چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
سمندها که از کمندها گریخته‌اند٬ اسب‌های تجربه‌اند؛ گرگ‌های بالان‌دیده که از لای نیله و کهر بارها و بارها گذشته‌اند و می‌دانند چگونه باید جان سالم به‌در ببرم. عمده‌ی آن‌ها نرینه‌اند و هرچند آزاد، اما محموله‌هایی از لیبیدو را در خورجینک‌های کوچکشان حمل می‌کنند. همه جا سرک می‌کشند و خشم و رنجم را به چیزهای دیگری بدل می‌کنند. شاید کلمه. کلماتی که دیده نمی‌شوند، تعریف نمی‌شوند و نمی‌مانند. لحظه‌اند؛ کمی بیشتر از ثانیه. گریزپا و چموش. رگ دیوانه.
Bad Horse
Steve Vai
وقتی قرار است با گیتار الکتریک شیهه بکشی، استیو از همه اسب‌تر است.
Horse Running
Zakir Hussain
طبلا. ذاکر حسین. برگرفته از دویدن اسب‌ها.
13 Horses
Alexander Rybak
داستان یک کشتی که غرق می‌شود و سیزده اسبی که در دریا جا می‌مانند.
Four Rusted Horses
Marilyn Manson
Everyone will come, everyone will come to my funeral
To make sure that I stay dead
Coachman, Save Your Horses
The Red Army Choir
«مهتر، اسبانت را نجات بده» اثر گروه کر ارتش سرخ.
FeelingPulledApartByHorses
Thom Yorke
با ترانه‌یی متشکل از دو جمله‌ی بی‌سروته و دارای دو نویسنده؛ با نامی مرتبط با نوشته‌ی آخر.

بیست و هفت آهنگ دارم که در نام آن‌ها از واژه‌ی اسب استفاده شده. این‌ها را بیشتر دوست داشتم.
چتمارس.
نسترن، ساره، سعیده.
مصطفا، چتمارس، من.
مهره‌ی سفید را می‌دزدم. حرکت اول:
احساس می‌کنم بدنم به نقره حساسیت دارد و برای همین است که نمی‌خواهم دوم شوم.
انگار واقعن دختر نقره‌یی وجود دارد. واقعن انگار واقعن‌ دختر نقره‌یی وجود دارد. تنم هم برای همین حساسیت است که می‌خارد. آب خنک می‌خواهم. زندگی یادم داده که حیات با هر «ت»ـیی که نوشته شود، با آب گره خورده. و فکر کن که به خاطر خاصیت فیزیکی آن، گره خوردن هر چیزی با آب سخت است. در حالی که در فرم آب غرقی، می‌بینی که به طرز مسخره و دووری، حتا «هیأت» با آب گره خورده و می‌آیی بالا که یک نفس بگیری که سرکش «گاف» ضامنت می‌شود.
لوسیا، می‌خواهم خواب ببینم؛ خواب اقاقیا. در نزدیک‌ترین جای جهان غلتیده‌ام و با ناخنم، راه تنفس از بینی را هموار می‌کنم. و جز اینم هنر نیست که منتظر شارژ شدن گوشی‌یم باشم. چهل و شش. چهل و شش. احتمالن تا لحظاتی دیگر هم چهل و شش.
عمه‌ام مجابم می‌کند که زیرمجموعه‌ی او شوم. شوق نشان می‌دهم و بعد، گوشی‌یش را جواب نمی‌دهم. حالا با مادرم در درمانگاهم، چون بیمارستان گوشی‌یم را جواب نداده. اکسیژنش نود و هشت است؛ پیش‌شماره‌ی تلفن ایران و سال آن جام جهانی.
In bed next to a girl he loves, he forgets that he does not know why he is himself instead of the body he touches.


ژرژ باتای - سوراخ کون خورشیدی
چند دقیقه پیش به خانه رسیدم، با گرسنگی بعد از نوشیدن قهوه. احمقانه بود. برای شبی که کار خاصی برای انجام نداری و می‌دانی که احتمالن در خانه چیزی برای خوردن نیست، انتخاب قهوه٬ عمیقن احمقانه‌ است. حالا باید ساعات زیادی بیدار بمانم و از گرسنگی رنج بکشم؛ گرسنگی‌یی که مانع از آزادی مغزت برای انجام هر کار خلاقانه‌یی می‌شود. تنها کاری که دارم، این است که فکر کنم.
فکر کردن٬ از بزرگ‌ترین تفریحات من بود. بود. حالا تقریبن تمام دلیلم برای زندگی٬ پیدا کردن فعالیتی‌ست که مانع فکر کردنم بشود‌. اصلن چرا دراگ وارد زندگی‌یم شد؟ چرا تصمیم گرفتم دور و برم را با آدم‌های مختلف پر کنم؟ افیون آدم‌ها و مخدرها خیلی شبیه به هم است. مخدرها اگر در بدترین حالت٬ پنج ساعت از روزم را مصرف می‌کردند، آدم‌ها چندبرابرش را از من می‌گیرند. در نبود هر دو هم خلأ را احساس می‌کنم. هرچند بلدم از تنهایی‌یم لذت ببرم، هرچند بلدم طناب خودم را به درخت‌های خوبی ببندم، اما باز٬ تنهایی٬ شبیه هشیاری‌ست: واقعیت روی صورتت نشسته و مستانه٬ می‌خندد.
Never to Wake Up
Your Schizophrenia
موزیک متن امشب؟
I Was Made for Lovin' You
Kiss
برای زندگی کردنِ یک روز بدون حقوق دیگر خیلی بی‌انرژی‌یم. امیدوارم این موزیک کاری بکند.
چتمارس.
مهره‌ی سفید را می‌دزدم. حرکت اول: احساس می‌کنم بدنم به نقره حساسیت دارد و برای همین است که نمی‌خواهم دوم شوم. انگار واقعن دختر نقره‌یی وجود دارد. واقعن انگار واقعن‌ دختر نقره‌یی وجود دارد. تنم هم برای همین حساسیت است که می‌خارد. آب خنک می‌خواهم. زندگی یادم…
اندیشیدن به حرکت بعدی پیش از حرکت مهره‌ی سیاه

با دو تا پای تمیز و گوش تیزکرده برای واژه، رفته‌ام به جنگ اختلال بینایی و کمرم را چنان قوس داده‌ام که انگار این روزها از مساجد مالیات نمی‌گیرند.
تا زانو توی نورم و به‌بالا، گِل. جوری که نشت می‌کند توی نور و سایه می‌اندازد روی پوست.
من هم دلم می‌خواست روی تو سایه بیندازم؛ ولی وقتی دو تا چیز به هم چسبیده باشند، کاملن به هم چسبیده باشند، به‌هم‌چسبیده، دیگر اگر سایه‌یی هم باشد، دیده نمی‌شود و چیزی که دیده نمی‌شود، خداست. اما ما به عنوان منکران و مشرکان و پوشانندگان، پتو به بر کرده بودیم و خدا را در تکانه‌هایمان می‌لرزاندیم‌.
خدا بندری شده بود و تو سس تند را می‌ریختی روی صورتش. خیره به چشم‌هات، زبان می‌چرخاند و لب‌هایش را به نرمی پاک می‌کرد.
تکه‌یی از گل در تلاش برای خشک شدن، با ناکامی مواجه می‌شود:
فرشته‌یی که پی یافتن خمیر است، حین صحبت با گوشی کبریایی خود، گل را به اشتباه برمی‌دارد و انسان را رج می‌زند. مورخ ملکوتی در اثر همان ضعف بینایی که گفته بودم، رج را «رنج» ثبت می‌کند و بشر به سایر زبان‌ها دچار می‌شود.
حالا من از تو کنده شوم یا نه، فرقی نمی‌کند. نور و سایه، فرقی نمی‌کند. پوزیشن مطلوب پدر عروس، فرقی نمی‌کند.
Desert Cry
Radwan Ghazi Moumneh
سلام‌. شرایط زندگی مانع شکوفایی استعدادهای ما شده. این که می‌گویند انسان در محدودیت ستاره می‌شود، چرندی بیش نیست.
نه تماممان، اما حد اقل لیاقت بسیاری از ما، حد اقل کمی بیشتر ازین بود.
بابت این‌ها غمگین باشید؛ اما دست از تلاش نکشید. مثلن خود من، امروز هم سعی کردم زنده بمانم یا بهتر بگویم: خودم را نکشم.
گاهی به این فکر می‌کنم که این حجم از واقعیت٬ هم برای خودم و هم برای دیگران مضر است.
آدم‌ها آن بیرون به قدر کافی می‌بینند و در جهان ناواقعی خود به دنبال چیزهایی ساده‌تر و شیرین‌ترند. آن دخترکی که گفته بود چتمارسِ 2017 را بیشتر دوست دارد، به همین دلیل بود. آن‌وقت‌ها شور زندگی داشتم و دلار بود سه تومن. در خانه‌ی رفیقم در تهران پلاس بودم و روزی ۹ ساعت هم در یک شرکت با چار تا آدم حسابی وقت می‌گذراندم که از یاد دادن و حرف زدن بدشان نمی‌آمد.
حالا به چه دل‌خوش باشم جز نوشتن؟ چه راهی برای تخلیه‌ی احساسات بدم داشته باشم؟
دوست‌ها؟ خب نوشتن هم دوست من است.
🕊1
بعدها به خودم افتخار می‌کنم که از بین این همه روز شبیه به هم٬ توانسته‌ام فرآورده‌های محتوایی متفاوتی تولید کنم.

امروز حتا سعی کردم به صورت ویدیویی به چند نفر وصل شوم و نقاشی کشیدنشان را تماشا کنم؛ چون مدتی‌ست به نقاشی هم مایل شده‌ام‌ و می‌خواهم امتحان کنم. اما هنوز نمی‌دانم چه می‌خواهم و آیا می‌توانم نافرمانی انگشتانم در مواجهه با ابزارها را مبدل به ابزاری در نقاشی کنم یا نه.
به هر روی، همان‌طور که گفتم، «سعی کردم متصل شوم» و به لطف سرعت پایین اینترنت خطّم، در خوردن هیچ گهی پیش نرفتم.
چتمارس.
از امروز هم جان به در بردم؛ هرچند نه خیلی سالم. همین چند روز پیش بود که از خوبی‌های کار جدیدم نوشته بودم؛ اما تقریبن از همان روز، ورق برگشت. می‌توانم خیلی خلاصه بگویم که برای پرداخت حقوق به مشکل خورده‌اند؛ اما مایلم به شکلی عمیق‌تر، تاثیر این گزاره را روی…
تاخیر در پرداخت حقوق شاید یک مسئله‌ی عادی به نظر برسد، اما جوانبی دارد که برای بعضی سنگین‌تر از بقیه خواهد بود.
این که گوشی‌یی که نشان کرده بودم تقریبن دیگر در بازار پیدا نمی‌شود٬ به کنار؛ این که چند نفر از افرادی را که قرار بوده در سفرم ببینم٬ از ایران رفته‌اند هم به کنار؛ امروز حکم جلب پدرم هم صادر شده و احتمالن همین روزها بابت بدهی باید برود زندان.
و اگر برود، نه‌تنها گوشی جدیدی در کار نخواهد بود، بلکه احتمالن همین را هم باید بفروشم تا بتوانم اجاره‌ی خانه را بدهم.
خواسته‌های نه‌چندان رویایی من این‌طور هلاک شدند و نمی‌توانم بابتشان از هیچ‌کسی شکایت داشته باشم. انتظار هم ندارم کسی بتواند خودش را بگذارد جای من تا درک کند امروز چه حالی را تجربه کرده‌ام. آدم‌ها دارند می‌میرند و من برای این که باید باقی عمرم حماقت‌های پدرم را جبران کنم٬ ناراحتم؟ نه، نه، نه. باید خوشحال بود و زندگی را جشن گرفت. باید تا پدر را دارم، از فرصت استفاده کنم و خودم را در اتاق محبوس کنم تا چشمم به او نیفتد تا دلم برایش تنگ نشود و بدین ترتیب، از او بابت مسئولیت‌هایی که به دوش من انداخته٬ تشکر کنم.
«گه به این زندگی» اصلن هم جمله‌ی کافی‌یی نیست. باید آن را با چیزهای صریح‌تری جشن گرفت.

هورا! هورااا، زندگی دراماتیک من!
🕊1
Pride & Sorrow
Lesotho
لسوتو کشوری کوچک است در قلب کشور آفریقای جنوبی.
«تکان خوردن از قلمروی امر ممکن»

مو با گوش پچ‌پچ می‌کند که محتاج چیزی‌ست. احتیاج٬ رخت یک استبداد جسمی به تن می‌کند. حقیقتی بی‌حد از لای در سرک می‌کشد تووی اتاق و یادم می‌آورد دخترک٬ صدای زیبایی دارد. زیبا از جیبِ رختِ احتیاجِ مستبد٬ سرک می‌کشد تووی اتاق و یادم می‌آورد باید جور دیگری باشم. جایِ یادآوری٬ روی تنم کبود می‌شود و از شدّتِ رنج، چند بشکه آب سیب بالا می‌آورم.
میهمانی مستبدانه‌تر است یا مهمانی؟ اگر مبنا را آهار یقه در نظر بگیریم، پاسخ مشخص است. الزام در پاسخ دادن به یک سوال مستبدانه‌تر است یا نیاز به توجه به علامت سوال در انتهای آن؟ بدن مستبدانه‌تر است یا پوشاندن آن؟
زیبایی‌یش چنان است که باید به یادش گلی مرده بکارم و هر روز٬ امیدوارانه آبش دهم.