چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
یک سکانس از امروزم:


در حالی که دو تا سیم و یک ظرف کوچک شله‌زرد در دست داشتم، با شلوارک از پله‌ها می‌آمدم بالا.
روی یکی از سیم‌ها یک نخود تریاک بود.
👎1
چتمارس.
یک سکانس از امروزم: در حالی که دو تا سیم و یک ظرف کوچک شله‌زرد در دست داشتم، با شلوارک از پله‌ها می‌آمدم بالا. روی یکی از سیم‌ها یک نخود تریاک بود.
کرونا٬ جدای ایراداتی که در جسم انسان به وجود می‌آورد، به او یادآور می‌شود که در چه محیط خطرناکی در حال زیست است. مشخصن منظورم جایی نیست جز خانه.

همه گرفته‌ییم. حال مادرم از بقیه خیلی بدتر است. اکسیژن خونش پایین آمده و ریه‌اش درگیر شده.
درین‌حد که شفاهن وصیتش را کرد.

پدر معتقد است دلیل ابتلای ما به کرونا این است که خواهرانم چند روز پیش مقداری ذرت بوداده‌ی کاراملی درست کرده‌اند. می‌گوید بوی سرخ‌کردنی باعث شده ریه‌های او آسیب ببینند.

تریاک‌ها را هم برای همین می‌خواهد. که حال مادرم را بهتر کند.
عمویم آمد دم در و سیخ‌ها را با یک ظرف شله‌زرد به من سپرد و توصیه کرد به جای کشیدن، تریاک را بخوریم. تشکر کردم؛ در حالی که در تمام مراحل پایین رفتن، بالا آمدن و صحبت با عمویم، در حال انجام یک بازی آنلاین بودم.
قضیه‌ی استعمال هم به کلی ملغا شد.
👎1
سه گله اسب٬ در دهانم شیهه می‌کشند و تاپاله‌های حجیمشان به قعر روده‌ام سقوط می‌کند.
سه گله اسب٬ گاهی می‌دوند و من را به اداره‌ام می‌رسانند. گاهی در آخور ظرفی حلبی فرویم می‌برند و می‌کشندم بالا که جاذبه زحمت فرو بردن حجم غیر قابل‌ نشخوار را بکشد و گاه٬ گوش‌هایشان را منقبض می‌کنند تا بهتر بشنوم.
همه چیز مرتب است، تا زمانی که نیست. زمانی که یک گله٬ میل به یورتمه دارد و دیگری٬ چهارنعل. یک گله٬ نگران قبض است و دیگری٬ نگران انقباض دریچه‌ی رحمم. یکی به چپ می‌رود و یکی به راست. این وسط٬ این منم که کش می‌آیم و پاره می‌شوم.
🕊1
گله‌ی اسب کهر٬ کله‌ی کیر سحر٬ بیدارم می‌کند تا از چیزها بیزار باشم‌. هنوز تعداد بازدم‌هایم دورقمی نشده که یادم می‌آید از خودم راضی نیستم. به دوازده یا سیزده که می‌رسم، می‌بینم در تاپاله غرقم. تا مستراح شنا می‌کنم و با شستن دست و رو٬ سعی می‌کنم شرایط را کمی بهتر کنم. آب‌گرم‌کن کُند٬ ترسناک است. کمردرد ترسناک است. انگیزه‌هایم برای بیرون رفتن از مبال هم.
نیله‌ها٬ بی‌شیله‌پیله‌ها٬ دل‌دار منند. حوالی شانه و گردنم می‌پلکند و هفت‌ساله و خموده‌اند. آن‌ها غمم را می‌چرند و مهربانم می‌کنند. پیچ فرکانس چشمم را که روی زیبایی‌های جهان تنظیم می‌کنم، اثر وجود همین گله‌ی نجیب است؛ نجیب و خائن که نمی‌گذارند آرام بگیرم و رستگاری‌یم را به علف می‌فروشند.
سمندها که از کمندها گریخته‌اند٬ اسب‌های تجربه‌اند؛ گرگ‌های بالان‌دیده که از لای نیله و کهر بارها و بارها گذشته‌اند و می‌دانند چگونه باید جان سالم به‌در ببرم. عمده‌ی آن‌ها نرینه‌اند و هرچند آزاد، اما محموله‌هایی از لیبیدو را در خورجینک‌های کوچکشان حمل می‌کنند. همه جا سرک می‌کشند و خشم و رنجم را به چیزهای دیگری بدل می‌کنند. شاید کلمه. کلماتی که دیده نمی‌شوند، تعریف نمی‌شوند و نمی‌مانند. لحظه‌اند؛ کمی بیشتر از ثانیه. گریزپا و چموش. رگ دیوانه.
Bad Horse
Steve Vai
وقتی قرار است با گیتار الکتریک شیهه بکشی، استیو از همه اسب‌تر است.
Horse Running
Zakir Hussain
طبلا. ذاکر حسین. برگرفته از دویدن اسب‌ها.
13 Horses
Alexander Rybak
داستان یک کشتی که غرق می‌شود و سیزده اسبی که در دریا جا می‌مانند.
Four Rusted Horses
Marilyn Manson
Everyone will come, everyone will come to my funeral
To make sure that I stay dead
Coachman, Save Your Horses
The Red Army Choir
«مهتر، اسبانت را نجات بده» اثر گروه کر ارتش سرخ.
FeelingPulledApartByHorses
Thom Yorke
با ترانه‌یی متشکل از دو جمله‌ی بی‌سروته و دارای دو نویسنده؛ با نامی مرتبط با نوشته‌ی آخر.

بیست و هفت آهنگ دارم که در نام آن‌ها از واژه‌ی اسب استفاده شده. این‌ها را بیشتر دوست داشتم.
چتمارس.
نسترن، ساره، سعیده.
مصطفا، چتمارس، من.
مهره‌ی سفید را می‌دزدم. حرکت اول:
احساس می‌کنم بدنم به نقره حساسیت دارد و برای همین است که نمی‌خواهم دوم شوم.
انگار واقعن دختر نقره‌یی وجود دارد. واقعن انگار واقعن‌ دختر نقره‌یی وجود دارد. تنم هم برای همین حساسیت است که می‌خارد. آب خنک می‌خواهم. زندگی یادم داده که حیات با هر «ت»ـیی که نوشته شود، با آب گره خورده. و فکر کن که به خاطر خاصیت فیزیکی آن، گره خوردن هر چیزی با آب سخت است. در حالی که در فرم آب غرقی، می‌بینی که به طرز مسخره و دووری، حتا «هیأت» با آب گره خورده و می‌آیی بالا که یک نفس بگیری که سرکش «گاف» ضامنت می‌شود.
لوسیا، می‌خواهم خواب ببینم؛ خواب اقاقیا. در نزدیک‌ترین جای جهان غلتیده‌ام و با ناخنم، راه تنفس از بینی را هموار می‌کنم. و جز اینم هنر نیست که منتظر شارژ شدن گوشی‌یم باشم. چهل و شش. چهل و شش. احتمالن تا لحظاتی دیگر هم چهل و شش.
عمه‌ام مجابم می‌کند که زیرمجموعه‌ی او شوم. شوق نشان می‌دهم و بعد، گوشی‌یش را جواب نمی‌دهم. حالا با مادرم در درمانگاهم، چون بیمارستان گوشی‌یم را جواب نداده. اکسیژنش نود و هشت است؛ پیش‌شماره‌ی تلفن ایران و سال آن جام جهانی.
In bed next to a girl he loves, he forgets that he does not know why he is himself instead of the body he touches.


ژرژ باتای - سوراخ کون خورشیدی
چند دقیقه پیش به خانه رسیدم، با گرسنگی بعد از نوشیدن قهوه. احمقانه بود. برای شبی که کار خاصی برای انجام نداری و می‌دانی که احتمالن در خانه چیزی برای خوردن نیست، انتخاب قهوه٬ عمیقن احمقانه‌ است. حالا باید ساعات زیادی بیدار بمانم و از گرسنگی رنج بکشم؛ گرسنگی‌یی که مانع از آزادی مغزت برای انجام هر کار خلاقانه‌یی می‌شود. تنها کاری که دارم، این است که فکر کنم.
فکر کردن٬ از بزرگ‌ترین تفریحات من بود. بود. حالا تقریبن تمام دلیلم برای زندگی٬ پیدا کردن فعالیتی‌ست که مانع فکر کردنم بشود‌. اصلن چرا دراگ وارد زندگی‌یم شد؟ چرا تصمیم گرفتم دور و برم را با آدم‌های مختلف پر کنم؟ افیون آدم‌ها و مخدرها خیلی شبیه به هم است. مخدرها اگر در بدترین حالت٬ پنج ساعت از روزم را مصرف می‌کردند، آدم‌ها چندبرابرش را از من می‌گیرند. در نبود هر دو هم خلأ را احساس می‌کنم. هرچند بلدم از تنهایی‌یم لذت ببرم، هرچند بلدم طناب خودم را به درخت‌های خوبی ببندم، اما باز٬ تنهایی٬ شبیه هشیاری‌ست: واقعیت روی صورتت نشسته و مستانه٬ می‌خندد.
Never to Wake Up
Your Schizophrenia
موزیک متن امشب؟
I Was Made for Lovin' You
Kiss
برای زندگی کردنِ یک روز بدون حقوق دیگر خیلی بی‌انرژی‌یم. امیدوارم این موزیک کاری بکند.
چتمارس.
مهره‌ی سفید را می‌دزدم. حرکت اول: احساس می‌کنم بدنم به نقره حساسیت دارد و برای همین است که نمی‌خواهم دوم شوم. انگار واقعن دختر نقره‌یی وجود دارد. واقعن انگار واقعن‌ دختر نقره‌یی وجود دارد. تنم هم برای همین حساسیت است که می‌خارد. آب خنک می‌خواهم. زندگی یادم…
اندیشیدن به حرکت بعدی پیش از حرکت مهره‌ی سیاه

با دو تا پای تمیز و گوش تیزکرده برای واژه، رفته‌ام به جنگ اختلال بینایی و کمرم را چنان قوس داده‌ام که انگار این روزها از مساجد مالیات نمی‌گیرند.
تا زانو توی نورم و به‌بالا، گِل. جوری که نشت می‌کند توی نور و سایه می‌اندازد روی پوست.
من هم دلم می‌خواست روی تو سایه بیندازم؛ ولی وقتی دو تا چیز به هم چسبیده باشند، کاملن به هم چسبیده باشند، به‌هم‌چسبیده، دیگر اگر سایه‌یی هم باشد، دیده نمی‌شود و چیزی که دیده نمی‌شود، خداست. اما ما به عنوان منکران و مشرکان و پوشانندگان، پتو به بر کرده بودیم و خدا را در تکانه‌هایمان می‌لرزاندیم‌.
خدا بندری شده بود و تو سس تند را می‌ریختی روی صورتش. خیره به چشم‌هات، زبان می‌چرخاند و لب‌هایش را به نرمی پاک می‌کرد.
تکه‌یی از گل در تلاش برای خشک شدن، با ناکامی مواجه می‌شود:
فرشته‌یی که پی یافتن خمیر است، حین صحبت با گوشی کبریایی خود، گل را به اشتباه برمی‌دارد و انسان را رج می‌زند. مورخ ملکوتی در اثر همان ضعف بینایی که گفته بودم، رج را «رنج» ثبت می‌کند و بشر به سایر زبان‌ها دچار می‌شود.
حالا من از تو کنده شوم یا نه، فرقی نمی‌کند. نور و سایه، فرقی نمی‌کند. پوزیشن مطلوب پدر عروس، فرقی نمی‌کند.
Desert Cry
Radwan Ghazi Moumneh
سلام‌. شرایط زندگی مانع شکوفایی استعدادهای ما شده. این که می‌گویند انسان در محدودیت ستاره می‌شود، چرندی بیش نیست.
نه تماممان، اما حد اقل لیاقت بسیاری از ما، حد اقل کمی بیشتر ازین بود.
بابت این‌ها غمگین باشید؛ اما دست از تلاش نکشید. مثلن خود من، امروز هم سعی کردم زنده بمانم یا بهتر بگویم: خودم را نکشم.
گاهی به این فکر می‌کنم که این حجم از واقعیت٬ هم برای خودم و هم برای دیگران مضر است.
آدم‌ها آن بیرون به قدر کافی می‌بینند و در جهان ناواقعی خود به دنبال چیزهایی ساده‌تر و شیرین‌ترند. آن دخترکی که گفته بود چتمارسِ 2017 را بیشتر دوست دارد، به همین دلیل بود. آن‌وقت‌ها شور زندگی داشتم و دلار بود سه تومن. در خانه‌ی رفیقم در تهران پلاس بودم و روزی ۹ ساعت هم در یک شرکت با چار تا آدم حسابی وقت می‌گذراندم که از یاد دادن و حرف زدن بدشان نمی‌آمد.
حالا به چه دل‌خوش باشم جز نوشتن؟ چه راهی برای تخلیه‌ی احساسات بدم داشته باشم؟
دوست‌ها؟ خب نوشتن هم دوست من است.
🕊1