𝐬𝐚𝐫𝐚 𝐬𝐚𝐲𝐬
Shall we look at the moon my little loon why do you cry?!
𝖬𝖺𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗌𝗍 𝗈𝖿 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗂𝖿𝖾, 𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗂𝗍 𝗂𝗌 𝗋𝗂𝖿𝖾
𝖶𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗂𝗍 𝗂𝗌 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖶𝖾𝗅𝗅, 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝗈 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝖺𝗅𝗄
𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗁𝖺𝗐𝗄, 𝗐𝗁𝗒 𝖽𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗋𝗒?
𝖳𝖾𝗅𝗅 𝗆𝖾, 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝖽𝗂𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝖳𝗂𝗅𝗅𝖺𝗆𝗈𝗈𝗄 𝖻𝗎𝗋𝗇?
𝖮𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖥𝗈𝗎𝗋𝗍𝗁 𝗈𝖿 𝖩𝗎𝗅𝗒?
𝖶𝖾'𝗋𝖾 𝖺𝗅𝗅 𝗀𝗈𝗇𝗇𝖺 𝖽𝗂𝖾
𝖶𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗂𝗍 𝗂𝗌 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖶𝖾𝗅𝗅, 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝗈 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝖺𝗅𝗄
𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗁𝖺𝗐𝗄, 𝗐𝗁𝗒 𝖽𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗋𝗒?
𝖳𝖾𝗅𝗅 𝗆𝖾, 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝖽𝗂𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝖳𝗂𝗅𝗅𝖺𝗆𝗈𝗈𝗄 𝖻𝗎𝗋𝗇?
𝖮𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖥𝗈𝗎𝗋𝗍𝗁 𝗈𝖿 𝖩𝗎𝗅𝗒?
𝖶𝖾'𝗋𝖾 𝖺𝗅𝗅 𝗀𝗈𝗇𝗇𝖺 𝖽𝗂𝖾
ㅤ پیگمـالیـون
او مجسمهسازی ماهر و از زنان بیزار بود. هیچ زنی را لایق خود نمیدانست و عهد بسته بود ازدواج نکند. اما تصمیم گرفت برای ساخت یک مجسمه زن، تمام استعدادش را بکار گیرد. پیوسته کار کرد و زیباترین اثرهنریش را خلق کرد. اما از نتیجه راضی نبود و هروز کار کرد و مجسمه زیباتر شد تااینکه به زیباترین مجسمه تبدیل شد. زیباییش در دل خالقش نفوذ کرد و او را عاشق خود کرد. هیچ عاشقی نمیتوانست درماندهتر از پیگمالیون باشد. او معشوقش را که مجسمهای سرد و بیجان بود، مثل کودکی که با عروسکش بازی میکند و تصورش میکند در آغوش گرفت، لباسهای زیبا پوشاند و هدایای ارزشمند تقدیم کرد. این عشق زیبا از نظر آفرودیت پنهان نماند، تصمیم گرفت به او کمک کند. مردم به معبد آفرودیت میآمدند و پیگمالیون اینبار جزو آنها بود. آفرودیت شعله آتش محراب را سهبار زبانه کشید. پیگمالیون برگشت و سراغ مجسمه رفت، آن را نوازش کرد ولی به سرعت عقب کشید. بدن مجسمه گرم بود. بازو و شانههای مجسمه را لمس کرد و مچ دستش را گرفت؛انگار خون در جریان بود نبضش میزد، با خوشحالی مجسمه را در آغوش گرفت، دید که از شرم سرخ و لبخند میزند. او نام مجسمه را گالاتئا گذاشت.
برای خودت زندگی کن، برای همون یک نفری که میدونی یه ذره هم شده باعث خوشحالیش میشی ... واسه آیندهت زندگی کن
برای مردن عجله نکن، بلاخره یه روز میمیری، تا زندهای گند بزن به زندگیت، عشق کن، حال کن، برو هرکار دوست داری انجام بده و وقتی داشتی میمردی نگی کاش بیشتر زنده میموندم و کاری که دوست داشتم رو انجام میدادم ...
ــ رُوی
برای مردن عجله نکن، بلاخره یه روز میمیری، تا زندهای گند بزن به زندگیت، عشق کن، حال کن، برو هرکار دوست داری انجام بده و وقتی داشتی میمردی نگی کاش بیشتر زنده میموندم و کاری که دوست داشتم رو انجام میدادم ...
ــ رُوی
ههجو "الان که زندگیم داره به پایان میرسه وقتی تورو کنارم میبینم زندگی برام جالب شده و باعث میشه بخوام زنده بمونم"
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤعطـر گُـل رُز سفیـد
در چشـمـهایـش هـویــدا بـود
پسـرک میـترسیـد بیـآنکـه بدانـد میـترسـد
غمگیـن بـود بیـآنکه بدانـد از چـه
میـخواسـت بـرود، بیـآنکـه بدانـد به کجـا
دلتنـگ بـود، بیـآنکـه بدانـد برای کـه
ㅤㅤروح گمشـدهی مـن
لرزش بدنش، افزایش سرعت جریان خون که باعث گرم شدن تن سردش شده بود و نفسهای متعدد و شکسته که از شدت شوک به زور راهشونو پیدا میکردن نشونه این بود که بالاخره تلاشش نتیجه داده، باورش نمیشد بعد سالها درد کشیدن بالاخره قراره بخشیده شه. اون همه چیزو فهمیده بود، حتی با اولین نگاه فهمید که همروحش دقیقا جلوش ایستاده، تیکه گمشدش دقیقا روبهروش بود بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه. قرار بود هرچه زودتر این بازی رو تموم کنه نه؟ برای چندمین بار سوال رو از خودش پرسید و سعی کرد حسی که داشت رو مهار کنه اما همه چیز با برخورد نگاهش به چشمای کشیده و غمدار پسرک روبهروش براش تکرار شد، روزی که از بهشت رانده و برای مجازات تیکهی روح پاکشو ازش گرفتن تا به نوادگان آدم بدن، صدای التماس خودش باز طنینانداز مغزش شد، التماسهایی که بیجواب موند و تنها چیز باقیمونده از اون روز غم روح گمشده بود که تمام این سالها مجبورش کرد گوشه پرت آسمون بشینه به چشم هزاران نفر از نوادگان خیره شه مبادا روحش رو درونشون پیدا کنه؛ متنفر نبود، اما خستگی زندگی کردن با وجود سیاهتر از سیاه برای فرشته که به چشم همه از شیطان پستتر شده چیزی نبود که بشه راحت ازش گذشت. انقدر غرق افکارش شد که نفهمید به پسر نزدیک شده، انگار بدنش عجله داشت برای یکی شدن روح سرد و تاریکش با روح گمشده و پاکی که قلب دیگه برای زنده بودنش میتپید. میدونست که کسی توانایی دیدنشو نداره اما متوجه حس عجیبی که توی قلب پسر به وجود آورده شد. برخورد نوک انگشتش به گونه گرم پسر مصادف با تلنگری که ایکاش هیچوقت اتفاق نمیافتاد، دوباره از خواب پرید. بازهم کابوس؟ باز همون صحنه و آدم؟ تمام حس خوبش در ثانیه جاش رو به بیحسی مطلق داد که جونگکوک تا ابد بهش محکوم بود، محکوم به از دور نگاه کردن، به از دست دادن حتی وقتی به دست نیاورده، اما هیچ چیز مهم نبود تا وقتی قصد تبرئه کردن خودشو داشت نه؟ تنها چیزی که بیشترین نیاز رو بهش داشت که بازهم بخوابه و اینبار برای بیشتر دیدن همروحش هیچوقت بیدار نشه...
ㅤㅤme n him !
─ 𝖳𝗁𝖾 𝖾𝗏𝗂𝗅 𝗂𝗍 𝗌𝗉𝗋𝖾𝖺𝖽 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖿𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖺𝗁𝖾𝖺𝖽 𝖨𝗍 𝗐𝖺𝗌 𝗇𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝗂𝖾𝖽, 𝗆𝗒 𝖿𝗂𝗋𝖾𝖿𝗅𝗒 𝖶𝗁𝖺𝗍 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗌𝖺𝗂𝖽 𝗍𝗈 𝗋𝖺𝗂𝗌𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝖽𝖾𝖺𝖽? 𝖮𝗁 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖨 𝖻𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗄𝗒 𝗈𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝖥𝗈𝗎𝗋𝗍𝗁 𝗈𝖿 𝖩𝗎𝗅𝗒?
𝖣𝗂𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗀𝖾𝗍 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗅𝗈𝗏𝖾, 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖽𝗈𝗏𝖾?
𝖶𝗁𝗒 𝖽𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗋𝗒?
𝖠𝗇𝖽 𝖨'𝗆 𝗌𝗈𝗋𝗋𝗒 𝖨 𝗅𝖾𝖿𝗍, 𝖻𝗎𝗍 𝗂𝗍 𝗐𝖺𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝖾𝗌𝗍
𝖳𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗂𝗍 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖿𝖾𝗅𝗍 𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖵𝖾𝗋𝗌𝖺𝗂𝗅𝗅𝖾𝗌
𝖶𝗁𝗒 𝖽𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗋𝗒?
𝖠𝗇𝖽 𝖨'𝗆 𝗌𝗈𝗋𝗋𝗒 𝖨 𝗅𝖾𝖿𝗍, 𝖻𝗎𝗍 𝗂𝗍 𝗐𝖺𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝖾𝗌𝗍
𝖳𝗁𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗂𝗍 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖿𝖾𝗅𝗍 𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖵𝖾𝗋𝗌𝖺𝗂𝗅𝗅𝖾𝗌
𝖶𝗂𝗍𝗁 𝖺𝗅𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗀𝗈𝗈𝖽 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌 𝗐𝖾 𝖼𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾𝖽 𝗍𝗈𝗀𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋, 𝗁𝗈𝗐 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝗈 𝖾𝖺𝗌𝗂𝗅𝗒 𝗌𝗍𝗈𝗉 𝗍𝖺𝗅𝗄𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗈 𝗆𝖾?