امروز با دوستم حرف میزدیم. یهو وسط حرفامون گفت: «تو از من خوششانستری.»
یه لحظه فقط نگاش کردم. نه اینکه جوابی نداشته باشم، فقط برام عجیب بود. چون مدتهاست خودم اصلاً حس نمیکنم آدم خوششانسی باشم.
شاید چون ما فقط همون بخشی از زندگی آدمها رو میبینیم که دیده میشه. هیچکس از فکرایی که نصف شب نمیذارن بخوابی، از غصههایی که به کسی نمیگی، از روزایی که فقط به زور خودتو جمع میکنی تا عادی به نظر برسی، خبر نداره.
بعد با خودم فکر کردم شاید چیزی که از بیرون اسمش «شانس» به نظر میاد، از نزدیک شانس نباشه؛ حاصلِ بارها تلاش کردنه، زمین خوردنه، از نو شروع کردنه، خسته شدن و بازم ادامه دادنه، بارها پاره شدن و دوباره خودت رو جمع کردن باشه.
شاید ما اسمش رو میذاریم خوششانسی، چون هیچوقت اون قسمتهای سخت داستان رو ندیدیم.
برای همین دیگه سعی میکنم زندگی خودم رو با هیچکس مقایسه نکنم. ما فقط نتیجهی زندگی آدمها رو میبینیم، نه مسیر طولانی و سختی که برای رسیدن بهش طی کردن.
یه لحظه فقط نگاش کردم. نه اینکه جوابی نداشته باشم، فقط برام عجیب بود. چون مدتهاست خودم اصلاً حس نمیکنم آدم خوششانسی باشم.
شاید چون ما فقط همون بخشی از زندگی آدمها رو میبینیم که دیده میشه. هیچکس از فکرایی که نصف شب نمیذارن بخوابی، از غصههایی که به کسی نمیگی، از روزایی که فقط به زور خودتو جمع میکنی تا عادی به نظر برسی، خبر نداره.
بعد با خودم فکر کردم شاید چیزی که از بیرون اسمش «شانس» به نظر میاد، از نزدیک شانس نباشه؛ حاصلِ بارها تلاش کردنه، زمین خوردنه، از نو شروع کردنه، خسته شدن و بازم ادامه دادنه، بارها پاره شدن و دوباره خودت رو جمع کردن باشه.
شاید ما اسمش رو میذاریم خوششانسی، چون هیچوقت اون قسمتهای سخت داستان رو ندیدیم.
برای همین دیگه سعی میکنم زندگی خودم رو با هیچکس مقایسه نکنم. ما فقط نتیجهی زندگی آدمها رو میبینیم، نه مسیر طولانی و سختی که برای رسیدن بهش طی کردن.
ما اینجا اسم نداریم
اینجا نمیبینیم
نمیشنویم
هیچ صدایی
اینجا زمزمهای است از پچپچهای ناشنیده
تنها یک موسیقی پخش میشود
کمک!
نجاتم بدین ....
و اینجا
خون_بس
اینجا نمیبینیم
نمیشنویم
هیچ صدایی
اینجا زمزمهای است از پچپچهای ناشنیده
تنها یک موسیقی پخش میشود
کمک!
نجاتم بدین ....
و اینجا
خون_بس
Forwarded from Out Of Matin (مت؛)
همه انگار سوارِ قطاری شدیم که نمیدونیم کجا میره؛ فقط میدونیم به این زودیها نمیتونیم پیاده بشیم و با هر ایستگاهی که رد میشه هم بیشتر از قبل مطمئن میشیم که اصلا نمیدونیم داریم کجا میریم.
فکر کنم بیشتر از خودِ غم، از این خستهام که هر روز باید جمعش کنم، بلند شم و ادامه بدم؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
کاش یه مدت همهچی سادهتر بود. کاش فقط میشد زندگی کرد، بدون اینکه اینقدر به فردا فکر کرد.
دیگه واقعا تحمل این وضعیت از توان من خارجه. اینکه تا الان چطور دووم اوردم هم خودش جای بحث داره.
داشتم کتاب میخوندم، وسطش گفتم یه لحظه آنلاین شم اخبارو چک کنم؛
کنسلی تافل و دولینگو، قیمت یورو و دلار، وضعیت جنگ و هزار تا خبر دیگه رو دیدم و واقعاً از وضعیت خودم خندم گرفت.
در نتیجه الان فقط زل زدم به سقف و دوباره فکر و خیال. چه کتابی آخه؟
کنسلی تافل و دولینگو، قیمت یورو و دلار، وضعیت جنگ و هزار تا خبر دیگه رو دیدم و واقعاً از وضعیت خودم خندم گرفت.
در نتیجه الان فقط زل زدم به سقف و دوباره فکر و خیال. چه کتابی آخه؟
نظریهی نامحبوبیه، ولی واقعاً میخوام صد سال سیاه این تاریخ چند هزارساله رو نداشته باشم، اگه قراره داشتنش سهم من از زندگی این باشه. ترجیح میدم توی یه جای بیهویت و بیتاریخ زندگی کنم، ولی زندگیم درخورِ یه انسان باشه؛ یه زندگی معمولی برای یه آدم معمولی.
عبور از اَبرها
✨️🌧🎀 https://www.instagram.com/reel/DdMVFdMMJCJ/?stkn=aTRwbmxua2VrcXU=
این پستمو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید :)🤍
