از ساعت خوابم گذشته و بیخوابی داره کلافهترم میکنه. صدای کلنجاری که تو ذهنم پیچیده کم نمیشه. خستم، از همهچیز. میخوام جایی باشم که هیچکس رو نبینم. با هیچکسی حرف نزنم و حرفی نشنوم. کاش میشد.
عصبانیام. اینکه نمیتونم خشمم رو خالی کنم عصبانیترم میکنه. دلم میخواد فریاد بزنم اما انگار صدام در نمیاد. فقط نفسم سنگین شده و انگار یه وزنهی صدکیلویی روی قفسهی سینهمه.
از صبح که بیدار شدم این تیکه از آهنگ هایده که میگه" این جداییا قصهی روزگاره، زندگی هنوز خوشگلیاشو داره" تو ذهنم پلی میشه مدام. راست میگه. زندگی هنوز خوشگلیاشو داره، حتی اگر کم و کوچیک و دور.
مثلا امروز قهوهم خیلی طعم خوبی داشت و بهم چسبید. مکالمههایی که داشتم خیلی بهم انرژی داد و لبخند آورد روی صورتم. امروز زندگی خیلی نرم و آروم و بیهیاهو بود.
بعضی تکستهارو میخونی، میبینی که عه چهقدر من؛ چهقدر حسی که دارم. اینکه احساس درونیت از زبان شخص دیگری بیان میشه واقعا جالبه. انگار تنها تو نیستی که در اون شرایطی و اون احساسات رو داری زندگی میکنی.