𝓘 𝓵𝓲𝓿𝓮 𝓼𝓸 𝓘 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓦𝓱𝓮𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓲𝓽’𝓼 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓸𝓻 𝓱𝓪𝓽𝓮,
𝓘 𝓼𝓸𝓶𝓮𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼 𝓰𝓮𝓽 𝓬𝓸𝓷𝓯𝓾𝓼𝓮𝓭, 𝓫𝓾𝓽 𝓼𝓽𝓲𝓵𝓵,
𝓘 𝓳𝓾𝓼𝓽 𝓵𝓸𝓿𝓮...
𝓦𝓱𝓮𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓲𝓽’𝓼 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓸𝓻 𝓱𝓪𝓽𝓮,
𝓘 𝓼𝓸𝓶𝓮𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼 𝓰𝓮𝓽 𝓬𝓸𝓷𝓯𝓾𝓼𝓮𝓭, 𝓫𝓾𝓽 𝓼𝓽𝓲𝓵𝓵,
𝓘 𝓳𝓾𝓼𝓽 𝓵𝓸𝓿𝓮...
ㅤ
︐همه چیز از من فرار کرده و یا در حال فرار کردنه...
نباید اینطوری حس کنم اما احساس سبکی دارم.
سنگینی عشق مثل دریایی خروشان قلبم رو به موج نمیندازه ترسی که همیشه توی لرز انگشتهام و وحشت مردمک هام پنهان شده بود پیروزمند و لبخند زنان دور شده.
مثل روزهای گذشته بین افکارم مدام از فردا سوالی نمیپرسم چون حتی نمیدونم فردا برام مهم هست یا نه؟...
اینکه فصل عوض میشه جشن میرسه و من باید لبخند بزنم و تظاهر کنم که روزها با هم متفاوتن، مهم هست یا نه؟
احساسات از من فرار کردن.
من هیچ وقت خواستار رفتنشون نبودم موج دردناک توی قلبم رو دوست داشتم اینکه لرز انگشتهام از حقیقت پنهان شده ناگهان و فقط و فقط با یک لبخند محو بشه رو دوست داشتم اما هیچ خبری ازشون نیست و من نمیدونم این بی خبری باید مهم باشه یا نه؟
چند ساعتی از حال جدید و کشف نشده ام گذشته و من حس میکنم چیزی رو فراموش کردم.
حسی رو فراموش کردم.
نه اینکه اون هم مثل بقیه فرار کرده باشه نه... من فراموشش کردم!
حسی که وقتی میخوام به یاد بیارمش فضای اطرافم دچار دگرگونی میشه. دیوارها به رنگ تیره ای در میان و یک محیط کوچک و مربعی برام میسازن. بدنم روی صندلی چوبی میشینه و نگاهم خیره میمونه روی دیوار مقابلم.
هیچ روشنایی و چراغی نیست به جز یکی همونی که مقابلم قرار داره تا تابلویی رو به نمایش در بیاره...تابلویی که نقاشش قلمش رو به مهتاب زده و فقط از همون رنگ استفاده کرده!
تابلویی که کنارش با دست خطی کج نوشتن : مرگ قو
نمیدونم منی که نشسته رو به روی اون اثر مهتابی چه حسی داره... اون حس رو فراموش کردم
نمیدونم...
باید به خاطر بیارم یا نه...؟ ˛
︐همه چیز از من فرار کرده و یا در حال فرار کردنه...
نباید اینطوری حس کنم اما احساس سبکی دارم.
سنگینی عشق مثل دریایی خروشان قلبم رو به موج نمیندازه ترسی که همیشه توی لرز انگشتهام و وحشت مردمک هام پنهان شده بود پیروزمند و لبخند زنان دور شده.
مثل روزهای گذشته بین افکارم مدام از فردا سوالی نمیپرسم چون حتی نمیدونم فردا برام مهم هست یا نه؟...
اینکه فصل عوض میشه جشن میرسه و من باید لبخند بزنم و تظاهر کنم که روزها با هم متفاوتن، مهم هست یا نه؟
احساسات از من فرار کردن.
من هیچ وقت خواستار رفتنشون نبودم موج دردناک توی قلبم رو دوست داشتم اینکه لرز انگشتهام از حقیقت پنهان شده ناگهان و فقط و فقط با یک لبخند محو بشه رو دوست داشتم اما هیچ خبری ازشون نیست و من نمیدونم این بی خبری باید مهم باشه یا نه؟
چند ساعتی از حال جدید و کشف نشده ام گذشته و من حس میکنم چیزی رو فراموش کردم.
حسی رو فراموش کردم.
نه اینکه اون هم مثل بقیه فرار کرده باشه نه... من فراموشش کردم!
حسی که وقتی میخوام به یاد بیارمش فضای اطرافم دچار دگرگونی میشه. دیوارها به رنگ تیره ای در میان و یک محیط کوچک و مربعی برام میسازن. بدنم روی صندلی چوبی میشینه و نگاهم خیره میمونه روی دیوار مقابلم.
هیچ روشنایی و چراغی نیست به جز یکی همونی که مقابلم قرار داره تا تابلویی رو به نمایش در بیاره...تابلویی که نقاشش قلمش رو به مهتاب زده و فقط از همون رنگ استفاده کرده!
تابلویی که کنارش با دست خطی کج نوشتن : مرگ قو
نمیدونم منی که نشسته رو به روی اون اثر مهتابی چه حسی داره... اون حس رو فراموش کردم
نمیدونم...
باید به خاطر بیارم یا نه...؟ ˛
ㅤㅤ نوآ؛ ㅤㅤ
𝓣𝓱𝓮𝓲𝓻 𝓱𝓸𝓾𝓼𝓮 𝓲𝓼 𝓯𝓲𝓵𝓵𝓮𝓭 𝔀𝓲𝓽𝓱 𝓼𝓲𝓵𝓮𝓷𝓬𝓮.
𝓑𝓾𝓽 𝓷𝓸𝓽 𝓽𝓱𝓮 𝓴𝓲𝓷𝓭 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓯𝓮𝓮𝓵𝓼 𝓮𝓶𝓹𝓽𝔂
𝓽𝓱𝓮 𝓴𝓲𝓷𝓭 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓫𝓻𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓼.
𝓔𝓿𝓮𝓻𝔂 𝓶𝓸𝓻𝓷𝓲𝓷𝓰, 𝓣𝓪𝓮𝓱𝔂𝓾𝓷𝓰 𝔀𝓪𝓴𝓮𝓼 𝓫𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴.
𝓣𝓱𝓮 𝓼𝓸𝓯𝓽 𝓰𝓻𝓮𝔂 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 𝓼𝓵𝓲𝓹𝓼 𝓽𝓱𝓻𝓸𝓾𝓰𝓱 𝓽𝓱𝓮 𝓬𝓾𝓻𝓽𝓪𝓲𝓷𝓼 𝓪𝓷𝓭 𝓻𝓮𝓼𝓽𝓼 𝓸𝓷 𝓱𝓲𝓼 𝓬𝓱𝓮𝓮𝓴.
𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓱𝓮 𝓰𝓮𝓽𝓼 𝓾𝓹, 𝓱𝓮 𝓪𝓵𝔀𝓪𝔂𝓼 𝓽𝓪𝓴𝓮𝓼 𝓪 𝓯𝓮𝔀 𝓼𝓮𝓬𝓸𝓷𝓭𝓼 𝓳𝓾𝓼𝓽 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓸𝓴 𝓪𝓽 𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴
𝓱𝓲𝓼 𝓱𝓪𝓲𝓻 𝓶𝓮𝓼𝓼𝔂, 𝓼𝓱𝓲𝓻𝓽 𝓱𝓪𝓵𝓯-𝓫𝓾𝓽𝓽𝓸𝓷𝓮𝓭, 𝓯𝓪𝓬𝓮 𝓬𝓪𝓵𝓶 𝓵𝓲𝓴𝓮 𝓼𝓸𝓶𝓮𝓸𝓷𝓮 𝔀𝓱𝓸 𝓯𝓲𝓷𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓯𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓹𝓮𝓪𝓬𝓮.
𝓣𝓪𝓮𝓱𝔂𝓾𝓷𝓰 𝓶𝓪𝓴𝓮𝓼 𝓽𝓮𝓪 𝓯𝓸𝓻 𝓫𝓸𝓽𝓱 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮𝓶, 𝓼𝓮𝓽𝓽𝓲𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝓬𝓾𝓹𝓼 𝓸𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓼𝓶𝓪𝓵𝓵 𝔀𝓱𝓲𝓽𝓮 𝓽𝓪𝓫𝓵𝓮 𝓫𝔂 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓲𝓷𝓭𝓸𝔀.
𝓦𝓱𝓲𝓵𝓮 𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴 𝓼𝓽𝓲𝓵𝓵 𝓼𝓵𝓮𝓮𝓹𝓼, 𝓱𝓮 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓼 𝓵𝓮𝓽𝓽𝓮𝓻𝓼.
𝓝𝓸𝓽 𝓽𝓸 𝓼𝓮𝓷𝓭 𝓳𝓾𝓼𝓽 𝓽𝓸 𝓴𝓮𝓮𝓹.
𝓔𝓪𝓬𝓱 𝓸𝓷𝓮 𝓮𝓷𝓭𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓼𝓪𝓶𝓮 𝔀𝓪𝔂:
“𝓘 𝔀𝓪𝓷𝓽𝓮𝓭 𝓽𝓸 𝓱𝓮𝓪𝓻 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓿𝓸𝓲𝓬𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓽𝓸𝓭𝓪𝔂, 𝓫𝓾𝓽 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓼𝓲𝓵𝓮𝓷𝓬𝓮 𝔀𝓪𝓼 𝓹𝓻𝓮𝓽𝓽𝓲𝓮𝓻.”
𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴 𝓪𝓵𝔀𝓪𝔂𝓼 𝓴𝓷𝓸𝔀𝓼 𝓣𝓪𝓮𝓱𝔂𝓾𝓷𝓰 𝔀𝓻𝓲𝓽𝓮𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓻𝓷𝓲𝓷𝓰𝓼,
𝓫𝓾𝓽 𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓮𝓽𝓮𝓷𝓭𝓼 𝓱𝓮 𝓭𝓸𝓮𝓼𝓷’𝓽.
𝓗𝓮 𝓺𝓾𝓲𝓮𝓽𝓵𝔂 𝔀𝓪𝓵𝓴𝓼 𝓾𝓹 𝓫𝓮𝓱𝓲𝓷𝓭 𝓱𝓲𝓶, 𝔀𝓻𝓪𝓹𝓼 𝓱𝓲𝓼 𝓪𝓻𝓶𝓼 𝓪𝓻𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓱𝓸𝓾𝓵𝓭𝓮𝓻𝓼, 𝓪𝓷𝓭 𝓶𝓾𝓻𝓶𝓾𝓻𝓼,
“𝓨𝓸𝓾 𝓭𝓲𝓭𝓷’𝓽 𝓽𝓪𝓵𝓴 𝓽𝓸 𝓶𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷?”
𝓣𝓪𝓮𝓱𝔂𝓾𝓷𝓰 𝓼𝓶𝓲𝓵𝓮𝓼 𝓼𝓸𝓯𝓽𝓵𝔂 𝓪𝓷𝓭 𝓼𝓪𝔂𝓼,
“𝓣𝓪𝓵𝓴𝓲𝓷𝓰 𝓲𝓼𝓷’𝓽 𝓷𝓮𝓬𝓮𝓼𝓼𝓪𝓻𝔂. 𝓘 𝓵𝓲𝓴𝓮 𝓽𝓱𝓲𝓼... 𝔀𝓱𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓿𝓸𝓲𝓬𝓮 𝓸𝓷𝓵𝔂 𝓮𝔁𝓲𝓼𝓽𝓼 𝔀𝓱𝓮𝓷 𝓲𝓽 𝓷𝓮𝓮𝓭𝓼 𝓽𝓸.”
𝓢𝓸𝓶𝓮𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼, 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓪𝓽𝓮 𝓪𝓯𝓽𝓮𝓻𝓷𝓸𝓸𝓷𝓼, 𝓽𝓱𝓮𝔂 𝓰𝓸 𝓸𝓾𝓽 𝓽𝓸 𝓽𝓱𝓮 𝓼𝓶𝓪𝓵𝓵 𝓰𝓪𝓻𝓭𝓮𝓷 𝓫𝓮𝓱𝓲𝓷𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓱𝓸𝓾𝓼𝓮.
𝓣𝓪𝓮𝓱𝔂𝓾𝓷𝓰 𝓻𝓮𝓪𝓭𝓼, 𝓪𝓷𝓭 𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴 𝓼𝓽𝓲𝓵𝓵 𝓲𝓷 𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓾𝓲𝓽, 𝓳𝓾𝓼𝓽 𝓫𝓪𝓬𝓴 𝓯𝓻𝓸𝓶 𝔀𝓸𝓻𝓴 𝓵𝓲𝓮𝓼 𝓸𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓰𝓻𝓪𝓼𝓼, 𝓵𝓲𝓼𝓽𝓮𝓷𝓲𝓷𝓰.
𝓛𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼 𝓯𝓪𝓵𝓵, 𝓽𝓱𝓮 𝓽𝓮𝓪 𝓬𝓸𝓸𝓵𝓼, 𝓫𝓾𝓽 𝓷𝓮𝓲𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮𝓶 𝓼𝓪𝔂𝓼, “𝓘𝓽’𝓼 𝓽𝓲𝓶𝓮 𝓽𝓸 𝓰𝓸 𝓲𝓷𝓼𝓲𝓭𝓮.”
𝓘𝓷 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓱𝓸𝓾𝓼𝓮, 𝓷𝓸𝓽𝓱𝓲𝓷𝓰 𝓲𝓼 𝓮𝓿𝓮𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓭 𝓽𝓸𝓸 𝓵𝓸𝓾𝓭𝓵𝔂.
𝓝𝓸 “𝓘 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝔂𝓸𝓾” 𝓲𝓼 𝓻𝓮𝓹𝓮𝓪𝓽𝓮𝓭.
𝓑𝓾𝓽 𝓮𝓿𝓮𝓻𝔂𝓽𝓱𝓲𝓷𝓰 𝓼𝓱𝓸𝔀𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓺𝓾𝓲𝓮𝓽 𝓰𝓮𝓼𝓽𝓾𝓻𝓮𝓼
𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓱𝓪𝓷𝓭 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓻𝓮𝓼𝓽𝓼 𝓸𝓷 𝓪𝓷𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻,
𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓾𝓶𝓫𝓻𝓮𝓵𝓵𝓪 𝓸𝓷𝓮 𝓱𝓸𝓵𝓭𝓼 𝓯𝓸𝓻 𝓽𝓱𝓮 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻,
𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓰𝓪𝔃𝓮 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓼𝓲𝓶𝓹𝓵𝔂 𝓼𝓪𝔂𝓼:
“𝓣𝓱𝓮 𝓼𝓪𝓯𝓮𝓼𝓽 𝓹𝓵𝓪𝓬𝓮 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭 𝓲𝓼 𝔀𝓱𝓮𝓻𝓮 𝓮𝓿𝓮𝓷 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓼𝓲𝓵𝓮𝓷𝓬𝓮 𝓱𝓪𝓼 𝓪 𝓿𝓸𝓲𝓬𝓮”
𝖳𝖺𝖾𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀 𝗂𝗌 𝖺 𝗎𝗇𝗂𝗊𝗎𝖾 𝖻𝗅𝖾𝗇𝖽 𝗈𝖿 𝖾𝗅𝖾𝗀𝖺𝗇𝖼𝖾 𝖺𝗇𝖽 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍 𝗌𝗈𝖿𝗍𝗇𝖾𝗌𝗌
𝖧𝗂𝗌 𝗌𝗍𝗒𝗅𝖾 𝗂𝗌 𝖺𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝖼𝗅𝖾𝖺𝗇 𝖺𝗇𝖽 𝖼𝖺𝗋𝖾𝖿𝗎𝗅𝗅𝗒 𝖼𝗁𝗈𝗌𝖾𝗇 𝖺𝗇𝗒𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗁𝖾 𝗐𝖾𝖺𝗋𝗌 𝗇𝖺𝗍𝗎𝗋𝖺𝗅𝗅𝗒 𝗅𝗈𝗈𝗄𝗌 𝗌𝗉𝖾𝖼𝗂𝖺𝗅 𝗈𝗇 𝗁𝗂𝗆
𝖧𝗂𝗌 𝖿𝖾𝖺𝗍𝗎𝗋𝖾𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝖻𝗈𝗍𝗁 𝗌𝗍𝗋𝗈𝗇𝗀 𝖺𝗇𝖽 𝗀𝖾𝗇𝗍𝗅𝖾 𝖺𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖺𝗆𝖾 𝗍𝗂𝗆𝖾: 𝗐𝖺𝗋𝗆 𝗁𝗈𝗇𝖾𝗒-𝗍𝗈𝗇𝖾𝖽 𝗌𝗄𝗂𝗇, 𝗌𝗁𝖺𝗋𝗉 𝗅𝗂𝗇𝖾𝗌, 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗍𝗂𝗇𝗒 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗒 𝗆𝖺𝗋𝗄 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋 𝗁𝗂𝗌 𝖾𝗒𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗌 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗁𝗂𝗌 𝗌𝗂𝗀𝗇𝖺𝗍𝗎𝗋𝖾
𝖠𝗇𝖽 𝗁𝗂𝗌 𝖽𝖾𝖾𝗉, 𝗐𝖺𝗋𝗆 𝗏𝗈𝗂𝖼𝖾… 𝗂𝗍’𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗄𝗂𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗌𝗍𝖺𝗒𝗌 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝖿𝗍𝖾𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖿𝗂𝗋𝗌𝗍 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗁𝖾𝖺𝗋 𝗂𝗍 𝗌𝗂𝗆𝗉𝗅𝖾, 𝗒𝖾𝗍 𝗎𝗇𝖿𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗍𝖺𝖻𝗅𝖾
𝖳𝖺𝖾𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗐𝖾𝗅𝗅-𝗌𝗍𝗒𝗅𝖾𝖽, 𝖺𝗇𝖽 𝖾𝖿𝖿𝗈𝗋𝗍𝗅𝖾𝗌𝗌𝗅𝗒 𝗋𝖾𝖿𝗂𝗇𝖾𝖽. 𝖨𝗍’𝗌 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗁𝗂𝗆 𝗁𝗂𝗌 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾𝗌, 𝗁𝗂𝗌 𝖺𝗎𝗋𝖺 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗆𝖺𝗄𝖾𝗌 𝗁𝗂𝗌 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗌𝗈 𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆𝗒 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗂𝖿𝖿𝖾𝗋𝖾𝗇𝗍
ㅤ ♱𝆬 𝓣𝓪𝓮𝓱𝔂𝓾𝓷𝓰 𝓪𝓷𝓭 𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴 𝓪𝓻𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝓴𝓲𝓷𝓭 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓯𝓮𝓮𝓵𝓼 𝓵𝓲𝓴𝓮 𝓱𝓸𝓶𝓮. 𝓘𝓷 𝓮𝓿𝓮𝓻𝔂 𝓺𝓾𝓲𝓮𝓽 𝓰𝓵𝓪𝓷𝓬𝓮 𝓪𝓷𝓭 𝓼𝓽𝓸𝓵𝓮𝓷 𝓼𝓶𝓲𝓵𝓮, 𝓽𝓱𝓮𝓻𝓮’𝓼 𝓪 𝓹𝓻𝓸𝓶𝓲𝓼𝓮 𝓸𝓷𝓵𝔂 𝓽𝓱𝓮𝔂 𝓾𝓷𝓭𝓮𝓻𝓼𝓽𝓪𝓷𝓭. 𝓣𝓪𝓮𝓱𝔂𝓾𝓷𝓰’𝓼 𝔀𝓪𝓻𝓶𝓽𝓱 𝔀𝓻𝓪𝓹𝓼 𝓰𝓮𝓷𝓽𝓵𝔂 𝓪𝓻𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴’𝓼 𝓻𝓮𝓼𝓽𝓵𝓮𝓼𝓼 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽, 𝓪𝓷𝓭 𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴’𝓼 𝓭𝓮𝓿𝓸𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓼𝓱𝓲𝓷𝓮𝓼 𝓵𝓲𝓴𝓮 𝓪 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 𝓽𝓱𝓪𝓽 𝓷𝓮𝓿𝓮𝓻 𝓯𝓪𝓭𝓮𝓼. 𝓣𝓱𝓮𝔂 𝓭𝓸𝓷’𝓽 𝓷𝓮𝓮𝓭 𝔀𝓸𝓻𝓭𝓼 𝓽𝓸 𝓬𝓱𝓸𝓸𝓼𝓮 𝓮𝓪𝓬𝓱 𝓸𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓽𝓱𝓮𝓲𝓻 𝓼𝓸𝓾𝓵𝓼 𝓪𝓵𝓻𝓮𝓪𝓭𝔂 𝓭𝓲𝓭, 𝓵𝓸𝓷𝓰 𝓫𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭 𝓷𝓸𝓽𝓲𝓬𝓮𝓭
𝖳𝖺𝖾𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀,
𝖲𝗈𝗆𝖾 𝗉𝖾𝗈𝗉𝗅𝖾 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗆𝗈𝗆𝖾𝗇𝗍𝗌
𝖸𝗈𝗎 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗁𝗈𝗆𝖾
𝖨𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗊𝗎𝗂𝖾𝗍, 𝖨 𝗁𝖾𝖺𝗋 𝗒𝗈𝗎
𝖨𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗇𝗈𝗂𝗌𝖾, 𝖨 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎
𝖸𝗈𝗎 𝖽𝗈𝗇’𝗍 𝗍𝗋𝗒 𝗍𝗈 𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾,
𝗒𝖾𝗍 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗁𝗈𝗐, 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝖽𝗈.
𝖶𝗁𝖾𝗇 𝖨 𝖽𝗈𝗎𝖻𝗍 𝗆𝗒𝗌𝖾𝗅𝖿, 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾 𝗌𝗍𝖾𝖺𝖽𝗂𝖾𝗌 𝗆𝖾
𝖶𝗁𝖾𝗇 𝖨’𝗆 𝖻𝗋𝖺𝗏𝖾, 𝗂𝗍’𝗌 𝖻𝖾𝖼𝖺𝗎𝗌𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖻𝖾𝗅𝗂𝖾𝗏𝖾𝖽 𝖿𝗂𝗋𝗌𝗍
𝖨𝖿 𝗆𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍 𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇𝗌 𝗁𝗈𝗐 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝗀𝖾𝗇𝗍𝗅𝖾,
𝗂𝗍 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇𝖾𝖽 𝗂𝗍 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗒𝗈𝗎
𝖲𝗍𝖺𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝖺𝗒 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗋𝖾
𝖳𝗁𝖺𝗍’𝗌 𝖺𝗅𝗋𝖾𝖺𝖽𝗒 𝗆𝗈𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝖿𝗈𝗋 𝗆𝖾
ㅤ— 𝓙𝓾𝓷𝓰𝓴𝓸𝓸𝓴