خاطرات نوجوان بازنشسته🏳⚧
چرا من باید نگران باشم بقیه در موردم چی فکر میکنن؟ چرا اونا نباید نگران باشن من در موردشون چی فکر میکنم؟
میرم اینو سرلوحهٔ زندگیم قرار بدم.
Forwarded from کاش ایرانی نبودم... (Hadis)
سلام گل های بابونه ی من یکی یک دونهی من...
عصر بی حال و یکنواختتان بخیر...
داشتم فکر میکردم از تمام دنیا بیشتر دوست داشتم چه باشم جز این ایرانیِ مغمومی که حالا هستم و به این نتیجه رسیدم که دوست داشتم یک مجسمهی کوچک دست ساز بودم روی میز یک نویسنده که عادت داشت برای هر کاراکتر داستانش اول یک مجسمه بسازد...
عینیتی از خیالاتش بودم...
مرا با ذهنش ورز داده بود و رنگ زده بود و اگر داستان به طرفی میرفت که کاراکتر من در داستان حذف یا کشته میشد، من را میبرد در باغچهای جایی خاک میکرد...
فکرش را بکن...
همهی وجودم برگرفته از تخیل یک نویسنده بود...
جان نداشتم... بدهی نداشتم... ترس از آینده نداشتم... ایرانی نبودم... انسان نبودم اصلا... روزی هزار بار یاد چند ماه گذشته تا مرز جنون نمیکشاندم... از زور غصه سیگار نمیکشیدم و با چایی مست نمیکردم و وسط خنده بغضم نمیگرفت... مجسمه بودم!
یک مجسمه ی کوچک روی میز کار الکساندر دوما...
آنقدر به بودنم اعتقاد داشت که اگر در داستان حذف میشدم میبرد جایی دفنم میکرد...
آخ که چقدر خوش بودم عزیزانم...
یک حجمِ برگرفته از خیال بودم...
جایی بینِ وهم و واقعیت...
@fuckiranilife
عصر بی حال و یکنواختتان بخیر...
داشتم فکر میکردم از تمام دنیا بیشتر دوست داشتم چه باشم جز این ایرانیِ مغمومی که حالا هستم و به این نتیجه رسیدم که دوست داشتم یک مجسمهی کوچک دست ساز بودم روی میز یک نویسنده که عادت داشت برای هر کاراکتر داستانش اول یک مجسمه بسازد...
عینیتی از خیالاتش بودم...
مرا با ذهنش ورز داده بود و رنگ زده بود و اگر داستان به طرفی میرفت که کاراکتر من در داستان حذف یا کشته میشد، من را میبرد در باغچهای جایی خاک میکرد...
فکرش را بکن...
همهی وجودم برگرفته از تخیل یک نویسنده بود...
جان نداشتم... بدهی نداشتم... ترس از آینده نداشتم... ایرانی نبودم... انسان نبودم اصلا... روزی هزار بار یاد چند ماه گذشته تا مرز جنون نمیکشاندم... از زور غصه سیگار نمیکشیدم و با چایی مست نمیکردم و وسط خنده بغضم نمیگرفت... مجسمه بودم!
یک مجسمه ی کوچک روی میز کار الکساندر دوما...
آنقدر به بودنم اعتقاد داشت که اگر در داستان حذف میشدم میبرد جایی دفنم میکرد...
آخ که چقدر خوش بودم عزیزانم...
یک حجمِ برگرفته از خیال بودم...
جایی بینِ وهم و واقعیت...
@fuckiranilife
🍌1
ابر نانوشته ☁
Yumi Matsutoya – Haru Yo, Koi
تا جایی که دیدم متنش هم خیلی قشنگه.
دیگه بیشتر حال نداشتم بخونم.
دیگه بیشتر حال نداشتم بخونم.
۲۵ واقعاً عدد زیباییه.
فرده. یکچهارم صده. جوونه. نه خیلی درازه و نه خیلی پهن. دو رقم شبیه هم و بسیار متفاوت داره.
۲۵ عزیز. ۲۵ دوستداشتنی.
فرده. یکچهارم صده. جوونه. نه خیلی درازه و نه خیلی پهن. دو رقم شبیه هم و بسیار متفاوت داره.
۲۵ عزیز. ۲۵ دوستداشتنی.
🐳3