نمیدونم چی شد که این اومد جلوی چشمم.
برای تیره احتمالاً.
عکس تروتمیزی نیست ولی ابر و درخت خوبی داره. :)
#آهستگی
برای تیره احتمالاً.
عکس تروتمیزی نیست ولی ابر و درخت خوبی داره. :)
#آهستگی
🐳7🦄1
آناهیتا/اَناهید/ناهید (=ناآلوده، پاک. خدابانوی زندگی و آب)
تصورم همچین چیزی بود.
(نسخهٔ گوگولی شده)
#خط
تصورم همچین چیزی بود.
(نسخهٔ گوگولی شده)
#خط
🕊3🐳3
ابر نانوشته ☁
خانم پرزرقوبرق #خط
وای میخواستم سایهٔ چشم بزنم یادم رفت.
فقط هم خروجی jpg گرفتم.
فقط هم خروجی jpg گرفتم.
این الف من نیستم. هرگونه ارتباطی با این کانال رو تکذیب میکنم.
https://t.me/nahani_ha/726
پن: از شدت دموکرات بودن مجبور شدم این مطلب بسیار بسیار مهمو اینجا بگم.
https://t.me/nahani_ha/726
پن: از شدت دموکرات بودن مجبور شدم این مطلب بسیار بسیار مهمو اینجا بگم.
Telegram
نهانیها
از اونجا که اینجا همهچیز بر پایه و اساس مناسبات دموکراتیک بنا شده (مثلا ریاکشنها باز نیست و کامنتها هرازگاهی بازه) و هرکسی هر نظری داشته باشه میتونه آزادانه بده (اندر دل و سر خویش) و همچنین نظارت دقیق جمهور بر تمامی روندهای گردانندهی کانال از طریق…
🍌2☃1
Forwarded from تصویرسازی نُقلی
اینو پارسال تقریبن همین موقعا کشیدم. عکسِ ژینا رو گذاشتم جلوم، اشک ریختم و نقاشی کردم. هنوز عکسِ ژینا روی تخت بیمارستان رو نگاه میکنم، اون عکس، چیزی فراتر از یه عکسه.
بعد از کشیدنِ این، که دیجیتال کار اش کردم، تصمیم گرفتم همهی اون آدمهایی که سالها، پنهان از خونوادهی ارزشیام، با خوندن قصههاشون اشک ریخته بودم و عزاداری کرده بودم و هی افسرده و افسردهتر شده بودم رو نقاشی کنم. یکی از دفترهام که دوستم هاله بهم کادو داده بود و خیلی برام عزیز بود رو برداشتم تا همهی صفحاتش رو با چهرههای تصویرسازیشدهی اون قهرمانها پُر کنم.
از ستار بهشتی و گوهر عشقی شروع کردم و ...
همونجا هم تموم شد! بالهام رو چیدن، قلمم رو شکستن و .. چی بگم.
سال عجیبی بود. واسهی من سالِ عبور بود. عبور از خیلی چیزا و خیلی آدما.
سایهی سیاه ج.ا هنوز رو سرمونه، با این وجود از خیلی چیزا آزاد شدیم. حداقل از دیکتاتورهای اطرافمون عبور کردیم. من از این که مستعمرهی خونواده و بزرگترهام بودم رها شدم. خونوادهای که به خودشون اجازه میدن که صرفا به این علت که سنشون از من بیشتره، برای همهی مسائل ریز و درشت زندگیم تعیین تکلیف کنن.
بعد از کشیدنِ این، که دیجیتال کار اش کردم، تصمیم گرفتم همهی اون آدمهایی که سالها، پنهان از خونوادهی ارزشیام، با خوندن قصههاشون اشک ریخته بودم و عزاداری کرده بودم و هی افسرده و افسردهتر شده بودم رو نقاشی کنم. یکی از دفترهام که دوستم هاله بهم کادو داده بود و خیلی برام عزیز بود رو برداشتم تا همهی صفحاتش رو با چهرههای تصویرسازیشدهی اون قهرمانها پُر کنم.
از ستار بهشتی و گوهر عشقی شروع کردم و ...
همونجا هم تموم شد! بالهام رو چیدن، قلمم رو شکستن و .. چی بگم.
سال عجیبی بود. واسهی من سالِ عبور بود. عبور از خیلی چیزا و خیلی آدما.
سایهی سیاه ج.ا هنوز رو سرمونه، با این وجود از خیلی چیزا آزاد شدیم. حداقل از دیکتاتورهای اطرافمون عبور کردیم. من از این که مستعمرهی خونواده و بزرگترهام بودم رها شدم. خونوادهای که به خودشون اجازه میدن که صرفا به این علت که سنشون از من بیشتره، برای همهی مسائل ریز و درشت زندگیم تعیین تکلیف کنن.
🕊2🐳1