هیچ کاغذی بعد تو، کاغذ نشد. مچاله شد. سوخت. سفید و ساکت موند. خط خطی شد، ولی نامه نه. مقصد که مرد، نامه نویسی بیمعنی شد.
تو تمام زندگیت برخلاف چیزی بودی که باید میبودی. الان هم همینطور. باید اینجا باشی ولی اونجایی.
ما دوریم، دور تر از چیزی که چندتا کلمهیِ پشت سرهم چیده شده توصیفش کنه.
امروز تولدته. هر سال روز شماری میکردم، اما امسال نه. تمام این مدت آرزو کردم که عقربه ساعت شمار به عقب برگرده. روزها به عقب برگردن. امروز نرسه.
نوشتن بیمعنیه. باید کاغذ رو پس داد به تنهی درخت. چیکار میشه کرد جز اینکه کنار ستارهها نشست؟ پس منم میشینم کنار ستارهها. با شمعی که هرگز فووت نمیشه. با فکر به چهرهای که رو به خاکه و نه رو به من. با سکوتی پر از حرف. آرزو میکنم؟ نه. قول میدم که یک روز نزدیکترین ستاره به تو خواهم شد.
تو تمام زندگیت برخلاف چیزی بودی که باید میبودی. الان هم همینطور. باید اینجا باشی ولی اونجایی.
ما دوریم، دور تر از چیزی که چندتا کلمهیِ پشت سرهم چیده شده توصیفش کنه.
امروز تولدته. هر سال روز شماری میکردم، اما امسال نه. تمام این مدت آرزو کردم که عقربه ساعت شمار به عقب برگرده. روزها به عقب برگردن. امروز نرسه.
نوشتن بیمعنیه. باید کاغذ رو پس داد به تنهی درخت. چیکار میشه کرد جز اینکه کنار ستارهها نشست؟ پس منم میشینم کنار ستارهها. با شمعی که هرگز فووت نمیشه. با فکر به چهرهای که رو به خاکه و نه رو به من. با سکوتی پر از حرف. آرزو میکنم؟ نه. قول میدم که یک روز نزدیکترین ستاره به تو خواهم شد.
wimpy kid
مدرسه خیلی جالبه، مخصوصاً اون قسمتش که دارم برمیگردم خونه
مدرسه خیلی خوبه، خصوصاً اون روزایی که نمیرم