چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
تن به کُرنر بدهیم.
پول به انسان‌ها جرئتِ حماقت می‌دهد. البته احمق فقیر هم کم نداریم؛ اما حماقتِ حاصل از ثروت، جنسش با سایر حماقت‌ها متفاوت است.
وقتی به چپتان نیست که اگر ماشینتان به جایی بخورد، چقدر خرجش می‌شود، رانندگی‌تان حالتی احمقانه پیدا می‌کند. این مسئله در مدیریت هم به همین شکل است. رییس دویست کیلویی، با مرجان طوری بد صحبت کرده بود که مرجان با صورتی آکنده از خشم و بغض وسایلش را جمع کرد و رفت. من را هم مامور کرد به زندگی اینترنتی‌یش در سیستم شرکت پایان دهم. سردبیر بعدی، برای رسیدن به درک مرجان از شرایط کار در اینجا، حد اقل به شش ماه زمان نیاز دارد. البته به چپ شرکت نیست؛ چون آن‌ها سرمایه‌دارند و سرمایه‌ دارند.
کمی محبت بانو را ببینیم که هوا خوب شود.
امسال اولین محرمی‌ست که در آن شله مشهدی نخواهم خورد.
این درد بزرگ را به کدام آغوش فریاد باید کردن؟!💔
.
مرجان و مازیار رفته‌اند، سپهر، فاکرمن و آیلار رفته‌اند، سحر تا شنبه نیست و وقتی بیاید هم در طبقه‌ی دیگری مشغول به کار می‌شود. این یعنی من‌ و شمیم تنها موجودات زنده‌ی این دفتریم و شمیم در حال تمرین آواز با لهجه‌ی فولک کُردی‌ست.
My Body Is A Cage
Peter Gabriel
بفرست برای کسی که بادی‌یش، کِیجِ اوست.
به تاثیر نظریات هگل روی مادربزرگمان بیاندیشیم.
بدین منظور، روی مادربزرگمان رفته و به تاثیر نظریات هگل بیاندیشیم.
محبوب من،
امروز چشم تمام دنیا به آیفون‌های جدیدی‌ست که قرار است معرفی شوند؛
من اما چشمم به نوتیفیکیشن شماست که با یک سلفی خوشحالم کنی.
بعد از دو ماه هم‌خانگی با علی، تازه کم‌کم دارم با جزئیات ماجرایش آشنا می‌شوم.
علی در میان تمام پدیده‌های جهان، تنها یک فوبیا دارد: ریختن سقف خانه، وقتی خواب است.
تصور کنید امروز پس از دوش گرفتن، وقت کمی برای خشک کردن موهایم داشتم. در نتیجه، خیلی سریع موهایم را با حوله کمی خشک کردم و رفتم سراغ سشوار. صدای فنر تخت علی را شنیده بودم و گمان می‌کردم بیدار شده‌ و مشغول کش و قوس آمدن است؛ اما این فرض باطل بود. علی خواب بود و در خواب، غلت خورده بود.
روشن کردن سشوار همانا و شیرجه‌ی علیِ نیمه‌لخت وسط هال، همان.

گویا تمام روز بابت این کار در حال فحش دادن به من بوده‌ست.
برای ایجاد تنوع، ابی را از پشت بغل کنیم.
عجیب‌ترین قسمت زندگی در تهران تا به این جای کار این بوده که اینجا بر خلاف مشهد، تخم مرغ را کیلویی نمی‌فروشند. باید بگویی چند دانه تخم مرغ می‌خواهی‌؛ یا مثلن یک شانه تخم مرغ بگیری.
در رده دوم عجیب‌ترین‌ها هم می‌توان اتوبوس‌ها را قرار داد که کارت را باید در انتهای سفر بزنی. عدم آشنایی یا این مسئله باعث شد من هم موقع سوار شدن (به یاد مشهد) و هم موقع پیاده شدن کارت بزنم و بابت این مسئله، هزار و دویست تومان متضرر شدم.
خیلی وقت بود که محل کارم را ندیده بودید.
پس از این که همه رفتند، محل کارم به طبقه‌ی بالا منتقل شده. گوشه‌یی از دفتر مدیریت را به من داده‌اند و باید بیخ شکم رییس، مشغول به کار باشم‌. این مسئله بدون شک بهره‌وری را افزایش خواهد داد، اما دیگر وقتی برایم باقی نمی‌ماند که اینجا چیزی بنویسم. خلاصه که از امروز، احتمالن کمتر از پانزده پست در روز خواهم نوشت. این اتفاق میمون و مبارک را به تمام اعضای این چنل تبریک عرض می‌کنم. به امید روزی که هر ایرانی در حال جماع باشد.
به امراض صعب‌العلاج دچار شویم.
مرتکب اعمال منافی عفت و مغایر با حیثیت و شئون خانوادگی شویم.
عنان از کف بدهیم.
با نگاه به شکم رییسمان، دچار نعوظ نرم شویم.