Forwarded from برنامه ناشناس
من مدتهاست که صحبتهای تو رو دنبال کردم. همیشه حس آشنایی در محتویات چنلت دیدهم و این حداقل برای من خیلی کم پیش اومده. اینکه بتونی کسی رو بدون اینکه بشناسی بفهمی. البته به هیچوجه منظورم درک کردن نیست، صرفاً فهمیدنه. اینکه سلیقهی موسیقایی نه چندان محبوبت با آهنگهایی که به اشتراک گذاشته میشه همخوانی داشته باشن. اینکه احساس آشنایی داشته باشی در عین غریبگی.
شاید کلاً ۴- ۵ نفر در زندگی معمولیِ من بوده باشن که چنین حسی بهشون پیدا کرده باشم و تا بحال این رو با هیچکدوم از اونها به اشتراک نذاشته بودم. اما نمیدونم چرا الآن تصمیم گرفتم که برایت تعریف کنم. شاید فکر کردم که دانستنش ممکن است حس عجیب و با کمی امید، از نوع مثبتش را منتقل کند. شاید برای تشکر از تمام ثانیههای خوبی که در تنهایی حرفهایت را خواندهم و از تنها بودنم کم شد.
ممنونم ازت.=))
من مدتهاست که صحبتهای تو رو دنبال کردم. همیشه حس آشنایی در محتویات چنلت دیدهم و این حداقل برای من خیلی کم پیش اومده. اینکه بتونی کسی رو بدون اینکه بشناسی بفهمی. البته به هیچوجه منظورم درک کردن نیست، صرفاً فهمیدنه. اینکه سلیقهی موسیقایی نه چندان محبوبت با آهنگهایی که به اشتراک گذاشته میشه همخوانی داشته باشن. اینکه احساس آشنایی داشته باشی در عین غریبگی.
شاید کلاً ۴- ۵ نفر در زندگی معمولیِ من بوده باشن که چنین حسی بهشون پیدا کرده باشم و تا بحال این رو با هیچکدوم از اونها به اشتراک نذاشته بودم. اما نمیدونم چرا الآن تصمیم گرفتم که برایت تعریف کنم. شاید فکر کردم که دانستنش ممکن است حس عجیب و با کمی امید، از نوع مثبتش را منتقل کند. شاید برای تشکر از تمام ثانیههای خوبی که در تنهایی حرفهایت را خواندهم و از تنها بودنم کم شد.
ممنونم ازت.=))
برنامه ناشناس
من مدتهاست که صحبتهای تو رو دنبال کردم. همیشه حس آشنایی در محتویات چنلت دیدهم و این حداقل برای من خیلی کم پیش اومده. اینکه بتونی کسی رو بدون اینکه بشناسی بفهمی. البته به هیچوجه منظورم درک کردن…
مایلم با همین این بازی زشت، زننده و نهچندان آموزنده را تمام کنم.
موفق بودی و من حالا خوشحالترم :*
موفق بودی و من حالا خوشحالترم :*
برنامه ناشناس
موجودی تقریبا دوست داشتنی هستی.
اوکی. آخری:
این که تمامن دوستداشتنی باشی، هیجان را از شخصیتت حذف میکند. تلاشی برای دوستداشتنی بودن نمیکنم. به نظرم همین که سعی کنیم حال عدهیی را بهتر کنیم، ارزشمند و زیباست و زیبایی محصول چیزهای مختلفیست:
از دوست روانکاوی در بازی جرئت و حقیقت راجع به مفهوم زیبایی پرسیدم. اگر درست خاطرم باشد، گفت: جایی که ترس و امنیت، سیاهی و سپیدی، و شکوه و ذلت با هم مخلوط شوند.
شدیدن موافقم.
شب بر شما خوش.
این که تمامن دوستداشتنی باشی، هیجان را از شخصیتت حذف میکند. تلاشی برای دوستداشتنی بودن نمیکنم. به نظرم همین که سعی کنیم حال عدهیی را بهتر کنیم، ارزشمند و زیباست و زیبایی محصول چیزهای مختلفیست:
از دوست روانکاوی در بازی جرئت و حقیقت راجع به مفهوم زیبایی پرسیدم. اگر درست خاطرم باشد، گفت: جایی که ترس و امنیت، سیاهی و سپیدی، و شکوه و ذلت با هم مخلوط شوند.
شدیدن موافقم.
شب بر شما خوش.
Once in a Blue Moon
Lebowski
چون شنیدهام که به زودی قرار است blue moon اتفاق بیفتد و تمام once in a blue moonهایی که گفتهایم، صورت بگیرند.
👍2
آن شب که در را باز کردی و پریدی روی میز، تمام دستهایم را گرفتم روی صورتم که نپاشی روم.
پا کوبیدی و پریدی که از چراغ آویزان شوی؛ البته که خیال من این بود. از چراغ گذشتی و سقف را لیسیدی. با دهانی پر از گچ خندیدی و دندانهات دانهدانه افتادند. پستانت را از یقهی تنگ درآوردی و من که صورتم را گرفته بودم تا خیس نشوم، از لای انگشتهام دیدم که شیر میریزی روی زمین وُ، زمان را سفید میکنی.
چنان چرخیدی که واماندههای هوا در اطرافت فشرده و مرئی شدند و انحنایی ملموس از چیزی ناملموس از تو باقی ماند. خودت کجا بودی؟ متّهیی در فضا که از لای انگشتهام گذشت و در مردمک چشمم فرو رفت.
آنجا چه دیدی؟
عدهیی مست و عدهیی آوازخوان که سر میگذاشتند روی گیوتین. خیاطها سوزن در گلوی خود فرو میبردند و رقاصها خود را به سقف و دیوار و کف میکوبیدند. مردمی را دیدی که من نمیبینم، تنها زندگیشان میکنم.
آدمها را در رگهایم به اندامها هدایت میکنم و سوختههای تریاک را در بازدمم میدهم بیرون. شبها روح ساخته از الکلم نگهبان جهان است و روزها تنها یکی از دیگرانم که کسی با نفسش میدهد بیرون.
پا کوبیدی و پریدی که از چراغ آویزان شوی؛ البته که خیال من این بود. از چراغ گذشتی و سقف را لیسیدی. با دهانی پر از گچ خندیدی و دندانهات دانهدانه افتادند. پستانت را از یقهی تنگ درآوردی و من که صورتم را گرفته بودم تا خیس نشوم، از لای انگشتهام دیدم که شیر میریزی روی زمین وُ، زمان را سفید میکنی.
چنان چرخیدی که واماندههای هوا در اطرافت فشرده و مرئی شدند و انحنایی ملموس از چیزی ناملموس از تو باقی ماند. خودت کجا بودی؟ متّهیی در فضا که از لای انگشتهام گذشت و در مردمک چشمم فرو رفت.
آنجا چه دیدی؟
عدهیی مست و عدهیی آوازخوان که سر میگذاشتند روی گیوتین. خیاطها سوزن در گلوی خود فرو میبردند و رقاصها خود را به سقف و دیوار و کف میکوبیدند. مردمی را دیدی که من نمیبینم، تنها زندگیشان میکنم.
آدمها را در رگهایم به اندامها هدایت میکنم و سوختههای تریاک را در بازدمم میدهم بیرون. شبها روح ساخته از الکلم نگهبان جهان است و روزها تنها یکی از دیگرانم که کسی با نفسش میدهد بیرون.
👍1
پس آنقدر بنویس تا اهریمن ظهور کند.
مادر میگوید بعد از کشیدن پُک اول، چنان گلویش سوخته که صدایم کرده تا بیایم و بقیهاش را ادامه بدهم. من اما نشسته بودم و مشغول خواندن شرایط سفارش دادن یک جوجه از جهنم. خردل و کاهو. دو بال نورَس.
چه طعم خوشی داشت و مادرم چه قدرندان است. تنها مشکلش این است که زود تمام میشود. پنکه و کولر را خاموش میکنم که مسیر جریان هوا باعث نشود خیلی زود تمام شود؛ اما وجود هوا خودش باعث میشود به خلق یک اتاقک خلأ در اتاقم فکر کنم. جایی که نسوزد. اینطور میتوانم وقتی خانه آتش میگیرد هم جایی برای امنیت ژندهام داشته باشم.
گفته بودم میخواهم خانه را آتش بزنم؟
این را از پدرم یاد گرفتهام. یک بار که خیلی سردمان هم نبود، تصمیم گرفت خانه را آتش بزند.
اول دعای آتش خواند و بعد خودش را ریخت روی سرمان. ما چیزی نگفتیم، چون فکر میکردیم این یک شوخی تمیز است. حالا واقعن میسوزیم و اتاقک خلأ کاربردش را از دست داده است.
حالا که جوجه از جهنم نمیرسد، حالا که نخ خوشطعمم به پایان رسیده، حالا که وقت روشن کردن پنکه و کولر است، حالا که روی پیشانییم جای بوسهی شیطان مانده، کمی غلت میزنم و پتو را به شدت بغل میگیرم.
دوباره مرور میکنم: کمی غمگینم، تنها کمی.
چهار صبح است و میتوانستهام جاهای مختلفی باشم. چهار صبح است و دلم گربه میخواهد. چهار صبح است و مهندسان چند شرکت چینی مشغول کار روی فناوری نمایشگرهایی هستند که بتوانند دوربین سلفی را زیر نمایشگر جای بدهند. من اما تنها میخواهم یک اتاقک خلأ داشته باشم تا سیگار خوشطعمم در آن دیرتر بسوزد و مادرم دیرتر تمام شود.
مادر میگوید بعد از کشیدن پُک اول، چنان گلویش سوخته که صدایم کرده تا بیایم و بقیهاش را ادامه بدهم. من اما نشسته بودم و مشغول خواندن شرایط سفارش دادن یک جوجه از جهنم. خردل و کاهو. دو بال نورَس.
چه طعم خوشی داشت و مادرم چه قدرندان است. تنها مشکلش این است که زود تمام میشود. پنکه و کولر را خاموش میکنم که مسیر جریان هوا باعث نشود خیلی زود تمام شود؛ اما وجود هوا خودش باعث میشود به خلق یک اتاقک خلأ در اتاقم فکر کنم. جایی که نسوزد. اینطور میتوانم وقتی خانه آتش میگیرد هم جایی برای امنیت ژندهام داشته باشم.
گفته بودم میخواهم خانه را آتش بزنم؟
این را از پدرم یاد گرفتهام. یک بار که خیلی سردمان هم نبود، تصمیم گرفت خانه را آتش بزند.
اول دعای آتش خواند و بعد خودش را ریخت روی سرمان. ما چیزی نگفتیم، چون فکر میکردیم این یک شوخی تمیز است. حالا واقعن میسوزیم و اتاقک خلأ کاربردش را از دست داده است.
حالا که جوجه از جهنم نمیرسد، حالا که نخ خوشطعمم به پایان رسیده، حالا که وقت روشن کردن پنکه و کولر است، حالا که روی پیشانییم جای بوسهی شیطان مانده، کمی غلت میزنم و پتو را به شدت بغل میگیرم.
دوباره مرور میکنم: کمی غمگینم، تنها کمی.
چهار صبح است و میتوانستهام جاهای مختلفی باشم. چهار صبح است و دلم گربه میخواهد. چهار صبح است و مهندسان چند شرکت چینی مشغول کار روی فناوری نمایشگرهایی هستند که بتوانند دوربین سلفی را زیر نمایشگر جای بدهند. من اما تنها میخواهم یک اتاقک خلأ داشته باشم تا سیگار خوشطعمم در آن دیرتر بسوزد و مادرم دیرتر تمام شود.
نه. من نخواسته بودم که این باشم و بعد که میبینم هیچ چشمداشتی به آن هم نداشتهام، بیشتر دچار سوزش گلو میشوم.
دوست داشتم دست که میگذارم روی یک میز، از جای انگشتم گیاه بروید و وقتی تف میاندازم روی زمین، زمزم بجوشد. ولی حالا، میبینم که چرب و نخواستنی، ذرات قند را در بدنم میشکافم و میریزم. ذرهذره، میریزم. انسان میتواند به سقوط موهایش فکر کند و از سقوط هرات فراموش کند. غم، غم است. ماهیتش یک چیز است و کوچک و بزرگ ندارد.
نه عزیزم. راضی نیستم. من یک نارضایتیِ غرغروی دوپام که با اینکه امروز دو نفر گفتهاند پاهای قشنگی دارم، علاقهاش به زندگی افزایش محسوسی نداشته.
از کجای خودم راضی باشم وقتی نمیتوانم انگشتم را به تو بزنم و از حفرهیی که گیاه میزند بیرون، نقب بزنم به شیراز؟ از کجای جهان راضی باشم وقتی نمیتوانم حرارت خورشید را بغل کنم؟ پشت چه پنهان شوم وقتی همه میدانند چه حجمی از گه زیر پوستم پنهان است؟
همه میدانیم باید چه کنیم، اما دانستن چیزی مربوط به مغز است و کردنْ خانه در خایه دارد.
دوست داشتم دست که میگذارم روی یک میز، از جای انگشتم گیاه بروید و وقتی تف میاندازم روی زمین، زمزم بجوشد. ولی حالا، میبینم که چرب و نخواستنی، ذرات قند را در بدنم میشکافم و میریزم. ذرهذره، میریزم. انسان میتواند به سقوط موهایش فکر کند و از سقوط هرات فراموش کند. غم، غم است. ماهیتش یک چیز است و کوچک و بزرگ ندارد.
نه عزیزم. راضی نیستم. من یک نارضایتیِ غرغروی دوپام که با اینکه امروز دو نفر گفتهاند پاهای قشنگی دارم، علاقهاش به زندگی افزایش محسوسی نداشته.
از کجای خودم راضی باشم وقتی نمیتوانم انگشتم را به تو بزنم و از حفرهیی که گیاه میزند بیرون، نقب بزنم به شیراز؟ از کجای جهان راضی باشم وقتی نمیتوانم حرارت خورشید را بغل کنم؟ پشت چه پنهان شوم وقتی همه میدانند چه حجمی از گه زیر پوستم پنهان است؟
همه میدانیم باید چه کنیم، اما دانستن چیزی مربوط به مغز است و کردنْ خانه در خایه دارد.
یادآوری به خودم:
ماتم گرفتن مال خوشبختهاست.
وقتی سعادتی در کار نیست، باید به یاد داشته باشم از کوبشها به سرعت بگذرم و شادی را در چیزهای کوچک پیدا کنم.
آنها همین غمزدگی را از من میخواهند و من آخرین کسی هستم که به آنها آنچه را که میخواهند، خواهم داد.
ماتم گرفتن مال خوشبختهاست.
وقتی سعادتی در کار نیست، باید به یاد داشته باشم از کوبشها به سرعت بگذرم و شادی را در چیزهای کوچک پیدا کنم.
آنها همین غمزدگی را از من میخواهند و من آخرین کسی هستم که به آنها آنچه را که میخواهند، خواهم داد.
Orbit of the wind
MYY.
حدود یازده دقیقه پستراک و بعد، مدتی پستمتال.
آقای رانندهی اسنپ میپرسد چند بار کرونا گرفتهام:
- دو بار گمونم. از دومی خیلی مطمئن نیستم. علائمم ناقص بود؛ ولی من به همه گفتم گرفتهم. به شمام همونو میگم.
- من نمیدونم چرا نمیگیرم. آدم وقتی میخواد بمیره، نمیمیره. باورت میشه؟ من هر کاری کردم که بگیرم، نگرفتم.
میخندم: چرا میخواین بمیرین؟
- زنم بعد بیست سال، سرمو کلاه گذاشت. هر چی داشتم و نداشتمو برد. بعدش دیگه همه چی شد خستگی و بیحوصلگی. رمق زندگی ندارم. تا دیروز ماسکم نمیزدم. خواهرم دلتا گرفته بود. تا قوچان بردمش. همین بغلدست خودم نشسته بود. رسید قوچان، کل خانواده گرفتن. من؟ انگار نه انگار. میگم که؛ آدم وقتی میخواد بمیره، اجل بهش بیمحل میشه.
_
مردی متوسط
با دستانی نسبتن کوتاه
آویخته به حبل المتین فرمان
میخواهد و
نمیمیرد
مردی متوسط
با دستانی کمی بلندتر
نمیداند چه میخواهد
نمیداند چه میتواند بخواهد
نمیتواند بخواهد
هر دو
زنده.
- دو بار گمونم. از دومی خیلی مطمئن نیستم. علائمم ناقص بود؛ ولی من به همه گفتم گرفتهم. به شمام همونو میگم.
- من نمیدونم چرا نمیگیرم. آدم وقتی میخواد بمیره، نمیمیره. باورت میشه؟ من هر کاری کردم که بگیرم، نگرفتم.
میخندم: چرا میخواین بمیرین؟
- زنم بعد بیست سال، سرمو کلاه گذاشت. هر چی داشتم و نداشتمو برد. بعدش دیگه همه چی شد خستگی و بیحوصلگی. رمق زندگی ندارم. تا دیروز ماسکم نمیزدم. خواهرم دلتا گرفته بود. تا قوچان بردمش. همین بغلدست خودم نشسته بود. رسید قوچان، کل خانواده گرفتن. من؟ انگار نه انگار. میگم که؛ آدم وقتی میخواد بمیره، اجل بهش بیمحل میشه.
_
مردی متوسط
با دستانی نسبتن کوتاه
آویخته به حبل المتین فرمان
میخواهد و
نمیمیرد
مردی متوسط
با دستانی کمی بلندتر
نمیداند چه میخواهد
نمیداند چه میتواند بخواهد
نمیتواند بخواهد
هر دو
زنده.
...
بیایید لذت ریدن و لذات مقعدی را هم فراموش نکنیم، لذاتی که با شرطیسازی زورگویانهی عضلهی تنگکننده بهطور نظاممند نابود شده است، نوعی شرطیسازی که اقتدار سرمایهسالار از آن بهره میبرد تا اصول بنیادیاش، روابط استثمار، انباشت روانرنجورانه، رازوارگی مالکیت و نظافت، و غیره) را حتی بر گوشت ما نیز حک کند. یا لذت خودارضایی شادمانه و بدون شرم، بدون هرگونه احساس اضطراب در باب قصور و جبران، بلکه صرفا بابت لذت خودارضایی. یا لذات تکاندادن خود، زمزمه با خود، سخنگفتن، قدمزدن، حرکت، لذت بیان خود، لذت ملهم از احساس هذیانیشدن، آوازخواندن، بازیکردن با بدن خود به هر طریق ممکن. میخواهیم لذات تولید لذت و آفرینش را بازیابیم، لذاتی که نظامهای آموزشی با قساوت تمام از راه ساخت کارگران-مصرفکنندگان مطیع فرونشاندهاند.
فلیکس گتاری، ترجمهی پیمان غلامی.
بیایید لذت ریدن و لذات مقعدی را هم فراموش نکنیم، لذاتی که با شرطیسازی زورگویانهی عضلهی تنگکننده بهطور نظاممند نابود شده است، نوعی شرطیسازی که اقتدار سرمایهسالار از آن بهره میبرد تا اصول بنیادیاش، روابط استثمار، انباشت روانرنجورانه، رازوارگی مالکیت و نظافت، و غیره) را حتی بر گوشت ما نیز حک کند. یا لذت خودارضایی شادمانه و بدون شرم، بدون هرگونه احساس اضطراب در باب قصور و جبران، بلکه صرفا بابت لذت خودارضایی. یا لذات تکاندادن خود، زمزمه با خود، سخنگفتن، قدمزدن، حرکت، لذت بیان خود، لذت ملهم از احساس هذیانیشدن، آوازخواندن، بازیکردن با بدن خود به هر طریق ممکن. میخواهیم لذات تولید لذت و آفرینش را بازیابیم، لذاتی که نظامهای آموزشی با قساوت تمام از راه ساخت کارگران-مصرفکنندگان مطیع فرونشاندهاند.
فلیکس گتاری، ترجمهی پیمان غلامی.
اگر پست کردن این عکس در چنل شخصییم را نمیگذارید پای فرهنگسازی اشتباه، پای تلاش برای از بین بردن اعتماد به نفس مخاطب، پای این که به صورت تلویحی دارم دیگران را به عادات بد غذایی ترغیب میکنم، پای این که به صورت غیرمستقیم دارم از دخترهای لاغر طلب میکنم که چنین عکسی به من بدهند، پای این که نژاد شما را (و خودم را) به سخره گرفتهام، پای این که هَوَل و ندیدهام و غیره و غیره، کمی از زیبایی این نعمت الهی لذت ببریم.
برای ردّپای آبی
Do I want to be right? Yes.
Do I want to be wrong? Absolutely Yes!
What makes us beautiful? We can choose. We can be something or stop being something else.
Is it totally up to us? No. There's no certainty. If you're tall, you can't be a horse rider.
Can you change it? You can try.
Can you become short? No.
We can try to change some things, but we can't be the winner all the time. We still try and we might get closer to what we want to be. We try to be it and for some of us, it's not enough just to get close. We want it itself.
Why do we live? Well, there might be many reasons. For me, personally, there are many pleasures that I can't experience when I'm dead. I'm addicted to them. I'm addicted to life.
What do I want from life? I want to be perfect.
In what? I'm talking about wanting. I want to be perfect in any aspect. Even in horse riding? Yes. I want to be a God. Yes. Am I even getting close to it? Very slowly.
Does it bother me? More than anything. Yes. That's why I write. It makes me a creator. I create to be the God of my own world. I create my own world. It's a relief. Gods need it. Gods need to create Gods to compare themselves with what they've created. Gods need to be glorious and admired.
I'm a child. I do make mistakes. Even today? Yes. Even right now? There are always better things to do than writing. Yes.
Why? Because being a God is boring. I can't turn garbage into gold. So, I play with the trash just to get to know it better. I make mistakes. Yes. I do want to make mistakes. On purpose? Yes. Why? It makes me feel alive. A good God is a dead God. I want to be bad. I want to destroy to learn how to create. I want to breathe in a bad way. I want to hxivydc gxhndd khfyj every time I see a bhdfhc, even in a live concert. But a child doesn't give a damn. A child goes to destroy and learn. Fucking is another form of destroying. Eating is. Shitting is. Writing is.
Does it bother me? More than anything. Yes.
Doesn't it make me a loser? It does. But a real loser is a person with an unlived life. I'm living it. I'm making it ready to be lived. I'm a destroyer. I'm trash. I'm the one who decides how to deal with his body.
Am I gay? For Kurt Cobain when he was nineteen.
What leads me in this maze? A craze. A crave. A rave.
I'm not anything but what I want to be.
I create, and I destroy. I bring safety and danger. I'm an idealist and an empiricist.
You're a human. You're ChildGod.
Do I want to be right? Yes.
Do I want to be wrong? Absolutely Yes!
What makes us beautiful? We can choose. We can be something or stop being something else.
Is it totally up to us? No. There's no certainty. If you're tall, you can't be a horse rider.
Can you change it? You can try.
Can you become short? No.
We can try to change some things, but we can't be the winner all the time. We still try and we might get closer to what we want to be. We try to be it and for some of us, it's not enough just to get close. We want it itself.
Why do we live? Well, there might be many reasons. For me, personally, there are many pleasures that I can't experience when I'm dead. I'm addicted to them. I'm addicted to life.
What do I want from life? I want to be perfect.
In what? I'm talking about wanting. I want to be perfect in any aspect. Even in horse riding? Yes. I want to be a God. Yes. Am I even getting close to it? Very slowly.
Does it bother me? More than anything. Yes. That's why I write. It makes me a creator. I create to be the God of my own world. I create my own world. It's a relief. Gods need it. Gods need to create Gods to compare themselves with what they've created. Gods need to be glorious and admired.
I'm a child. I do make mistakes. Even today? Yes. Even right now? There are always better things to do than writing. Yes.
Why? Because being a God is boring. I can't turn garbage into gold. So, I play with the trash just to get to know it better. I make mistakes. Yes. I do want to make mistakes. On purpose? Yes. Why? It makes me feel alive. A good God is a dead God. I want to be bad. I want to destroy to learn how to create. I want to breathe in a bad way. I want to hxivydc gxhndd khfyj every time I see a bhdfhc, even in a live concert. But a child doesn't give a damn. A child goes to destroy and learn. Fucking is another form of destroying. Eating is. Shitting is. Writing is.
Does it bother me? More than anything. Yes.
Doesn't it make me a loser? It does. But a real loser is a person with an unlived life. I'm living it. I'm making it ready to be lived. I'm a destroyer. I'm trash. I'm the one who decides how to deal with his body.
Am I gay? For Kurt Cobain when he was nineteen.
What leads me in this maze? A craze. A crave. A rave.
I'm not anything but what I want to be.
I create, and I destroy. I bring safety and danger. I'm an idealist and an empiricist.
You're a human. You're ChildGod.