# 𝖱𝖤𝖵𝖮𝖫𝖴𝖳𝖨𝖮𝖭 .﹙อู 𝖾𝗋𝖺﹚
372 subscribers
2.09K photos
1.12K videos
1 file
218 links
بنده یک عدد خانه خرابِ بیلکین‌پیپی، وینی‌ساتانگ، اسکای‌نانی، فرست‌خائو و همه‌ی خانومی‌های نازم.🎀

جهت برقراری ارتباط:
t.me/hidenchat_bot?start=361707597
Download Telegram
Forwarded from Challenge,
شبی سرد و مه‌آلود بود. نور مهتاب از میان شاخه‌های درختان عبور می‌کرد و سایه‌هایی مبهم روی زمین می‌انداخت. "وینی" زره سنگینش را به تن داشت، زرهی که همیشه او را یاد مسئولیت سنگینش می‌انداخت. او تنها نبود؛ "ساتانگ" در کنارش ایستاده بود، با لباسی که در تضاد کامل با زره وینی، سبکی و آرامش را به تصویر می‌کشید.

آن‌ها روی پلی چوبی قدیمی ایستاده بودند، پل باریکی که بالای دره‌ای عمیق قرار داشت. وینی به آرامی دست ساتانگ را گرفت، گرمای دست او تنها چیزی بود که می‌توانست از سرمای شب بکاهد.

"ساتانگ، می‌دانی چرا امشب تو را به اینجا آوردم؟" وینی با صدایی آرام اما لرزان پرسید.

ساتانگ به چشمان وینی نگاه کرد، چشمانی که همیشه سرشار از اعتماد و تعهد بود. "نه، اما می‌دانم که هر دلیلی که داشته باشی، به من مربوط است."

وینی لبخندی زد، اما در پس آن لبخند غمی نهفته بود. "این پل، تنها راهی است که ما را از دنیای گذشته جدا می‌کند. دنیایی که ما در آن ناچار بودیم برای بقا بجنگیم. اما من دیگر نمی‌خواهم بجنگم، ساتانگ. می‌خواهم با تو دنیایی جدید بسازم."

ساتانگ با دقت به حرف‌های وینی گوش داد و سپس آرام دست دیگرش را روی دست وینی گذاشت. "وینی، دنیای جدیدی که از آن حرف می‌زنی، تنها با حضور تو برای من معنا پیدا می‌کند. هر مسیری که انتخاب کنی، من در کنارت هستم."

لحظه‌ای سکوت میانشان برقرار شد، اما این سکوت پر از حرف‌های ناگفته بود. باد ملایمی میانشان وزید، گویی طبیعت نیز در این لحظه شریک احساسات آن‌ها شده بود.

چند دقیقه بعد، وینی زره‌اش را آرام باز کرد و روی زمین گذاشت. "از امشب دیگر شوالیه‌ای نیستم که تنها برای محافظت از دیگران زندگی کند. از امشب، تنها کسی هستم که برای تو زندگی می‌کند."

ساتانگ لبخندی زد و آرام گفت: "تو همیشه برای من فراتر از یک شوالیه بوده‌ای، وینی. تو قهرمان قلب منی."

باد سردی از میان درختان عبور کرد و مهتاب همچنان روشنایی کمرنگی به پل و اطراف آن می‌بخشید. وینی، حالا بدون زره، سبک‌تر به نظر می‌رسید، اما در چشمانش هنوز شعله‌ای از عزم و امید می‌درخشید. ساتانگ دست او را محکم گرفته بود، گویی با لمسش می‌خواست به او یادآوری کند که در این مسیر جدید تنها نیست.

"وینی،" ساتانگ گفت و کمی نزدیک‌تر شد، "اگر ما این پل را رد کنیم، دیگر نمی‌توانیم به عقب برگردیم. آیا آماده‌ای؟"

وینی لبخندی زد. "آیا تو آماده‌ای؟"

ساتانگ سری تکان داد و چشمانش را برای لحظه‌ای بست. "با تو، همیشه آماده‌ام."

وینی آهسته دست ساتانگ را کشید و هر دو قدم به قدم به سوی دیگر پل حرکت کردند. هر قدم، باری از گذشته‌شان را از دوششان برمی‌داشت. صدای چوب‌های پل زیر پاهایشان گویی به گوش طبیعت هشدار می‌داد که این دو نفر در حال آغاز فصلی جدید هستند.

وقتی به انتهای پل رسیدند، منظره‌ای متفاوت پیش رویشان بود. دشت وسیعی که زیر نور ماه می‌درخشید، پر از گل‌های وحشی و درختانی که با وزش باد آرام به رقص درآمده بودند. اینجا، دیگر خبری از تاریکی و جنگ‌های گذشته نبود. اینجا، سرزمین امید بود.

ساتانگ به اطراف نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. "اینجا... اینجا مثل رویای من است."

وینی دست ساتانگ را محکم‌تر گرفت. "این سرزمین از حالا به بعد، خانه ماست. ما با هم اینجا را می‌سازیم، جایی که هیچ‌کس نتواند عشقمان را تهدید کند."

هر دو، در سکوت، به سوی دشت قدم برداشتند. مسیر روشن بود، اما آنچه پیش رویشان قرار داشت، ناشناخته بود. اما هیچ‌کدام اهمیتی نمی‌دادند. آن‌ها یکدیگر را داشتند، و این برایشان کافی بود.

همچنان که در میان گل‌ها قدم می‌زدند، صدای آرامی از پشتشان شنیده شد. وینی به سرعت برگشت، چهره‌اش جدی شد. سایه‌ای از دور در حال نزدیک شدن بود. گویی گذشته هنوز آن‌ها را رها نکرده بود.

ساتانگ با دقت به وینی نگاه کرد و گفت: "اگر دوباره باید بجنگیم، این بار با هم می‌جنگیم."

وینی سری تکان داد. "اما این بار، برای عشقمان می‌جنگیم."
این از کل زندگیم قشنگ‌تر بود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من فردای روزی که گفتم از فردا فقط رژیم رژیم رژیم:
Forwarded from 𝐒𝗍𝖺𝗋𝗌 .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مجموعه‌ای از "پی‌کیو" گفتن‌های توی برای رنگی پنگی کردن روزتون و ضعف رفتن قلب‌هاتون.🫶🏻
"where do you see yourself 50 years from now?"

me at 75 years old: