چیستایثربی کانال رسمی
6.47K subscribers
6.05K photos
1.29K videos
56 files
2.13K links
این تنها #کانال_رسمی من #چیستایثربی ، نویسنده و کارگردان است. هرکانال دیگری به اسم من؛ جعلیست! مگر اعلام از سمت خودم باشد/افرادی که فقط خواهان
#قصه های منند، کانال چیستا_دو را دنبال کنند.



@chistaa_2
Download Telegram
Forwarded from NICKAN OFFICIAL 🚹
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
يكى از پرطرفدارترين داستان هاى عاشقانه " پُستچى" نوشته ى چيستا يثربى منتشر شد...
نمايشگاه كتاب تهران، سالن ٣ ، راهرو ٤ ، غرفه ٨، نشر قطره
@chista_yasrebi
@chista_yasrebi

داستانی عاشقانه
عاشقانه ای واقعی و ...
نوشته
#چیستایثربی

پستچی در کتاب از نسخه دانلودی آن ؛ بسیار کاملتر است.

#نشر_قطره
#نمایشگاه_بین_المللی_کتاب
قطره:سالن a4.راهرو 4.غرفه 6
ادرس
#خواب_گل_سرخ
#قسمت_سی_و_هشتم
#چیستایثربی

اگه مسلح بود چی ؟!
اگه مسلح بود ؛ چه اتفاقی میفتاد ؟!

لحظه ای سکوت کردم...

من مدت ها ؛ تمام این توهمات و افکار را کم کم در سرم مرور کرده بودم ؛ تا کم کم بتوانم آن شب را فراموش کنم ؛...

اینکه اگر محسن دیر می رسید ؛ اینکه اگر آن مردک مسلح بود ؛
یا اینکه ضربه ای به من می زد که دیگر برای کمک به من دیر بود !...

و اینکه واقعا حامد و مریم ؛ آگاهانه می دانستند چه اشتباهی می کنند ؟!

یا شاید آن کار به نظرشان اصلا اشتباه نبود !

مدت ها با خودم کلنجار رفتم ؛ که حتی خواب آن شب کذایی را نبینم...

و حالا درست ؛ در حوالی خط پایان مسابقه ؛ شاید پنج دقیقه مانده به میدان هفت تیر ؛ او داشت این خاطرات بد را ؛ به یاد من میاورد !

نمی دانستم چه می خواست !...
باخت مرا ؟
او خیلی راحت تر از این ها
می توانست برنده شود !

تحقیر مرا شاید ؟
ولی چرا ؟!...
مگر عاشق من نبود ؟!
مگر از من تقاضای ازدواج نکرده بود ؟

گفت : تو چی رو با این مسابقه
می خواستی ثابت کنی مانا ؟
گفتم : روبرو شدن با همه ترس های عمرمو...

من از خیلی چیزا ؛ توی زندگی ترسیدم و همون بلاها ؛ اتفاقا سرم اومد!

می خواستم از چیزی که خیلی
می ترسم ؛ یعنی سرعت ؛ اسکیت و خیابون ؛ دیگه نترسم !...

با این ترس ها روبرو شم.

میگن ، اگه آدم با یه ترس خیلی بزرگش مواجه شه ؛ دیگه می تونه ترس های دیگه رو هم تحمل کنه !

و بعد یه چیز مهم هم باید راجع به تو می دونستم.... که هنوز اونو نفهمیدم ؛ بهت گفتم بعد از مسابقه بهت می گم...

حالا معطل چی هستی ؟
تو از من خیلی واردتری !...

باید از وسط خیابون رد شیم ؛ از اینجا به بعد دیگه پیاده رو هم نیست و تو
می دونی که من از ماشین و موتور
می ترسم...

اونم توی این میدون ؛ که هیچ قانونی نداره !

ما باید از وسط این خیابون رد شیم و می دونم تو تندتر میری ؛ می دونم تو برنده ای ؛...
ولی راستش ؛ من خودمم ؛ یه جورایی برنده می دونم که تونستم تا اینجا ؛ پا به پای تو ؛ جلو بیام و حتی جاهایی از تو ؛ جلو بزنم.

البته من از تو جلو نزدم ؛ خاطراتم از تو جلو زد.

گفت : چی ؟
گفتم : هیچی .... بهتره ندونی...

بهتره ندونی موقعی که اونجور سرعت گرفته بودم ؛ چی ، منو به طرف جلو حرکت می داد !

گفت : عشق ؟ عشق که نبود ؟

گفتم : نه ! کاش بود...

من معنی عشق رو خوب می فهمم ؛ چون معنی بزرگی داره ؛ قداست داره.

حالا اینجا جای بحث نیست ؛ پیست مسابقه ست! ماهم دوش به دوش هم میریم ؛ هی حرف میزنیم ؛ درست نیست.....

خداحافظ ؛ باید بریم اونور میدون ؛ خط پایان !

گفت : صبر کن !
گفتم : نمیشه که !
توی مسابقه ؛ صبر کردن معنا نداره !

گفت : همینجا تمومش کنیم مانا ؛ بگیم منصرف شدیم !
بسه مانا ! بهشون میگیم یه اتود آمادگی بود!

گفتم : به همین آسونی؟! طرفدارات درسته قورتت میدن ! تازه من از آدمایی که جا میزنن ؛ خوشم نمیاد...


برو پسر ! تو که می دونی من صدای موتور بشنوم ؛ از ترس وایسادم.

تو همه چیزو از اول می دونستی ؛ توی بلوار می تونستم تند برم ؛ ولی توی خیابون نه !

برو !...

محسن رفت ؛ من هم پا به پایش...

چند قدمی باهم رفتیم ؛ اما ناگهان ناپدید شد !

عقب ماندم ؛ محسن سرعت گرفته بود...

فکر کردم خیلی فاصله نخواهیم داشت ؛ اما نه !

ناگهان دور شد !

فرید داد زد :

"نذار جلو بزنه مانا ! تا اینجاش خوب اومدی دختر !

نذار جلو بزنه ! برو ! "...خواهش میکنم.....

انگار صدای پدرم را شنیدم :

برو دخترم !... برو....
تو اهل تسلیم نبودی! هیچوقت...

#خواب_گل_سرخ
#قسمت_سی_و_هشتم
#چیستا_یثربی

#داستان
#پاورقی_اینستاگرامی

هرگونه اشتراک یا برداشت از این داستان ؛ منوط به ذکر #نام_نویسنده است.

#کانال_قصه_چیستایثربی
@chista_2

کانال رسمی
@chista_yasrebi

https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
یاداوری 38 برای قسمت سخت سخت سخت 39.نیمه شب

#چیستایثربی
من مخلص دوستانی ام ؛ که وقتی نیاز به کمک و دعا دارم ،در گروههایشان برام صلوات نذر میکنن....چقدر خوشبختم که شما رو دارم....حتی اگه هیچی دیگه تو زندگیم نداشته باشم....فداتون
#چیستایثربی
@chista_yasrebi
@chista_yasrebi

پدر کار میکند ؛
در یک جای تاریک ؛
اما خانه،روشن است ؛
مادر غذا میپزد
و شاد است
پدر امشب میاید

شام پدر سرد میشود ؛
پدر جامانده در یک جای تاریک
پدرهرگز آن شام را نمیخورد
پدر مرده است
@chista_yasrebi

نمیتونم بایادگاریهاخداحافظی کنم.نمیتونم بذارم اینجارو بکوبن!من اینجابدنیا امدم!دخترمو بزرگ کردم؛پدرمو از دست دادم؛دخترم اولین باراینجا راه افتاد.تیشه به کمراین خونه بخوره؛منم افتادم.
سالن ناشران عمومی _سالن a3 _راهروی 7. پلاک 28_ غرفه #انتشارات #فصل_پنجم

مجموعه شعر جدید
#چیستایثربی
#مینیمال_های_عاشقانه

@chista_yasrebi
@chista_yasrebi
کاندیداهای بهترین کتاب داستان سال انگلیس:
#آمازون_کیندل
#پستچی

#چاپ :
#آمازون
ترجمه
#اسماعیل_جواهری

در نمایشگاه کتاب :نشر قطره
سالن a4.راهرو 4.غرفه 6


#چیستایثربی
کتاب را از کتاب بخوانیم
روز آمدن به نمایشگاهم را اعلام میکنم.
قطعا روزهای تعطیل؛ شلوغ است.

شما که ؛ دوست منید..ممنونم
#چیستایثربی

کتاب #زنان_مهتابی_مرد_آفتابی
برگرفته از عطار.
قطره
@chista_yasrebi
کوتاه کردن موی مرده
#مجموعه_داستان
#چیستایثربی
#برگزیده

#نشر_قطره
سالن a4.راهروی 4.غرفه ی 6

@chista_yasrebi