چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
چتمارس.
لپه، ایام، شباب.
نسترن، ساره، سعیده.
افسردگی جمعی، بی‌افتخاری، بی‌غروری، سرشکستگی و تکیدگی تبدیل به حقیقت این روزهای ما شده‌اند.
همه خسته‌ییم و انتظار داشتن از خسته‌ها کار سختی‌ست. همین انتظار داشتن هم آدم را خسته‌تر می‌کند.
شما را که نمی‌دانم، من اما دیگر انتظار خاصی ندارم. یعنی یک سری معادله در مغزم وجود دارد که هیچ‌جایش منطقی نیست؛ اما می‌بینم حقیقت زندگی‌یم من را مجاب کرده که تمام آن‌ها را بپذیرم.
نتیجه چیست؟
ممنونم که تحمل می‌کنید. تماشای تحمل شما، من را بیشتر مستعد تحمل می‌کند.

امیدوارم به زودی تمامشان بمیرند. بعدی‌ها هم بمیرند و بعدی‌ها هم. امیدوارم نسل‌های بعد، تاریخ را دوست نداشته باشند و تمامش را درست مثل فوتوریست‌ها بریزند دوور. بگویند می‌خواهند چیز جدیدی داشته باشند و واقعن چیز جدیدی داشته باشند که انسان در آن فرصت نکند یک لحظه هم با خودش به چیزهای ناجور فکر کند.
چتمارس.
Steve Vai – For the Love of God
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
انگشت‌های استیو درین اجرای حماسی را فراموش نخواهید کرد.
I've Got You Under My Skin (Frank Sinatra Cover)
Seether
احساس می‌کنم ساخته شده تا در تنهایی گوش داده شود.
بدنم را به خورد تو می‌دهم تا خودم را پیدا کنم.
لذت وجود داشتن، چیزی شبیه لذت خودکشی‌ست: جایی که می‌فهمی ماهیتی داری و می‌توانی روی چیزهای معدودی احاطه داشته باشی. گرفتن گلو، یعنی لمس شاهراه وجود. گلویم را به خورد تو می‌دهم تا زندگی‌یم را خیس کنی. و تو دست می‌کشی روی موها؛ این سلول‌های نه‌چندان زنده که درد را نمی‌فهمند؛ وجود را به زحمت منتقل می‌کنند و عبور خون از زیر پوست سر اگر نباشد، چه می‌فهمم که مو دارم؟
گلوی تو دست‌های من را موجود می‌کند. خلأ بی‌رنگی که اراده در آن غلت می‌زند و مانند نور، تا جسمی نباشد که بازتابش را مرئی کند، موجودیتش مخفی‌ست. اراده در قامت دست، می‌پیچد دور چیزی که گیریم گلوست. گلو ماهیت پیدا می‌کند و اراده٬ مورد استفاده‌ی فرعی این لوله‌ی پوشیده از عضله و پوست را تنگ می‌کند. دستم را به خورد تو می‌دهم. این راهی برای بیرون کشیدن سکوت است. ذرات هوا، پرده‌های صوتی‌یت را می‌لرزانند و اصوات نامفهومی بیرون می‌جهند. اراده‌ام خیس است. از حضورم آب می‌چکد. دهان زمین باز نمی‌شود که شرمم را ببلعد. انتزاعم به آسمان نقب می‌زند و سینه‌ام ورم می‌کند.
هوا را بیرون می‌دهم تا بشنوی که وجود دارم. هوا رو می‌دهم توو که ببینم وجود دارم.
همین روزها شاید جرئت کافی پیدا کنم که بروم و به خیلی‌ها بگویم زیبایی‌شناسی متفاوتی داریم. احتمالن ممنونم که تحملم کردی. من از تحمل تو رنج کشیدم. مراقب خودت بمان.
Scylla
Corpo-Mente
اگر از کارهای بند ایگوررر خوشتان می‌آید، این را هم امتحان کنید.
Life Ain't Easy
Nirvana (60's)
این یک نیروانای دیگر است.
و بله، انسان‌ها نه‌تنها در دهه‌ی شصت میلادی، بلکه در اشعار قرون چهار و پنج هجری هم معتقد بوده‌اند زندگی آسان نیست.
Channel photo updated
این من نیستم که می‌خواهد چیزی بنویسد؛ نوشته است که می‌خواهد وجود داشته باشد. نوشته تصمیم می‌گیرد. گلو یا دستم را می‌گیرد و به خلق خودش وادارم می‌سازد.
محصول این مسخ، زبان دیگری دارد. می‌شوم وسیله. دیده که باشی‌یم، می‌دانی عددِ این حرف‌ها نیستم. دل‌مشغولی‌های کوچک‌تری دارم. اما وقتی در قامت کلمه ظاهر می‌شوم، ردای ابرقهرمانانه بر تن دارم. اشیاء باشکوه‌ترند و واژه‌های مجللی نصیبم می‌کنند. به چیزهای مختلفی استحاله پیدا می‌کنم. گاهی وجودم فرم مشخصی ندارد و یک حجم سیال در فضا می‌شوم.
نوشتن که تمام می‌شود، دوباره می‌شوم همین توده‌ی عظیم نجاست؛ پهن و بی‌خاصیت. ساعتی درگیر نشوت به‌جامانده‌ام و باز با واقعیت ملال‌آور روبرو می‌شوم.
حالا هم نیمه‌شب است. ایستاده‌ام کنار خیابان با مینی‌ژوپ و پاشنه‌بلند که یک الهام دیگر برایم بوق بزند و در تختش قلاده بیندازد به گلوم تا با نمایش کبودی‌هایم، وجودش را به گوش دیگران برسانم.
این اظهار روح است.

عم یتساءلون؟ عن النباء العظیم!

ای عظمت لخته لای ذرات آسفالت، منقش به نقش تایرهای ساخته‌ی نفت‌؛ وِی آزادگی مجسم، بازیچه‌ی خِردِ خُردِ جمعی و پشم! ای عضلات مقدس، برکت مداوم عرق و شوری اشک!

می‌پرسند؛ از تو می‌پرسند و جواب‌ها همه حاکی از شرمی مشددند. چگونه باید تو را که کشته‌ام، بستایم؟ از کجای روحت آویزان شوم که پاچه‌ام نگیرد به این کثافت مذاب؟ بر دار کدام قالی گوشه‌یی از تو را نقش کنم؟

ای خبر سخت. ای مرگ ناقص. ای شکسته‌گوش برآمده از رنج. ای روح وامانده لای بطن چپ. زندگی چه جز عجز برای من باقی گذاشته؟

می‌پرسند و سکوت می‌کنم. خالیِ تو، خبری بزرگ است.
شرح حال:

یک ساعت و نیم است که نشسته‌ام کف حمام و حتا خیس نیستم.

فکر می‌کنم. به چیزهای ناراحت‌کننده‌ی زیادی فکر می‌کنم.

به یک آشنا پیغام دادم که نیاز دارم وانمود کند برایش مهم است که حالم خوب باشد.

به عنوان بیمار و پزشک خودم، تشخیصم این است که برای فرار ازین وضعیت، به سیزده تتوی جدید، یک مسافرت دوماهه و یک پاداش بزرگ به خودم نیاز دارم.
Minus
Daniel Blumberg
سلام.
ممکن است لازمتان بشود.
دیشب، بالاخره وا دادم. بعد از حدود چهار ساعت از حمام بیرون آمدم. اگر پیشنهاد فِرِد برای رفتن به قبرستان نبود، احتمالن تا صبح در حمام می‌ماندم.
قبرستان به تنهایی هم کافی نبود. از تمام روابطم استفاده کردم تا کله‌خشک نباشم.
(کله‌خشک، معادل همان sober است.)

حوالی چهار صبح، عرق جور شد و با مردک فرفری رفتیم سمت بهشت رضا. روی دروازه‌ی قبرستان بنر بزرگی نصب کرده بودند و گفته بودند که به خاطر کرونا در روزهای تعطیل، تعطیلند.
دست‌ازپادرازتر، کیر شده بودیم؛ اما انسان در مواقعی که کیر می‌شود، باید بتواند شرایط را کنترل کند.
کمی گه‌گیجه زدیم و بعد تصمیم گرفتیم در بیابانی همان حوالی اتراق کنیم.
در دامنه‌ی کوهی کوتاه و تووی ماشین عرق را سر کشیدیم. تامین‌کننده‌ی عرق دلمان را خالی کرده بود که متاعی نگیر داده دستمان. اما داستان اصلن این‌طور پیش نرفت.
وقتی عرق را از بطری سر می‌کشی، چون بوی الکل نمی‌زند تووی دماغت، می‌توانی بیشتر بنوشی و من مثل سگی تشنه و برای فرار از دنیای واقعی می‌نوشیدم.
فرد در سرکشی دوم، سرش را از پنجره برد بیرون قرمه‌سبزی ظهرش را بالا آورد. من سرشار از کُس‌خند شده بودم.
تا جایی، موسیقی در اختیارم بود و از جایی، من در اختیار موسیقی.
باز نوشیدیم و نوشیدیم. باز تگری زد و تگری. و من، سبک بودم از غم.
آفتاب زد بیرون و خیلی زود صبح شد. چند عکس گرفتیم برگشتیم تا کلپچ بزنیم. زدیم و برگشتیم تا بخوابیم.
خوابیدم و وقتی بیدار شدم، احساس کردم شرایط را می‌توانم چند روز دیگر تحمل کنم.
Hangman
Madder Mortem
«شروع دقیقه‌ی سه»
چتمارس.
Madder Mortem – Hangman
این را یکی از کراش‌هایم که نمی‌داند رویش کراش دارم برایم فرستاد.
البته اجازه بدهید دوباره چک کنم. نه. نفرستاد. تووی استوری‌یش گذاشته بود و اسم آهنگ را پرسیدم. امروز هم از کک‌ومک‌هایش تعریف کردم. شروع مناسبی برای لاس زدن با کسی‌ست که هیچ چیز راجع به او نمی‌دانم. تا این‌جا فقط می‌دانم سلیقه‌ی موسیقیایی خوبی دارد و در حال حاضر در سفری به یزد است.
از طرف دیگر، کراش دیگری دارم که بسیار فهیم و باشعور است. خوب گوش می‌کند و خوب هم حرف می‌زند. اصلن به همین دلیل تبدیل به کرکتر اصلی یک نرم‌افزار آموزش زبان انگلیسی شده. از نظر زیبایی هم خدا زیادش کند. بزنم به تخته. تبارک الله. ساکن بجنورد است و قد و بالای مناسبی هم دارد. صدایش؟ آه... انگشت‌ها؟ واویلا. فقط یک مشکل کوچک دارد که حتا در همان یک باری که دیدمش هم زد تووی ذوقم: موزیکِ خوب گوش نمی‌کند.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
دارم قرمه سبزی میخورم🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀
برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ دارم قرمه سبزی میخورم🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀🤦‍♀
چه اتفاق میمون و مبارکی.
اما پیشنهاد بنده این است که موقع صرف شام، از فضای مجازی فاصله بگیرید و تمرکزتان را بگذارید روی ذرات غذایی که تووی بشقاب یا لقمه‌ی خود دارید. به انرژی صرف‌شده برای هر دانه‌ی برنج یا لوبیا فکر کنید و این که بدنتان با شیره‌ی معده و چند اسید دیگر، چطور این انرژی را جذب می‌کند. پس با آرامش بیشتری غذا را بجوید تا این مسئولیت خطیر برای اعضا و جوارحتان ساده‌تر شود. اصلن هم به محتوای استفراغ دوست من توجه نکنید. اصلن من چرا به این قضیه توجه کردم؟
1
صحبت از کراش‌هایم که می‌شود، همیشه اول از همه، اولی را به یاد می‌آورم: آرزو.
دختری با گونه‌های سرخ، موهای بلوند مسی متوسط و چشم‌های طوسی. لبخندش زیبا بود و کمی دیوانگی داشت. همکلاسم بود‌. هشت ساله بودم و در دبستانی مختلط درس می‌خواندم.
آن وقت‌ها شبیه حالا نبود. دارم از سال هشتاد حرف می‌زنم که خیلی از شما تازه به دنیا آمده بودید.
بچه‌ی سربه‌زیری بودم. ته‌مانده‌ی آن سربه‌زیری را هنوز هم دارم. چهار سال همکلاسی بودیم و در تمام آن چهار سال، نتوانسته بودم یک کلمه هم با او حرفی جز سوال‌وجواب‌های تووی کلاس داشته باشم. حتا وقتی یازده ساله بودم و برادرش همکلاسی خواهرم در پیش‌دبستانی شده بود، سعی کردم با برادرش دوست بشوم تا ازین طریق شاید بتوانم سر صحبت را برای چند کلمه هم که شده، باز کنم. نمی‌شد. از برادرش خوشم نمی‌آمد.
همه چیز بینمان در نگاه خلاصه می‌شد. نگاه و وانمود به این که نگاه نمی‌کنیم. بعد هم گاهی لبخند می‌زدیم. همین بود و بس. پسرهای کلاس البته این موضوع را می‌دانستند، اما همه چیز باید تمیز پیش می‌رفت و هیچ‌کس چیزی را به زبان نمی‌آورد. تازه، باید همیشه وانمود می‌کردیم که پسرها از دخترها و دخترها از پسرها بدشان می‌آید. یک رقابت بی‌هوده‌ی جنسیتی بینمان رواج داشت. مگر کجا بزرگ شده بودیم؟ شعرمان این بود: پسرا شیرن، مث شمشیرن؛ دخترا موشن، مث خرگوشن.
و لابد به این که خودمان خودمان را به شمشیر تشبیه کرده بودیم، مفتخر هم بودیم.
سال‌ها بعد، دورانی که دانشجو بودم، حین سوار شدن به اتوبوسی در مشهد دیدمش. هم را شناختیم. مگر می‌شد آن چشم‌ها را نشناخت؟ چادری شده بود‌. چند ثانیه مکث کردیم و نگاهمان را دزدیدیم. بی هیچ کلمه‌یی؛ چون همه چیز باید تمیز پیش می‌رفت.