چتمارس.
8.44K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
Ugly Side
Blue October
این آهنگ نه هزار و نهصد و خُرده‌یی‌یم پلی‌لیست من است. در تلگرام پیدایش نکردم.
چند سال است که دارمش و تازه انگار دو روز است که توانسته‌ام‌ دوستش بشوم.

@Chetmax
سانسور، تیغ نیست که ببُرد؛ سانسور چنگ است که می‌بَرد.
مشاهدات پایانی‌یم درین فضا درخواست قرص سقط بود و گرفتگی. من از چه باید بترسم دیگر؟
سوپاپ من، قابلیت انتزاعی کردن مشکلات بود. مدام به خودم می‌گفتم که این یک سکانس دیگر است، واقعیت ندارد، تمام می‌شود بالاخره.
حالا اما انگار فیلم‌هایی که تمام می‌کنند، تمامی ندارند. حالا دقایق، ساعات، روزها، هفته‌ها، ماه‌ها، فصل‌ها، سال‌ها و دهه‌ها را از روایت‌ها سانسور می‌کنند. آدم نمی‌تواند بپذیرد پایان یافتن داستان‌های جوان را پیش از رسیدن به اوج. آدم نمی‌تواند بپذیرد که اوج یک روایت، مرگی فراموش‌شدنی باشد. بخش‌های تقطیع‌شده از این داستان‌ها، باید جیغی ممتد به طول ادامه‌ی تاریخ باشند.
Casey
State of Illusion
نشسته‌اند پشت دیوار شیشه‌یی کافه‌یی در یک جای جهان. وقت خاصی از روز نیست. نه بارانی می‌بارد، نه خیلی آفتاب است.
یکی بدنش مایل به چپ است و دستش را روی لبه‌ی تکیه‌گاه صندلی راحتش گذاشته. دیگری هر دو دستش را دور فنجانش نگه داشته. شانه‌هایش استوار است و سرش در زاویه‌یی قرار دارد که چشم‌هایش به راحتی محتوای لیوانش را ببیند.
اما این‌ها، این سوژه‌ها، متن اصلی تصویر نیستند.
کسی پشت شیشه با پایش به سَری بی‌بدن لگد می‌زند. خم می‌شود و دندان‌هایش را وارسی می‌کند. جزئیات چندان واضح نیستند. دست می‌برد در جیب پشتی و ابزاری را درمی‌آورد. به سختی دندان‌های سر را دانه‌دانه درمی‌آورد و می‌ریزد در جیبش. بعد هم راهش را می‌کشد و می‌رود پی کارش.

آدم‌های در کافه اما همچنان به نقاطی خیره‌اند که بوده‌اند.
چتمارس.
لپه، ایام، شباب.
نسترن، ساره، سعیده.
افسردگی جمعی، بی‌افتخاری، بی‌غروری، سرشکستگی و تکیدگی تبدیل به حقیقت این روزهای ما شده‌اند.
همه خسته‌ییم و انتظار داشتن از خسته‌ها کار سختی‌ست. همین انتظار داشتن هم آدم را خسته‌تر می‌کند.
شما را که نمی‌دانم، من اما دیگر انتظار خاصی ندارم. یعنی یک سری معادله در مغزم وجود دارد که هیچ‌جایش منطقی نیست؛ اما می‌بینم حقیقت زندگی‌یم من را مجاب کرده که تمام آن‌ها را بپذیرم.
نتیجه چیست؟
ممنونم که تحمل می‌کنید. تماشای تحمل شما، من را بیشتر مستعد تحمل می‌کند.

امیدوارم به زودی تمامشان بمیرند. بعدی‌ها هم بمیرند و بعدی‌ها هم. امیدوارم نسل‌های بعد، تاریخ را دوست نداشته باشند و تمامش را درست مثل فوتوریست‌ها بریزند دوور. بگویند می‌خواهند چیز جدیدی داشته باشند و واقعن چیز جدیدی داشته باشند که انسان در آن فرصت نکند یک لحظه هم با خودش به چیزهای ناجور فکر کند.
چتمارس.
Steve Vai – For the Love of God
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
انگشت‌های استیو درین اجرای حماسی را فراموش نخواهید کرد.
I've Got You Under My Skin (Frank Sinatra Cover)
Seether
احساس می‌کنم ساخته شده تا در تنهایی گوش داده شود.
بدنم را به خورد تو می‌دهم تا خودم را پیدا کنم.
لذت وجود داشتن، چیزی شبیه لذت خودکشی‌ست: جایی که می‌فهمی ماهیتی داری و می‌توانی روی چیزهای معدودی احاطه داشته باشی. گرفتن گلو، یعنی لمس شاهراه وجود. گلویم را به خورد تو می‌دهم تا زندگی‌یم را خیس کنی. و تو دست می‌کشی روی موها؛ این سلول‌های نه‌چندان زنده که درد را نمی‌فهمند؛ وجود را به زحمت منتقل می‌کنند و عبور خون از زیر پوست سر اگر نباشد، چه می‌فهمم که مو دارم؟
گلوی تو دست‌های من را موجود می‌کند. خلأ بی‌رنگی که اراده در آن غلت می‌زند و مانند نور، تا جسمی نباشد که بازتابش را مرئی کند، موجودیتش مخفی‌ست. اراده در قامت دست، می‌پیچد دور چیزی که گیریم گلوست. گلو ماهیت پیدا می‌کند و اراده٬ مورد استفاده‌ی فرعی این لوله‌ی پوشیده از عضله و پوست را تنگ می‌کند. دستم را به خورد تو می‌دهم. این راهی برای بیرون کشیدن سکوت است. ذرات هوا، پرده‌های صوتی‌یت را می‌لرزانند و اصوات نامفهومی بیرون می‌جهند. اراده‌ام خیس است. از حضورم آب می‌چکد. دهان زمین باز نمی‌شود که شرمم را ببلعد. انتزاعم به آسمان نقب می‌زند و سینه‌ام ورم می‌کند.
هوا را بیرون می‌دهم تا بشنوی که وجود دارم. هوا رو می‌دهم توو که ببینم وجود دارم.
همین روزها شاید جرئت کافی پیدا کنم که بروم و به خیلی‌ها بگویم زیبایی‌شناسی متفاوتی داریم. احتمالن ممنونم که تحملم کردی. من از تحمل تو رنج کشیدم. مراقب خودت بمان.
Scylla
Corpo-Mente
اگر از کارهای بند ایگوررر خوشتان می‌آید، این را هم امتحان کنید.
Life Ain't Easy
Nirvana (60's)
این یک نیروانای دیگر است.
و بله، انسان‌ها نه‌تنها در دهه‌ی شصت میلادی، بلکه در اشعار قرون چهار و پنج هجری هم معتقد بوده‌اند زندگی آسان نیست.
Channel photo updated
این من نیستم که می‌خواهد چیزی بنویسد؛ نوشته است که می‌خواهد وجود داشته باشد. نوشته تصمیم می‌گیرد. گلو یا دستم را می‌گیرد و به خلق خودش وادارم می‌سازد.
محصول این مسخ، زبان دیگری دارد. می‌شوم وسیله. دیده که باشی‌یم، می‌دانی عددِ این حرف‌ها نیستم. دل‌مشغولی‌های کوچک‌تری دارم. اما وقتی در قامت کلمه ظاهر می‌شوم، ردای ابرقهرمانانه بر تن دارم. اشیاء باشکوه‌ترند و واژه‌های مجللی نصیبم می‌کنند. به چیزهای مختلفی استحاله پیدا می‌کنم. گاهی وجودم فرم مشخصی ندارد و یک حجم سیال در فضا می‌شوم.
نوشتن که تمام می‌شود، دوباره می‌شوم همین توده‌ی عظیم نجاست؛ پهن و بی‌خاصیت. ساعتی درگیر نشوت به‌جامانده‌ام و باز با واقعیت ملال‌آور روبرو می‌شوم.
حالا هم نیمه‌شب است. ایستاده‌ام کنار خیابان با مینی‌ژوپ و پاشنه‌بلند که یک الهام دیگر برایم بوق بزند و در تختش قلاده بیندازد به گلوم تا با نمایش کبودی‌هایم، وجودش را به گوش دیگران برسانم.
این اظهار روح است.

عم یتساءلون؟ عن النباء العظیم!

ای عظمت لخته لای ذرات آسفالت، منقش به نقش تایرهای ساخته‌ی نفت‌؛ وِی آزادگی مجسم، بازیچه‌ی خِردِ خُردِ جمعی و پشم! ای عضلات مقدس، برکت مداوم عرق و شوری اشک!

می‌پرسند؛ از تو می‌پرسند و جواب‌ها همه حاکی از شرمی مشددند. چگونه باید تو را که کشته‌ام، بستایم؟ از کجای روحت آویزان شوم که پاچه‌ام نگیرد به این کثافت مذاب؟ بر دار کدام قالی گوشه‌یی از تو را نقش کنم؟

ای خبر سخت. ای مرگ ناقص. ای شکسته‌گوش برآمده از رنج. ای روح وامانده لای بطن چپ. زندگی چه جز عجز برای من باقی گذاشته؟

می‌پرسند و سکوت می‌کنم. خالیِ تو، خبری بزرگ است.
شرح حال:

یک ساعت و نیم است که نشسته‌ام کف حمام و حتا خیس نیستم.

فکر می‌کنم. به چیزهای ناراحت‌کننده‌ی زیادی فکر می‌کنم.

به یک آشنا پیغام دادم که نیاز دارم وانمود کند برایش مهم است که حالم خوب باشد.

به عنوان بیمار و پزشک خودم، تشخیصم این است که برای فرار ازین وضعیت، به سیزده تتوی جدید، یک مسافرت دوماهه و یک پاداش بزرگ به خودم نیاز دارم.
Minus
Daniel Blumberg
سلام.
ممکن است لازمتان بشود.
دیشب، بالاخره وا دادم. بعد از حدود چهار ساعت از حمام بیرون آمدم. اگر پیشنهاد فِرِد برای رفتن به قبرستان نبود، احتمالن تا صبح در حمام می‌ماندم.
قبرستان به تنهایی هم کافی نبود. از تمام روابطم استفاده کردم تا کله‌خشک نباشم.
(کله‌خشک، معادل همان sober است.)

حوالی چهار صبح، عرق جور شد و با مردک فرفری رفتیم سمت بهشت رضا. روی دروازه‌ی قبرستان بنر بزرگی نصب کرده بودند و گفته بودند که به خاطر کرونا در روزهای تعطیل، تعطیلند.
دست‌ازپادرازتر، کیر شده بودیم؛ اما انسان در مواقعی که کیر می‌شود، باید بتواند شرایط را کنترل کند.
کمی گه‌گیجه زدیم و بعد تصمیم گرفتیم در بیابانی همان حوالی اتراق کنیم.
در دامنه‌ی کوهی کوتاه و تووی ماشین عرق را سر کشیدیم. تامین‌کننده‌ی عرق دلمان را خالی کرده بود که متاعی نگیر داده دستمان. اما داستان اصلن این‌طور پیش نرفت.
وقتی عرق را از بطری سر می‌کشی، چون بوی الکل نمی‌زند تووی دماغت، می‌توانی بیشتر بنوشی و من مثل سگی تشنه و برای فرار از دنیای واقعی می‌نوشیدم.
فرد در سرکشی دوم، سرش را از پنجره برد بیرون قرمه‌سبزی ظهرش را بالا آورد. من سرشار از کُس‌خند شده بودم.
تا جایی، موسیقی در اختیارم بود و از جایی، من در اختیار موسیقی.
باز نوشیدیم و نوشیدیم. باز تگری زد و تگری. و من، سبک بودم از غم.
آفتاب زد بیرون و خیلی زود صبح شد. چند عکس گرفتیم برگشتیم تا کلپچ بزنیم. زدیم و برگشتیم تا بخوابیم.
خوابیدم و وقتی بیدار شدم، احساس کردم شرایط را می‌توانم چند روز دیگر تحمل کنم.
Hangman
Madder Mortem
«شروع دقیقه‌ی سه»