Scylla
Corpo-Mente
اگر از کارهای بند ایگوررر خوشتان میآید، این را هم امتحان کنید.
Life Ain't Easy
Nirvana (60's)
این یک نیروانای دیگر است.
و بله، انسانها نهتنها در دههی شصت میلادی، بلکه در اشعار قرون چهار و پنج هجری هم معتقد بودهاند زندگی آسان نیست.
و بله، انسانها نهتنها در دههی شصت میلادی، بلکه در اشعار قرون چهار و پنج هجری هم معتقد بودهاند زندگی آسان نیست.
این من نیستم که میخواهد چیزی بنویسد؛ نوشته است که میخواهد وجود داشته باشد. نوشته تصمیم میگیرد. گلو یا دستم را میگیرد و به خلق خودش وادارم میسازد.
محصول این مسخ، زبان دیگری دارد. میشوم وسیله. دیده که باشییم، میدانی عددِ این حرفها نیستم. دلمشغولیهای کوچکتری دارم. اما وقتی در قامت کلمه ظاهر میشوم، ردای ابرقهرمانانه بر تن دارم. اشیاء باشکوهترند و واژههای مجللی نصیبم میکنند. به چیزهای مختلفی استحاله پیدا میکنم. گاهی وجودم فرم مشخصی ندارد و یک حجم سیال در فضا میشوم.
نوشتن که تمام میشود، دوباره میشوم همین تودهی عظیم نجاست؛ پهن و بیخاصیت. ساعتی درگیر نشوت بهجاماندهام و باز با واقعیت ملالآور روبرو میشوم.
حالا هم نیمهشب است. ایستادهام کنار خیابان با مینیژوپ و پاشنهبلند که یک الهام دیگر برایم بوق بزند و در تختش قلاده بیندازد به گلوم تا با نمایش کبودیهایم، وجودش را به گوش دیگران برسانم.
محصول این مسخ، زبان دیگری دارد. میشوم وسیله. دیده که باشییم، میدانی عددِ این حرفها نیستم. دلمشغولیهای کوچکتری دارم. اما وقتی در قامت کلمه ظاهر میشوم، ردای ابرقهرمانانه بر تن دارم. اشیاء باشکوهترند و واژههای مجللی نصیبم میکنند. به چیزهای مختلفی استحاله پیدا میکنم. گاهی وجودم فرم مشخصی ندارد و یک حجم سیال در فضا میشوم.
نوشتن که تمام میشود، دوباره میشوم همین تودهی عظیم نجاست؛ پهن و بیخاصیت. ساعتی درگیر نشوت بهجاماندهام و باز با واقعیت ملالآور روبرو میشوم.
حالا هم نیمهشب است. ایستادهام کنار خیابان با مینیژوپ و پاشنهبلند که یک الهام دیگر برایم بوق بزند و در تختش قلاده بیندازد به گلوم تا با نمایش کبودیهایم، وجودش را به گوش دیگران برسانم.
این اظهار روح است.
عم یتساءلون؟ عن النباء العظیم!
ای عظمت لخته لای ذرات آسفالت، منقش به نقش تایرهای ساختهی نفت؛ وِی آزادگی مجسم، بازیچهی خِردِ خُردِ جمعی و پشم! ای عضلات مقدس، برکت مداوم عرق و شوری اشک!
میپرسند؛ از تو میپرسند و جوابها همه حاکی از شرمی مشددند. چگونه باید تو را که کشتهام، بستایم؟ از کجای روحت آویزان شوم که پاچهام نگیرد به این کثافت مذاب؟ بر دار کدام قالی گوشهیی از تو را نقش کنم؟
ای خبر سخت. ای مرگ ناقص. ای شکستهگوش برآمده از رنج. ای روح وامانده لای بطن چپ. زندگی چه جز عجز برای من باقی گذاشته؟
میپرسند و سکوت میکنم. خالیِ تو، خبری بزرگ است.
عم یتساءلون؟ عن النباء العظیم!
ای عظمت لخته لای ذرات آسفالت، منقش به نقش تایرهای ساختهی نفت؛ وِی آزادگی مجسم، بازیچهی خِردِ خُردِ جمعی و پشم! ای عضلات مقدس، برکت مداوم عرق و شوری اشک!
میپرسند؛ از تو میپرسند و جوابها همه حاکی از شرمی مشددند. چگونه باید تو را که کشتهام، بستایم؟ از کجای روحت آویزان شوم که پاچهام نگیرد به این کثافت مذاب؟ بر دار کدام قالی گوشهیی از تو را نقش کنم؟
ای خبر سخت. ای مرگ ناقص. ای شکستهگوش برآمده از رنج. ای روح وامانده لای بطن چپ. زندگی چه جز عجز برای من باقی گذاشته؟
میپرسند و سکوت میکنم. خالیِ تو، خبری بزرگ است.
شرح حال:
یک ساعت و نیم است که نشستهام کف حمام و حتا خیس نیستم.
فکر میکنم. به چیزهای ناراحتکنندهی زیادی فکر میکنم.
به یک آشنا پیغام دادم که نیاز دارم وانمود کند برایش مهم است که حالم خوب باشد.
به عنوان بیمار و پزشک خودم، تشخیصم این است که برای فرار ازین وضعیت، به سیزده تتوی جدید، یک مسافرت دوماهه و یک پاداش بزرگ به خودم نیاز دارم.
یک ساعت و نیم است که نشستهام کف حمام و حتا خیس نیستم.
فکر میکنم. به چیزهای ناراحتکنندهی زیادی فکر میکنم.
به یک آشنا پیغام دادم که نیاز دارم وانمود کند برایش مهم است که حالم خوب باشد.
به عنوان بیمار و پزشک خودم، تشخیصم این است که برای فرار ازین وضعیت، به سیزده تتوی جدید، یک مسافرت دوماهه و یک پاداش بزرگ به خودم نیاز دارم.
دیشب، بالاخره وا دادم. بعد از حدود چهار ساعت از حمام بیرون آمدم. اگر پیشنهاد فِرِد برای رفتن به قبرستان نبود، احتمالن تا صبح در حمام میماندم.
قبرستان به تنهایی هم کافی نبود. از تمام روابطم استفاده کردم تا کلهخشک نباشم.
(کلهخشک، معادل همان sober است.)
حوالی چهار صبح، عرق جور شد و با مردک فرفری رفتیم سمت بهشت رضا. روی دروازهی قبرستان بنر بزرگی نصب کرده بودند و گفته بودند که به خاطر کرونا در روزهای تعطیل، تعطیلند.
دستازپادرازتر، کیر شده بودیم؛ اما انسان در مواقعی که کیر میشود، باید بتواند شرایط را کنترل کند.
کمی گهگیجه زدیم و بعد تصمیم گرفتیم در بیابانی همان حوالی اتراق کنیم.
در دامنهی کوهی کوتاه و تووی ماشین عرق را سر کشیدیم. تامینکنندهی عرق دلمان را خالی کرده بود که متاعی نگیر داده دستمان. اما داستان اصلن اینطور پیش نرفت.
وقتی عرق را از بطری سر میکشی، چون بوی الکل نمیزند تووی دماغت، میتوانی بیشتر بنوشی و من مثل سگی تشنه و برای فرار از دنیای واقعی مینوشیدم.
فرد در سرکشی دوم، سرش را از پنجره برد بیرون قرمهسبزی ظهرش را بالا آورد. من سرشار از کُسخند شده بودم.
تا جایی، موسیقی در اختیارم بود و از جایی، من در اختیار موسیقی.
باز نوشیدیم و نوشیدیم. باز تگری زد و تگری. و من، سبک بودم از غم.
آفتاب زد بیرون و خیلی زود صبح شد. چند عکس گرفتیم برگشتیم تا کلپچ بزنیم. زدیم و برگشتیم تا بخوابیم.
خوابیدم و وقتی بیدار شدم، احساس کردم شرایط را میتوانم چند روز دیگر تحمل کنم.
قبرستان به تنهایی هم کافی نبود. از تمام روابطم استفاده کردم تا کلهخشک نباشم.
(کلهخشک، معادل همان sober است.)
حوالی چهار صبح، عرق جور شد و با مردک فرفری رفتیم سمت بهشت رضا. روی دروازهی قبرستان بنر بزرگی نصب کرده بودند و گفته بودند که به خاطر کرونا در روزهای تعطیل، تعطیلند.
دستازپادرازتر، کیر شده بودیم؛ اما انسان در مواقعی که کیر میشود، باید بتواند شرایط را کنترل کند.
کمی گهگیجه زدیم و بعد تصمیم گرفتیم در بیابانی همان حوالی اتراق کنیم.
در دامنهی کوهی کوتاه و تووی ماشین عرق را سر کشیدیم. تامینکنندهی عرق دلمان را خالی کرده بود که متاعی نگیر داده دستمان. اما داستان اصلن اینطور پیش نرفت.
وقتی عرق را از بطری سر میکشی، چون بوی الکل نمیزند تووی دماغت، میتوانی بیشتر بنوشی و من مثل سگی تشنه و برای فرار از دنیای واقعی مینوشیدم.
فرد در سرکشی دوم، سرش را از پنجره برد بیرون قرمهسبزی ظهرش را بالا آورد. من سرشار از کُسخند شده بودم.
تا جایی، موسیقی در اختیارم بود و از جایی، من در اختیار موسیقی.
باز نوشیدیم و نوشیدیم. باز تگری زد و تگری. و من، سبک بودم از غم.
آفتاب زد بیرون و خیلی زود صبح شد. چند عکس گرفتیم برگشتیم تا کلپچ بزنیم. زدیم و برگشتیم تا بخوابیم.
خوابیدم و وقتی بیدار شدم، احساس کردم شرایط را میتوانم چند روز دیگر تحمل کنم.
چتمارس.
Madder Mortem – Hangman
این را یکی از کراشهایم که نمیداند رویش کراش دارم برایم فرستاد.
البته اجازه بدهید دوباره چک کنم. نه. نفرستاد. تووی استورییش گذاشته بود و اسم آهنگ را پرسیدم. امروز هم از ککومکهایش تعریف کردم. شروع مناسبی برای لاس زدن با کسیست که هیچ چیز راجع به او نمیدانم. تا اینجا فقط میدانم سلیقهی موسیقیایی خوبی دارد و در حال حاضر در سفری به یزد است.
از طرف دیگر، کراش دیگری دارم که بسیار فهیم و باشعور است. خوب گوش میکند و خوب هم حرف میزند. اصلن به همین دلیل تبدیل به کرکتر اصلی یک نرمافزار آموزش زبان انگلیسی شده. از نظر زیبایی هم خدا زیادش کند. بزنم به تخته. تبارک الله. ساکن بجنورد است و قد و بالای مناسبی هم دارد. صدایش؟ آه... انگشتها؟ واویلا. فقط یک مشکل کوچک دارد که حتا در همان یک باری که دیدمش هم زد تووی ذوقم: موزیکِ خوب گوش نمیکند.
البته اجازه بدهید دوباره چک کنم. نه. نفرستاد. تووی استورییش گذاشته بود و اسم آهنگ را پرسیدم. امروز هم از ککومکهایش تعریف کردم. شروع مناسبی برای لاس زدن با کسیست که هیچ چیز راجع به او نمیدانم. تا اینجا فقط میدانم سلیقهی موسیقیایی خوبی دارد و در حال حاضر در سفری به یزد است.
از طرف دیگر، کراش دیگری دارم که بسیار فهیم و باشعور است. خوب گوش میکند و خوب هم حرف میزند. اصلن به همین دلیل تبدیل به کرکتر اصلی یک نرمافزار آموزش زبان انگلیسی شده. از نظر زیبایی هم خدا زیادش کند. بزنم به تخته. تبارک الله. ساکن بجنورد است و قد و بالای مناسبی هم دارد. صدایش؟ آه... انگشتها؟ واویلا. فقط یک مشکل کوچک دارد که حتا در همان یک باری که دیدمش هم زد تووی ذوقم: موزیکِ خوب گوش نمیکند.
Forwarded from برنامه ناشناس
دارم قرمه سبزی میخورم🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀
دارم قرمه سبزی میخورم🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀
برنامه ناشناس
دارم قرمه سبزی میخورم🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀🤦♀
چه اتفاق میمون و مبارکی.
اما پیشنهاد بنده این است که موقع صرف شام، از فضای مجازی فاصله بگیرید و تمرکزتان را بگذارید روی ذرات غذایی که تووی بشقاب یا لقمهی خود دارید. به انرژی صرفشده برای هر دانهی برنج یا لوبیا فکر کنید و این که بدنتان با شیرهی معده و چند اسید دیگر، چطور این انرژی را جذب میکند. پس با آرامش بیشتری غذا را بجوید تا این مسئولیت خطیر برای اعضا و جوارحتان سادهتر شود. اصلن هم به محتوای استفراغ دوست من توجه نکنید. اصلن من چرا به این قضیه توجه کردم؟
اما پیشنهاد بنده این است که موقع صرف شام، از فضای مجازی فاصله بگیرید و تمرکزتان را بگذارید روی ذرات غذایی که تووی بشقاب یا لقمهی خود دارید. به انرژی صرفشده برای هر دانهی برنج یا لوبیا فکر کنید و این که بدنتان با شیرهی معده و چند اسید دیگر، چطور این انرژی را جذب میکند. پس با آرامش بیشتری غذا را بجوید تا این مسئولیت خطیر برای اعضا و جوارحتان سادهتر شود. اصلن هم به محتوای استفراغ دوست من توجه نکنید. اصلن من چرا به این قضیه توجه کردم؟
❤1
صحبت از کراشهایم که میشود، همیشه اول از همه، اولی را به یاد میآورم: آرزو.
دختری با گونههای سرخ، موهای بلوند مسی متوسط و چشمهای طوسی. لبخندش زیبا بود و کمی دیوانگی داشت. همکلاسم بود. هشت ساله بودم و در دبستانی مختلط درس میخواندم.
آن وقتها شبیه حالا نبود. دارم از سال هشتاد حرف میزنم که خیلی از شما تازه به دنیا آمده بودید.
بچهی سربهزیری بودم. تهماندهی آن سربهزیری را هنوز هم دارم. چهار سال همکلاسی بودیم و در تمام آن چهار سال، نتوانسته بودم یک کلمه هم با او حرفی جز سوالوجوابهای تووی کلاس داشته باشم. حتا وقتی یازده ساله بودم و برادرش همکلاسی خواهرم در پیشدبستانی شده بود، سعی کردم با برادرش دوست بشوم تا ازین طریق شاید بتوانم سر صحبت را برای چند کلمه هم که شده، باز کنم. نمیشد. از برادرش خوشم نمیآمد.
همه چیز بینمان در نگاه خلاصه میشد. نگاه و وانمود به این که نگاه نمیکنیم. بعد هم گاهی لبخند میزدیم. همین بود و بس. پسرهای کلاس البته این موضوع را میدانستند، اما همه چیز باید تمیز پیش میرفت و هیچکس چیزی را به زبان نمیآورد. تازه، باید همیشه وانمود میکردیم که پسرها از دخترها و دخترها از پسرها بدشان میآید. یک رقابت بیهودهی جنسیتی بینمان رواج داشت. مگر کجا بزرگ شده بودیم؟ شعرمان این بود: پسرا شیرن، مث شمشیرن؛ دخترا موشن، مث خرگوشن.
و لابد به این که خودمان خودمان را به شمشیر تشبیه کرده بودیم، مفتخر هم بودیم.
سالها بعد، دورانی که دانشجو بودم، حین سوار شدن به اتوبوسی در مشهد دیدمش. هم را شناختیم. مگر میشد آن چشمها را نشناخت؟ چادری شده بود. چند ثانیه مکث کردیم و نگاهمان را دزدیدیم. بی هیچ کلمهیی؛ چون همه چیز باید تمیز پیش میرفت.
دختری با گونههای سرخ، موهای بلوند مسی متوسط و چشمهای طوسی. لبخندش زیبا بود و کمی دیوانگی داشت. همکلاسم بود. هشت ساله بودم و در دبستانی مختلط درس میخواندم.
آن وقتها شبیه حالا نبود. دارم از سال هشتاد حرف میزنم که خیلی از شما تازه به دنیا آمده بودید.
بچهی سربهزیری بودم. تهماندهی آن سربهزیری را هنوز هم دارم. چهار سال همکلاسی بودیم و در تمام آن چهار سال، نتوانسته بودم یک کلمه هم با او حرفی جز سوالوجوابهای تووی کلاس داشته باشم. حتا وقتی یازده ساله بودم و برادرش همکلاسی خواهرم در پیشدبستانی شده بود، سعی کردم با برادرش دوست بشوم تا ازین طریق شاید بتوانم سر صحبت را برای چند کلمه هم که شده، باز کنم. نمیشد. از برادرش خوشم نمیآمد.
همه چیز بینمان در نگاه خلاصه میشد. نگاه و وانمود به این که نگاه نمیکنیم. بعد هم گاهی لبخند میزدیم. همین بود و بس. پسرهای کلاس البته این موضوع را میدانستند، اما همه چیز باید تمیز پیش میرفت و هیچکس چیزی را به زبان نمیآورد. تازه، باید همیشه وانمود میکردیم که پسرها از دخترها و دخترها از پسرها بدشان میآید. یک رقابت بیهودهی جنسیتی بینمان رواج داشت. مگر کجا بزرگ شده بودیم؟ شعرمان این بود: پسرا شیرن، مث شمشیرن؛ دخترا موشن، مث خرگوشن.
و لابد به این که خودمان خودمان را به شمشیر تشبیه کرده بودیم، مفتخر هم بودیم.
سالها بعد، دورانی که دانشجو بودم، حین سوار شدن به اتوبوسی در مشهد دیدمش. هم را شناختیم. مگر میشد آن چشمها را نشناخت؟ چادری شده بود. چند ثانیه مکث کردیم و نگاهمان را دزدیدیم. بی هیچ کلمهیی؛ چون همه چیز باید تمیز پیش میرفت.
اوه! الان یادش افتادم!
یک بار سعی کردم در برابر تمیزی داستان قیام کنم. خواستم کامجویی خود را گسترش بدهم و از او چیزی داشته باشم؛ چیزی که بتوانم با به یاد آوردنش به خود افتخار کنم و از نوستالژی شادش، غره باشم.
در بسیاری از داستانهای فارسی، عاشق پس از رسیدن به این مرحله، به معشوق پیشنهاد فرار میدهد. من هم به فرار فکر میکردم؛ اما خب به خیلی چیزهای دیگر هم فکر کرده بودم.
در مرحلهی عمل، پس از اینکه عزمم را حسابی جزم کردم، وقتی هیچکس در کلاس نبود، رفتم تا کیفش را ببوسم.
حالا میدانم این تمایل به ظاهر پاک و کودکانه، نوعی از فتیش است و احتمالن همان غریزهییست که انسانها را بتپرست میکرده.
رفتم کیفش را ببوسم، که وقتی لبم به چند سانتیمتری برزنت رسیده بود، یک نفر مثل اجل معلق وارد کلاس شد. من هم که خم شده بودم، وانمود کردم که میخواستهام به نحوی خیلی کوول روی میز بنشینم.
هنوز حسرت بوسیدنش را دارم؟
البته.
یک بار سعی کردم در برابر تمیزی داستان قیام کنم. خواستم کامجویی خود را گسترش بدهم و از او چیزی داشته باشم؛ چیزی که بتوانم با به یاد آوردنش به خود افتخار کنم و از نوستالژی شادش، غره باشم.
در بسیاری از داستانهای فارسی، عاشق پس از رسیدن به این مرحله، به معشوق پیشنهاد فرار میدهد. من هم به فرار فکر میکردم؛ اما خب به خیلی چیزهای دیگر هم فکر کرده بودم.
در مرحلهی عمل، پس از اینکه عزمم را حسابی جزم کردم، وقتی هیچکس در کلاس نبود، رفتم تا کیفش را ببوسم.
حالا میدانم این تمایل به ظاهر پاک و کودکانه، نوعی از فتیش است و احتمالن همان غریزهییست که انسانها را بتپرست میکرده.
رفتم کیفش را ببوسم، که وقتی لبم به چند سانتیمتری برزنت رسیده بود، یک نفر مثل اجل معلق وارد کلاس شد. من هم که خم شده بودم، وانمود کردم که میخواستهام به نحوی خیلی کوول روی میز بنشینم.
هنوز حسرت بوسیدنش را دارم؟
البته.
arrival of the birds
The Cinematic Orchestra
چون کمی دیگر صبح میشود و در برخی از نواحی، پرندگان شروع میکنند به نوع دلانگیزی از گهخوری.
بیکلام لایت.
بیکلام لایت.
Arrive, Arrive
Ian William Craig
اگر میدانستید فرستندهاش چه دستهایی داشت.
از امروز هم جان به در بردم؛ هرچند نه خیلی سالم.
همین چند روز پیش بود که از خوبیهای کار جدیدم نوشته بودم؛ اما تقریبن از همان روز، ورق برگشت.
میتوانم خیلی خلاصه بگویم که برای پرداخت حقوق به مشکل خوردهاند؛ اما مایلم به شکلی عمیقتر، تاثیر این گزاره را روی زندگییم نشان بدهم:
من همچنان با پدر و مادرم زندگی میکنم؛ اما اگر به شکل دقیقتری بخواهم صحبت کنم، پدر و مادرم با من زندگی میکنند. به این معنا که اجارهی خانه، بخشی از هزینههای خوردوخوراک، پول قبضها و هزینههای مربوط به سرگرم کردن خواهر کوچکم با من است. پس پدرم چه میکند؟ کارمند است؛ اما زورش نمیرسد. راستش را بخواهید، در بسیاری از مواقع بیشتر یک موجود هزینهآفرین است. از بدهی بزرگش که بگذریم، از پول وکیل و وکلایش هم که بگذریم، تقریبن از من پولتووجیبی هم میگیرد.
با وجود این فشارها، من که به خودم از بهمن قول داده بودم که تا گوشییم را عوض نکنم، سفر نمیروم، طبق محاسباتم، میتوانستم اول این ماه بالاخره پس از چهار سال گوشییم را عوض کنم.
از چند روز قبل از رسیدن سر برج، گزینههایم را بررسی کردم. شاخصههای مختلفی برای خرید گوشی را کنار هم گذاشتم و پس از کلی سبک و سنگین کردن، تصمیمم را گرفتم.
این وسط، پدرم هم برای گوشی فعلییم دندان تیز کرده بود و هر روز میپرسید: کِی گوشیمو بهم میدی؟ و جواب همیشه این بود: به محض این که حقوق بگیرم.
سر برج، من نهتنها گوشی مد نظرم، بلکه حتا سایتی را که قرار بود از آن گوشی را بخرم، انتخاب کرده بودم. دوستانم در صف شیرینی گوشی جدید بودند و هر روز هم سراغش را میگرفتند.
سر برج، خبری از حقوق نشد.
همین چند روز پیش بود که از خوبیهای کار جدیدم نوشته بودم؛ اما تقریبن از همان روز، ورق برگشت.
میتوانم خیلی خلاصه بگویم که برای پرداخت حقوق به مشکل خوردهاند؛ اما مایلم به شکلی عمیقتر، تاثیر این گزاره را روی زندگییم نشان بدهم:
من همچنان با پدر و مادرم زندگی میکنم؛ اما اگر به شکل دقیقتری بخواهم صحبت کنم، پدر و مادرم با من زندگی میکنند. به این معنا که اجارهی خانه، بخشی از هزینههای خوردوخوراک، پول قبضها و هزینههای مربوط به سرگرم کردن خواهر کوچکم با من است. پس پدرم چه میکند؟ کارمند است؛ اما زورش نمیرسد. راستش را بخواهید، در بسیاری از مواقع بیشتر یک موجود هزینهآفرین است. از بدهی بزرگش که بگذریم، از پول وکیل و وکلایش هم که بگذریم، تقریبن از من پولتووجیبی هم میگیرد.
با وجود این فشارها، من که به خودم از بهمن قول داده بودم که تا گوشییم را عوض نکنم، سفر نمیروم، طبق محاسباتم، میتوانستم اول این ماه بالاخره پس از چهار سال گوشییم را عوض کنم.
از چند روز قبل از رسیدن سر برج، گزینههایم را بررسی کردم. شاخصههای مختلفی برای خرید گوشی را کنار هم گذاشتم و پس از کلی سبک و سنگین کردن، تصمیمم را گرفتم.
این وسط، پدرم هم برای گوشی فعلییم دندان تیز کرده بود و هر روز میپرسید: کِی گوشیمو بهم میدی؟ و جواب همیشه این بود: به محض این که حقوق بگیرم.
سر برج، من نهتنها گوشی مد نظرم، بلکه حتا سایتی را که قرار بود از آن گوشی را بخرم، انتخاب کرده بودم. دوستانم در صف شیرینی گوشی جدید بودند و هر روز هم سراغش را میگرفتند.
سر برج، خبری از حقوق نشد.
رسیدیم به روز دوم. سوم. طبیعیست. تا پنجم همیشه طبیعیست. گفتند شنبه. خاطرم نیست شنبه میشد چندم. روز قبلش، ساره را برداشتم و بردم بیرون. همان اندک پولی که برایم باقی مانده بود را با هم خرج کردیم.
صبح شنبه، خبری نشد. یکشنبه، خبری نشد. دوشنبه، خبری نشد. سه روز از خانه بیرون نرفتم، چون پول اسنپ هم نداشتم. سهشنبه، کمی پول که به صدرا قرض داده بودم را پس گرفتم و در یکی از ارزانترین کافههای مشهد، روبوستا نوشیدم.
بدنم جایزهاش را میخواست. سلولبهسلول بدنم میخواستند شادی مغزم را تجربه کنند. اوضاع اما اصلن مطابق میل سلولهای من پیش نمیرفت.
هر روز مستهلکتر از روز گذشته شدم، تا رسیدم به امروز.
روز قبل، به خاطر داشتن مهمان و چند چیز دیگر، حدود بیست و پنج درصد از برنامهام عقب افتادم. برای اولین بار طی مدتی که اینجا کار میکنم. رییس شرکت پیغام گذاشته بود که اگه فکر میکنی نمیخوای همکاری کنیم، بهم بگو یه برنامهیی بریزم.
پتک شد تووی سرم. کم خوابیده بودم. سردرد بودم. این هم اضافه شد.
تمام روز با زجر کار کردم. بعد این یکی، واقعن بدنم در گاردی سنگین فرو رفته است و نمیدانم چقدر دیگر میتوانم دوام بیاورم.
روزهای اول را به خاطر میآورم که آنقدر ازینجا خوشم آمده بود که به خاطرش از سه شرکت دیگر استعفا دادم و حالا را میبینم که تلویحن دارم تهدید میشوم.
قشنگ نیست.
صبح شنبه، خبری نشد. یکشنبه، خبری نشد. دوشنبه، خبری نشد. سه روز از خانه بیرون نرفتم، چون پول اسنپ هم نداشتم. سهشنبه، کمی پول که به صدرا قرض داده بودم را پس گرفتم و در یکی از ارزانترین کافههای مشهد، روبوستا نوشیدم.
بدنم جایزهاش را میخواست. سلولبهسلول بدنم میخواستند شادی مغزم را تجربه کنند. اوضاع اما اصلن مطابق میل سلولهای من پیش نمیرفت.
هر روز مستهلکتر از روز گذشته شدم، تا رسیدم به امروز.
روز قبل، به خاطر داشتن مهمان و چند چیز دیگر، حدود بیست و پنج درصد از برنامهام عقب افتادم. برای اولین بار طی مدتی که اینجا کار میکنم. رییس شرکت پیغام گذاشته بود که اگه فکر میکنی نمیخوای همکاری کنیم، بهم بگو یه برنامهیی بریزم.
پتک شد تووی سرم. کم خوابیده بودم. سردرد بودم. این هم اضافه شد.
تمام روز با زجر کار کردم. بعد این یکی، واقعن بدنم در گاردی سنگین فرو رفته است و نمیدانم چقدر دیگر میتوانم دوام بیاورم.
روزهای اول را به خاطر میآورم که آنقدر ازینجا خوشم آمده بود که به خاطرش از سه شرکت دیگر استعفا دادم و حالا را میبینم که تلویحن دارم تهدید میشوم.
قشنگ نیست.
