ㅤㅤme n him !
57 subscribers
226 photos
17 videos
12 links
ㅤㅤ𝖸𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗂𝗉𝗌, 𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗉𝗌,
ㅤㅤ𝖠𝗉𝗈𝖼𝖺𝗅𝗒𝗉𝗌𝖾
thjkclckbot.t.me
ㅤㅤ🚬 📷
Download Telegram
𝗂 𝗋𝖾𝖺𝗅𝗅𝗒 𝖫𝗈𝗏𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖻𝗎𝗍 𝖨'𝗆 𝗇𝗈𝗍 𝗀𝗈𝗈𝖽 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗐𝗈𝗋𝖽𝗌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝗂 𝗐𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈 𝖻𝖾 𝖺 𝗋𝖾𝖺𝗌𝗈𝗇 𝗒𝗈𝗎 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗀𝖺𝗏𝖾 𝗎𝗉 𝗈𝗇 𝖫𝗈𝗏𝖾
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝖢𝗂𝗀𝖺𝗋𝖾𝗍𝗍𝖾 𝟣 ㅤ─ ㅤ 𝗆𝖾 & 𝗁𝗂𝗆 !
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤme n him ! pinned «𝖢𝗂𝗀𝖺𝗋𝖾𝗍𝗍𝖾 𝟣 ㅤ─ ㅤ 𝗆𝖾 & 𝗁𝗂𝗆 !»
𝖬𝖺𝗒𝖻𝖾 𝖨'𝖽 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗀𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝗈𝗆𝖾𝖽𝖺𝗒
𝖡𝗎𝗍 𝖨 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝗁𝖾𝗅𝗉 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝖺𝗒 𝖨 𝖿𝖾𝖾𝗅
𝖶𝗂𝗌𝗁 𝖨 𝗐𝖺𝗌 𝗀𝗈𝗈𝖽, 𝗐𝗂𝗌𝗁 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖨 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽
𝖦𝗂𝗏𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗆𝗒 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗇𝗈𝗐
𝖡𝗎𝗍 𝖨 𝗇𝖾𝖾𝖽 𝗍𝗈 𝗍𝖾𝗅𝗅 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀
𝖬𝗒 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝖻𝖾 𝖿𝖺𝗂𝗍𝗁𝖿𝗎𝗅 𝖿𝗈𝗋 𝗅𝗈𝗇𝗀
𝖨 𝗌𝗐𝖾𝖺𝗋 𝖨'𝗅𝗅 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗋𝗒
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤاگرچـه قرار به خواسـت جئـون جونگکـوک شـکل گرفـت، امـا تهیونـگ درسـت در همـان نـگاه اول، دل‌باخـته‌ی پسـر جـوان‌تر شـد و چـشم‌هایـش دیگر راهـی جز مانـدن بر او نمـی‌شناختنـد
𝐬𝐚𝐫𝐚 𝐬𝐚𝐲𝐬
Shall we look at the moon my little loon why do you cry?!
𝖬𝖺𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗌𝗍 𝗈𝖿 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗂𝖿𝖾, 𝗐𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗂𝗍 𝗂𝗌 𝗋𝗂𝖿𝖾
𝖶𝗁𝗂𝗅𝖾 𝗂𝗍 𝗂𝗌 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖶𝖾𝗅𝗅, 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝗈 𝖾𝗇𝗈𝗎𝗀𝗁 𝗍𝖺𝗅𝗄
𝖬𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗁𝖺𝗐𝗄, 𝗐𝗁𝗒 𝖽𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝗋𝗒?
𝖳𝖾𝗅𝗅 𝗆𝖾, 𝗐𝗁𝖺𝗍 𝖽𝗂𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝖳𝗂𝗅𝗅𝖺𝗆𝗈𝗈𝗄 𝖻𝗎𝗋𝗇?
𝖮𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝖥𝗈𝗎𝗋𝗍𝗁 𝗈𝖿 𝖩𝗎𝗅𝗒?
𝖶𝖾'𝗋𝖾 𝖺𝗅𝗅 𝗀𝗈𝗇𝗇𝖺 𝖽𝗂𝖾
ㅤ پیگمـالیـون
او مجسمه‌سازی ماهر و از زنان بیزار بود. هیچ زنی را لایق خود نمیدانست و عهد بسته بود ازدواج نکند. اما تصمیم گرفت برای ساخت یک مجسمه زن، تمام استعدادش را بکار گیرد. پیوسته کار کرد و زیباترین اثرهنریش را خلق کرد. اما از نتیجه راضی نبود و هروز کار کرد و مجسمه زیباتر شد تااینکه به زیباترین مجسمه‌ تبدیل شد. زیبایی‌ش در دل خالقش نفوذ کرد و او را عاشق خود کرد. هیچ عاشقی نمیتوانست درمانده‌تر از پیگمالیون باشد. او معشوقش را که مجسمه‌ای سرد و بی‌جان بود، مثل کودکی که با عروسکش بازی میکند و تصورش میکند در آغوش گرفت، لباس‌های زیبا پوشاند و هدایای ارزشمند تقدیم کرد. این عشق زیبا از نظر آفرودیت پنهان نماند، تصمیم گرفت به او کمک کند. مردم به معبد آفرودیت می‌آمدند و پیگمالیون اینبار جزو آنها بود. آفرودیت شعله آتش محراب را سه‌بار زبانه کشید. پیگمالیون برگشت و سراغ مجسمه‌ رفت، آن را نوازش کرد ولی به سرعت عقب کشید. بدن مجسمه گرم بود. بازو و شانه‌های مجسمه را لمس کرد و مچ دستش را گرفت؛انگار خون در جریان بود نبضش میزد، با خوشحالی مجسمه را در آغوش گرفت، دید که از شرم سرخ و لبخند میزند. او نام مجسمه را گالاتئا گذاشت.