ㅤㅤروح گمشـدهی مـن
لرزش بدنش، افزایش سرعت جریان خون که باعث گرم شدن تن سردش شده بود و نفسهای متعدد و شکسته که از شدت شوک به زور راهشونو پیدا میکردن نشونه این بود که بالاخره تلاشش نتیجه داده، باورش نمیشد بعد سالها درد کشیدن بالاخره قراره بخشیده شه. اون همه چیزو فهمیده بود، حتی با اولین نگاه فهمید که همروحش دقیقا جلوش ایستاده، تیکه گمشدش دقیقا روبهروش بود بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه. قرار بود هرچه زودتر این بازی رو تموم کنه نه؟ برای چندمین بار سوال رو از خودش پرسید و سعی کرد حسی که داشت رو مهار کنه اما همه چیز با برخورد نگاهش به چشمای کشیده و غمدار پسرک روبهروش براش تکرار شد، روزی که از بهشت رانده و برای مجازات تیکهی روح پاکشو ازش گرفتن تا به نوادگان آدم بدن، صدای التماس خودش باز طنینانداز مغزش شد، التماسهایی که بیجواب موند و تنها چیز باقیمونده از اون روز غم روح گمشده بود که تمام این سالها مجبورش کرد گوشه پرت آسمون بشینه به چشم هزاران نفر از نوادگان خیره شه مبادا روحش رو درونشون پیدا کنه؛ متنفر نبود، اما خستگی زندگی کردن با وجود سیاهتر از سیاه برای فرشته که به چشم همه از شیطان پستتر شده چیزی نبود که بشه راحت ازش گذشت. انقدر غرق افکارش شد که نفهمید به پسر نزدیک شده، انگار بدنش عجله داشت برای یکی شدن روح سرد و تاریکش با روح گمشده و پاکی که قلب دیگه برای زنده بودنش میتپید. میدونست که کسی توانایی دیدنشو نداره اما متوجه حس عجیبی که توی قلب پسر به وجود آورده شد. برخورد نوک انگشتش به گونه گرم پسر مصادف با تلنگری که ایکاش هیچوقت اتفاق نمیافتاد، دوباره از خواب پرید. بازهم کابوس؟ باز همون صحنه و آدم؟ تمام حس خوبش در ثانیه جاش رو به بیحسی مطلق داد که جونگکوک تا ابد بهش محکوم بود، محکوم به از دور نگاه کردن، به از دست دادن حتی وقتی به دست نیاورده، اما هیچ چیز مهم نبود تا وقتی قصد تبرئه کردن خودشو داشت نه؟ تنها چیزی که بیشترین نیاز رو بهش داشت که بازهم بخوابه و اینبار برای بیشتر دیدن همروحش هیچوقت بیدار نشه...
ㅤㅤme n him !
─ 𝖳𝗁𝖾 𝖾𝗏𝗂𝗅 𝗂𝗍 𝗌𝗉𝗋𝖾𝖺𝖽 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖿𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖺𝗁𝖾𝖺𝖽 𝖨𝗍 𝗐𝖺𝗌 𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝗂𝖾𝖽, 𝗆𝗒 𝖿𝗂𝗋𝖾𝖿𝗅𝗒 𝖶𝗁𝖺𝗍 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗌𝖺𝗂𝖽 𝗍𝗈 𝗋𝖺𝗂𝗌𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖾𝖺𝖽? 𝖮𝗁 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖨 𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗄𝗒 𝗈𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝖥𝗈𝗎𝗋𝗍𝗁 𝗈𝖿 𝖩𝗎𝗅𝗒?
𝖣𝗂𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗀𝖾𝗍 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗅𝗈𝗏𝖾, 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖽𝗈𝗏𝖾?
𝖶𝗁𝗒 𝖽𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗋𝗒?
𝖠𝗇𝖽 𝖨'𝗆 𝗌𝗈𝗋𝗋𝗒 𝖨 𝗅𝖾𝖿𝗍, 𝖻𝗎𝗍 𝗂𝗍 𝗐𝖺𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝖾𝗌𝗍
𝖳𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗂𝗍 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖿𝖾𝗅𝗍 𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖵𝖾𝗋𝗌𝖺𝗂𝗅𝗅𝖾𝗌
𝖶𝗁𝗒 𝖽𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗋𝗒?
𝖠𝗇𝖽 𝖨'𝗆 𝗌𝗈𝗋𝗋𝗒 𝖨 𝗅𝖾𝖿𝗍, 𝖻𝗎𝗍 𝗂𝗍 𝗐𝖺𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝖾𝗌𝗍
𝖳𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗂𝗍 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖿𝖾𝗅𝗍 𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖵𝖾𝗋𝗌𝖺𝗂𝗅𝗅𝖾𝗌
𝖶𝗂𝗍𝗁 𝖺𝗅𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗀𝗈𝗈𝖽 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌 𝗐𝖾 𝖼𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾𝖽 𝗍𝗈𝗀𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋, 𝗁𝗈𝗐 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝗈 𝖾𝖺𝗌𝗂𝗅𝗒 𝗌𝗍𝗈𝗉 𝗍𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝗆𝖾?
ـ ولـی مـن فقـط میخـوام زندگـی کنـم تهیـونـگ
ـ تو همیـن الانشـم مُـردی، آدمـی که امیـد نداشتـه باشـه، زندگـی نمیکنـه؛ تقـلا میکنـه!
ـ تو همیـن الانشـم مُـردی، آدمـی که امیـد نداشتـه باشـه، زندگـی نمیکنـه؛ تقـلا میکنـه!
ㅤ
ㅤㅤ ι𝀍ܢܓ𝒻 ҄ Ким Тэхён, богиня красоты ㅤ
ㅤㅤ ι𝀍ܢܓ𝒻 ҄ Ким Тэхён, богиня красоты ㅤ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤme n him !
Photo
𔓘؛ 𝖶𝗂𝗇𝗍𝖾𝗋 𝖠𝗁𝖾𝖺𝖽
𝖫𝗂𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗆𝖾
𝖡𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝖿𝗂𝗋𝖾
𝖶𝖾 𝖼𝖺𝗇 𝖻𝖾
𝖲𝖺𝖿𝖾 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝗈𝗋𝗆𝗌 𝗎𝗉 𝗁𝗂𝗀𝗁
𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾'𝗌 𝖺 𝗐𝗂𝗇𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗁𝖾𝖺𝖽
𝖨𝖿 𝗂𝗍'𝗌 𝖼𝗈𝗅𝖽 𝖺𝗇𝖽 𝗐𝖾𝗍
𝖶𝖾'𝗋𝖾 𝖺𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝗐𝖺𝗋𝗆 𝗁𝖾𝗋𝖾, 𝗌𝗂𝖽𝖾 𝖻𝗒 𝗌𝗂𝖽𝖾
𝖢𝗈𝗆𝖾 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝗆𝖺𝗒
𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝖾 𝗈𝖿 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍
𝖶𝗁𝗈 𝖼𝖺𝗇 𝗌𝖺𝗒
𝖨𝖿 𝗒𝗈𝗎 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝖾𝗒𝖾𝗌
𝖥𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗌
𝖧𝖾𝖺𝗋𝗂𝗇𝗀 𝗌𝗍𝗋𝗎𝗆𝗆𝗂𝗇𝗀 𝗀𝗎𝗂𝗍𝖺𝗋𝗌
𝖶𝖾𝗅𝗅, 𝖨 𝖺𝖽𝗆𝗂𝗍 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗍'𝖽 𝖻𝖾 𝗇𝗂𝖼𝖾
𝖨'𝗅𝗅 𝖻𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎
𝖴𝗇𝗍𝗂𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗉𝗋𝗂𝗇𝗀 𝗋𝗎𝗇𝗌 𝖻𝗒
𝖠𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗆𝗆𝖾𝗋 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗍𝗌 𝗍𝗈 𝖻𝗎𝗋𝗇
𝖨'𝗅𝗅 𝖻𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎
𝖶𝗁𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝖺𝗎𝗍𝗎𝗆𝗇 𝗐𝗂𝗇𝖽 𝗋𝖾𝗍𝗎𝗋𝗇𝗌
𝖣𝗈𝗇'𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝗌𝖺𝗒 𝗒𝗈𝗎'𝗅𝗅 𝗌𝗍𝖺𝗒?
𝖫𝗂𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗆𝖾
𝖡𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝖿𝗂𝗋𝖾
𝖶𝖾 𝖼𝖺𝗇 𝖻𝖾
𝖲𝖺𝖿𝖾 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝗈𝗋𝗆𝗌 𝗎𝗉 𝗁𝗂𝗀𝗁
𝖳𝗁𝖾𝗋𝖾'𝗌 𝖺 𝗐𝗂𝗇𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗁𝖾𝖺𝖽
𝖶𝗁𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝗂𝗍'𝗌 𝖼𝗈𝗅𝖽 𝖺𝗇𝖽 𝗐𝖾𝗍
𝖶𝖾'𝗋𝖾 𝖺𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝗐𝖺𝗋𝗆 𝗂𝗇 𝗉𝖺𝗋𝖺𝖽𝗂𝗌𝖾
𝖯𝖺𝗋𝖺𝖽𝗂𝗌𝖾
𝖨'𝗅𝗅 𝖻𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎
𝖴𝗇𝗍𝗂𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗉𝗋𝗂𝗇𝗀 𝗋𝗎𝗇𝗌 𝖻𝗒
𝖠𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗆𝗆𝖾𝗋 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗍𝗌 𝗍𝗈 𝖻𝗎𝗋𝗇
𝖠𝗇𝖽 𝖨'𝗅𝗅 𝖻𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎
𝖶𝗁𝖾𝗇 𝖺𝗎𝗍𝗎𝗆𝗇 𝗋𝖾𝗍𝗎𝗋𝗇𝗌
𝖸𝖾𝗌, 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝖺𝗅𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖾𝖺𝗌𝗈𝗇𝗌 𝗍𝗎𝗋𝗇
𝖢𝗈𝗆𝖾 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝗆𝖺𝗒
𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝖾 𝗈𝖿 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍
𝖶𝗁𝗈 𝖼𝖺𝗇 𝗌𝖺𝗒
𝖨𝖿 𝗒𝗈𝗎 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝖾𝗒𝖾𝗌
𝖥𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝗍𝗋𝗎𝗍𝗁 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍
𝖥𝗋𝗈𝗆 𝖺 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖿𝖺𝗋 𝖺𝗉𝖺𝗋𝗍
𝖸𝗈𝗎'𝗅𝗅 𝗋𝖾𝖺𝗅𝗂𝗓𝖾 𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝖺𝗇 𝖿𝗂𝗇𝖽
𝖯𝖺𝗋𝖺𝖽𝗂𝗌𝖾, 𝗆𝗆𝗆
𝖯𝖺𝗋𝖺𝖽𝗂𝗌𝖾
ㅤㅤ─ Еще один снегопад без тебя.
Ты никогда не упускал возможность прогуляться со мной под первым снегом года. Но что теперь? Каждый год я в одиночестве смотрю на первый снег года, и знаешь что? Я вспоминаю наши воспоминания. Даже снег напоминает мне о тебе, так как я могу тебя забыть, когда всё вокруг напоминает мне о тебе? Тэхёнг...