Forwarded from برنامه ناشناس
وقتی لینک ناشناست رو توی چنل دیدم، یه چیزی ازم میخواست که اینطوری باهات ارتباط برقرار کنم.
داشتم فکر میکردم که آخه من چه حرف ناشناسی برای تو دارم و حس کردم که باید بهت بگم دلم برات تنگ شده. راستش من خیلی دلتنگی رو نمیفهمم. بهنظر من آدمها یا هستن یا نیستن دیگه. دلتنگی یعنی چی؟ چند باری هم که قبلا احساس دلتنگی شدید رو تجربه کرده بودم، دلتنگی نسبت به آدمهایی بوده که باهم میخوابیدیم و حالا داشتیم نمیخوابیدم و به سرعت فهمیده بودم که من دلتنگ نیستم، صرفا از بقیهی وقتها حشریترم و باعث میشه شبیه آدمهایی که درکی از دلتنگی دارن بهنظر بیام.
ولی از اونجایی که ما هیچ وقت با هم نخوابیدیم و تصویری از اینکه خوابیدن با تو چطور بهنظر میرسه ندارم، میتونم با درصد بالایی احتمال بدم که حشری نیستم و واقعا دلم برات تنگ شده. اگر این واقعا دلتنگی باشه، ممنونم ازت که آدمی هستی که میشه براش دلتنگ شد. :*
وقتی لینک ناشناست رو توی چنل دیدم، یه چیزی ازم میخواست که اینطوری باهات ارتباط برقرار کنم.
داشتم فکر میکردم که آخه من چه حرف ناشناسی برای تو دارم و حس کردم که باید بهت بگم دلم برات تنگ شده. راستش من خیلی دلتنگی رو نمیفهمم. بهنظر من آدمها یا هستن یا نیستن دیگه. دلتنگی یعنی چی؟ چند باری هم که قبلا احساس دلتنگی شدید رو تجربه کرده بودم، دلتنگی نسبت به آدمهایی بوده که باهم میخوابیدیم و حالا داشتیم نمیخوابیدم و به سرعت فهمیده بودم که من دلتنگ نیستم، صرفا از بقیهی وقتها حشریترم و باعث میشه شبیه آدمهایی که درکی از دلتنگی دارن بهنظر بیام.
ولی از اونجایی که ما هیچ وقت با هم نخوابیدیم و تصویری از اینکه خوابیدن با تو چطور بهنظر میرسه ندارم، میتونم با درصد بالایی احتمال بدم که حشری نیستم و واقعا دلم برات تنگ شده. اگر این واقعا دلتنگی باشه، ممنونم ازت که آدمی هستی که میشه براش دلتنگ شد. :*
برنامه ناشناس
وقتی لینک ناشناست رو توی چنل دیدم، یه چیزی ازم میخواست که اینطوری باهات ارتباط برقرار کنم. داشتم فکر میکردم که آخه من چه حرف ناشناسی برای تو دارم و حس کردم که باید بهت بگم دلم برات تنگ شده. راستش…
تقریبن تمام زندگییم را به نحوی تنظیم کردهام که آدمها دلتنگم شوند. هدف غایی من از زندگی همین است. میخواهم وقتی مُردم، برای مدتی فراموش نشوم. دلیلم برای نوشتن هم همین است؛ اما نوشتن، بخشی از چیزیست که ساختهام.
خوشحالم که دلت برایم تنگ شده. خوشحالم :*
خوشحالم که دلت برایم تنگ شده. خوشحالم :*
Forwarded from برنامه ناشناس
به این فک میکنم که چقد نیاز داریم که دیده و دوست داشته شویم، و به هربهایی.. گرچه خودم -به اشتباه-نیمچه نودی فرستاده بودم قبلترها، اما فک میکنم که چقدر زیادن اونهایی که فقط برای دیده شدن یا حتی دیده نشدن توسط تو -که معرفشون باشی توچنلت -و ازشون چیزی بنویسی که خودشون از خودشون نمیتونن بسازن توذهنشون، دست به اینکار میزنند و غمگین هم میشن..
چرا؟چون برای دوست داشتن خددشون نیاز به تایید ادمی دارن که اصلا در زندگیشون هیچ نقشی نداره.
همین. خواستم بگم .
به این فک میکنم که چقد نیاز داریم که دیده و دوست داشته شویم، و به هربهایی.. گرچه خودم -به اشتباه-نیمچه نودی فرستاده بودم قبلترها، اما فک میکنم که چقدر زیادن اونهایی که فقط برای دیده شدن یا حتی دیده نشدن توسط تو -که معرفشون باشی توچنلت -و ازشون چیزی بنویسی که خودشون از خودشون نمیتونن بسازن توذهنشون، دست به اینکار میزنند و غمگین هم میشن..
چرا؟چون برای دوست داشتن خددشون نیاز به تایید ادمی دارن که اصلا در زندگیشون هیچ نقشی نداره.
همین. خواستم بگم .
برنامه ناشناس
به این فک میکنم که چقد نیاز داریم که دیده و دوست داشته شویم، و به هربهایی.. گرچه خودم -به اشتباه-نیمچه نودی فرستاده بودم قبلترها، اما فک میکنم که چقدر زیادن اونهایی که فقط برای دیده شدن یا حتی…
بله. موافقم. و من هم بابت همین از وصف کردن دقیق آدمها دست کشیدم. دیگر خبری نیست. نود میگیرم تا از زیبایییش لذت ببرم و گاهی راجع به آن با فرستنده صحبت میکنم.
خیلی وقت است اینجا راجع به نود صحبت نشده و دلیلش هم ناراحتی من برای روحیهی فرستندگان است.
خیلی وقت است اینجا راجع به نود صحبت نشده و دلیلش هم ناراحتی من برای روحیهی فرستندگان است.
👍1
Forwarded from برنامه ناشناس
دست های کشیده و بلندی دارم و از موسیقی هم حالی ام هست. دوست بشویم؟
دست های کشیده و بلندی دارم و از موسیقی هم حالی ام هست. دوست بشویم؟
Forwarded from برنامه ناشناس
چه شهری هست که دوست داری حتما ببینی؟ خارج ایران
چه شهری هست که دوست داری حتما ببینی؟ خارج ایران
Forwarded from برنامه ناشناس
پس چیزی که از یک دختر وادارت میکنه بنویسی، محدود به زییایی ای هست که خودش درش نقشی نداشته اساسا، کالبد و لایه هاش. و نه روح. چون چیزی غیراز این ،کمتر دیده شد تو نوشته هات.
پس چیزی که از یک دختر وادارت میکنه بنویسی، محدود به زییایی ای هست که خودش درش نقشی نداشته اساسا، کالبد و لایه هاش. و نه روح. چون چیزی غیراز این ،کمتر دیده شد تو نوشته هات.
برنامه ناشناس
پس چیزی که از یک دختر وادارت میکنه بنویسی، محدود به زییایی ای هست که خودش درش نقشی نداشته اساسا، کالبد و لایه هاش. و نه روح. چون چیزی غیراز این ،کمتر دیده شد تو نوشته هات.
من حدود پنج هزار پست توی این چنل دارم. حد اقل هزار پست من نوشتههای قابل اعتناست و از آن هزار تا، نهایتن پنجاه پست راجع به دخترهاست.
متاسفم.
متاسفم.
Forwarded from برنامه ناشناس
من مدتهاست که صحبتهای تو رو دنبال کردم. همیشه حس آشنایی در محتویات چنلت دیدهم و این حداقل برای من خیلی کم پیش اومده. اینکه بتونی کسی رو بدون اینکه بشناسی بفهمی. البته به هیچوجه منظورم درک کردن نیست، صرفاً فهمیدنه. اینکه سلیقهی موسیقایی نه چندان محبوبت با آهنگهایی که به اشتراک گذاشته میشه همخوانی داشته باشن. اینکه احساس آشنایی داشته باشی در عین غریبگی.
شاید کلاً ۴- ۵ نفر در زندگی معمولیِ من بوده باشن که چنین حسی بهشون پیدا کرده باشم و تا بحال این رو با هیچکدوم از اونها به اشتراک نذاشته بودم. اما نمیدونم چرا الآن تصمیم گرفتم که برایت تعریف کنم. شاید فکر کردم که دانستنش ممکن است حس عجیب و با کمی امید، از نوع مثبتش را منتقل کند. شاید برای تشکر از تمام ثانیههای خوبی که در تنهایی حرفهایت را خواندهم و از تنها بودنم کم شد.
ممنونم ازت.=))
من مدتهاست که صحبتهای تو رو دنبال کردم. همیشه حس آشنایی در محتویات چنلت دیدهم و این حداقل برای من خیلی کم پیش اومده. اینکه بتونی کسی رو بدون اینکه بشناسی بفهمی. البته به هیچوجه منظورم درک کردن نیست، صرفاً فهمیدنه. اینکه سلیقهی موسیقایی نه چندان محبوبت با آهنگهایی که به اشتراک گذاشته میشه همخوانی داشته باشن. اینکه احساس آشنایی داشته باشی در عین غریبگی.
شاید کلاً ۴- ۵ نفر در زندگی معمولیِ من بوده باشن که چنین حسی بهشون پیدا کرده باشم و تا بحال این رو با هیچکدوم از اونها به اشتراک نذاشته بودم. اما نمیدونم چرا الآن تصمیم گرفتم که برایت تعریف کنم. شاید فکر کردم که دانستنش ممکن است حس عجیب و با کمی امید، از نوع مثبتش را منتقل کند. شاید برای تشکر از تمام ثانیههای خوبی که در تنهایی حرفهایت را خواندهم و از تنها بودنم کم شد.
ممنونم ازت.=))
برنامه ناشناس
من مدتهاست که صحبتهای تو رو دنبال کردم. همیشه حس آشنایی در محتویات چنلت دیدهم و این حداقل برای من خیلی کم پیش اومده. اینکه بتونی کسی رو بدون اینکه بشناسی بفهمی. البته به هیچوجه منظورم درک کردن…
مایلم با همین این بازی زشت، زننده و نهچندان آموزنده را تمام کنم.
موفق بودی و من حالا خوشحالترم :*
موفق بودی و من حالا خوشحالترم :*
برنامه ناشناس
موجودی تقریبا دوست داشتنی هستی.
اوکی. آخری:
این که تمامن دوستداشتنی باشی، هیجان را از شخصیتت حذف میکند. تلاشی برای دوستداشتنی بودن نمیکنم. به نظرم همین که سعی کنیم حال عدهیی را بهتر کنیم، ارزشمند و زیباست و زیبایی محصول چیزهای مختلفیست:
از دوست روانکاوی در بازی جرئت و حقیقت راجع به مفهوم زیبایی پرسیدم. اگر درست خاطرم باشد، گفت: جایی که ترس و امنیت، سیاهی و سپیدی، و شکوه و ذلت با هم مخلوط شوند.
شدیدن موافقم.
شب بر شما خوش.
این که تمامن دوستداشتنی باشی، هیجان را از شخصیتت حذف میکند. تلاشی برای دوستداشتنی بودن نمیکنم. به نظرم همین که سعی کنیم حال عدهیی را بهتر کنیم، ارزشمند و زیباست و زیبایی محصول چیزهای مختلفیست:
از دوست روانکاوی در بازی جرئت و حقیقت راجع به مفهوم زیبایی پرسیدم. اگر درست خاطرم باشد، گفت: جایی که ترس و امنیت، سیاهی و سپیدی، و شکوه و ذلت با هم مخلوط شوند.
شدیدن موافقم.
شب بر شما خوش.
Once in a Blue Moon
Lebowski
چون شنیدهام که به زودی قرار است blue moon اتفاق بیفتد و تمام once in a blue moonهایی که گفتهایم، صورت بگیرند.
👍2
آن شب که در را باز کردی و پریدی روی میز، تمام دستهایم را گرفتم روی صورتم که نپاشی روم.
پا کوبیدی و پریدی که از چراغ آویزان شوی؛ البته که خیال من این بود. از چراغ گذشتی و سقف را لیسیدی. با دهانی پر از گچ خندیدی و دندانهات دانهدانه افتادند. پستانت را از یقهی تنگ درآوردی و من که صورتم را گرفته بودم تا خیس نشوم، از لای انگشتهام دیدم که شیر میریزی روی زمین وُ، زمان را سفید میکنی.
چنان چرخیدی که واماندههای هوا در اطرافت فشرده و مرئی شدند و انحنایی ملموس از چیزی ناملموس از تو باقی ماند. خودت کجا بودی؟ متّهیی در فضا که از لای انگشتهام گذشت و در مردمک چشمم فرو رفت.
آنجا چه دیدی؟
عدهیی مست و عدهیی آوازخوان که سر میگذاشتند روی گیوتین. خیاطها سوزن در گلوی خود فرو میبردند و رقاصها خود را به سقف و دیوار و کف میکوبیدند. مردمی را دیدی که من نمیبینم، تنها زندگیشان میکنم.
آدمها را در رگهایم به اندامها هدایت میکنم و سوختههای تریاک را در بازدمم میدهم بیرون. شبها روح ساخته از الکلم نگهبان جهان است و روزها تنها یکی از دیگرانم که کسی با نفسش میدهد بیرون.
پا کوبیدی و پریدی که از چراغ آویزان شوی؛ البته که خیال من این بود. از چراغ گذشتی و سقف را لیسیدی. با دهانی پر از گچ خندیدی و دندانهات دانهدانه افتادند. پستانت را از یقهی تنگ درآوردی و من که صورتم را گرفته بودم تا خیس نشوم، از لای انگشتهام دیدم که شیر میریزی روی زمین وُ، زمان را سفید میکنی.
چنان چرخیدی که واماندههای هوا در اطرافت فشرده و مرئی شدند و انحنایی ملموس از چیزی ناملموس از تو باقی ماند. خودت کجا بودی؟ متّهیی در فضا که از لای انگشتهام گذشت و در مردمک چشمم فرو رفت.
آنجا چه دیدی؟
عدهیی مست و عدهیی آوازخوان که سر میگذاشتند روی گیوتین. خیاطها سوزن در گلوی خود فرو میبردند و رقاصها خود را به سقف و دیوار و کف میکوبیدند. مردمی را دیدی که من نمیبینم، تنها زندگیشان میکنم.
آدمها را در رگهایم به اندامها هدایت میکنم و سوختههای تریاک را در بازدمم میدهم بیرون. شبها روح ساخته از الکلم نگهبان جهان است و روزها تنها یکی از دیگرانم که کسی با نفسش میدهد بیرون.
👍1
پس آنقدر بنویس تا اهریمن ظهور کند.
مادر میگوید بعد از کشیدن پُک اول، چنان گلویش سوخته که صدایم کرده تا بیایم و بقیهاش را ادامه بدهم. من اما نشسته بودم و مشغول خواندن شرایط سفارش دادن یک جوجه از جهنم. خردل و کاهو. دو بال نورَس.
چه طعم خوشی داشت و مادرم چه قدرندان است. تنها مشکلش این است که زود تمام میشود. پنکه و کولر را خاموش میکنم که مسیر جریان هوا باعث نشود خیلی زود تمام شود؛ اما وجود هوا خودش باعث میشود به خلق یک اتاقک خلأ در اتاقم فکر کنم. جایی که نسوزد. اینطور میتوانم وقتی خانه آتش میگیرد هم جایی برای امنیت ژندهام داشته باشم.
گفته بودم میخواهم خانه را آتش بزنم؟
این را از پدرم یاد گرفتهام. یک بار که خیلی سردمان هم نبود، تصمیم گرفت خانه را آتش بزند.
اول دعای آتش خواند و بعد خودش را ریخت روی سرمان. ما چیزی نگفتیم، چون فکر میکردیم این یک شوخی تمیز است. حالا واقعن میسوزیم و اتاقک خلأ کاربردش را از دست داده است.
حالا که جوجه از جهنم نمیرسد، حالا که نخ خوشطعمم به پایان رسیده، حالا که وقت روشن کردن پنکه و کولر است، حالا که روی پیشانییم جای بوسهی شیطان مانده، کمی غلت میزنم و پتو را به شدت بغل میگیرم.
دوباره مرور میکنم: کمی غمگینم، تنها کمی.
چهار صبح است و میتوانستهام جاهای مختلفی باشم. چهار صبح است و دلم گربه میخواهد. چهار صبح است و مهندسان چند شرکت چینی مشغول کار روی فناوری نمایشگرهایی هستند که بتوانند دوربین سلفی را زیر نمایشگر جای بدهند. من اما تنها میخواهم یک اتاقک خلأ داشته باشم تا سیگار خوشطعمم در آن دیرتر بسوزد و مادرم دیرتر تمام شود.
مادر میگوید بعد از کشیدن پُک اول، چنان گلویش سوخته که صدایم کرده تا بیایم و بقیهاش را ادامه بدهم. من اما نشسته بودم و مشغول خواندن شرایط سفارش دادن یک جوجه از جهنم. خردل و کاهو. دو بال نورَس.
چه طعم خوشی داشت و مادرم چه قدرندان است. تنها مشکلش این است که زود تمام میشود. پنکه و کولر را خاموش میکنم که مسیر جریان هوا باعث نشود خیلی زود تمام شود؛ اما وجود هوا خودش باعث میشود به خلق یک اتاقک خلأ در اتاقم فکر کنم. جایی که نسوزد. اینطور میتوانم وقتی خانه آتش میگیرد هم جایی برای امنیت ژندهام داشته باشم.
گفته بودم میخواهم خانه را آتش بزنم؟
این را از پدرم یاد گرفتهام. یک بار که خیلی سردمان هم نبود، تصمیم گرفت خانه را آتش بزند.
اول دعای آتش خواند و بعد خودش را ریخت روی سرمان. ما چیزی نگفتیم، چون فکر میکردیم این یک شوخی تمیز است. حالا واقعن میسوزیم و اتاقک خلأ کاربردش را از دست داده است.
حالا که جوجه از جهنم نمیرسد، حالا که نخ خوشطعمم به پایان رسیده، حالا که وقت روشن کردن پنکه و کولر است، حالا که روی پیشانییم جای بوسهی شیطان مانده، کمی غلت میزنم و پتو را به شدت بغل میگیرم.
دوباره مرور میکنم: کمی غمگینم، تنها کمی.
چهار صبح است و میتوانستهام جاهای مختلفی باشم. چهار صبح است و دلم گربه میخواهد. چهار صبح است و مهندسان چند شرکت چینی مشغول کار روی فناوری نمایشگرهایی هستند که بتوانند دوربین سلفی را زیر نمایشگر جای بدهند. من اما تنها میخواهم یک اتاقک خلأ داشته باشم تا سیگار خوشطعمم در آن دیرتر بسوزد و مادرم دیرتر تمام شود.