یادآوری به خودم:
ماتم گرفتن مال خوشبختهاست.
وقتی سعادتی در کار نیست، باید به یاد داشته باشم از کوبشها به سرعت بگذرم و شادی را در چیزهای کوچک پیدا کنم.
آنها همین غمزدگی را از من میخواهند و من آخرین کسی هستم که به آنها آنچه را که میخواهند، خواهم داد.
ماتم گرفتن مال خوشبختهاست.
وقتی سعادتی در کار نیست، باید به یاد داشته باشم از کوبشها به سرعت بگذرم و شادی را در چیزهای کوچک پیدا کنم.
آنها همین غمزدگی را از من میخواهند و من آخرین کسی هستم که به آنها آنچه را که میخواهند، خواهم داد.
Orbit of the wind
MYY.
حدود یازده دقیقه پستراک و بعد، مدتی پستمتال.
آقای رانندهی اسنپ میپرسد چند بار کرونا گرفتهام:
- دو بار گمونم. از دومی خیلی مطمئن نیستم. علائمم ناقص بود؛ ولی من به همه گفتم گرفتهم. به شمام همونو میگم.
- من نمیدونم چرا نمیگیرم. آدم وقتی میخواد بمیره، نمیمیره. باورت میشه؟ من هر کاری کردم که بگیرم، نگرفتم.
میخندم: چرا میخواین بمیرین؟
- زنم بعد بیست سال، سرمو کلاه گذاشت. هر چی داشتم و نداشتمو برد. بعدش دیگه همه چی شد خستگی و بیحوصلگی. رمق زندگی ندارم. تا دیروز ماسکم نمیزدم. خواهرم دلتا گرفته بود. تا قوچان بردمش. همین بغلدست خودم نشسته بود. رسید قوچان، کل خانواده گرفتن. من؟ انگار نه انگار. میگم که؛ آدم وقتی میخواد بمیره، اجل بهش بیمحل میشه.
_
مردی متوسط
با دستانی نسبتن کوتاه
آویخته به حبل المتین فرمان
میخواهد و
نمیمیرد
مردی متوسط
با دستانی کمی بلندتر
نمیداند چه میخواهد
نمیداند چه میتواند بخواهد
نمیتواند بخواهد
هر دو
زنده.
- دو بار گمونم. از دومی خیلی مطمئن نیستم. علائمم ناقص بود؛ ولی من به همه گفتم گرفتهم. به شمام همونو میگم.
- من نمیدونم چرا نمیگیرم. آدم وقتی میخواد بمیره، نمیمیره. باورت میشه؟ من هر کاری کردم که بگیرم، نگرفتم.
میخندم: چرا میخواین بمیرین؟
- زنم بعد بیست سال، سرمو کلاه گذاشت. هر چی داشتم و نداشتمو برد. بعدش دیگه همه چی شد خستگی و بیحوصلگی. رمق زندگی ندارم. تا دیروز ماسکم نمیزدم. خواهرم دلتا گرفته بود. تا قوچان بردمش. همین بغلدست خودم نشسته بود. رسید قوچان، کل خانواده گرفتن. من؟ انگار نه انگار. میگم که؛ آدم وقتی میخواد بمیره، اجل بهش بیمحل میشه.
_
مردی متوسط
با دستانی نسبتن کوتاه
آویخته به حبل المتین فرمان
میخواهد و
نمیمیرد
مردی متوسط
با دستانی کمی بلندتر
نمیداند چه میخواهد
نمیداند چه میتواند بخواهد
نمیتواند بخواهد
هر دو
زنده.
...
بیایید لذت ریدن و لذات مقعدی را هم فراموش نکنیم، لذاتی که با شرطیسازی زورگویانهی عضلهی تنگکننده بهطور نظاممند نابود شده است، نوعی شرطیسازی که اقتدار سرمایهسالار از آن بهره میبرد تا اصول بنیادیاش، روابط استثمار، انباشت روانرنجورانه، رازوارگی مالکیت و نظافت، و غیره) را حتی بر گوشت ما نیز حک کند. یا لذت خودارضایی شادمانه و بدون شرم، بدون هرگونه احساس اضطراب در باب قصور و جبران، بلکه صرفا بابت لذت خودارضایی. یا لذات تکاندادن خود، زمزمه با خود، سخنگفتن، قدمزدن، حرکت، لذت بیان خود، لذت ملهم از احساس هذیانیشدن، آوازخواندن، بازیکردن با بدن خود به هر طریق ممکن. میخواهیم لذات تولید لذت و آفرینش را بازیابیم، لذاتی که نظامهای آموزشی با قساوت تمام از راه ساخت کارگران-مصرفکنندگان مطیع فرونشاندهاند.
فلیکس گتاری، ترجمهی پیمان غلامی.
بیایید لذت ریدن و لذات مقعدی را هم فراموش نکنیم، لذاتی که با شرطیسازی زورگویانهی عضلهی تنگکننده بهطور نظاممند نابود شده است، نوعی شرطیسازی که اقتدار سرمایهسالار از آن بهره میبرد تا اصول بنیادیاش، روابط استثمار، انباشت روانرنجورانه، رازوارگی مالکیت و نظافت، و غیره) را حتی بر گوشت ما نیز حک کند. یا لذت خودارضایی شادمانه و بدون شرم، بدون هرگونه احساس اضطراب در باب قصور و جبران، بلکه صرفا بابت لذت خودارضایی. یا لذات تکاندادن خود، زمزمه با خود، سخنگفتن، قدمزدن، حرکت، لذت بیان خود، لذت ملهم از احساس هذیانیشدن، آوازخواندن، بازیکردن با بدن خود به هر طریق ممکن. میخواهیم لذات تولید لذت و آفرینش را بازیابیم، لذاتی که نظامهای آموزشی با قساوت تمام از راه ساخت کارگران-مصرفکنندگان مطیع فرونشاندهاند.
فلیکس گتاری، ترجمهی پیمان غلامی.
اگر پست کردن این عکس در چنل شخصییم را نمیگذارید پای فرهنگسازی اشتباه، پای تلاش برای از بین بردن اعتماد به نفس مخاطب، پای این که به صورت تلویحی دارم دیگران را به عادات بد غذایی ترغیب میکنم، پای این که به صورت غیرمستقیم دارم از دخترهای لاغر طلب میکنم که چنین عکسی به من بدهند، پای این که نژاد شما را (و خودم را) به سخره گرفتهام، پای این که هَوَل و ندیدهام و غیره و غیره، کمی از زیبایی این نعمت الهی لذت ببریم.
برای ردّپای آبی
Do I want to be right? Yes.
Do I want to be wrong? Absolutely Yes!
What makes us beautiful? We can choose. We can be something or stop being something else.
Is it totally up to us? No. There's no certainty. If you're tall, you can't be a horse rider.
Can you change it? You can try.
Can you become short? No.
We can try to change some things, but we can't be the winner all the time. We still try and we might get closer to what we want to be. We try to be it and for some of us, it's not enough just to get close. We want it itself.
Why do we live? Well, there might be many reasons. For me, personally, there are many pleasures that I can't experience when I'm dead. I'm addicted to them. I'm addicted to life.
What do I want from life? I want to be perfect.
In what? I'm talking about wanting. I want to be perfect in any aspect. Even in horse riding? Yes. I want to be a God. Yes. Am I even getting close to it? Very slowly.
Does it bother me? More than anything. Yes. That's why I write. It makes me a creator. I create to be the God of my own world. I create my own world. It's a relief. Gods need it. Gods need to create Gods to compare themselves with what they've created. Gods need to be glorious and admired.
I'm a child. I do make mistakes. Even today? Yes. Even right now? There are always better things to do than writing. Yes.
Why? Because being a God is boring. I can't turn garbage into gold. So, I play with the trash just to get to know it better. I make mistakes. Yes. I do want to make mistakes. On purpose? Yes. Why? It makes me feel alive. A good God is a dead God. I want to be bad. I want to destroy to learn how to create. I want to breathe in a bad way. I want to hxivydc gxhndd khfyj every time I see a bhdfhc, even in a live concert. But a child doesn't give a damn. A child goes to destroy and learn. Fucking is another form of destroying. Eating is. Shitting is. Writing is.
Does it bother me? More than anything. Yes.
Doesn't it make me a loser? It does. But a real loser is a person with an unlived life. I'm living it. I'm making it ready to be lived. I'm a destroyer. I'm trash. I'm the one who decides how to deal with his body.
Am I gay? For Kurt Cobain when he was nineteen.
What leads me in this maze? A craze. A crave. A rave.
I'm not anything but what I want to be.
I create, and I destroy. I bring safety and danger. I'm an idealist and an empiricist.
You're a human. You're ChildGod.
Do I want to be right? Yes.
Do I want to be wrong? Absolutely Yes!
What makes us beautiful? We can choose. We can be something or stop being something else.
Is it totally up to us? No. There's no certainty. If you're tall, you can't be a horse rider.
Can you change it? You can try.
Can you become short? No.
We can try to change some things, but we can't be the winner all the time. We still try and we might get closer to what we want to be. We try to be it and for some of us, it's not enough just to get close. We want it itself.
Why do we live? Well, there might be many reasons. For me, personally, there are many pleasures that I can't experience when I'm dead. I'm addicted to them. I'm addicted to life.
What do I want from life? I want to be perfect.
In what? I'm talking about wanting. I want to be perfect in any aspect. Even in horse riding? Yes. I want to be a God. Yes. Am I even getting close to it? Very slowly.
Does it bother me? More than anything. Yes. That's why I write. It makes me a creator. I create to be the God of my own world. I create my own world. It's a relief. Gods need it. Gods need to create Gods to compare themselves with what they've created. Gods need to be glorious and admired.
I'm a child. I do make mistakes. Even today? Yes. Even right now? There are always better things to do than writing. Yes.
Why? Because being a God is boring. I can't turn garbage into gold. So, I play with the trash just to get to know it better. I make mistakes. Yes. I do want to make mistakes. On purpose? Yes. Why? It makes me feel alive. A good God is a dead God. I want to be bad. I want to destroy to learn how to create. I want to breathe in a bad way. I want to hxivydc gxhndd khfyj every time I see a bhdfhc, even in a live concert. But a child doesn't give a damn. A child goes to destroy and learn. Fucking is another form of destroying. Eating is. Shitting is. Writing is.
Does it bother me? More than anything. Yes.
Doesn't it make me a loser? It does. But a real loser is a person with an unlived life. I'm living it. I'm making it ready to be lived. I'm a destroyer. I'm trash. I'm the one who decides how to deal with his body.
Am I gay? For Kurt Cobain when he was nineteen.
What leads me in this maze? A craze. A crave. A rave.
I'm not anything but what I want to be.
I create, and I destroy. I bring safety and danger. I'm an idealist and an empiricist.
You're a human. You're ChildGod.
Happy End
The Black Noodle Project
میشد یک آهنگ خالی عالی باشد؛ اما وجود خوانندهیی با صدای متوسطْ گند زده به شرایطْ.
در ارتباط با محرم:
اسطوره٬ واژهییست که با story و history خویشاوند است.
تفاوت اسطوره با افسانه درین است که اسطوره٬ ریشهیی در واقعیت دارد؛ اما افسانه٬ چیزی برآمده از تخیلات است.
قصهگویی از ابزارهای پیشینیان برای انتقال مفاهیم و آموزش تمییز دادن آنها از هم است.
قیام حسین ابن علی یک اسطوره است؛ چیزیست که ریشه در واقعیت دارد؛ اما برای افزایش تاثیر آن٬ با گذشت زمان، دستخوش تحریف و تغییر شده است. این ذات یک اسطوره است؛ همانگونه که فردوسی٬ اسطورهی رستم را به موجودات خیالی آراسته تا آن را حماسیتر کند.
اسلام سیاسی -چیزی که ما امروزه با آن سروکار داریم- استعداد عجیبی در آلودن هر چیز زیبایی دارد.
از منظر زبانشناختی، هدف از عزاداری٬ باید تحریک احساس غم در مخاطب باشد. پس از انگیزش این احساس٬ انسان آمادگی بیشتری برای دریافت پیام دارد. عزاداری امروزی هم از چنین استراتژییی استفاده میکند؛ اما به جای ایجاد احساس غم، هیجان را در دستور کار قرار میدهد. باور کنید یا نه، عزاداری امروزی تحت تاثیر هالیوود است.
مداحان امروزی واقعن صداهای زشتی دارند و این صداها با فضای زشت عزاداری٬ هارمونی مناسبی دارد. تمام تلاش برگزارکنندگان عزاداری امروزی٬ ایجاد احساسی متشکل از ترس و هیجان است و موسیقی به عنوان یکی از تاثیرگذارترین مدیومهای حسآمیزی٬ نقش مهمی درین بین ایفا میکند.
پوشیدن لباس مشکی در اسلام مکروه بوده و از پاداش نماز نیز میکاهد؛ اما برای عزاداری حسین ایرادی ندارد.
نتیجهگیری:
محرم یک اسطورهی مناسب بوده که با گذر زمان زیبایییش را از دست داده و تبدیل به یکی از سیاسیترین ابزارهای حکومت برای تخلیهی انرژی و هیجانات سرخوردهی جوانان شده؛ انرژییی که میتواند با آگاهیبخشی و هدایت شدن در مسیر مناسب٬ علیه خود حکومت مورد استفاده قرار گیرد.
استفاده از واژهی «کارناوال» برای عزاداریهای امروزی بسیار نخنما و در عین حال٬ صحیح است.
شما حق دارید آن را دوست داشته باشید یا نداشته باشید؛ اما تا وقتی این حکومت بر سر کار است، این تفریح جمعی رایگان همیشه برپا خواهد بود؛ ولو تا دو هفتهی دیگر، تعداد کشتههای کرونا پنج برابر شود.
اسطوره٬ واژهییست که با story و history خویشاوند است.
تفاوت اسطوره با افسانه درین است که اسطوره٬ ریشهیی در واقعیت دارد؛ اما افسانه٬ چیزی برآمده از تخیلات است.
قصهگویی از ابزارهای پیشینیان برای انتقال مفاهیم و آموزش تمییز دادن آنها از هم است.
قیام حسین ابن علی یک اسطوره است؛ چیزیست که ریشه در واقعیت دارد؛ اما برای افزایش تاثیر آن٬ با گذشت زمان، دستخوش تحریف و تغییر شده است. این ذات یک اسطوره است؛ همانگونه که فردوسی٬ اسطورهی رستم را به موجودات خیالی آراسته تا آن را حماسیتر کند.
اسلام سیاسی -چیزی که ما امروزه با آن سروکار داریم- استعداد عجیبی در آلودن هر چیز زیبایی دارد.
از منظر زبانشناختی، هدف از عزاداری٬ باید تحریک احساس غم در مخاطب باشد. پس از انگیزش این احساس٬ انسان آمادگی بیشتری برای دریافت پیام دارد. عزاداری امروزی هم از چنین استراتژییی استفاده میکند؛ اما به جای ایجاد احساس غم، هیجان را در دستور کار قرار میدهد. باور کنید یا نه، عزاداری امروزی تحت تاثیر هالیوود است.
مداحان امروزی واقعن صداهای زشتی دارند و این صداها با فضای زشت عزاداری٬ هارمونی مناسبی دارد. تمام تلاش برگزارکنندگان عزاداری امروزی٬ ایجاد احساسی متشکل از ترس و هیجان است و موسیقی به عنوان یکی از تاثیرگذارترین مدیومهای حسآمیزی٬ نقش مهمی درین بین ایفا میکند.
پوشیدن لباس مشکی در اسلام مکروه بوده و از پاداش نماز نیز میکاهد؛ اما برای عزاداری حسین ایرادی ندارد.
نتیجهگیری:
محرم یک اسطورهی مناسب بوده که با گذر زمان زیبایییش را از دست داده و تبدیل به یکی از سیاسیترین ابزارهای حکومت برای تخلیهی انرژی و هیجانات سرخوردهی جوانان شده؛ انرژییی که میتواند با آگاهیبخشی و هدایت شدن در مسیر مناسب٬ علیه خود حکومت مورد استفاده قرار گیرد.
استفاده از واژهی «کارناوال» برای عزاداریهای امروزی بسیار نخنما و در عین حال٬ صحیح است.
شما حق دارید آن را دوست داشته باشید یا نداشته باشید؛ اما تا وقتی این حکومت بر سر کار است، این تفریح جمعی رایگان همیشه برپا خواهد بود؛ ولو تا دو هفتهی دیگر، تعداد کشتههای کرونا پنج برابر شود.
👍1
یک سکانس از امروزم:
در حالی که دو تا سیم و یک ظرف کوچک شلهزرد در دست داشتم، با شلوارک از پلهها میآمدم بالا.
روی یکی از سیمها یک نخود تریاک بود.
در حالی که دو تا سیم و یک ظرف کوچک شلهزرد در دست داشتم، با شلوارک از پلهها میآمدم بالا.
روی یکی از سیمها یک نخود تریاک بود.
👎1
چتمارس.
یک سکانس از امروزم: در حالی که دو تا سیم و یک ظرف کوچک شلهزرد در دست داشتم، با شلوارک از پلهها میآمدم بالا. روی یکی از سیمها یک نخود تریاک بود.
کرونا٬ جدای ایراداتی که در جسم انسان به وجود میآورد، به او یادآور میشود که در چه محیط خطرناکی در حال زیست است. مشخصن منظورم جایی نیست جز خانه.
همه گرفتهییم. حال مادرم از بقیه خیلی بدتر است. اکسیژن خونش پایین آمده و ریهاش درگیر شده.
درینحد که شفاهن وصیتش را کرد.
پدر معتقد است دلیل ابتلای ما به کرونا این است که خواهرانم چند روز پیش مقداری ذرت بودادهی کاراملی درست کردهاند. میگوید بوی سرخکردنی باعث شده ریههای او آسیب ببینند.
تریاکها را هم برای همین میخواهد. که حال مادرم را بهتر کند.
عمویم آمد دم در و سیخها را با یک ظرف شلهزرد به من سپرد و توصیه کرد به جای کشیدن، تریاک را بخوریم. تشکر کردم؛ در حالی که در تمام مراحل پایین رفتن، بالا آمدن و صحبت با عمویم، در حال انجام یک بازی آنلاین بودم.
قضیهی استعمال هم به کلی ملغا شد.
همه گرفتهییم. حال مادرم از بقیه خیلی بدتر است. اکسیژن خونش پایین آمده و ریهاش درگیر شده.
درینحد که شفاهن وصیتش را کرد.
پدر معتقد است دلیل ابتلای ما به کرونا این است که خواهرانم چند روز پیش مقداری ذرت بودادهی کاراملی درست کردهاند. میگوید بوی سرخکردنی باعث شده ریههای او آسیب ببینند.
تریاکها را هم برای همین میخواهد. که حال مادرم را بهتر کند.
عمویم آمد دم در و سیخها را با یک ظرف شلهزرد به من سپرد و توصیه کرد به جای کشیدن، تریاک را بخوریم. تشکر کردم؛ در حالی که در تمام مراحل پایین رفتن، بالا آمدن و صحبت با عمویم، در حال انجام یک بازی آنلاین بودم.
قضیهی استعمال هم به کلی ملغا شد.
👎1
سه گله اسب٬ در دهانم شیهه میکشند و تاپالههای حجیمشان به قعر رودهام سقوط میکند.
سه گله اسب٬ گاهی میدوند و من را به ادارهام میرسانند. گاهی در آخور ظرفی حلبی فرویم میبرند و میکشندم بالا که جاذبه زحمت فرو بردن حجم غیر قابل نشخوار را بکشد و گاه٬ گوشهایشان را منقبض میکنند تا بهتر بشنوم.
همه چیز مرتب است، تا زمانی که نیست. زمانی که یک گله٬ میل به یورتمه دارد و دیگری٬ چهارنعل. یک گله٬ نگران قبض است و دیگری٬ نگران انقباض دریچهی رحمم. یکی به چپ میرود و یکی به راست. این وسط٬ این منم که کش میآیم و پاره میشوم.
سه گله اسب٬ گاهی میدوند و من را به ادارهام میرسانند. گاهی در آخور ظرفی حلبی فرویم میبرند و میکشندم بالا که جاذبه زحمت فرو بردن حجم غیر قابل نشخوار را بکشد و گاه٬ گوشهایشان را منقبض میکنند تا بهتر بشنوم.
همه چیز مرتب است، تا زمانی که نیست. زمانی که یک گله٬ میل به یورتمه دارد و دیگری٬ چهارنعل. یک گله٬ نگران قبض است و دیگری٬ نگران انقباض دریچهی رحمم. یکی به چپ میرود و یکی به راست. این وسط٬ این منم که کش میآیم و پاره میشوم.
🕊1
گلهی اسب کهر٬ کلهی کیر سحر٬ بیدارم میکند تا از چیزها بیزار باشم. هنوز تعداد بازدمهایم دورقمی نشده که یادم میآید از خودم راضی نیستم. به دوازده یا سیزده که میرسم، میبینم در تاپاله غرقم. تا مستراح شنا میکنم و با شستن دست و رو٬ سعی میکنم شرایط را کمی بهتر کنم. آبگرمکن کُند٬ ترسناک است. کمردرد ترسناک است. انگیزههایم برای بیرون رفتن از مبال هم.
نیلهها٬ بیشیلهپیلهها٬ دلدار منند. حوالی شانه و گردنم میپلکند و هفتساله و خمودهاند. آنها غمم را میچرند و مهربانم میکنند. پیچ فرکانس چشمم را که روی زیباییهای جهان تنظیم میکنم، اثر وجود همین گلهی نجیب است؛ نجیب و خائن که نمیگذارند آرام بگیرم و رستگارییم را به علف میفروشند.
سمندها که از کمندها گریختهاند٬ اسبهای تجربهاند؛ گرگهای بالاندیده که از لای نیله و کهر بارها و بارها گذشتهاند و میدانند چگونه باید جان سالم بهدر ببرم. عمدهی آنها نرینهاند و هرچند آزاد، اما محمولههایی از لیبیدو را در خورجینکهای کوچکشان حمل میکنند. همه جا سرک میکشند و خشم و رنجم را به چیزهای دیگری بدل میکنند. شاید کلمه. کلماتی که دیده نمیشوند، تعریف نمیشوند و نمیمانند. لحظهاند؛ کمی بیشتر از ثانیه. گریزپا و چموش. رگ دیوانه.