Forwarded from Minimum 10 Years
همیشه برام سواله اونایی که گلوله میخورن، اونایی که بدنشون رو پوست زبر آسفالت میفته، اونایی که اعدام میشن، اونایی که میدونن طنابدار آخرین چیزیه که قراره لمسشون کنه، تو اون نفسهایِ آخر به چی فکر میکنن؟ توی اون لحظات آخر، تویِ اون هیاهو، فریاد و ناله مردم، توی اون لحظات آخر، تویِ اون سکوت کرکننده و آرامش جلاد، چیا از ذهنشون میگذره؟
توی اون لحظاتی که خونشون محصورشون کرده، توی اون لحظاتی که پاهاشون از زمین فاصله گرفته، توی اون لحظاتی که دیدشون داره تار میشه، سینهشون سنگین شده و نفسشون بالا نمیاد، دوست داشتن کیو صدا کنن؟ کیو برای آخرین بار ببینن؟ با کی خداحافظی کنن؟ توی اون ثانیههایِ آخر قبل از غرق شدن تو تاریکی، به چه درکی میرسن؟ از زندگی، از عشق؟
توی اون لحظاتی که خونشون محصورشون کرده، توی اون لحظاتی که پاهاشون از زمین فاصله گرفته، توی اون لحظاتی که دیدشون داره تار میشه، سینهشون سنگین شده و نفسشون بالا نمیاد، دوست داشتن کیو صدا کنن؟ کیو برای آخرین بار ببینن؟ با کی خداحافظی کنن؟ توی اون ثانیههایِ آخر قبل از غرق شدن تو تاریکی، به چه درکی میرسن؟ از زندگی، از عشق؟
ابر نانوشته ☁
2022 https://t.me/MetalWorld/87987
گویا اسم آهنگ عبارتی لاتینه به معنای «نور ابدی».
(یا یه همچین چیزی.)
(یا یه همچین چیزی.)
هرچیزی از انبار اطاق ۱۲
Photo
یه روزی/شبی آویزون ایشون خواهم شد و میرم عکاسی کردنش رو ببینم.
Forwarded from The perks of being a wallflower.
انگار وقتهایی که حالم بده با مکتوب کردن وعدهی خودکشی در آینده خودم رو تسکین میدم. شما بخونید خودم رو خر میکنم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Nobody is normal.
Forwarded from پیشیهای نالاحت
میرم توییتر و این سوال تو سرم میپیچه. من چرا زندهم؟
Forwarded from عقل آبی | صدّیق قطبی
نقد مرتضی کیوان به شعری از سایه
«سایه» شعری برای مرتضی میفرستد (پایان برای آغاز) که در آن دروازههای شعرش را به روی دلدار میبندد تا آنرا بهروی «تنهای برهنه» و «بازوهای رنج» بگشاید. دربارهٔ این شعر کیوان در نامهای به شاملو چنین میگوید:
«او [سایه] از رشت شعری به نام (پایان برای آغاز) نوشته و فرستاده است. در این شعر، شاعر عشق شخصی خود را در عشق به مردم حلّ میکند. میگوید:
«دروازههای شعرم را
به روی تو بستم
_ گالی:
پادشاه شهر باستانی شعر من!_...
بیایید!
بازوهای رنج
که دندانههای خونین زنجیر
شکنجهتان میداد!
این است شهر گشودهی شعر من
که به شما میبخشم!...»
نوشتم که هیچ ضرورتی هنرمند را به این ایثار غیرلازم وانمیدارد. هنرمند میتواند معشوقش را با همهی مردم دوست بدارد. کافی است که شاعر رازگوی دردها و رنجهای بشر باشد و در این میانه، با یکی از مردم، با معشوقهٔ خود نیز سخن بگوید. فدا کردم یکی برای دیگری بهکلّی غلط است. مردم از شاعر چه میخواهند؟_ آیا این را میخواهند که عشقش را بکشد؟ معشوقش را رها کند؟ و خلاصه «عاطفهٔ» شخصیاش را از میان ببرد؟_ مسلماً و قطعاً نه.»(خرداد_۱۳۳۱)
... سایه برای پیوندی با مردم از عشق و عاشقی روی میگرداند و مرتضی میگوید این درست نیست، مهر به یار را میتوان، و باید، با دوستی همهی مردم به هم بست.»
(کتاب مرتضی کیوان، به کوشش شاهرخ مسکوب، ص۲۹_۳۰؛ ص۲۳۷_۲۴۰، نشر کتاب نادر، ۱۳۸۲)
@sedigh_63
«سایه» شعری برای مرتضی میفرستد (پایان برای آغاز) که در آن دروازههای شعرش را به روی دلدار میبندد تا آنرا بهروی «تنهای برهنه» و «بازوهای رنج» بگشاید. دربارهٔ این شعر کیوان در نامهای به شاملو چنین میگوید:
«او [سایه] از رشت شعری به نام (پایان برای آغاز) نوشته و فرستاده است. در این شعر، شاعر عشق شخصی خود را در عشق به مردم حلّ میکند. میگوید:
«دروازههای شعرم را
به روی تو بستم
_ گالی:
پادشاه شهر باستانی شعر من!_...
بیایید!
بازوهای رنج
که دندانههای خونین زنجیر
شکنجهتان میداد!
این است شهر گشودهی شعر من
که به شما میبخشم!...»
نوشتم که هیچ ضرورتی هنرمند را به این ایثار غیرلازم وانمیدارد. هنرمند میتواند معشوقش را با همهی مردم دوست بدارد. کافی است که شاعر رازگوی دردها و رنجهای بشر باشد و در این میانه، با یکی از مردم، با معشوقهٔ خود نیز سخن بگوید. فدا کردم یکی برای دیگری بهکلّی غلط است. مردم از شاعر چه میخواهند؟_ آیا این را میخواهند که عشقش را بکشد؟ معشوقش را رها کند؟ و خلاصه «عاطفهٔ» شخصیاش را از میان ببرد؟_ مسلماً و قطعاً نه.»(خرداد_۱۳۳۱)
... سایه برای پیوندی با مردم از عشق و عاشقی روی میگرداند و مرتضی میگوید این درست نیست، مهر به یار را میتوان، و باید، با دوستی همهی مردم به هم بست.»
(کتاب مرتضی کیوان، به کوشش شاهرخ مسکوب، ص۲۹_۳۰؛ ص۲۳۷_۲۴۰، نشر کتاب نادر، ۱۳۸۲)
@sedigh_63