This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤ ؛𝓕𝓪𝓵𝓵 𝓲𝓷 𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷
𝓘 𝓵𝓲𝓿𝓮 𝓼𝓸 𝓘 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓦𝓱𝓮𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓲𝓽’𝓼 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓸𝓻 𝓱𝓪𝓽𝓮,
𝓘 𝓼𝓸𝓶𝓮𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼 𝓰𝓮𝓽 𝓬𝓸𝓷𝓯𝓾𝓼𝓮𝓭, 𝓫𝓾𝓽 𝓼𝓽𝓲𝓵𝓵,
𝓘 𝓳𝓾𝓼𝓽 𝓵𝓸𝓿𝓮...
𝓦𝓱𝓮𝓽𝓱𝓮𝓻 𝓲𝓽’𝓼 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓸𝓻 𝓱𝓪𝓽𝓮,
𝓘 𝓼𝓸𝓶𝓮𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼 𝓰𝓮𝓽 𝓬𝓸𝓷𝓯𝓾𝓼𝓮𝓭, 𝓫𝓾𝓽 𝓼𝓽𝓲𝓵𝓵,
𝓘 𝓳𝓾𝓼𝓽 𝓵𝓸𝓿𝓮...
ㅤ
︐همه چیز از من فرار کرده و یا در حال فرار کردنه...
نباید اینطوری حس کنم اما احساس سبکی دارم.
سنگینی عشق مثل دریایی خروشان قلبم رو به موج نمیندازه ترسی که همیشه توی لرز انگشتهام و وحشت مردمک هام پنهان شده بود پیروزمند و لبخند زنان دور شده.
مثل روزهای گذشته بین افکارم مدام از فردا سوالی نمیپرسم چون حتی نمیدونم فردا برام مهم هست یا نه؟...
اینکه فصل عوض میشه جشن میرسه و من باید لبخند بزنم و تظاهر کنم که روزها با هم متفاوتن، مهم هست یا نه؟
احساسات از من فرار کردن.
من هیچ وقت خواستار رفتنشون نبودم موج دردناک توی قلبم رو دوست داشتم اینکه لرز انگشتهام از حقیقت پنهان شده ناگهان و فقط و فقط با یک لبخند محو بشه رو دوست داشتم اما هیچ خبری ازشون نیست و من نمیدونم این بی خبری باید مهم باشه یا نه؟
چند ساعتی از حال جدید و کشف نشده ام گذشته و من حس میکنم چیزی رو فراموش کردم.
حسی رو فراموش کردم.
نه اینکه اون هم مثل بقیه فرار کرده باشه نه... من فراموشش کردم!
حسی که وقتی میخوام به یاد بیارمش فضای اطرافم دچار دگرگونی میشه. دیوارها به رنگ تیره ای در میان و یک محیط کوچک و مربعی برام میسازن. بدنم روی صندلی چوبی میشینه و نگاهم خیره میمونه روی دیوار مقابلم.
هیچ روشنایی و چراغی نیست به جز یکی همونی که مقابلم قرار داره تا تابلویی رو به نمایش در بیاره...تابلویی که نقاشش قلمش رو به مهتاب زده و فقط از همون رنگ استفاده کرده!
تابلویی که کنارش با دست خطی کج نوشتن : مرگ قو
نمیدونم منی که نشسته رو به روی اون اثر مهتابی چه حسی داره... اون حس رو فراموش کردم
نمیدونم...
باید به خاطر بیارم یا نه...؟ ˛
︐همه چیز از من فرار کرده و یا در حال فرار کردنه...
نباید اینطوری حس کنم اما احساس سبکی دارم.
سنگینی عشق مثل دریایی خروشان قلبم رو به موج نمیندازه ترسی که همیشه توی لرز انگشتهام و وحشت مردمک هام پنهان شده بود پیروزمند و لبخند زنان دور شده.
مثل روزهای گذشته بین افکارم مدام از فردا سوالی نمیپرسم چون حتی نمیدونم فردا برام مهم هست یا نه؟...
اینکه فصل عوض میشه جشن میرسه و من باید لبخند بزنم و تظاهر کنم که روزها با هم متفاوتن، مهم هست یا نه؟
احساسات از من فرار کردن.
من هیچ وقت خواستار رفتنشون نبودم موج دردناک توی قلبم رو دوست داشتم اینکه لرز انگشتهام از حقیقت پنهان شده ناگهان و فقط و فقط با یک لبخند محو بشه رو دوست داشتم اما هیچ خبری ازشون نیست و من نمیدونم این بی خبری باید مهم باشه یا نه؟
چند ساعتی از حال جدید و کشف نشده ام گذشته و من حس میکنم چیزی رو فراموش کردم.
حسی رو فراموش کردم.
نه اینکه اون هم مثل بقیه فرار کرده باشه نه... من فراموشش کردم!
حسی که وقتی میخوام به یاد بیارمش فضای اطرافم دچار دگرگونی میشه. دیوارها به رنگ تیره ای در میان و یک محیط کوچک و مربعی برام میسازن. بدنم روی صندلی چوبی میشینه و نگاهم خیره میمونه روی دیوار مقابلم.
هیچ روشنایی و چراغی نیست به جز یکی همونی که مقابلم قرار داره تا تابلویی رو به نمایش در بیاره...تابلویی که نقاشش قلمش رو به مهتاب زده و فقط از همون رنگ استفاده کرده!
تابلویی که کنارش با دست خطی کج نوشتن : مرگ قو
نمیدونم منی که نشسته رو به روی اون اثر مهتابی چه حسی داره... اون حس رو فراموش کردم
نمیدونم...
باید به خاطر بیارم یا نه...؟ ˛
ㅤㅤ نوآ؛ ㅤㅤ