوران کودکی(1959)- و نقد و بررسی ایده و کار او میباشد. امید است این مجموعه، در معرفی ایدهی بنیادی اما کمتر شناخته شدهی ادیت کاب موثر باشد.
#کودکیبهیادمانده
📍 ادیت کاب| بومشناسی تخیلات کودکی |ترجمهی ناهید رضا زاده |انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد: 1400
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
📌[بهشت در یک قطعه زمین رها ]
📍رابرت مایکل پایل
📍نقاشی: علی نورپور
✔️کودکان محروم از طبیعت ممکن است از لحاظ رشد فکری نیز تا حدودی دچار مشکل شوند. اگر چه واضح است که رشد ذهنی به تمامی وابسته به برخورد فراوان با طبیعت، حیوانات، خاک و صخره نیست و بسیاری از افراد تواناییهای نیرومند ذهنیشان را از طریق محیطهای عمدتا درون خانهای کسب میکنند، با این وجود استدلال من این است که مواردی نظیر دامنهی هوشیاری، سهولت در استدلالورزی، دقت در مشاهده، و انواعی از مهارتهای تداعیگرانه که باعث تقویت میشوند وابسته به برخورد فراوان با طبیعت است. در میان کودکان و نوجوانان، کسانی که از نظر تجربهی طبیعت غنیترند در مقایسه با کسانی که هستیشان عمدتا حول آدمها و کالاها میچرخد، افرادی جدیتر، متعادلتر و شادتر هستند.
📍کودک و طبیعت: درسنامه مدرسه طبیعت|ترجمهی عبدالحسین وهابزاده و آرش حسینیان|چاپ اول زمستان 1392|انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد|ص.254
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
📍رابرت مایکل پایل
📍نقاشی: علی نورپور
✔️کودکان محروم از طبیعت ممکن است از لحاظ رشد فکری نیز تا حدودی دچار مشکل شوند. اگر چه واضح است که رشد ذهنی به تمامی وابسته به برخورد فراوان با طبیعت، حیوانات، خاک و صخره نیست و بسیاری از افراد تواناییهای نیرومند ذهنیشان را از طریق محیطهای عمدتا درون خانهای کسب میکنند، با این وجود استدلال من این است که مواردی نظیر دامنهی هوشیاری، سهولت در استدلالورزی، دقت در مشاهده، و انواعی از مهارتهای تداعیگرانه که باعث تقویت میشوند وابسته به برخورد فراوان با طبیعت است. در میان کودکان و نوجوانان، کسانی که از نظر تجربهی طبیعت غنیترند در مقایسه با کسانی که هستیشان عمدتا حول آدمها و کالاها میچرخد، افرادی جدیتر، متعادلتر و شادتر هستند.
📍کودک و طبیعت: درسنامه مدرسه طبیعت|ترجمهی عبدالحسین وهابزاده و آرش حسینیان|چاپ اول زمستان 1392|انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد|ص.254
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
Forwarded from خشت کج | نقد نظام آموزشی
کتاب Deschooling (مدرسه زدایی از جامعه) اثر ایوان ایلیچ از جمله آثاری است که در آن به ضرورت دگرگون سازی نظام آموزشی اشاره می شود.
او ادعا می کند که مدرسه ؛ تدریس را با یادگیری، نمرات را با تحصیلات، دیپلم را با شایستگی، حضور در مدرسه را با موفقیت، و به ویژه، فرآیند را با ماهیت اشتباه می گیرد. او می نویسد که مدارس به دستاوردهای واقعی پاداش نمی دهند، فقط به فرآیندها پاداش می دهند. مدارس اراده و توانایی فرد برای خودآموزی را مهار می کنند و در نهایت منجر به ناتوانی روانی می شوند. او ادعا می کند که تحصیل اجباری تمایل طبیعی افراد به رشد و یادگیری را منحرف می کند و آن را با تقاضای آموزش جایگزین می کند. علاوه بر این، آموزش نهادینه شده به دنبال تعیین کمیت غیرقابل سنجش رشد انسانی است.
🔰خشت کج | نقد نظام آموزشی
🆔 @kheshtekaj
او ادعا می کند که مدرسه ؛ تدریس را با یادگیری، نمرات را با تحصیلات، دیپلم را با شایستگی، حضور در مدرسه را با موفقیت، و به ویژه، فرآیند را با ماهیت اشتباه می گیرد. او می نویسد که مدارس به دستاوردهای واقعی پاداش نمی دهند، فقط به فرآیندها پاداش می دهند. مدارس اراده و توانایی فرد برای خودآموزی را مهار می کنند و در نهایت منجر به ناتوانی روانی می شوند. او ادعا می کند که تحصیل اجباری تمایل طبیعی افراد به رشد و یادگیری را منحرف می کند و آن را با تقاضای آموزش جایگزین می کند. علاوه بر این، آموزش نهادینه شده به دنبال تعیین کمیت غیرقابل سنجش رشد انسانی است.
🔰خشت کج | نقد نظام آموزشی
🆔 @kheshtekaj
ماهنامه نظری- تحلیلی «سپیده دانایی» در شماره ۱۶۸ /شهریور ۱۴۰۲ با آلیسون گوپنیک(دانشمند شناخته شده علوم شناختی در زمینه مطالعه یادگیری و رشد کودکان) مصاحبه کرده است. در کنار این مصاحبه، مقالهای هم از گوپنیک ترجمه شده است و مطلبی هم که در آن دیوید بیورکلند (استاد روانشناسی دانشگاه آتلانتیک فلوریدا) دیدگاه تکاملی گوپنیک درباره تربیت فرزندان را بررسی کرده است نیز ترجمه شده است. پیش از این، نشر نو کتاب «باغبان و نجار »از آلیسون گوپنیک را منتشر کرده است.
📍با سپاس از زحمات دستاندرکاران این نشریه،تصویر مصاحبه این مجله با دکتر گوپنیک را باز نشر میکنیم.
📍با سپاس از زحمات دستاندرکاران این نشریه،تصویر مصاحبه این مجله با دکتر گوپنیک را باز نشر میکنیم.