ㅤ
𝒪𝓃 𝓉𝒽ℯ 𝓈𝓂𝒶𝓁𝓁 𝒷𝒶𝓁𝒸ℴ𝓃𝓎, 𝓃ℯ𝓈𝓉𝓁ℯ𝒹 𝒷ℯ𝓉𝓌ℯℯ𝓃 ℴ𝓁𝒹 𝒻𝓁ℴ𝓌ℯ𝓇𝓅ℴ𝓉𝓈 𝒶𝓃𝒹 𝓉𝒽ℯ ℊℴ𝓁𝒹ℯ𝓃 𝓁𝒾ℊ𝒽𝓉 ℴ𝒻 𝓈𝓊𝓃𝓈ℯ𝓉, 𝒯𝒶ℯ𝒽𝓎𝓊𝓃ℊ 𝓈𝒶𝓉 𝓆𝓊𝒾ℯ𝓉𝓁𝓎 𝓌𝒾𝓉𝒽 𝒶 𝒷ℴℴ𝓀 𝒾𝓃 𝒽𝒾𝓈 𝒽𝒶𝓃𝒹𝓈. ℬℯ𝓈𝒾𝒹ℯ 𝒽𝒾𝓂, 𝒥𝓊𝓃ℊ𝓀ℴℴ𝓀 𝓁𝒶𝓎 ℴ𝓃 𝓉𝒽ℯ 𝒻𝓁ℴℴ𝓇, 𝓅𝓇ℴ𝓅𝓅ℯ𝒹 𝓊𝓅 ℴ𝓃 𝒽𝒾𝓈 ℯ𝓁𝒷ℴ𝓌𝓈, 𝒽𝒾𝓈 𝒽ℯ𝒶𝒹 𝓉𝒾𝓁𝓉ℯ𝒹 𝒿𝓊𝓈𝓉 ℯ𝓃ℴ𝓊ℊ𝒽 𝓉ℴ 𝒻ℴ𝓁𝓁ℴ𝓌 𝓉𝒽ℯ 𝓁𝒾𝓃ℯ𝓈 𝒻𝓇ℴ𝓂 𝓉𝒽ℯ 𝓈𝒶𝓂ℯ 𝒶𝓃ℊ𝓁ℯ. 𝒜 ℊℯ𝓃𝓉𝓁ℯ 𝒷𝓇ℯℯ𝓏ℯ 𝓇𝓊𝓈𝓉𝓁ℯ𝒹 𝓉𝒽ℯ 𝓅𝒶ℊℯ𝓈, 𝒶𝓃𝒹 𝓉𝒽ℯ 𝓈𝒸ℯ𝓃𝓉 ℴ𝒻 𝒽𝒶𝓁𝒻-𝒸ℴℴ𝓁ℯ𝒹 𝒸ℴ𝒻𝒻ℯℯ ℴ𝓃 𝓉𝒽ℯ 𝓉𝒶𝒷𝓁ℯ 𝒷𝓁ℯ𝓃𝒹ℯ𝒹 𝓌𝒾𝓉𝒽 𝓉𝒽ℯ ℯ𝓋ℯ𝓃𝒾𝓃ℊ 𝒶𝒾𝓇. 𝒯𝒽ℯ𝓇ℯ 𝓌𝒶𝓈 𝓃ℴ 𝓈ℴ𝓊𝓃𝒹 ℯ𝓍𝒸ℯ𝓅𝓉 𝓉𝒽ℯ 𝒸𝒶𝓁𝓂 𝓇𝒽𝓎𝓉𝒽𝓂 ℴ𝒻 𝓉𝒽ℯ𝒾𝓇 𝒷𝓇ℯ𝒶𝓉𝒽𝒾𝓃ℊ 𝒶𝓃𝒹 𝓉𝒽ℯ 𝓈ℴ𝒻𝓉 𝓉𝓊𝓇𝓃 ℴ𝒻 𝓅𝒶ℊℯ𝓈—𝒶 𝓈𝒾𝓂𝓅𝓁ℯ 𝓈𝒸ℯ𝓃ℯ, 𝓎ℯ𝓉 ℴ𝓃ℯ 𝓉𝒽𝒶𝓉 𝒻ℯ𝓁𝓉 𝓁𝒾𝓀ℯ 𝒶 𝓋𝒾𝓃𝓉𝒶ℊℯ 𝓅𝒽ℴ𝓉ℴℊ𝓇𝒶𝓅𝒽 𝓌𝒽ℯ𝓇ℯ 𝓉𝒾𝓂ℯ 𝒾𝓉𝓈ℯ𝓁𝒻 𝒽𝒶𝒹 𝓁ℴ𝓈𝓉 𝒾𝓉𝓈 𝓂ℯ𝒶𝓃𝒾𝓃ℊ
ㅤㅤ زندگـیِ تو نگاهـت
مدادش روی کاغذ حرکت میکرد، خطها آرام آرام خم میشدن و دوباره به هم میرسیدن. جونگکوک برای لحظهای دستش رو متوقف کرد و به طرح نیمهکاره نگاه انداخت. زمزمهوار گفت : "چشمهای تهیونگ رو نمیشه فقط کشید... انگار دارم آسمون رو توی یه قاب کوچیک جا میدم. عمق نگاهش مثل دریا، ولی پر از گرمایی که بهت حس خونه میده. اون برق کوچیک گوشهی چشمش... هیچ مدادی نمیتونه واقعیترش کنه"
مداد دوباره روی کاغذ نشست "هر بار میخوام فقط شکل چشمهاش رو بکشم، اما آخرش میفهمم چیزی که منو متوقف میکنه، نوره. نوری که انگار چشمهاش خودشون خلقش کردن"