چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
صحبت از کراش‌هایم که می‌شود، همیشه اول از همه، اولی را به یاد می‌آورم: آرزو.
دختری با گونه‌های سرخ، موهای بلوند مسی متوسط و چشم‌های طوسی. لبخندش زیبا بود و کمی دیوانگی داشت. همکلاسم بود‌. هشت ساله بودم و در دبستانی مختلط درس می‌خواندم.
آن وقت‌ها شبیه حالا نبود. دارم از سال هشتاد حرف می‌زنم که خیلی از شما تازه به دنیا آمده بودید.
بچه‌ی سربه‌زیری بودم. ته‌مانده‌ی آن سربه‌زیری را هنوز هم دارم. چهار سال همکلاسی بودیم و در تمام آن چهار سال، نتوانسته بودم یک کلمه هم با او حرفی جز سوال‌وجواب‌های تووی کلاس داشته باشم. حتا وقتی یازده ساله بودم و برادرش همکلاسی خواهرم در پیش‌دبستانی شده بود، سعی کردم با برادرش دوست بشوم تا ازین طریق شاید بتوانم سر صحبت را برای چند کلمه هم که شده، باز کنم. نمی‌شد. از برادرش خوشم نمی‌آمد.
همه چیز بینمان در نگاه خلاصه می‌شد. نگاه و وانمود به این که نگاه نمی‌کنیم. بعد هم گاهی لبخند می‌زدیم. همین بود و بس. پسرهای کلاس البته این موضوع را می‌دانستند، اما همه چیز باید تمیز پیش می‌رفت و هیچ‌کس چیزی را به زبان نمی‌آورد. تازه، باید همیشه وانمود می‌کردیم که پسرها از دخترها و دخترها از پسرها بدشان می‌آید. یک رقابت بی‌هوده‌ی جنسیتی بینمان رواج داشت. مگر کجا بزرگ شده بودیم؟ شعرمان این بود: پسرا شیرن، مث شمشیرن؛ دخترا موشن، مث خرگوشن.
و لابد به این که خودمان خودمان را به شمشیر تشبیه کرده بودیم، مفتخر هم بودیم.
سال‌ها بعد، دورانی که دانشجو بودم، حین سوار شدن به اتوبوسی در مشهد دیدمش. هم را شناختیم. مگر می‌شد آن چشم‌ها را نشناخت؟ چادری شده بود‌. چند ثانیه مکث کردیم و نگاهمان را دزدیدیم. بی هیچ کلمه‌یی؛ چون همه چیز باید تمیز پیش می‌رفت.
اوه! الان یادش افتادم!
یک بار سعی کردم در برابر تمیزی داستان قیام کنم. خواستم کام‌جویی خود را گسترش بدهم و از او چیزی داشته باشم؛ چیزی که بتوانم با به یاد آوردنش به خود افتخار کنم و از نوستالژی شادش، غره باشم.
در بسیاری از داستان‌های فارسی، عاشق پس از رسیدن به این مرحله، به معشوق پیشنهاد فرار می‌دهد. من هم به فرار فکر می‌کردم؛ اما خب به خیلی چیزهای دیگر هم فکر کرده بودم.
در مرحله‌ی عمل، پس از این‌که عزمم را حسابی جزم کردم، وقتی هیچ‌کس در کلاس نبود، رفتم تا کیفش را ببوسم.
حالا می‌دانم این تمایل به ظاهر پاک و کودکانه، نوعی از فتیش است و احتمالن همان غریزه‌یی‌ست که انسان‌ها را بت‌پرست می‌کرده.
رفتم کیفش را ببوسم، که وقتی لبم به چند سانتی‌متری برزنت رسیده بود، یک نفر مثل اجل معلق وارد کلاس شد. من هم که خم شده بودم، وانمود کردم که می‌خواسته‌ام به نحوی خیلی کوول روی میز بنشینم.

هنوز حسرت بوسیدنش را دارم؟
البته.
arrival of the birds
The Cinematic Orchestra
چون کمی دیگر صبح می‌شود و در برخی از نواحی، پرندگان شروع می‌کنند به نوع دل‌انگیزی از گه‌خوری.

بی‌کلام لایت.
با این که در ابتدا تصور می‌کردم این نقاشی مربوط به انتقام بروس لی از قاتلان پسرش باشد، به لطف گوگل‌لنز توانستم بفهمم این نقاشی مربوط به کتابی به نام حمزه‌نامه است که نویسنده‌ی مشخصی ندارد؛ چون اصلن‌ نویسنده ندارد.
Arrive, Arrive
Ian William Craig
اگر می‌دانستید فرستنده‌اش چه دست‌هایی داشت.
از امروز هم جان به در بردم؛ هرچند نه خیلی سالم.

همین چند روز پیش بود که از خوبی‌های کار جدیدم نوشته بودم؛ اما تقریبن از همان روز، ورق برگشت.
می‌توانم خیلی خلاصه بگویم که برای پرداخت حقوق به مشکل خورده‌اند؛ اما مایلم به شکلی عمیق‌تر، تاثیر این گزاره را روی زندگی‌یم نشان بدهم:

من همچنان با پدر و مادرم زندگی می‌کنم؛ اما اگر به شکل دقیق‌تری بخواهم صحبت کنم، پدر و مادرم با من زندگی می‌کنند. به این معنا که اجاره‌ی خانه، بخشی از هزینه‌های خوردوخوراک، پول قبض‌ها و هزینه‌های مربوط به سرگرم کردن خواهر کوچکم با من است. پس پدرم چه می‌کند؟ کارمند است؛ اما زورش نمی‌رسد. راستش را بخواهید، در بسیاری از مواقع بیشتر یک موجود هزینه‌آفرین است. از بدهی بزرگش که بگذریم، از پول وکیل و وکلایش هم که بگذریم، تقریبن از من پول‌تووجیبی هم می‌گیرد.
با وجود این فشارها، من که به خودم از بهمن قول داده بودم که تا گوشی‌یم را عوض نکنم، سفر نمی‌روم، طبق محاسباتم، می‌توانستم‌ اول این ماه بالاخره پس از چهار سال گوشی‌یم را عوض کنم.
از چند روز قبل از رسیدن سر برج، گزینه‌هایم را بررسی کردم. شاخصه‌های مختلفی برای خرید گوشی را کنار هم گذاشتم و پس از کلی سبک و سنگین کردن، تصمیمم را گرفتم.
این وسط، پدرم هم برای گوشی فعلی‌یم دندان تیز کرده بود و هر روز می‌پرسید: کِی گوشیم‌و بهم می‌دی؟ و جواب همیشه این بود: به محض این که حقوق بگیرم.
سر برج، من نه‌تنها گوشی مد نظرم، بلکه حتا سایتی را که قرار بود از آن گوشی را بخرم، انتخاب کرده بودم. دوستانم در صف شیرینی گوشی جدید بودند و هر روز هم سراغش را می‌گرفتند.

سر برج، خبری از حقوق نشد.
رسیدیم به روز دوم. سوم. طبیعی‌ست. تا پنجم همیشه طبیعی‌ست. گفتند شنبه. خاطرم نیست شنبه می‌شد چندم. روز قبلش، ساره را برداشتم و بردم بیرون. همان اندک پولی که برایم باقی مانده بود را با هم خرج کردیم.
صبح شنبه، خبری نشد. یکشنبه، خبری نشد. دوشنبه، خبری نشد. سه روز از خانه بیرون نرفتم، چون پول اسنپ هم نداشتم. سه‌شنبه، کمی پول که به صدرا قرض داده بودم را پس گرفتم و در یکی از ارزان‌ترین کافه‌های مشهد، روبوستا نوشیدم.
بدنم جایزه‌اش را می‌خواست. سلول‌به‌سلول بدنم می‌خواستند شادی مغزم را تجربه کنند. اوضاع اما اصلن مطابق میل سلول‌های من پیش نمی‌رفت.
هر روز مستهلک‌تر از روز گذشته شدم، تا رسیدم به امروز.
روز قبل، به خاطر داشتن مهمان و چند چیز دیگر، حدود بیست و پنج درصد از برنامه‌ام عقب افتادم. برای اولین بار طی مدتی که این‌جا کار می‌کنم. رییس شرکت پیغام گذاشته بود که اگه فکر می‌کنی نمی‌خوای همکاری کنیم، بهم بگو یه برنامه‌یی بریزم.
پتک شد تووی سرم. کم خوابیده بودم. سردرد بودم. این هم اضافه شد.
تمام روز با زجر کار کردم. بعد این یکی، واقعن بدنم در گاردی سنگین فرو رفته است و نمی‌دانم چقدر دیگر می‌توانم دوام بیاورم.
روزهای اول را به خاطر می‌آورم که آن‌قدر ازین‌جا خوشم آمده بود که به خاطرش از سه شرکت دیگر استعفا دادم و حالا را می‌بینم که تلویحن دارم تهدید می‌شوم.
قشنگ نیست.
تعریف می‌کرد که اولین واکنش مادربزرگش به نقاشی‌هایی که با زحمت فراوان روی دیوار خانه کشیده بوده، این بود:

اینا پاک‌م می‌شن؟
Ruins of MMXVII
Coldworld
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
کاش شهر من بودی ازم عکس میگرفتی من یه موجود فوق العاده فرفری ام
برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ کاش شهر من بودی ازم عکس میگرفتی من یه موجود فوق العاده فرفری ام
فرفری بودن به تنهایی کافی نیست. بنده پشت هر عکسم باید یک داستان داشته باشم.
یعنی تمام آن‌ها که عکسشان را گرفته‌ام، به من داستانی برای گفتن\نگفتن داده‌اند.
اگر داستانی داری، شاید در سفر بعدی، بعدی یا بعدی، شد هم را ببینیم و عکست را بگیرم.
👍1
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
دوست داشتی تو چه دوره‌ای از تاریخ و در کجا زندگی کنی؟
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
چه دست هایی زیبا هستند؟
برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ چه دست هایی زیبا هستند؟
دستانی که به دیگران کمک می‌کنند.


جاست کیدین` :)))
سلایق متفاوتند. بنده دست‌های کشیده و استخوانی را بیشتر می‌پسندم. اما زیبایی دست برای من، ارتباط مستقیمی به ارتباط میان دست و صاحب آن دارد.
بحثش مفصل است.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
از اینکه استعدادی برای نوشتن ندارم خیلی بدم میاد.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
وقتی راجع به خانواده ات و پدرت حرف میزنی درک میکنم. من یه وقتایی میگم کاش نبودن راحت بودم ولی دوستشون دارم
👍1
برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ وقتی راجع به خانواده ات و پدرت حرف میزنی درک میکنم. من یه وقتایی میگم کاش نبودن راحت بودم ولی دوستشون دارم
خانواده نهاد فاسد و فاسدکننده‌یی‌ست؛ چون منطق انسان را خدشه‌دار می‌کند و به او مسئولیت‌هایی می‌دهد که با حذف نسبت خونی، نباید وجود داشته باشند.