[مطالعات‌کودک‌وطبیعت]
1.98K subscribers
306 photos
69 videos
17 files
128 links
|تجربه‌طبیعت؛ حق مادرزاد کودکان|
Download Telegram
نوبانگ اندیشه نشست‌های کودک اندیشی به صورت حضوری در مشهد برگزار می‌کند:
در صورت تمایل برای ثبت‌نام به شماره ۰۹۹۳۳۸۹۲۰۶۷ در تلگرام پیام دهید.

https://t.me/NobangAndisheh
« ساده بگویم، از دست‌دادن همسایگی با گونه‌ها، تجربه‌ی طبیعت را برای ما با مشکل مواجه می‌کند... تماس مستقیم و شخصی با موجودات زنده ما را به اشکالی حیاتی تحت تأثیر قرار می‌دهد و تجربه‌ی جانشین مستقیم نمی‌تواند جای خالی آن را پر کند. بر این باورم که یکی از اصلی‌ترین علل بحران بوم‌شناختی همین وضعیت دور افتادگی و بیگانگی از طبیعت است که بسیاری از انسان‌های امروزی دچارش هستند. ما از نظر حس نزدیکی و صمیمیت با جهان زنده دچار کمبود هستیم ... اصطلاح «خاموشی تجربه» ... به همین چرخه‌ی معیوبی اشاره دارد که می‌تواند برای ما پیامدهای اسف‌باری به همراه داشته باشد ... همان‌طور که به تدریج شهرها و گسترش حومه‌ی شهرها گوناگونی طبیعت را از بین می‌برند، و تعداد شهروندان آنها بیشتر می‌شود، به همین شکل به طور تدریجی تماس مستقیم با طبیعت، هوشیاری و برخورد همراه با قدردانی از آن نیز به فراموشی سپرده می‌شود... و طی همین روند است که ... « خاموشی تجربه» حیات را از زمین ، و صمیمیت و نزدیکی را از ارتباطات ما می‌زداید.»
رابرت مایکل پایل|Robert Michael Pyle
Forwarded from Abdol-Hossein Vahabzadeh
👆یادش گرامی که چه خوب ارزش رهایی می‌دانست
یک اُنس تجربه به اندازه یک تُن نظریه، ارزشمند است. {بنجامین فرانکلین}


@cnstudy|مطالعات کودک و طبیعت
نوام چامسکی در ۱۲سالگی به دبیرستان راه یافت. او با کسب نمره‌های بالا در این دوره، نشان داد که دانش‌آموز خوب و موفقی است. با این حال، او که دوران دبستان[دبستانی با سبک دیویی] را در آزادی، خلاقیت و پرورش استعدادهای فردی گذرانده بود، از برنامه‌های درسی مشخص دوره دبیرستان ‌و شیوه‌های ارزشیابی و درجه‌بندی نمره‌ای دانش‌آموزان، شگفت‌زده شده بود.
به گفته‌ی او:
«به تجربیات گذشته خود که می‌نگرم، همواره نقطه‌ای تاریکی را در آن می‌بینم. این نقطه تاریک چیزی جز آموزش رسمی نیست، دورانی که صرف بازآموزی،‌تکرار و کنترل می‌شود و بخشی از آن به تلقین مستقیم می‌گذرد و از این راه نظامی از باورهای نادرست آموخته می‌شود.»
[منبع: نوآم چامسکی و انقلاب زبان‌شناسی؛دکتر رضا نیلی‌پور؛‌‌ نشر دانژه:چاپ سوم-۱۳۹۵،ص.۲۳]

@cnstudy|مطالعات کودک و طبیعت
«...نوزادان کشف می‌کنند، تقلید می‌کنند، تجربه می‌کنند و از طریق آزمون و خطا به دیدگاه‌های پیچیده‌تری می‌رسند. فهمیدنش سخت نیست، اما پذیرشش خیلی سخت است که بهترین خدمتی که می‌توان در حق هر کسی در هر سنی کرد این است که سد راه مسیر کنجکاوی ذاتی و خلاقیتش نشویم، که بهترین آموزش شاید آموزشی باشد که حداقل مانع را برای کاوش آزاد ذهن ایجاد کند.»
{میمسی سادوفسکی}

[ نقاشی:علی نورپور]
[منبع: تجربیات مدرسه سادبری‌ولی؛ ترجمه محبوبه گل‌فشانی؛ ص.۲۱۰؛ تهران:کرگدن،۱۴۰۰]

@cnstudy|مطالعات کودک و طبیعت
پیتر گری[روانشناس تکاملی و استاد بازنشسته کالج بوستون] نویسنده کتاب یادگیری آزاد:

«کودکان همانطور که هنگام تولد از محرک‌های غریزی برای اینکه چه بخورند و چه بنوشند تا زنده بمانند برخوردار هستند، دارای محرک‌های غریزی برای شناخت محیط اطراف‌شان هستند تا آنچه را برای عضو کارآمد شدن در فرهنگ‌شان و در نتیجه بقا، لازم دارند یاد بگیرند. این محرک‌ها بطور کلی عبارتند از کنجکاوی، بازیگوشی و اجتماعی بودن.
-کنجکاوی: محرک جستجو کردن و فهمیدن است.
-بازیگوشی: محرک تجربه و ابداع است.
-اجتماعی بودن: محرک طبیعی برای به اشتراک گذاشتن ایده‌ها و اطلاعات است.
چگونه می‌توان شرایط محیطی را به گونه‌ای مهیا کرد تا این غرایز به شکل بهینه‌‍‌ای عمل کنند؟
با افزایش روز افزون اهمیت آموزش رسمی، ما بیشتر شاهد کاهش پیوسته‌ی آزادی کودکان برای بازی[بخش اصلی روش طبیعی کودکان برای یادگیری] بوده‌ایم. ما با نادیده گرفتن قدرت و اهمیت بازی آزاد برای خودآموزی کودکان، در حقیقت، در روشهای طبیعی یادگیری کودکان مداخله کرده‌ایم.»

{منبع:یادگیری آزاد؛ ترجمه مهدی غلامی؛ فرهنگ نشر نو:۱۴۰۱}

@cnstudy|مطالعات کودک و طبیعت
«انگلستان از نعمت داشتن دانشمندان و محققینی برخوردار بوده که هر یک در چندین رشته‌ی مختلف پرورش یافته بودند. در زمره آنها از برتراند راسل، الفرد نورت وایت هد، هالدین، برنال و ژاکوب برنوفسکی می‌توان نام برد. راسل در رابطه با دست‌یابی به این موهبت اظهار نظر می‌کند که برای داشتن اینگونه افراد نیازمند شرایطی هستیم که در آن شخص توانسته باشد در دوران کودکی تمایلات و علایق خویش را ، هرچند عجیب و غریب، دنبال نموده و جامه‌ی عمل بپوشد، بدون اینکه اجبار و الزامی برای تطابق با وضعیت خاص و از پیش تعیین شده‌ای را داشته باشد. به گمان من ایالات متحده، اتحاد شوروی، ژاپن و جمهوری خلق چین که در آنها، هم دولت و هم گروه‌های همسال، فرد را برای انطباق با شرایط اجتماعی تحت فشار می‌گذارند به نسبت کمتری از اینگونه همه‌چیز‌ دانان را پرورش می‌دهند.»
منبع:
[ اژدهای بهشتی: کنکاشی پیرامون تکامل هوش در آدمی/ کارل ساگان، ترجمه عبدالحسین وهاب‌زاده،مشهد: اترک،1368،ص.۲۴۰]

@cnstudy|مطالعات کودک و طبیعت
Forwarded from Gholamali Keshani
سلام دوستان،
در فرسته‌ی پیوست بالا یادداشتی را می‌بینید از سایت عدم خشونت، با عنوانِ
اریک کستنر و کودک ماندن
:
تنها کسانی آدم‌اند که بزرگ می‌شوند و باز هم بچه می‌مانند. (اریک کستنر).

اما یادم رفت که کارهای کستنر را در همین‌جا مستقیما به همه‌ی دوستان معرفی کنم.
دو کار‌ اش:
لوته و همتایش (همان خواهران غریبِ زنده‌یاد کیومرثِ پوراحمد، سازنده‌‌ی قصه‌های مجید) و
سفرهای گالیور (شاهکاری به روایت کستنر).

او هم‌چون شازده‌کوچولو رفتار بزرگ‌تر‌ها را دست می‌اندازد و بزرگی دروغین‌شان را برملا می‌کند.

کارهای او را در گوگل و سایت کتابخانه ملی جستجو کنید و هر کدام‌شان را که گیرآوردید، مثل خوراک‌ی سالم و لذت‌بخش، اول برای کودکیِ‌نکرده‌‌ی‌ خودتان و بعد دسته‌جمعی برای کودکیِ‌نکرده‌ی فرزندتان بخوانید.
و مطمئن باشید که اگر این نوع جمع‌ها را مخصوصا در طبیعت راه نیندازید، اینترنت و  شبکه‌های مجازیِ کنترل‌نشده فرزندتان را از شما خواهد گرفت و از او چیزی خواهد ساخت که مطلوب‌تان نیست.
(این نکته را که ذاتِ دنیای دیجیتال آدم را به‌جاهایی می‌برد که اصلا قرار نبوده برود، خودِ ما بزرگترها به‌خوبی و به‌عینه تجربه کرده‌ایم. اما کودکِ ما در برابر این پدیده بی‌دفاع‌تر است، مخصوصا با کاربرد اخیرِ هوشِ مصنوعی برای تغییرِ مسیرِ رفتاریِ کاربرها در فضای مجازی. نک: اندر مصائبِ موبایل، والدین و فرزندان! ؛ سایت عدم خشونت")

بعضی وقت‌ها در موقعِ خواندن سطر‌های آن‌ها، آدم سر به جِیبِ تفکر می‌برد و از فرزندآوری و دشواری‌ها و وظایف عظیم‌اش می‌هراسد.  او به ما تلنگرِ مثبت و سازنده می‌زند تا آن‌چه را که از کودک باقی مانده، پاس بداریم و اجازه‌ی رشدِ طبیعی به آن بدهیم.


اما همین خواندن این کتاب‌ها برای بچه و در حضور جمع خانواده، باز هم کمک کننده است. کتاب‌های خوب دیگر هم همین کارکردِ خوب را دارند. نشان می‌دهند که هنوز خانوادهْ کمی بر سر جای خود وجود دارد و والدین برای تربیتِ خود و فرزندشان ارزش قائل اند.

کسی که این حرف را می‌زند و در عینِ حال برای بچه‌ها هم قلم می‌زند،‌ قطعا کسی است که معتقد به تقدمِ بازی به هر‌گونه تربیتِ تدوین‌شده‌ی سازمان‌‌یافته برای کودک است.

او هم‌چون عبدالحسینِ وهاب‌‌زاده، اما در دوران هیتلر، بر این باور است:
بازی تفکر و خلاقیت و رشد کودک است.

وهاب‌‌زاده بر همین بازی، اما در طبیعت تاکید بیشتر دارد.

به نظر من  او نگاهِ سهراب سپهری و احمد شاملو  (در شعر آستانه) به طبیعت را ادامه می‌دهد. (و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید: شعار کانال وهابزاده)

نظر خودِ من این است که هر گونه مهارت‌آموزی را باید به شکلِ بازی در آورد و به کودک فرصت داد که در ضمن بازی، مهارت فلان و بهمان را تمرین کند. کار یدی را می‌توان به او سپرد، اگر که آن را به‌شکل بازی درآورد.

باید همه‌ی مهارت‌های زندگیِ مستقل را با هوشمندیِ بالا، به‌شکلِ بازی درآورد و در اختیار کودک گذاشت.

و در همین‌جا است که می‌بینیم بچه‌سازی چه امر خطیر و خطرناکی است ! و

اگر آن هوشمندی را نداشته باشی که مهارت‌ها را به شکل بازی در بیاوری و آن را با حضور طبیعت اجرا کنی، کلاهِ بچه‌داری‌ات پسِ معرکه است.

البته می‌توان بخشی از این هوش‌مندی را از تجربه‌ی دیگرانِ دور و نزدیک قرض و یاد گرفت. اما همین هم اراده به تغییر می‌خواهد و هوش‌مندی برای جستجو.


آن که می‌گوید ۱۵۰ میلیون بچه بسازیم، در فکر تولید آدم‌های یک‌بار مصرفِ دم توپ و روی میدان مین است تا در زیرِ مفهومی برساخته به‌نام سلطه‌ی یک ایدئولوژی بر جهان، دنیای کفر را یک‌باره ریشه کن کند.

اما این پدر و مادر‌های درون خانواده‌ها هستند که باید تا آخرِ عمر از تک‌تکِ ناهنجاری‌های برامده از کم‌دانشی، کم‌تجربه‌گی، بی‌فکری، بی‌ارادگی، بی‌مسئولیتی و ... خود در تربیتِ تک فرزندِ  دلبندشان دل‌نگران و پشیمان باشند که:

خود "کودکی‌نکرده" بودند و کودک ساختند؛
در فقر آمادگیِ دانش و تجربه‌‌ی فرزندداری بودند و یهویی بچه ساختند؛
در آپارتمانِ تنگِ شهری و کوچه‌های پر از ماشینِ پارک شده بودند و بچه ساختند؛
در شهر آلوده و دور از طبیعت بودند و بچه ساختند؛
در فقر معیشتی و سکونتی و بهداشتی و ...  بودند و بچه ساختند؛ و
در  ...


پس "بازی تفکر کودک است."*
- این اسم اولین کتابی بود که در سال ۱۳۵۴ باید در درس روان‌شناسیِ یادگیری می‌خواندیم.
*(این کتاب به اسم "تفکر، بازی کودک است" امروزه در کتابفروشی ها هست.)

- کارها و کانالِ عبدالحسین وهابزاده و تاسیس مدرسه‌های طبیعت به ابتکار او وقف این نکته‌ی مهم هستند:
https://t.me/madresehtabiat
«مدرسه طبیعت با پرسش آغاز می‌شود، مدرسه کلاسیک با پاسخ» [عبدالحسین وهاب‌زاده]
- عکس:علی قاسمی

@cnstudy |مطالعات کودک و طبیعت
در ستایش کنجکاوی شادی آور |مطالعات کودک و طبیعت| cnstudy@
در ستایش کنجکاوی شادی‌آور:
در فستیوال فیلمی در اصفهان در کنار نویسنده و تصویرگر کتاب صحبت می‌کردم. کودکان حاضر با نگاهی مبهم به ما چشم دوخته بودند. یکی پرسید چگونه می‌توان به شهرت رسید. سخنرانان دیگر از مقاومت و مداومت در کار گفتند، از این‌که از کودکی باید با دشواری ها مواجه می‌شدند، این‌که تا چه اندازه وقت گذاشتند و مبارزه کردند تا به کاری که در آن مهارت پیدا کنند رسیدند. به چهره کودکان نگاه کردم که چگونه با دهان باز به داستان‌های موفقیت این سخنرانان گوش می‌دادند. وقتی نوبت من شد، گفتم:

« بچه‌ها، بدون اینکه بخواهم ساز مخالف بزنم، تجربه من متفاوت است. برای من مبارزه نبوده است. هیچوقت هدفم این نبوده که فیلمساز شوم. شاید بهتر این باشد که به قسمت و شانس اعتماد کنید تا اینکه خودتان را با امید به موفقیت در جهت خاصی خسته کنید. البته که باید سخت کار کنید. خیلی هم سخت کار کنید، اما فقط در جهتی که کنجکاوی‌تان را بر می‌انگیزد و برایتان شادمانی به همراه می‌آورد. این کار را بکنید و خواهید دید در مسیرتان اتفاق‌های غیر‌قابل پیش‌بینی زیادی می‌افتد.»

سر کلاس با کیارستمی| پال کرونین| ترجمه سهراب مهدوی| نشر نظر: چاپ نهم: تهران، تابستان 1400
@cnstudy |مطالعات کودک و طبیعت
📌بچه‌ها می‌خواهند همکاری کنند، اما ما آنها را وادار به رقابت می‌کنیم
📍این همه رقابت که در مدرسه و خارج از مدرسه به بچه‌ها تحمیل می‌شود چه آسیب‌هایی در پی دارد؟

✏️پیتر گری
🔅منبع: سایکولوژی تودی
✔️ترجمه:محمد عظیمی

{بخش اول}
چند سال پیش، وقتی کتاب جالبی از هیلاری فریدمن با عنوان «بازی برای پیروزی: تربیت کودکان در فرهنگ رقابتی » را مطالعه و مرور می‌کردم، حس شادی همراه با اندوه داشتم. این کتاب روش‌ها و یافته‌های مطالعه گسترده‌ای را که فریدمن زمانی به عنوان پایان نامه دکترا در جامعه شناسی در دانشگاه پرینستون انجام داده بود، توصیف می‌کند.
فریدمن به این سوال علاقه‌مند بود که چرا بسیاری از والدینِ صاحب امکانات، مقدار زیادی پول و زمان روی فعالیت‌های رقابتی خارج از مدرسه برای فرزندان خود سرمایه‌گذاری می‌کنند. برای پاسخ به این سوال، او والدینی را شناسایی کرد که چنین سرمایه‌گذاری‌هایی را برای کودکان دبستانی خود که درگیر در مسابقات شطرنج، رقص یا فوتبال بودنند، انجام می‌دادند. او در مجموع با والدین 95 کودک مصاحبه کرد و در برخی از موارد با فرزندان نیز مصاحبه کرد.
این والدین مبالغ هنگفتی را برای هزینه‌های مشارکت، مربیگری و سفر خرج می‌کردند و زمان زیادی را صرف حمل و نقل فرزندانشان به تمرین‌ها و رویدادها می‌کردند، فرزندانشان را تشویق می‌کردند تا در این فعالیت‌ها سخت کار کنند و گاهی خود والدین درباره بعضی از این فعالیت‌ها قدری مطالعه می‌کردند تا به فرزندانشان کمک کنند بلکه عملکرد بهتری داشته باشند. چرا والدین برای کودکان خود این کارها را می‌کردند؟
مختصر اینکه، فریدمن پی برد والدین معتقدند درگیر شدن در رقابت‌های شدید، آمادگی خوبی برای بزرگسالی است. والدین پشت سر هم می‌گویند که ما در جامعه‌ای به شدت رقابتی زندگی می‌کنیم و موفقیتْ مستلزم داشتن نگرش رقابتی و مهارت‌هایی است که در رقابت با دیگران به شما کمک می‌کند. شما باید بخواهید برنده شوید و برای این کار لازم است روی برنده شدن تمرکز کنید و برای برنده شدن سخت تلاش کنید بنابراین لازم است از دیگر عرصه‌های زندگی خود بگذرید تا برنده شوید.
برای بسیاری از والدین، حوزه فعالیتی که فرزندانشان در آن رقابت می‌کردند، اهمیت چندانی نداشت. آنها انتظار نداشتند فرزندانشان شطرنج‌باز، رقصنده یا فوتبالیست حرفه‌ای شوند. نکته مهم برای آنها این بود که بچه‌ها میل به برنده شدن و نوعی نظم و انضباط را در خود ایجاد کنند که ممکن است برای برنده شدن در هر حوزه‌ای لازم شود. آنها معتقد بودند که این امر به فرزندانشان در فعالیت‌های آینده مانند ورود به کالجی عالی رتبه، یافتن شغلی با درآمد بالا و کسب ترفیع کمک می‌کند. فریدمن اصطلاح «سرمایه‌گذاری بر رقابت‌جویی کودک» را برای اشاره به بازدهی که والدین از سرمایه‌گذاری خود پیش‌بینی می‌کردند ابداع کرد.
@cnstudy|مطالعات کودک و طبیعت
{بخش دوم}
برای تقویت انگیزه برنده شدن، بسیاری از والدین به فرزندان خود جوایز مادی پاداش می‌دادند که بسیار فراتر از جوایز ارزان‌قیمت و روبان‌های ارائه شده توسط برگزارکنندگان رویدادها بود. به عنوان مثال، افزایش رتبه کودک در شطرنج به میزان معینی ممکن بود به سفر دیزنی‌لند یا افزایش پول توجیبی منجر شود. برخی نیز برای تمرین به فرزندان خود رشوه می‌دادند. چه عمداً، چه سهوا، والدین نه تنها میل به پیروزی را تقویت می‌کردند، بلکه غیرمستقیم به کودکان یاد می‌دادند که پاداش‌های مادی ارزشمندتر از علایق ذاتی آنها هستند.
فریدمن در مصاحبه‌های خود با بچه‌ها متوجه شد که آنها در مقایسه با والدینشان، علاقه کمتری به برنده شدن دارند، هر چند که آنها از پاداش‌ها خوششان می‌آمد. بسیاری از بچه‌ها می‌گویند چیزی که بیشتر از همه درخصوص مسابقات دوست دارند، فرصت دوستی با بچه‌هایی است که در غیر این صورت نمی‌توانستند آنها را ملاقات کنند. حتی برخی گفته‌اند اگر دوستی را شکست دهند احساس بدی پیدا می‌کنند، زیرا این به معنای باخت آن دوست است و به ندرت بچه‌ها در باره خود فعالیت صحبت می‌کردند. در مقابل، به گفته فریدمن، هیچ یک از والدین توانمندسازی فرزندان خود برای دوست‌یابی را دلیلی برای سرمایه‌گذاری خود ذکر نکردند.

∆ماهیت مشارکت‌جویانه بازیِ کودکان
من صدها ساعت را صرف تماشای بازی بچه‌ها کرده‌ام - به‌عنوان نجات غریق اردوگاه و ناظر بر تفریحات کودکان وقتی نوجوان بودم، به‌عنوان والد در بزرگسالی، و در دهه‌های اخیر به‌عنوان محققی که در حال مطالعه بازی و رشد کودک بوده است. آنچه من مشاهده کرده‌ام این است: کودکانی که به طور طبیعی، بدون نظارت یا مداخله بزرگسالان بازی می‌کنند، به ندرت وارد بازی رقابتی می‌شوند. حتی زمانی که آنها در حال انجام یک بازی ظاهراً رقابتی هستند، معمولاً بیشتر به دوست‌یابی، تفریح و اطمینان از اینکه همبازی‌هایشان سرگرم می‌شوند علاقه‌مند هستند تا اینکه بخواهند در بازی برنده‌ شوند. اغلب، آنها حتی امتیازهایی را که حین بازی کسب می‌کنند نیز حفظ نمی‌کنند.
علاوه بر مشاهدات من، مردم‌شناسان نیز گزارش کرده‌اند که در فرهنگ‌هایی که بزرگسالان رقابت را به کودکان تحمیل نمی‌کنند، به‌ویژه در فرهنگ‌ گروه‌های شکارچی-گردآورنده، بچه‌ها به ندرت به شیوه‌های رقابتی با هم بازی می‌کنند .
بازی واقعی - یعنی بازی‌ای که توسط خود بچه ها شروع و کارگردانی می شود - نیاز به همکاری دارد و می‌تواند با رقابت خراب شود. رقابت، لذت را از بین می‌برد، حداقل برای کسی که دائماً می‌بازد، زیرا وقتی بازی برایش سرگرم کننده نباشد، او بازی را رها می‌کند. اساسی‌ترین آزادی در بازی، آزادی ترک بازی است، و این نیرویی است که افراد مشارکت کننده در بازی را به سوی تعامل و همکاری سوق می‌دهد. اگر می‌خواهید به بازی ادامه دهید، باید همبازی‌های خود را راضی نگه دارید. ضربه زدن به آنها به هر شکل(پنهان یا آشکار)، به خصوص اگر این کار را مکرر انجام دهید، آنها را ناراضی می‌کند. بچه‌ها این را خوب می‌دانند و اگر فراموش کنند، وقتی هم‌بازی‌هایشان بازی را ترک‌کنند، و آنها را تنها بگذارند آنها یادشان می‌آید که باید هم‌بازی‌شان هم راضی بماند.
@cnstudy|مطالعات کودک و طبیعت
{بخش سوم}
وقتی من بزرگ می‌شدم، خوب یادم هست بچه‌ها معمولا چگونه بازی می‌کردنند؛ آن زمان هنوز بزرگترها در همه امورات زندگی بچه‌ها دخالت نمی‌کردنند و همه چیز در کنترل بزرگترها نبود. من قبلاً ، به عنوان مثال، روشی را که به طور منظم بیسبال بازی می‌کردیم را توضیح داده‌ام. ما در یک منطقه خلوت هم‌بازی‌هایمان را ملاقات می‌کردیم، بدون اینکه بزرگسالی در آن اطراف باشد. هدف اصلی ما خوش‌گذرانی بود، اما برای انجام این کار باید مطمئن می‌شدیم که دیگران - از جمله آنهایی که در تیم «مقابل» بودند - سرگرم می‌شوند. اگر در راضی نگه داشتن بقیه شکست می‌خوردیم، آن‌ها کنار می‌رفتند و بازی تمام می‌شد.
بنابراین، نگرانی کمی برای برنده شدن وجود داشت. ما دوست داشتیم توانایی‌هایمان را گسترش دهیم، بهترین اجرای‌مان را در چارچوب بازی انجام دهیم، راه‌های جدید و اغلب خلاقانه‌ای برای ضربه زدن و فیلدینگ پیدا کنیم، اما علاقه چندانی به نتیجه نهایی نداشتیم یا بهتر است بگویم به نتیجه و امتیاز اصلاً علاقه‌ای نداشتیم. بازیکنان قابل به گونه‌ای خود ناتوان سازی می‌کردنند تا بازی برای همه یکنواخت‌تر و سرگرم‌کننده‌تر شود.
همچنین بازی‌های تنیس را به بیاد می‌آورم که خیلی هم طول می‌کشید و در آنها هدف برنده شدن نبود؛ بلکه هدف این بود که توپ را تا آنجا که ممکن است بدون از دست دادن، به‌صورت رفت‌وبرگشتی بر روی تور نگه دارند. این نیاز به مهارت قابل توجهی داشت. بازیکن بهتر باید ضربه را به گونه‌ای می‌زد که تا حدی حریف به چالش کشیده شود ( باید در نظر داشت که بدون هیچ چالشی، بازی خیلی هم سرگرم کننده نیست) و در عین حال حریف‌تان هم بتواند ضربه شما را پاسخ دهد. گاهی اوقات قوانینی را برای چالش برانگیزتر کردن بازی تنظیم می‌کردیم، مثلاً هر ضربه باید به سمت دیگری از زمین برود، یا توپ نمی‌تواند از فاصله معینی بالاتر از تور برود. تنها امتیازی که حفظ می‌شد، امتیاز همکاری بود - چند بار، بدون اینکه بازی متوقف شود، می‌توانستیم رفت و برگشت توپ را حفظ کنیم.
البته گاهی اوقات بچه‌ها به تنهایی با هم رقابت می‌کنند. اما معمولاً زمانی اتفاق می‌افتد که آنها تا اندازه زیادی با خونسردی و در آرامش به مصاف هم می‌روند و این شیوه‌ای پاک نهادانه برای سنجش و ارزیابی توانایی حریف است. چنین رقابت‌هایی ممکن است سالم باشند، به خصوص اگر بیشتر مرتبط با خوب انجام دادن کاری باشد تا شکست دادن دیگری. و البته - نمی‌خواهم موضوع را رومانتیک کنم - بچه‌ها گاهی عصبانی می‌شوند، حتی دعوا می‌کنند یا حتی قلدری می‌کنند. اینطور نیست که آنها همیشه خوب باشند، همانطور که بزرگسالان همیشه خوب نیستند. با اینهمه اما یادگیری نحوه برخورد با دیگران بدون دخالت یک فرد بزرگسال نیز بخش مهمی از رشد است. خواهر و برادرها ممکن است مخصوصاً مستعد رقابت و مشاجره در مقاطع خاصی از زندگی خود باشند، اما رقابت خواهر و برادر موضوعی ورای مطلب ما در اینجاست. با این حال، به طور کلی، کودکان زمانی که بزرگسالان مسئولیت کاری را بر عهده ندارند، همکاری می‌کنند تا رقابت.

∆چگونه بزرگسالان به طور مستمر رقابت را به کودکان تحمیل می کنند
متأسفانه، وقتی ما بزرگسالان مسئولیت فعالیت‌های کودکان را بر عهده می‌گیریم، همانطور که اغلب در دنیای امروز اتفاق می‌افتد، فعالیت‌های آنها را به مسابقه تبدیل می‌کنیم. ما این کار را به طور منظم با فعالیت‌های تفریحی، مانند بیس‌بال یا تنیس (و همچنین شطرنج، رقص و فوتبال) انجام می‌دهیم. ما این فعالیت‌ها را از کاری که برای سرگرمی، بر اساس علاقه درونی، برای دوست‌یابی و حفظ دوستی انجام می‌شود، به کاری به خاطر برنده شدن و شاید پاداش‌های مادی و تمجید و ستایش، تبدیل می‌کنیم. به همین دلیل است امروزه درمی‌یابیم اکثر کودکانی که در جوانی با ورزش‌ها و بازی‌های بزرگسال-محور شروع می‌کنند، قبل از رسیدن به بزرگسالی آن فعالیت یا ورزش را ترک می‌کنند. چون آن فعالیت‌ها از لذت درونی تهی شده است. اگر جزو برندگان همیشگی نیستید،که ستایش می‌شوند و جایزه دریافت می‌کنند، آن فعالیت‌ها دیگر برای شما لذت‌بخش نیست. بنابراین، تا آخر عمرِ خود تماشاگر بازی می‌شوید، روی مبل لم می‌دهید و در حالیکه هر روز بر وزن شما افزوده می‌شوید، به جای درگیر بازی شدن به ناظری بی‌تحرک، بدل می‌شوید.
@cnstudy|مطالعات کودک و طبیعت
{بخش چهارم}
شاید حتی غم‌انگیزتر این باشد که ما وجه رقابتِ تحمیلی را به آموزش هم وارد می‌کنیم. کودکان یادگیرندگان طبیعی هستند. آنها به طور مداوم در حال کاویدن دنیای اطراف خود هستند و این فعالیت‌ها را با همکاری و مشارکت بقیه کودکان انجام می‌دهند. آنها با هم کاوش می‌کنند و اکتشافات خود را با هیجان با بقیه بچه‌ها به اشتراک می‌گذارند. اما در مدرسه، جایی که بزرگسالان مسئول آموزش و یاددهی هستند، همه چیز بر اساس رقابت است؛ انگیزه اصلی برای برنده شدن پاداش و تمجید است و بازندگان هم نصیبی جز شرم نمی‌برند. چه کسی می‌تواند امتیاز عالی را کسب کند، نامش را در لیست افتخار‌آفرینان بر صدر بنشاند یا در آزمونی بالاترین نمره را کسب کند؟ این رقابت تحمیلی، لذت کشف و یادگیری را از بین می‌برد.
وقتی بازی‌های خارج از خانهِ کودکان، رقابتی می‌شوند دیگر برای آنها سرگرم‌کننده نیستند و کودکان بازی‌ را ترک می‌کنند، همین اتفاق برای آموزش‌های تحمیلی اجباری و رقابتی در مدرسه هم رخ می‌دهد و بچه‌ها آنجا را نیز ترک می‌کنند. ترک مدرسه به معنی ترک تحصیل و رفتن به خانه نیست، زیرا اکثر آنها اجازه انجام این کار را ندارند (آنها در مدرسه زندانی هستند)، اما از نظر ذهنی تحصیل را ترک می‌کنند. کسانی که مداوما "برنده" می‌شوند ممکن است با صرف مقداری انرژی (اغلب آمیخته با بدبینی) به کار خود ادامه دهند، نه به دلیل علاقه واقعی به آنچه که مطالعه می‌کنند، بلکه بیشتر به این دلیل که از برنده شدن و تحسین ناشی از آن لذت می‌برند.

∆چگونه به عنوان یک جامعه(امریکا)، رقابت‌جویی را بیش از حد ارج می‌گذاریم
شاید ما - به ویژه در آمریکا - فکر می‌کنیم که در یک جامعه بسیار رقابتی زندگی می‌کنیم و حتی خیلی از ما درباره این موضوع به خود می‌بالیم. برخی این رقابت‌جویی شدید را به اشتباه به داروینیسم ، اقتصاد آزاد، شایسته‌سالاری، یا فردگرایی زمخت مرتبط می‌‎کنند. این بهانه‌ای است برای اینکه ما تمایل داریم توانایی و وابستگی همه روزه خود برای درکنار هم بودن با همنوعان انسانی خود را نادیده بگیریم. ما نمی‌توانیم مدام سعی کنیم دیگران را شکست دهیم. (بله، می‌دانم، شما می توانید به کسی اشاره کنید که آنقدر رقابت‌جو است که هر دروغی را بگوید، برای برنده شدن تقلب کند او هرگز اعتراف نمی‌کند که باخته است در حالیکه پول زیادی به جیب زده است و موقعیت‌های عالی هم بدست آورده است و حتی مقامی هم دارد و عده‌ای هم او را ستایش می‌کنند؛ به نظر شما چنین شخصیْ فرد موفقی است یا بازنده‌ای پاک باخته؟ )
طبق تجربه من، افراد واقعاً موفق در زندگی - افرادی که دارای اقناع درونی هستند، از شغل و خانواده خود لذت می‌برند، به عنوان دوست و همکار ارزشمند هستند، بیشتر بخشنده هستند تا گیرنده - افرادی رفاقت‌جو و مشارکت‌طلب هستنند تا رقابت‌جو. هیچ کس واقعاً به تنهایی موفق نمی‌شود. اگر ما موفق شویم( که می‌شویم) ، به این علت است که دیگران در این راه به ما کمک می‌کنند، و آنها به ما کمک می‌کنند چون ما را دوست دارند، دوست داشتن آنها به این دلیل است که ما آنها را دوست داریم و سعی نمی‌کنیم آنها را شکست دهیم.
به فرزندانتان اجازه دهید بازی کنند، اجازه دهید تعاملات همکاری‌جویانه داشته باشند، اجازه دهید زندگی‌ای را که مادر طبیعت برای آنها در نظر گرفته است داشته باشند و اگر محیطی را که به ارث برده‌اند تخریب نکنیم، بزرگسالی آنها خوب خواهد بود. نگرانی ما نباید شکل‌دهی به فرزندانمان باشد، بلکه باید برای مبارزه با تغییرات اقلیمی و سایر ویرانی‌هایی که از طریق طمع و زیاده‌خواهی بر سر زمین آورده‌ایم و واقعاً فرزندان و نوه های ما را تهدید می‌کنند با هم متحد شویم.
@cnstudy| مطالعات کودک و طبیعت
{برای بچه‌ها بجای تبلت بیلچه بخرید}
نیکولاس تامپیو| منبع: aeon

«یادگیری شخصی» شیوه‌ای از آموزش است که این روزها بین طرفداران تکنولوژی محبوبیت زیادی دارد. آن‌ها می‌گویند برای بچه‌ها رایانه‌ای شخصی تهیه کنید و رهایشان کنید در اینترنت تا هر چه خودشان می‌‌خواهند و هر طور که خودشان دوست دارند بیاموزند. اما پشت این شیوۀ آموزش خطای فلسفی بزرگی نهفته است: اینکه همه‌چیز را می‌شود با چشم آموخت. در حالی که مرلوپونتی به ما آموخته است ما نه‌فقط با چشم، بلکه با تمام بدنمان می‌آموزیم.یادگیری کودکان وقتی به بهترین شکل اتفاق می‌افتد که با بدن خود درگیر جهان خارج شوند. [مطالعه مقاله کامل👇]
بنیان‌های زیستی برای یادگیری خودراهبر |پیتر گری| سایکولوژی تودی
📌بنیان‌های زیستی برای یادگیری خودراهبر
📍پیتر گری| سایکولوژی تودی
▫️محمد عظیمی
در بسیاری از پست‌های قبلی، من مدعی شده‌ام کودکان به لحاظ زیست‌شناختی با ظرفیت خود‌یادگیری متولد می‌شوند. شواهد بر اساس مشاهده ظرفیت‌های یادگیری کودکان قبل از شروع مدرسه است. و نیز شیوه‌هایی که کودکان و نوجوانان در فرهنگ‌های شکارچی - گردآورنده یاد می‌گیرند و همچنین شیوه‌هایی که کودکان امروز در مدارس دمکراتیک و خانواده‌هایی که به آموزش رسمی نه گفته‌اند ، یاد می‌گیرند.
در این پست مایلم کمی بیشتر درباره بنیان‌های زیستی یادگیری خودراهبر دقیق شوم . به نظر من این بنیان‌ها وسیعاً بر چهار غریزه قدرتمند که در هر کودک سالم و نرمال وجود دارند استوار می‌باشند: کنجکاوی ، بازیگوشی ، معاشرت‌پذیری و تدبیر‌اندیشی . اساس این غرایز در طول تاریخ تکاملی ما توسط اصل انتخاب طبیعی شکل گرفته و در دی.ان.ای ما رمز‌گذاری شده است. آنها در خدمت ما هستند تا یاد بگیریم. مدارس استانداردِ رسمی این غرایز را دقیقا سرکوب می‌کنند. مدارسْ سه غریزه اول را بخصوص به خاطر علاقه به اینکه کودکان را همسان نمایند و آنها را به برنامه درسی مدرسه مقید کنند، عمداً سرکوب می‌نمایند. در مقابل، یادگیری خود راهبر- در مدارس دمکراتیک و در میان خانواده‌هایی که به آموزش رسمی نه گفته‌اند- با اجازه دادن به ظهور و شکوفایی این غرایز طبیعی اتفاق می‌افتد. اینجا من اندکی درباره هر یک از این غرایز صحبت میکنم و اینکه چگونه هر کدام با دیگری به آموزش و یادگیری کمک می‌کنند.
{ادامه👇}