ㅤㅤ─ Еще один снегопад без тебя.
Ты никогда не упускал возможность прогуляться со мной под первым снегом года. Но что теперь? Каждый год я в одиночестве смотрю на первый снег года, и знаешь что? Я вспоминаю наши воспоминания. Даже снег напоминает мне о тебе, так как я могу тебя забыть, когда всё вокруг напоминает мне о тебе? Тэхёнг...
Forwarded from Liberation~
هیچ چیز به اندازهی شنیدن و یا خوندن حرفهای طلبکارانه حالم رو بد نمیکنه. آیا من باید جوابی به تو پس بدم؟ زندگیِ من، حول محور قوانین خودم میچرخه. گاهی حتی برای خودم هم پاسخ چندان مناسبی ندارم و اگه هم داشته باشم؛ تنها برای منه. واقعا خسته میشم از این دست از سوالات و نگاههایی که مدام دنبال مقصر میگردن. کفشهای خودت رو بپوش. روی زمین خودت راه برو. چون چیزی که برای تو باشه رو، توی دستهای من پیدا نمیکنی عزیزِ من.
𝖣𝖾𝖺𝗋 𝖳𝖺𝖾𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀
𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗄𝗂𝗇𝗀 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝗐𝗋𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗅𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖿𝗈𝗋 𝖺 𝗅𝗈𝗇𝗀 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗇𝗈𝗐, 𝖻𝗎𝗍 𝖨 𝖺𝗆 𝗇𝗈𝗍 𝗌𝗎𝗋𝖾 𝗂𝖿 𝖨 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖻𝖾 𝖻𝗋𝖺𝗏𝖾 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝗈 𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗂𝗍 𝗍𝗈 𝗒𝗈𝗎, 𝖨 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗄 𝖨 𝖺𝗆 𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗍𝗈 𝖿𝖺𝖼𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗆𝖾𝖺𝗇𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗋𝖾𝖺𝖽 𝗍𝗁𝗂𝗌
𝖨 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗒𝗈𝗎, 𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀.
𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗁𝖺𝗋𝖻𝗈𝗋𝗂𝗇𝗀 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗂𝗇𝗀𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝖾𝖺𝗋𝗌 𝗇𝗈𝗐, 𝖺𝗇𝖽 𝖨 𝖺𝗆 𝗇𝗈𝗍 𝗀𝗈𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝗅𝗂𝖾 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝖨 𝗌𝖺𝗒 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗋𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝗂𝗍𝖾𝗋𝖺𝗅 𝖼𝖾𝗇𝗍𝖾𝗋 𝗈𝖿 𝗆𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍, 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗇𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖻𝖺𝗍𝗁𝖾𝗌 𝗆𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗐𝖺𝗋𝗆 𝖼𝗈𝗆𝖿𝗈𝗋𝗍.
𝖠𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗇𝗍𝗁𝗌 𝗐𝖾𝗇𝗍 𝖻𝗒 𝗍𝗁𝖾𝗌𝖾 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗂𝗇𝗀𝗌 𝗁𝖺𝗌 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗋𝗈𝗐𝗇, 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝖻𝗅𝖺𝗆𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋𝗌𝖾𝗅𝖿 𝖿𝗈𝗋 𝗂𝗍, 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖼𝗁𝖺𝗋𝗆𝗂𝗇𝗀 𝗅𝗂𝗄𝖾𝖺𝖻𝗅𝖾 𝗉𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇𝖺𝗅𝗂𝗍𝗒 𝖾𝗇𝗋𝖺𝗉𝗍𝗎𝗋𝖾𝖽 𝗆𝖾 𝗂𝗇 𝗂𝗍𝗌 𝗉𝗂𝗇𝗄 𝗆𝗂𝗌𝗍 𝖨 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝗌𝖾𝖾 𝗍𝗁𝗋𝗈𝗎𝗀𝗁 𝖺𝗇𝗒𝗆𝗈𝗋𝖾.
𝖨 𝖺𝗆 𝗇𝗈𝗍 𝗍𝖾𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗍𝗈 𝗉𝗂𝗍𝗒 𝗆𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎, 𝖻𝗎𝗍 𝖨 𝖿𝖾𝗅𝗍 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗇𝖾𝖾𝖽𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗄𝗇𝗈𝗐, 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝖾𝗌𝖾𝗋𝗏𝖾 𝗍𝗈 𝗄𝗇𝗈𝗐. 𝖯𝗅𝗎𝗌, 𝗐𝗋𝗂𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗍 𝖽𝗈𝗐𝗇 𝗂𝗌 𝗅𝗂𝖿𝗍𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾 𝗁𝖾𝖺𝗏𝗒 𝗐𝖾𝗂𝗀𝗁𝗍𝗌 𝗈𝖿𝖿 𝗆𝗒 𝖼𝗁𝖾𝗌𝗍 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖼𝗈𝗇𝖼𝖾𝖺𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗍 𝖿𝗈𝗋 𝗌𝗈 𝗅𝗈𝗇𝗀
𝖳𝗈𝖽𝖺𝗒 𝗂𝗌 𝗆𝗒 𝗅𝖺𝗌𝗍 𝖽𝖺𝗒 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎 𝖨 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗋𝖾 𝗀𝗈𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝗌𝗆𝖺𝗌𝗁 𝗂𝗍 𝗍𝗈𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗋𝖾 𝖺 𝗅𝗂𝗍𝖾𝗋𝖺𝗅 𝗌𝗍𝖺𝗋 𝗐𝗁𝗈 𝗂𝗌 𝗆𝖾𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒𝗈𝗇𝖾 𝗍𝗈 𝗌𝖾𝖾.
𝖨 𝖺𝗆 𝗌𝗈 𝗉𝗋𝗈𝗎𝖽 𝗈𝖿 𝗒𝗈𝗎. 𝖳𝗁𝖺𝗇𝗄 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌 𝖨 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗌𝗁𝖺𝗋𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎, 𝖨 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖼𝗁𝖾𝗋𝗂𝗌𝗁 𝗍𝗁𝖾𝗆 𝖿𝗈𝗋 𝖺 𝗅𝗂𝖿𝖾𝗍𝗂𝗆𝖾. 𝖡𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝗀𝖾𝗍 𝖻𝖺𝖼𝗄 𝗍𝗈 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗁𝗈𝗍𝖾𝗅 𝗋𝗈𝗈𝗆, 𝖨 𝗐𝗈𝗇'𝗍 𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗌𝗈 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝖿𝗈𝗋 𝗆𝖾.
𝖯𝗅𝖾𝖺𝗌𝖾 𝖻𝖾 𝗁𝖺𝗉𝗉𝗒, 𝖼𝗈𝗇𝗍𝗂𝗇𝗎𝖾 𝗍𝗈 𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗀𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾𝗌𝗍 𝖽𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗋𝖾, 𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀. 𝖠 𝗋𝖺𝗋𝖾 𝗆𝗂𝗋𝖺𝖼𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝖾𝗌𝖾𝗋𝗏𝖾 𝗍𝗈 𝗀𝗅𝗂𝗌𝗍𝖾𝗇 𝖿𝗈𝗋𝖾𝗏𝖾𝗋𝗆𝗈𝗋𝖾.
𝖳𝖺𝗄𝖾 𝖼𝖺𝗋𝖾, 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗍𝖺𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗅𝗍𝗁𝗒. 𝖧𝖺𝗉𝗉𝗒 𝖻𝗂𝗋𝗍𝗁𝖽𝖺𝗒 𝖻𝖺𝖻𝗒
𝖸𝗈𝗎𝗋 𝖻𝖾𝗌𝗍 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽 𝖺𝗇𝖽 𝖻𝗈𝖽𝗒𝗀𝗎𝖺𝗋𝖽,
- 𝖩𝗎𝗇𝗀𝗄𝗈𝗈𝗄
”همه میخوان خوشحال و خوشبخت باشن ولی خب این کار خیلی سخته. چون مغز طوری ساخته شده که بیشتر دنبال حس کردن خطر و تهدیده، نه خوشحالی. واسه همین ما باید خیلی تلاش کنیم تا حس خوشبختی رو تجربه کنیم. این کل حرف امروزمونه.
تو همه فرهنگ ها و تاریخ، آدما شش تا حس اصلی دارن: شادی، غم، عصبانیت، تعجب، نفرت و ترس. فقط شادی حس خوبه. حس های بد خیلی قوی ترن. واسه همین خوشحال شدن سخته، ولی ناراحت شدن و از خودمون بدمون اومدن خیلی آسونه. مغز ما بیشتر حواسش به چیزای بد و خطرناکه، واسه همین چیزای خوب و خوشحال کننده اولویتش نیست. یه روانشناس به اسم جان کاچیوپو ۳۰ سال پیش فهمید که مغز بیشتر به چیزای منفی توجه میکنه و این موضوع بارها ثابت شده. پس گول مغز الانت رو نخور. این رفیقمون هفت میلیون ساله که فقط استرس داشته، مراقب بوده و تمام فکر و ذکرش زنده موندن بوده. اگه الان اوضاع سخته، مهم نیست، من میتونم با یه روش بهتر و جدیدتر راه رو باز کنم. امروز دو تا کار هست که میتونیم امتحان کنیم: مزه مزه کردن و لذت بردن.
لحظه رو دریاب. اولش ممکنه سخت باشه، ولی عادتش بده. مغز ما دو جور کار میکنه: یکی اینکه یه چیزی رو فقط از سر بگذرونه، یکی هم اینکه معنیش رو بفهمه و قدرش رو بدونه. وقتی این دو تا رو با هم پیش میبری، تو مغزت سیم کشی جدیدی انجام میشه. نورونایی که قبلاً ساز جدا میزدن، کم کم با هم همکار میشن. یه تیم میشن که کارش اینه: 'تجربه کردن + مزه مزه کردن و قدر دونستن'
اگه کنار آتیش گرم بودی، مزه مزه اش کن. اگه گرمای غذا حس خوبی داشت، اگه هوا صاف بود، از دستش نده و مزه مزه اش کن. اگه به لطف کسی یه روز بی دردسر داشتی، مزه مزه اش کن و ازش قدردانی کن. اینجوری حتی چند دقیقه در روز وارد مدیتیشن روزانه میشی، قدردانی میکنی، حواست رو جمع میکنی و تجربه کسب میکنی.
اگه بپرسین « چه زندگیه که یه آدم باید داشته باشه، مگه اصلا یه آدم باید اینجوری زندگی کنه؟»، جوابش دقیقا "آره" هست. چون زندگی بشر همینه. پر از درد و بلا، فقر و انزوا، همش دلشوره داریم، اگه بخت یار نباشه یهو کارمون به فنا میره. زندگی مثل یه امتحان سخته، اگه دنبال لحظه های خوشش نباشیم، یهو با یه دید بدبینانه و پر از اضطراب به زندگی نگاه می کنیم و آخرش کم میاریم. اگه به حال خودش رها بشه، مغز سوار موج افکار منفی میشه و آدمو به ورطه ی ناامیدی می کشونه. پس افسار مغزتو دستش نده. منم شبایی که خواب به چشمم نمیاد، با خودم میگم حتما خیلیای دیگه هم هستن که مثل من، با دلشوره و غصه هاشون خوابشون نمیبره. گاهی حس میکنم با یه عالمه آدم ناشناس، تو یه دریای غم بی کران غرق شدیم. با خودم میگم 'آخه همه آدمیم دیگه، زندگی واسه همه سخت میگذره!' بعدش دیگه این افکارو پس میزنم، به لطافت پتو رو دستم فکر میکنم و از صدای نفسای خونواده که همیشه بوده، یه حس شادی تازه میگیرم. اینجوری دوباره نه تو گذشته سیر میکنم نه تو آینده، فقط تو همین لحظه حال زندگی میکنم"
─ 𝑹𝖬
تو همه فرهنگ ها و تاریخ، آدما شش تا حس اصلی دارن: شادی، غم، عصبانیت، تعجب، نفرت و ترس. فقط شادی حس خوبه. حس های بد خیلی قوی ترن. واسه همین خوشحال شدن سخته، ولی ناراحت شدن و از خودمون بدمون اومدن خیلی آسونه. مغز ما بیشتر حواسش به چیزای بد و خطرناکه، واسه همین چیزای خوب و خوشحال کننده اولویتش نیست. یه روانشناس به اسم جان کاچیوپو ۳۰ سال پیش فهمید که مغز بیشتر به چیزای منفی توجه میکنه و این موضوع بارها ثابت شده. پس گول مغز الانت رو نخور. این رفیقمون هفت میلیون ساله که فقط استرس داشته، مراقب بوده و تمام فکر و ذکرش زنده موندن بوده. اگه الان اوضاع سخته، مهم نیست، من میتونم با یه روش بهتر و جدیدتر راه رو باز کنم. امروز دو تا کار هست که میتونیم امتحان کنیم: مزه مزه کردن و لذت بردن.
لحظه رو دریاب. اولش ممکنه سخت باشه، ولی عادتش بده. مغز ما دو جور کار میکنه: یکی اینکه یه چیزی رو فقط از سر بگذرونه، یکی هم اینکه معنیش رو بفهمه و قدرش رو بدونه. وقتی این دو تا رو با هم پیش میبری، تو مغزت سیم کشی جدیدی انجام میشه. نورونایی که قبلاً ساز جدا میزدن، کم کم با هم همکار میشن. یه تیم میشن که کارش اینه: 'تجربه کردن + مزه مزه کردن و قدر دونستن'
اگه کنار آتیش گرم بودی، مزه مزه اش کن. اگه گرمای غذا حس خوبی داشت، اگه هوا صاف بود، از دستش نده و مزه مزه اش کن. اگه به لطف کسی یه روز بی دردسر داشتی، مزه مزه اش کن و ازش قدردانی کن. اینجوری حتی چند دقیقه در روز وارد مدیتیشن روزانه میشی، قدردانی میکنی، حواست رو جمع میکنی و تجربه کسب میکنی.
اگه بپرسین « چه زندگیه که یه آدم باید داشته باشه، مگه اصلا یه آدم باید اینجوری زندگی کنه؟»، جوابش دقیقا "آره" هست. چون زندگی بشر همینه. پر از درد و بلا، فقر و انزوا، همش دلشوره داریم، اگه بخت یار نباشه یهو کارمون به فنا میره. زندگی مثل یه امتحان سخته، اگه دنبال لحظه های خوشش نباشیم، یهو با یه دید بدبینانه و پر از اضطراب به زندگی نگاه می کنیم و آخرش کم میاریم. اگه به حال خودش رها بشه، مغز سوار موج افکار منفی میشه و آدمو به ورطه ی ناامیدی می کشونه. پس افسار مغزتو دستش نده. منم شبایی که خواب به چشمم نمیاد، با خودم میگم حتما خیلیای دیگه هم هستن که مثل من، با دلشوره و غصه هاشون خوابشون نمیبره. گاهی حس میکنم با یه عالمه آدم ناشناس، تو یه دریای غم بی کران غرق شدیم. با خودم میگم 'آخه همه آدمیم دیگه، زندگی واسه همه سخت میگذره!' بعدش دیگه این افکارو پس میزنم، به لطافت پتو رو دستم فکر میکنم و از صدای نفسای خونواده که همیشه بوده، یه حس شادی تازه میگیرم. اینجوری دوباره نه تو گذشته سیر میکنم نه تو آینده، فقط تو همین لحظه حال زندگی میکنم"
─ 𝑹𝖬
ㅤㅤme n him !
Cigarettes After Sex – Apocalypse
𝖸𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗂𝗉𝗌, 𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗉𝗌, 𝖠𝗉𝗈𝖼𝖺𝗅𝗒𝗉𝗌𝖾
ㅤ 🚬
ㅤ 🚬
ㅤ
𝒪𝓃 𝓉𝒽ℯ 𝓈𝓂𝒶𝓁𝓁 𝒷𝒶𝓁𝒸ℴ𝓃𝓎, 𝓃ℯ𝓈𝓉𝓁ℯ𝒹 𝒷ℯ𝓉𝓌ℯℯ𝓃 ℴ𝓁𝒹 𝒻𝓁ℴ𝓌ℯ𝓇𝓅ℴ𝓉𝓈 𝒶𝓃𝒹 𝓉𝒽ℯ ℊℴ𝓁𝒹ℯ𝓃 𝓁𝒾ℊ𝒽𝓉 ℴ𝒻 𝓈𝓊𝓃𝓈ℯ𝓉, 𝒯𝒶ℯ𝒽𝓎𝓊𝓃ℊ 𝓈𝒶𝓉 𝓆𝓊𝒾ℯ𝓉𝓁𝓎 𝓌𝒾𝓉𝒽 𝒶 𝒷ℴℴ𝓀 𝒾𝓃 𝒽𝒾𝓈 𝒽𝒶𝓃𝒹𝓈. ℬℯ𝓈𝒾𝒹ℯ 𝒽𝒾𝓂, 𝒥𝓊𝓃ℊ𝓀ℴℴ𝓀 𝓁𝒶𝓎 ℴ𝓃 𝓉𝒽ℯ 𝒻𝓁ℴℴ𝓇, 𝓅𝓇ℴ𝓅𝓅ℯ𝒹 𝓊𝓅 ℴ𝓃 𝒽𝒾𝓈 ℯ𝓁𝒷ℴ𝓌𝓈, 𝒽𝒾𝓈 𝒽ℯ𝒶𝒹 𝓉𝒾𝓁𝓉ℯ𝒹 𝒿𝓊𝓈𝓉 ℯ𝓃ℴ𝓊ℊ𝒽 𝓉ℴ 𝒻ℴ𝓁𝓁ℴ𝓌 𝓉𝒽ℯ 𝓁𝒾𝓃ℯ𝓈 𝒻𝓇ℴ𝓂 𝓉𝒽ℯ 𝓈𝒶𝓂ℯ 𝒶𝓃ℊ𝓁ℯ. 𝒜 ℊℯ𝓃𝓉𝓁ℯ 𝒷𝓇ℯℯ𝓏ℯ 𝓇𝓊𝓈𝓉𝓁ℯ𝒹 𝓉𝒽ℯ 𝓅𝒶ℊℯ𝓈, 𝒶𝓃𝒹 𝓉𝒽ℯ 𝓈𝒸ℯ𝓃𝓉 ℴ𝒻 𝒽𝒶𝓁𝒻-𝒸ℴℴ𝓁ℯ𝒹 𝒸ℴ𝒻𝒻ℯℯ ℴ𝓃 𝓉𝒽ℯ 𝓉𝒶𝒷𝓁ℯ 𝒷𝓁ℯ𝓃𝒹ℯ𝒹 𝓌𝒾𝓉𝒽 𝓉𝒽ℯ ℯ𝓋ℯ𝓃𝒾𝓃ℊ 𝒶𝒾𝓇. 𝒯𝒽ℯ𝓇ℯ 𝓌𝒶𝓈 𝓃ℴ 𝓈ℴ𝓊𝓃𝒹 ℯ𝓍𝒸ℯ𝓅𝓉 𝓉𝒽ℯ 𝒸𝒶𝓁𝓂 𝓇𝒽𝓎𝓉𝒽𝓂 ℴ𝒻 𝓉𝒽ℯ𝒾𝓇 𝒷𝓇ℯ𝒶𝓉𝒽𝒾𝓃ℊ 𝒶𝓃𝒹 𝓉𝒽ℯ 𝓈ℴ𝒻𝓉 𝓉𝓊𝓇𝓃 ℴ𝒻 𝓅𝒶ℊℯ𝓈—𝒶 𝓈𝒾𝓂𝓅𝓁ℯ 𝓈𝒸ℯ𝓃ℯ, 𝓎ℯ𝓉 ℴ𝓃ℯ 𝓉𝒽𝒶𝓉 𝒻ℯ𝓁𝓉 𝓁𝒾𝓀ℯ 𝒶 𝓋𝒾𝓃𝓉𝒶ℊℯ 𝓅𝒽ℴ𝓉ℴℊ𝓇𝒶𝓅𝒽 𝓌𝒽ℯ𝓇ℯ 𝓉𝒾𝓂ℯ 𝒾𝓉𝓈ℯ𝓁𝒻 𝒽𝒶𝒹 𝓁ℴ𝓈𝓉 𝒾𝓉𝓈 𝓂ℯ𝒶𝓃𝒾𝓃ℊ