بله، خیلی بله. من نمیدانستم آنجا چهکار میکنم. البته فقط چند لحظه طول کشید. فهمیدم که آمدهام کسی را ببینم. طبق معمول، دیر رسیده بودم. اما او از من هم عقبتر بود. خیابان قشنگی بود. دست بردم سمت جیبم و جای خالی سیگارم را حس کردم. خاطرم آمد که بعد از ناهار هم سیگار نکشیدهام. بعد از صبحانه؟ گمانم یکی. به سمت دکه رفتم. تشنه بودم. برای همراهم که هنوز همراهم نشده بود و برای خودم آب گرفتم:
- یکی. نه. دو تا.
- چیز دیگه؟
- نه.
و کارت را از حفرهی کوچک شیشهیی عبور دادم و گذاشتم روی سطح پشتی:
- آره. سیگار.
- چی میخوای؟
من چه میخواستم؟ یعنی همیشه چه سیگاری میکشیدم؟
- ونستون. لایت.
تا گفتم ونستون، خاطرم افتاد که کمل میکشم. مهم نبود. سیگار و آبها را برداشتم و رفتم سمت سطل زباله. پوستهی پلاستیکی و لایهی زرورقی داخل سیگار را انداختم توی سطل. دلم اصلن سیگار نمیخواست. گذاشتمش توی جیب همیشگی سیگار: راستِ جلوییِ شلوار.
منتظر بودم. آدم وقتی منتظر است، چه میکند؟ سیگار میکشد. از جیبم درآوردم. رسیده بود؟ نه. فقط تماس گرفت که بگوید نزدیک است. باز گذاشتمش توی جیبم. به زمین نگاه کردم. به آسمان و دیوارهای آن خیابان قشنگ.
- من اصن سیگاری نیستم!
- یکی. نه. دو تا.
- چیز دیگه؟
- نه.
و کارت را از حفرهی کوچک شیشهیی عبور دادم و گذاشتم روی سطح پشتی:
- آره. سیگار.
- چی میخوای؟
من چه میخواستم؟ یعنی همیشه چه سیگاری میکشیدم؟
- ونستون. لایت.
تا گفتم ونستون، خاطرم افتاد که کمل میکشم. مهم نبود. سیگار و آبها را برداشتم و رفتم سمت سطل زباله. پوستهی پلاستیکی و لایهی زرورقی داخل سیگار را انداختم توی سطل. دلم اصلن سیگار نمیخواست. گذاشتمش توی جیب همیشگی سیگار: راستِ جلوییِ شلوار.
منتظر بودم. آدم وقتی منتظر است، چه میکند؟ سیگار میکشد. از جیبم درآوردم. رسیده بود؟ نه. فقط تماس گرفت که بگوید نزدیک است. باز گذاشتمش توی جیبم. به زمین نگاه کردم. به آسمان و دیوارهای آن خیابان قشنگ.
- من اصن سیگاری نیستم!
دیگر خیلی مایل نیستم راجع به زندگی شغلییم حرف بزنم، چون از آن با تقریب بسیار خوبی راضییم.
قسمت خوب ماجرا این است که به من اعتماد شده است. مثلن، همین حالا یکی از پیامهایشان این بود:
چند کانتینر در شب.
و بقیهاش با من است. با من است که چه داستانی برای چند کانتینر در شب بنویسم.
سختترین چالشی که تا به حال با آنها داشتم، نوشتن داستانی برای خط تولید عطرشان بود. باید از زبان یک آدمفضایی راجع به عطر حرف میزدم و «حدس بزن چه؟»، آدمفضاییها نهتنها احتمالن وجود ندارند، بلکه احتمال این که بدانند عطر چیست هم برایشان بسیار بعید به نظر میرسد. حالا باید از زبان یکی از آدمفضاییهای باسواد یک سیارهی فرضی، عطری فضایی را برای موجوداتی زمینی شرح میدادم.
پنج روز طول کشید. یکی-دو شب، وقتی همه خواب بودند، میرفتم بیرون و سعی میکردم تمام خاطراتم از بوها را فراموش کنم. سعی میکردم از نو تجربه کرده و برای خودم از نو بیان کنم. چیزهای مختلفی را لمس کردم. هوا را از جهات مختلفی نفس کشیدم. به تاریکی از مسیرهای دیگری وارد شدم و با بدنم رفتاری غریب داشتم.
و در نهایت تمام این تلاشها، به هیچ نتیجهیی نرسیدم.
روز پنجم، موعد تحویل بود. تقریبن نیم ساعت زمان برد تا داستان را بنویسم. همان لحظه ایده را پیدا کردم؟ نه.
ایده را همان روزی که فهمیده بودم سیگاری نیستم و موقع رد شدن از جلوی یک عطرفروشیْ پیدا کرده بودم؛ اما فراموش کرده بودم یادداشتش کنم. آن لحظه، دوباره سیگار دستم بود و حین تماشای سوختنش، از خودم پرسیدم:
-من سیگارییم؟!
چطور ازین کار شاکی باشم؟! لذت میبرم.
قسمت خوب ماجرا این است که به من اعتماد شده است. مثلن، همین حالا یکی از پیامهایشان این بود:
چند کانتینر در شب.
و بقیهاش با من است. با من است که چه داستانی برای چند کانتینر در شب بنویسم.
سختترین چالشی که تا به حال با آنها داشتم، نوشتن داستانی برای خط تولید عطرشان بود. باید از زبان یک آدمفضایی راجع به عطر حرف میزدم و «حدس بزن چه؟»، آدمفضاییها نهتنها احتمالن وجود ندارند، بلکه احتمال این که بدانند عطر چیست هم برایشان بسیار بعید به نظر میرسد. حالا باید از زبان یکی از آدمفضاییهای باسواد یک سیارهی فرضی، عطری فضایی را برای موجوداتی زمینی شرح میدادم.
پنج روز طول کشید. یکی-دو شب، وقتی همه خواب بودند، میرفتم بیرون و سعی میکردم تمام خاطراتم از بوها را فراموش کنم. سعی میکردم از نو تجربه کرده و برای خودم از نو بیان کنم. چیزهای مختلفی را لمس کردم. هوا را از جهات مختلفی نفس کشیدم. به تاریکی از مسیرهای دیگری وارد شدم و با بدنم رفتاری غریب داشتم.
و در نهایت تمام این تلاشها، به هیچ نتیجهیی نرسیدم.
روز پنجم، موعد تحویل بود. تقریبن نیم ساعت زمان برد تا داستان را بنویسم. همان لحظه ایده را پیدا کردم؟ نه.
ایده را همان روزی که فهمیده بودم سیگاری نیستم و موقع رد شدن از جلوی یک عطرفروشیْ پیدا کرده بودم؛ اما فراموش کرده بودم یادداشتش کنم. آن لحظه، دوباره سیگار دستم بود و حین تماشای سوختنش، از خودم پرسیدم:
-من سیگارییم؟!
چطور ازین کار شاکی باشم؟! لذت میبرم.
Je Crois Entendre Encore (@Avayemosighi)
Bizet
این قطعه را تنها با صدای دیوید گیلمور شنیدهاید؟ چه بد.
استودیویی که مسئول ظهور نگاتیوهای جدیدم است، همین حالا دارد عکسهایم را برایم میفرستد و خوشبختانه اینترنت کندی دارد؛ آنقدر که میشود این وسط راجع به این مسئله نوشت.
بعضی از عکسها مال خیلی قبلند. در برخی از آنها هنوز در یک رابطهام. اصلن اولین عکسی که دانلود شده، عکس اکسم است. در برخی از آنها، آدمهایی سوژههایم شدهاند که دیگر خبری از آنها ندارم.
حالت عجیبیست. هم اشتیاق دارم که گذشتهام را ببینم، هم بابت احساساتی که دیگر درونم زنده نیستند، ناراحتم.
تقریبن یادم رفته بود چرا امشب بیدار ماندهام. حالا یادم افتاده. منتظر همین عکسها بودم.
بعضی از عکسها مال خیلی قبلند. در برخی از آنها هنوز در یک رابطهام. اصلن اولین عکسی که دانلود شده، عکس اکسم است. در برخی از آنها، آدمهایی سوژههایم شدهاند که دیگر خبری از آنها ندارم.
حالت عجیبیست. هم اشتیاق دارم که گذشتهام را ببینم، هم بابت احساساتی که دیگر درونم زنده نیستند، ناراحتم.
تقریبن یادم رفته بود چرا امشب بیدار ماندهام. حالا یادم افتاده. منتظر همین عکسها بودم.
Ugly Side
Blue October
این آهنگ نه هزار و نهصد و خُردهیییم پلیلیست من است. در تلگرام پیدایش نکردم.
چند سال است که دارمش و تازه انگار دو روز است که توانستهام دوستش بشوم.
@Chetmax
چند سال است که دارمش و تازه انگار دو روز است که توانستهام دوستش بشوم.
@Chetmax
سانسور، تیغ نیست که ببُرد؛ سانسور چنگ است که میبَرد.
مشاهدات پایانییم درین فضا درخواست قرص سقط بود و گرفتگی. من از چه باید بترسم دیگر؟
سوپاپ من، قابلیت انتزاعی کردن مشکلات بود. مدام به خودم میگفتم که این یک سکانس دیگر است، واقعیت ندارد، تمام میشود بالاخره.
حالا اما انگار فیلمهایی که تمام میکنند، تمامی ندارند. حالا دقایق، ساعات، روزها، هفتهها، ماهها، فصلها، سالها و دههها را از روایتها سانسور میکنند. آدم نمیتواند بپذیرد پایان یافتن داستانهای جوان را پیش از رسیدن به اوج. آدم نمیتواند بپذیرد که اوج یک روایت، مرگی فراموششدنی باشد. بخشهای تقطیعشده از این داستانها، باید جیغی ممتد به طول ادامهی تاریخ باشند.
مشاهدات پایانییم درین فضا درخواست قرص سقط بود و گرفتگی. من از چه باید بترسم دیگر؟
سوپاپ من، قابلیت انتزاعی کردن مشکلات بود. مدام به خودم میگفتم که این یک سکانس دیگر است، واقعیت ندارد، تمام میشود بالاخره.
حالا اما انگار فیلمهایی که تمام میکنند، تمامی ندارند. حالا دقایق، ساعات، روزها، هفتهها، ماهها، فصلها، سالها و دههها را از روایتها سانسور میکنند. آدم نمیتواند بپذیرد پایان یافتن داستانهای جوان را پیش از رسیدن به اوج. آدم نمیتواند بپذیرد که اوج یک روایت، مرگی فراموششدنی باشد. بخشهای تقطیعشده از این داستانها، باید جیغی ممتد به طول ادامهی تاریخ باشند.
نشستهاند پشت دیوار شیشهیی کافهیی در یک جای جهان. وقت خاصی از روز نیست. نه بارانی میبارد، نه خیلی آفتاب است.
یکی بدنش مایل به چپ است و دستش را روی لبهی تکیهگاه صندلی راحتش گذاشته. دیگری هر دو دستش را دور فنجانش نگه داشته. شانههایش استوار است و سرش در زاویهیی قرار دارد که چشمهایش به راحتی محتوای لیوانش را ببیند.
اما اینها، این سوژهها، متن اصلی تصویر نیستند.
کسی پشت شیشه با پایش به سَری بیبدن لگد میزند. خم میشود و دندانهایش را وارسی میکند. جزئیات چندان واضح نیستند. دست میبرد در جیب پشتی و ابزاری را درمیآورد. به سختی دندانهای سر را دانهدانه درمیآورد و میریزد در جیبش. بعد هم راهش را میکشد و میرود پی کارش.
آدمهای در کافه اما همچنان به نقاطی خیرهاند که بودهاند.
یکی بدنش مایل به چپ است و دستش را روی لبهی تکیهگاه صندلی راحتش گذاشته. دیگری هر دو دستش را دور فنجانش نگه داشته. شانههایش استوار است و سرش در زاویهیی قرار دارد که چشمهایش به راحتی محتوای لیوانش را ببیند.
اما اینها، این سوژهها، متن اصلی تصویر نیستند.
کسی پشت شیشه با پایش به سَری بیبدن لگد میزند. خم میشود و دندانهایش را وارسی میکند. جزئیات چندان واضح نیستند. دست میبرد در جیب پشتی و ابزاری را درمیآورد. به سختی دندانهای سر را دانهدانه درمیآورد و میریزد در جیبش. بعد هم راهش را میکشد و میرود پی کارش.
آدمهای در کافه اما همچنان به نقاطی خیرهاند که بودهاند.
افسردگی جمعی، بیافتخاری، بیغروری، سرشکستگی و تکیدگی تبدیل به حقیقت این روزهای ما شدهاند.
همه خستهییم و انتظار داشتن از خستهها کار سختیست. همین انتظار داشتن هم آدم را خستهتر میکند.
شما را که نمیدانم، من اما دیگر انتظار خاصی ندارم. یعنی یک سری معادله در مغزم وجود دارد که هیچجایش منطقی نیست؛ اما میبینم حقیقت زندگییم من را مجاب کرده که تمام آنها را بپذیرم.
نتیجه چیست؟
ممنونم که تحمل میکنید. تماشای تحمل شما، من را بیشتر مستعد تحمل میکند.
امیدوارم به زودی تمامشان بمیرند. بعدیها هم بمیرند و بعدیها هم. امیدوارم نسلهای بعد، تاریخ را دوست نداشته باشند و تمامش را درست مثل فوتوریستها بریزند دوور. بگویند میخواهند چیز جدیدی داشته باشند و واقعن چیز جدیدی داشته باشند که انسان در آن فرصت نکند یک لحظه هم با خودش به چیزهای ناجور فکر کند.
همه خستهییم و انتظار داشتن از خستهها کار سختیست. همین انتظار داشتن هم آدم را خستهتر میکند.
شما را که نمیدانم، من اما دیگر انتظار خاصی ندارم. یعنی یک سری معادله در مغزم وجود دارد که هیچجایش منطقی نیست؛ اما میبینم حقیقت زندگییم من را مجاب کرده که تمام آنها را بپذیرم.
نتیجه چیست؟
ممنونم که تحمل میکنید. تماشای تحمل شما، من را بیشتر مستعد تحمل میکند.
امیدوارم به زودی تمامشان بمیرند. بعدیها هم بمیرند و بعدیها هم. امیدوارم نسلهای بعد، تاریخ را دوست نداشته باشند و تمامش را درست مثل فوتوریستها بریزند دوور. بگویند میخواهند چیز جدیدی داشته باشند و واقعن چیز جدیدی داشته باشند که انسان در آن فرصت نکند یک لحظه هم با خودش به چیزهای ناجور فکر کند.
چتمارس.
Steve Vai – For the Love of God
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
انگشتهای استیو درین اجرای حماسی را فراموش نخواهید کرد.
I've Got You Under My Skin (Frank Sinatra Cover)
Seether
احساس میکنم ساخته شده تا در تنهایی گوش داده شود.
بدنم را به خورد تو میدهم تا خودم را پیدا کنم.
لذت وجود داشتن، چیزی شبیه لذت خودکشیست: جایی که میفهمی ماهیتی داری و میتوانی روی چیزهای معدودی احاطه داشته باشی. گرفتن گلو، یعنی لمس شاهراه وجود. گلویم را به خورد تو میدهم تا زندگییم را خیس کنی. و تو دست میکشی روی موها؛ این سلولهای نهچندان زنده که درد را نمیفهمند؛ وجود را به زحمت منتقل میکنند و عبور خون از زیر پوست سر اگر نباشد، چه میفهمم که مو دارم؟
گلوی تو دستهای من را موجود میکند. خلأ بیرنگی که اراده در آن غلت میزند و مانند نور، تا جسمی نباشد که بازتابش را مرئی کند، موجودیتش مخفیست. اراده در قامت دست، میپیچد دور چیزی که گیریم گلوست. گلو ماهیت پیدا میکند و اراده٬ مورد استفادهی فرعی این لولهی پوشیده از عضله و پوست را تنگ میکند. دستم را به خورد تو میدهم. این راهی برای بیرون کشیدن سکوت است. ذرات هوا، پردههای صوتییت را میلرزانند و اصوات نامفهومی بیرون میجهند. ارادهام خیس است. از حضورم آب میچکد. دهان زمین باز نمیشود که شرمم را ببلعد. انتزاعم به آسمان نقب میزند و سینهام ورم میکند.
هوا را بیرون میدهم تا بشنوی که وجود دارم. هوا رو میدهم توو که ببینم وجود دارم.
لذت وجود داشتن، چیزی شبیه لذت خودکشیست: جایی که میفهمی ماهیتی داری و میتوانی روی چیزهای معدودی احاطه داشته باشی. گرفتن گلو، یعنی لمس شاهراه وجود. گلویم را به خورد تو میدهم تا زندگییم را خیس کنی. و تو دست میکشی روی موها؛ این سلولهای نهچندان زنده که درد را نمیفهمند؛ وجود را به زحمت منتقل میکنند و عبور خون از زیر پوست سر اگر نباشد، چه میفهمم که مو دارم؟
گلوی تو دستهای من را موجود میکند. خلأ بیرنگی که اراده در آن غلت میزند و مانند نور، تا جسمی نباشد که بازتابش را مرئی کند، موجودیتش مخفیست. اراده در قامت دست، میپیچد دور چیزی که گیریم گلوست. گلو ماهیت پیدا میکند و اراده٬ مورد استفادهی فرعی این لولهی پوشیده از عضله و پوست را تنگ میکند. دستم را به خورد تو میدهم. این راهی برای بیرون کشیدن سکوت است. ذرات هوا، پردههای صوتییت را میلرزانند و اصوات نامفهومی بیرون میجهند. ارادهام خیس است. از حضورم آب میچکد. دهان زمین باز نمیشود که شرمم را ببلعد. انتزاعم به آسمان نقب میزند و سینهام ورم میکند.
هوا را بیرون میدهم تا بشنوی که وجود دارم. هوا رو میدهم توو که ببینم وجود دارم.
همین روزها شاید جرئت کافی پیدا کنم که بروم و به خیلیها بگویم زیباییشناسی متفاوتی داریم. احتمالن ممنونم که تحملم کردی. من از تحمل تو رنج کشیدم. مراقب خودت بمان.
Scylla
Corpo-Mente
اگر از کارهای بند ایگوررر خوشتان میآید، این را هم امتحان کنید.
Life Ain't Easy
Nirvana (60's)
این یک نیروانای دیگر است.
و بله، انسانها نهتنها در دههی شصت میلادی، بلکه در اشعار قرون چهار و پنج هجری هم معتقد بودهاند زندگی آسان نیست.
و بله، انسانها نهتنها در دههی شصت میلادی، بلکه در اشعار قرون چهار و پنج هجری هم معتقد بودهاند زندگی آسان نیست.