ㅤ
ㅤㅤ⊹ ׂ ׅ 𝒀𝒐𝒖 𝒘𝒆𝒓𝒆 𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒊𝒏𝒕𝒐 𝒎𝒚 𝒔𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆
ㅤㅤㅤ 𝒍𝒐𝒏𝒈 𝒃𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒃𝒆𝒄𝒂𝒎𝒆 𝒎𝒚 𝒎𝒆𝒎𝒐𝒓𝒚 ׂ ׅ
ㅤ
ㅤㅤ⊹ ׂ ׅ 𝒀𝒐𝒖 𝒘𝒆𝒓𝒆 𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒊𝒏𝒕𝒐 𝒎𝒚 𝒔𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆
ㅤㅤㅤ 𝒍𝒐𝒏𝒈 𝒃𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒃𝒆𝒄𝒂𝒎𝒆 𝒎𝒚 𝒎𝒆𝒎𝒐𝒓𝒚 ׂ ׅ
ㅤ
ㅤ · ݁ ݂ 𐇵 𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗐𝖺𝗌 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗅𝗆𝗈𝗌𝗍 𝗌𝖺𝖼𝗋𝖾𝖽 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗍𝗁𝗈𝗌𝖾 𝖺𝗎𝗍𝗎𝗆𝗇 𝖾𝗏𝖾𝗇𝗂𝗇𝗀𝗌, 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝗂𝖻𝗋𝖺𝗋𝗒 𝗋𝖾𝗆𝖺𝗂𝗇𝖾𝖽 𝗈𝗉𝖾𝗇 𝗅𝗈𝗇𝗀 𝖺𝖿𝗍𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝖾𝗅𝗅𝗌 𝗁𝖺𝖽 𝖿𝖺𝖽𝖾𝖽 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖼𝗂𝗍𝗒. 𝖶𝖾 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖼𝗁𝗈𝗌𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗆𝖾 𝗍𝖺𝖻𝗅𝖾, 𝗒𝖾𝗍 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗁𝗈𝗐 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝗂𝗌𝗍𝖺𝗇𝖼𝖾 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗎𝗌 𝗐𝖺𝗌 𝖺𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝗆𝖾𝖺𝗌𝗎𝗋𝖾𝖽 𝖻𝗒 𝖺 𝗌𝗂𝗇𝗀𝗅𝖾 𝗀𝗅𝖺𝗇𝖼𝖾 𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖾𝖽𝗀𝖾 𝗈𝖿 𝖺 𝖻𝗈𝗈𝗄. 𝖸𝗈𝗎 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋𝗅𝗂𝗇𝖾 𝖾𝗇𝗍𝗂𝗋𝖾 𝗉𝖺𝗋𝖺𝗀𝗋𝖺𝗉𝗁𝗌; 𝖨 𝗉𝗋𝖾𝖿𝖾𝗋𝗋𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝖺𝗀𝖾𝗌 𝗎𝗇𝗍𝗈𝗎𝖼𝗁𝖾𝖽, 𝖻𝖾𝗅𝗂𝖾𝗏𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌 𝖽𝖾𝗌𝖾𝗋𝗏𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝗆𝖺𝗂𝗇 𝖺𝗌 𝗍𝗁𝖾𝗒 𝗐𝖾𝗋𝖾. 𝖭𝖾𝗂𝗍𝗁𝖾𝗋 𝗈𝖿 𝗎𝗌 𝗌𝗉𝗈𝗄𝖾 𝗆𝗎𝖼𝗁. 𝖶𝖾 𝗌𝗂𝗆𝗉𝗅𝗒 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇𝖾𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍 𝗅𝖺𝗇𝗀𝗎𝖺𝗀𝖾 𝗈𝖿 𝗌𝗁𝖺𝗋𝖾𝖽 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾, 𝗎𝗇𝗍𝗂𝗅 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾 𝖻𝖾𝖼𝖺𝗆𝖾 𝖺𝗌 𝖿𝖺𝗆𝗂𝗅𝗂𝖺𝗋 𝖺𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖼𝖾𝗇𝗍 𝗈𝖿 𝗈𝗅𝖽 𝗉𝖺𝗉𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝗋𝖺𝗂𝗇 𝗈𝗇 𝖺𝗇𝖼𝗂𝖾𝗇𝗍 𝗌𝗍𝗈𝗇𝖾. 𝖫𝗈𝗈𝗄𝗂𝗇𝗀 𝖻𝖺𝖼𝗄, 𝖨 𝖼𝖺𝗇𝗇𝗈𝗍 𝗋𝖾𝗆𝖾𝗆𝖻𝖾𝗋 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝖨 𝗌𝗍𝗎𝖽𝗂𝖾𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗒𝖾𝖺𝗋. 𝖨 𝗋𝖾𝗆𝖾𝗆𝖻𝖾𝗋 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗉𝖺𝗀𝖾 𝗌𝖾𝖾𝗆𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗅𝖾𝖺𝖽 𝗆𝖾 𝖻𝖺𝖼𝗄 𝗍𝗈 𝗒𝗈𝗎 !
Forwarded from him & i
سالها بعد، زمانی که جونگکوک در اواخر سیسالگی بود، جعبهی خاطراتی را پیدا میکند که او را به گذشته میبرد، به کلاسهای ادبیات، شعرخواندن و نوشتن در کتابخانه، گلهای خشکِ ریخته شده در کفِ جعبه، نامههای مرتب و تمبرهای زرشکی، بوی عطری قدیمی و حضوری که فریاد میزد، دیگر نیست. و او چقدر دلش میخواست هنوز جوان باشد تا به قرارِ آخرهفتهاش به سینما با تنها کسی که دوستش داشت، برسد و همان لباسی را بپوشد که در آخرین دیدار، تهیونگ به او گفته بود چقدر زیباتر نشانتش میدهد، اما دیگر او نیست و مردِ تنهای درون آینه باید تنها پیر شود.
@cigaretteafterhim 𓂃♡
͟❀ ͟ຼ 𝐶𝑒𝑛𝑡𝑢𝑟𝑖𝑒𝑠 𝑝𝑎𝑠𝑠𝑒𝑑 𝑙𝑖𝑘𝑒 𝑝𝑎𝑔𝑒𝑠 𝑏𝑒𝑛𝑒𝑎𝑡ℎ 𝑚𝑦 ℎ𝑎𝑛𝑑𝑠, 𝑦𝑒𝑡 𝑒𝑣𝑒𝑟𝑦 𝑐ℎ𝑎𝑝𝑡𝑒𝑟 𝑒𝑛𝑑𝑒𝑑 𝑡ℎ𝑒 𝑠𝑎𝑚𝑒 𝑤𝑎𝑦؛ 𝑤𝑖𝑡ℎ 𝑦𝑜𝑢𝑟 𝑛𝑎𝑚𝑒 𝑙𝑖𝑛𝑔𝑒𝑟𝑖𝑛𝑔 𝑖𝑛 𝑡ℎ𝑒 𝑠𝑖𝑙𝑒𝑛𝑐𝑒 𝑎𝑓𝑡𝑒𝑟 𝑡ℎ𝑒 𝑙𝑎𝑠𝑡 𝑙𝑖𝑛𝑒