ما اینجا اسم نداریم
اینجا نمیبینیم
نمیشنویم
هیچ صدایی
اینجا زمزمهای است از پچپچهای ناشنیده
تنها یک موسیقی پخش میشود
کمک!
نجاتم بدین ....
و اینجا
خون_بس
اینجا نمیبینیم
نمیشنویم
هیچ صدایی
اینجا زمزمهای است از پچپچهای ناشنیده
تنها یک موسیقی پخش میشود
کمک!
نجاتم بدین ....
و اینجا
خون_بس
Forwarded from Out Of Matin (مت؛)
همه انگار سوارِ قطاری شدیم که نمیدونیم کجا میره؛ فقط میدونیم به این زودیها نمیتونیم پیاده بشیم و با هر ایستگاهی که رد میشه هم بیشتر از قبل مطمئن میشیم که اصلا نمیدونیم داریم کجا میریم.
فکر کنم بیشتر از خودِ غم، از این خستهام که هر روز باید جمعش کنم، بلند شم و ادامه بدم؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
کاش یه مدت همهچی سادهتر بود. کاش فقط میشد زندگی کرد، بدون اینکه اینقدر به فردا فکر کرد.
دیگه واقعا تحمل این وضعیت از توان من خارجه. اینکه تا الان چطور دووم اوردم هم خودش جای بحث داره.
داشتم کتاب میخوندم، وسطش گفتم یه لحظه آنلاین شم اخبارو چک کنم؛
کنسلی تافل و دولینگو، قیمت یورو و دلار، وضعیت جنگ و هزار تا خبر دیگه رو دیدم و واقعاً از وضعیت خودم خندم گرفت.
در نتیجه الان فقط زل زدم به سقف و دوباره فکر و خیال. چه کتابی آخه؟
کنسلی تافل و دولینگو، قیمت یورو و دلار، وضعیت جنگ و هزار تا خبر دیگه رو دیدم و واقعاً از وضعیت خودم خندم گرفت.
در نتیجه الان فقط زل زدم به سقف و دوباره فکر و خیال. چه کتابی آخه؟
نظریهی نامحبوبیه، ولی واقعاً میخوام صد سال سیاه این تاریخ چند هزارساله رو نداشته باشم، اگه قراره داشتنش سهم من از زندگی این باشه. ترجیح میدم توی یه جای بیهویت و بیتاریخ زندگی کنم، ولی زندگیم درخورِ یه انسان باشه؛ یه زندگی معمولی برای یه آدم معمولی.
عبور از اَبرها
✨️🌧🎀 https://www.instagram.com/reel/DdMVFdMMJCJ/?stkn=aTRwbmxua2VrcXU=
این پستمو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید :)🤍
