Forwarded from گودال (داریوش)
در ترم آخر زبان روسی یک جلسه سخنرانی با موضوع «ایام دانشجویی» به زبان روسی آماده کردم و در کلاس ارائه دادم. بعد دیدم جملاتی که فارسیشان در ذهنم چه اندازه زیبا بودند، در شکل روسیشان به هیچ وجه لذتم نمیدادند.
در زیر چند جمله فارسی همان متن را آوردهام.
- و منظورم از آزادی دقیقا خود آزادی است: آزادی از قید و بند خانواده، آزادی از قید و بند عاطفی پدر و مادر، آزادی از معادلاتی که خودم آنها را تعیین نکرده بودم.
- بعد از آن بود که شروع کردم به ساخت دنیای جدیدم: احساسات جدید، علایق جدید، روابط جدید، و از همه مهمتر: دلبستگیهای جدید و پیمانهای عاطفی و معنوی جدید! خانواده و فامیل و نظام سیاسی حاکم دیگر در مرحلهای پشت سر من قرار داشتند. از آنها گذر کرده بودم.
- در این راه مشکلات کم نبودند. مخالفتها، بیمهریها، و از همه سختتر: فقر به نسبت شدید.
- این دنیای من بود و با هزینه خودم باید ساخته میشد.
- اما من هنوز سری دارم پر از آرزو!
- در آن روزها همه چیز نو بود.
- هر بار که میخواهم به روسی جملهای بسازم، کلمات فارسی در سرم چرخ میزنند: از ما استفاده کن، ما زیباتریم!
- من فقط در نوشتن میتوانم دنیای خودم را خلق کنم.
- راستش آدم در حین نوشتن انگار در جشنی به سر میبرد در دنیایی که خود خلق کرده و حتی انگار خود شهریار آن است.
- من چهار سال است که از وطن ادبی خودم دور افتادهام.
- تاریخ روسیه و ادبیات روسی در این راه دو یار نزدیک من خواهند بود.
- امیدوارم بتوانم به زودی به روسیه سفر کنم و از نزدیک با فرهنگ روسها مواجه بشوم. فکر میکنم باید از نزدیک غرور و عزت نفس عمومیشان را تجربه کنم و به مردم خود نشان بدهم. این یکی از اهداف من است.
در زیر چند جمله فارسی همان متن را آوردهام.
- و منظورم از آزادی دقیقا خود آزادی است: آزادی از قید و بند خانواده، آزادی از قید و بند عاطفی پدر و مادر، آزادی از معادلاتی که خودم آنها را تعیین نکرده بودم.
- بعد از آن بود که شروع کردم به ساخت دنیای جدیدم: احساسات جدید، علایق جدید، روابط جدید، و از همه مهمتر: دلبستگیهای جدید و پیمانهای عاطفی و معنوی جدید! خانواده و فامیل و نظام سیاسی حاکم دیگر در مرحلهای پشت سر من قرار داشتند. از آنها گذر کرده بودم.
- در این راه مشکلات کم نبودند. مخالفتها، بیمهریها، و از همه سختتر: فقر به نسبت شدید.
- این دنیای من بود و با هزینه خودم باید ساخته میشد.
- اما من هنوز سری دارم پر از آرزو!
- در آن روزها همه چیز نو بود.
- هر بار که میخواهم به روسی جملهای بسازم، کلمات فارسی در سرم چرخ میزنند: از ما استفاده کن، ما زیباتریم!
- من فقط در نوشتن میتوانم دنیای خودم را خلق کنم.
- راستش آدم در حین نوشتن انگار در جشنی به سر میبرد در دنیایی که خود خلق کرده و حتی انگار خود شهریار آن است.
- من چهار سال است که از وطن ادبی خودم دور افتادهام.
- تاریخ روسیه و ادبیات روسی در این راه دو یار نزدیک من خواهند بود.
- امیدوارم بتوانم به زودی به روسیه سفر کنم و از نزدیک با فرهنگ روسها مواجه بشوم. فکر میکنم باید از نزدیک غرور و عزت نفس عمومیشان را تجربه کنم و به مردم خود نشان بدهم. این یکی از اهداف من است.
گودال
در ترم آخر زبان روسی یک جلسه سخنرانی با موضوع «ایام دانشجویی» به زبان روسی آماده کردم و در کلاس ارائه دادم. بعد دیدم جملاتی که فارسیشان در ذهنم چه اندازه زیبا بودند، در شکل روسیشان به هیچ وجه لذتم نمیدادند. در زیر چند جمله فارسی همان متن را آوردهام. …
داریوش، نویسندهی این سطرها، چه بداند و چه نداند، بخش بزرگی از زندگی من را تحت تاثیر قرار داده.
پیدا کردن چنین آدمی برای من مصداق بارز بخت بلند است. هرچند بیشمارند آنها که با او برخورد داشتهاند و نفهمیدهاند؛ من اما از اولین مراوداتم با او، فهمیده بودم که با چه آدمی طرفم و از همان ابتدا اجازه دادم تا جایی که دستش میرسد، با من بازی کند.
او را یافتم. او را شنفتم و آنچه که او در جانم انداخته بود را به شیوهی خودم ساختم تا بشوم این. این گهی که خودش را دوست ندارد؛ لا اقل ایدههایی از آزادی، خوشبختی و زیبایی دارد:
اینها در دنیای واقع صعبالوصولند و روی کاغذ، دلربا و اغواگر. این است که من را به نوشتن میکشاند. من پی زندگی دیگری هستم.
پیدا کردن چنین آدمی برای من مصداق بارز بخت بلند است. هرچند بیشمارند آنها که با او برخورد داشتهاند و نفهمیدهاند؛ من اما از اولین مراوداتم با او، فهمیده بودم که با چه آدمی طرفم و از همان ابتدا اجازه دادم تا جایی که دستش میرسد، با من بازی کند.
او را یافتم. او را شنفتم و آنچه که او در جانم انداخته بود را به شیوهی خودم ساختم تا بشوم این. این گهی که خودش را دوست ندارد؛ لا اقل ایدههایی از آزادی، خوشبختی و زیبایی دارد:
اینها در دنیای واقع صعبالوصولند و روی کاغذ، دلربا و اغواگر. این است که من را به نوشتن میکشاند. من پی زندگی دیگری هستم.
چطور دوستانم را از دست میدهم؟
سوال خوبیست. اجازه بدهید چند مورد از موارد اخیر را به صورت نمونه مثال بزنم:
۱- مکالمه شروع میشود. میگوید نوشتنم را دوست دارد و میخواهد که دوست باشیم. حرف میزنیم. از زندگی هم میپرسیم. بعد از سه روز، دیگر حرفی نداریم. یکی-دو مرتبه، خیلی سطحی حال هم را میپرسیم و دیگر حرفی برای زدن نداریم. بعد از یک هفته، احوالپرسی هم قطع میشود. بعد از یک ماه، از چنل میرود و پیغام میگذارد:
تمام چنل را خواندم. چتمارس ۲۰۱۷ را بیشتر دوست داشتم.
حال آنکه چتمارس در ۲۰۱۸ تاسیس شده.
۲- خانمی مضطرب و نگران مسج میدهد که مدتهاست میخواهد بدون قضاوت شدن، با کسی راجع به یک سری از اتفاقات زندگییش حرف بزند. میگوید حالش بد است و باید همین حالا به او گوش کنم. داستانی پر از دراما، حماقت، غلط و بدیهی را تعریف میکند. چهار ساعت به او گوش میکنم، چون میگوید تنها حرف زدن حالش را بهتر می کند و من در تمام این مدت، تمام انرژییم صرف این میشود که بابت کمک کردن به این انسان، دچار احساس حماقت نشوم.
اما فقط همین یک بار نیست. هر چند روز، یک بار، چند ساعت حرف میزند. اما از یکجا به بعد، این صحبتها قطع میشود. اسمش را سرچ میکنم و میبینم چتمان را پاک کرده. برای چند لحظه احساس هرزه بودن به من دست میدهد و با خودم فکر میکنم که تراپیستها لا اقل برای تجربه کردن این احساس، پول میگیرند.
۳- این یکی مجازی نیست. با هم خوب و خوشیم. هم با خودش رفیقم و هم دوستپسرش. رفیق که میگویم، آنقدر «رفیق» که بعضی از شبها بغلم میخوابد. پایهی خالهزنک همیم و برای هم اهمیت داریم. درست همانقدر رفیق که دوست دارم.
صبح یکی از همین شبها که در بغلم خوابیده، بیدار میشود و میگوید:
چتی، خواهرتو گاییدم.
دلیلش را با خنده میپرسم. میگوید خواب دیده که با او خوابیدهام.
از همان روز، به تدریج شاهد مجموعهیی از اتفاقاتم:
رفتوآمدش به خانهی ما قطع میشود. دیگر پیشم نمیخوابد. تماسهای فیزیکی به کمترین مقدار ممکن میرسند. دیگر هم را نمیبینیم. حال هم را نمیپرسیم. حتا دیگر برای هم آهنگ نمیفرستیم و من با تمام اینها مشکلی ندارم؛ چون دوست ندارم بابت خوابش احساس بدی داشته باشد. دوستپسرش مطمئنن در جریان آن خواب است و من هم سعی میکنم با حفظ فاصله، به او بفهمانم که ارتباطشان برایم مهم است و دوستشان دارم.
اما کار به اینجا ختم نمیشود و دیشب میفهمم که آنها با دو دوست دیگرم تقریبن قطع رابطه کردهاند و دلیلش را ارتباط آن دو نفر با من بیان میکنند...
اینها تنها موارد جدید بودند؛ تنها همین هفته.
سوال خوبیست. اجازه بدهید چند مورد از موارد اخیر را به صورت نمونه مثال بزنم:
۱- مکالمه شروع میشود. میگوید نوشتنم را دوست دارد و میخواهد که دوست باشیم. حرف میزنیم. از زندگی هم میپرسیم. بعد از سه روز، دیگر حرفی نداریم. یکی-دو مرتبه، خیلی سطحی حال هم را میپرسیم و دیگر حرفی برای زدن نداریم. بعد از یک هفته، احوالپرسی هم قطع میشود. بعد از یک ماه، از چنل میرود و پیغام میگذارد:
تمام چنل را خواندم. چتمارس ۲۰۱۷ را بیشتر دوست داشتم.
حال آنکه چتمارس در ۲۰۱۸ تاسیس شده.
۲- خانمی مضطرب و نگران مسج میدهد که مدتهاست میخواهد بدون قضاوت شدن، با کسی راجع به یک سری از اتفاقات زندگییش حرف بزند. میگوید حالش بد است و باید همین حالا به او گوش کنم. داستانی پر از دراما، حماقت، غلط و بدیهی را تعریف میکند. چهار ساعت به او گوش میکنم، چون میگوید تنها حرف زدن حالش را بهتر می کند و من در تمام این مدت، تمام انرژییم صرف این میشود که بابت کمک کردن به این انسان، دچار احساس حماقت نشوم.
اما فقط همین یک بار نیست. هر چند روز، یک بار، چند ساعت حرف میزند. اما از یکجا به بعد، این صحبتها قطع میشود. اسمش را سرچ میکنم و میبینم چتمان را پاک کرده. برای چند لحظه احساس هرزه بودن به من دست میدهد و با خودم فکر میکنم که تراپیستها لا اقل برای تجربه کردن این احساس، پول میگیرند.
۳- این یکی مجازی نیست. با هم خوب و خوشیم. هم با خودش رفیقم و هم دوستپسرش. رفیق که میگویم، آنقدر «رفیق» که بعضی از شبها بغلم میخوابد. پایهی خالهزنک همیم و برای هم اهمیت داریم. درست همانقدر رفیق که دوست دارم.
صبح یکی از همین شبها که در بغلم خوابیده، بیدار میشود و میگوید:
چتی، خواهرتو گاییدم.
دلیلش را با خنده میپرسم. میگوید خواب دیده که با او خوابیدهام.
از همان روز، به تدریج شاهد مجموعهیی از اتفاقاتم:
رفتوآمدش به خانهی ما قطع میشود. دیگر پیشم نمیخوابد. تماسهای فیزیکی به کمترین مقدار ممکن میرسند. دیگر هم را نمیبینیم. حال هم را نمیپرسیم. حتا دیگر برای هم آهنگ نمیفرستیم و من با تمام اینها مشکلی ندارم؛ چون دوست ندارم بابت خوابش احساس بدی داشته باشد. دوستپسرش مطمئنن در جریان آن خواب است و من هم سعی میکنم با حفظ فاصله، به او بفهمانم که ارتباطشان برایم مهم است و دوستشان دارم.
اما کار به اینجا ختم نمیشود و دیشب میفهمم که آنها با دو دوست دیگرم تقریبن قطع رابطه کردهاند و دلیلش را ارتباط آن دو نفر با من بیان میکنند...
اینها تنها موارد جدید بودند؛ تنها همین هفته.
👍1
Third Floor Window
Lael Neale
بدون این که بداند کجا زندگی میکنم، این را برایم فرستاده.
...
و بعد، بخش «عاشقانههای من و یک کافهی سرخ» یا «این یک داستان روسی نیست، اثر میخاییل برگژینسکی»، نویسندهی فقید اهل بلاروس که وجود خارجییش درد میکند.
به خودم قول دادهام فردا زندگی جالبتری داشته باشم، اما چه توفیری به حال شما دارد؟ من که یک گوشه ایستادهام و تنها سرخی که لمس میکنم، نور دکور است. من که خیس نمیشوم، گرم؛ و نمیسوزم از بوی تند چیزی.
فلفل در دست مادر، زیست متفاوتی دارد. شروع، وسط و پایانش متفاوت است. فریادی را برنمیانگیزاند و نهایتن به عطسه و خندهیی احتمالی به دنبال آن عطسه، ظاهر میشود.
کارگرها دیگر منتظر وقت ناهارشان نیستند. کارگرها خیلی وقت است دیگر منتظر چیزی نیستند. کارگرها سرخند. حالا نمیتوان برای سرخ جاری خیابان، رسته و دسته فرض کرد. حالا گروه خونی آنها تمام الفبا را منقبض کرده.
فلفل اضافه کنید. ترکیبات نمکی خون، بیش از مقدار لازم جواب شما را میدهند.
و بعد، بخش «عاشقانههای من و یک کافهی سرخ» یا «این یک داستان روسی نیست، اثر میخاییل برگژینسکی»، نویسندهی فقید اهل بلاروس که وجود خارجییش درد میکند.
به خودم قول دادهام فردا زندگی جالبتری داشته باشم، اما چه توفیری به حال شما دارد؟ من که یک گوشه ایستادهام و تنها سرخی که لمس میکنم، نور دکور است. من که خیس نمیشوم، گرم؛ و نمیسوزم از بوی تند چیزی.
فلفل در دست مادر، زیست متفاوتی دارد. شروع، وسط و پایانش متفاوت است. فریادی را برنمیانگیزاند و نهایتن به عطسه و خندهیی احتمالی به دنبال آن عطسه، ظاهر میشود.
کارگرها دیگر منتظر وقت ناهارشان نیستند. کارگرها خیلی وقت است دیگر منتظر چیزی نیستند. کارگرها سرخند. حالا نمیتوان برای سرخ جاری خیابان، رسته و دسته فرض کرد. حالا گروه خونی آنها تمام الفبا را منقبض کرده.
فلفل اضافه کنید. ترکیبات نمکی خون، بیش از مقدار لازم جواب شما را میدهند.
بله، خیلی بله. من نمیدانستم آنجا چهکار میکنم. البته فقط چند لحظه طول کشید. فهمیدم که آمدهام کسی را ببینم. طبق معمول، دیر رسیده بودم. اما او از من هم عقبتر بود. خیابان قشنگی بود. دست بردم سمت جیبم و جای خالی سیگارم را حس کردم. خاطرم آمد که بعد از ناهار هم سیگار نکشیدهام. بعد از صبحانه؟ گمانم یکی. به سمت دکه رفتم. تشنه بودم. برای همراهم که هنوز همراهم نشده بود و برای خودم آب گرفتم:
- یکی. نه. دو تا.
- چیز دیگه؟
- نه.
و کارت را از حفرهی کوچک شیشهیی عبور دادم و گذاشتم روی سطح پشتی:
- آره. سیگار.
- چی میخوای؟
من چه میخواستم؟ یعنی همیشه چه سیگاری میکشیدم؟
- ونستون. لایت.
تا گفتم ونستون، خاطرم افتاد که کمل میکشم. مهم نبود. سیگار و آبها را برداشتم و رفتم سمت سطل زباله. پوستهی پلاستیکی و لایهی زرورقی داخل سیگار را انداختم توی سطل. دلم اصلن سیگار نمیخواست. گذاشتمش توی جیب همیشگی سیگار: راستِ جلوییِ شلوار.
منتظر بودم. آدم وقتی منتظر است، چه میکند؟ سیگار میکشد. از جیبم درآوردم. رسیده بود؟ نه. فقط تماس گرفت که بگوید نزدیک است. باز گذاشتمش توی جیبم. به زمین نگاه کردم. به آسمان و دیوارهای آن خیابان قشنگ.
- من اصن سیگاری نیستم!
- یکی. نه. دو تا.
- چیز دیگه؟
- نه.
و کارت را از حفرهی کوچک شیشهیی عبور دادم و گذاشتم روی سطح پشتی:
- آره. سیگار.
- چی میخوای؟
من چه میخواستم؟ یعنی همیشه چه سیگاری میکشیدم؟
- ونستون. لایت.
تا گفتم ونستون، خاطرم افتاد که کمل میکشم. مهم نبود. سیگار و آبها را برداشتم و رفتم سمت سطل زباله. پوستهی پلاستیکی و لایهی زرورقی داخل سیگار را انداختم توی سطل. دلم اصلن سیگار نمیخواست. گذاشتمش توی جیب همیشگی سیگار: راستِ جلوییِ شلوار.
منتظر بودم. آدم وقتی منتظر است، چه میکند؟ سیگار میکشد. از جیبم درآوردم. رسیده بود؟ نه. فقط تماس گرفت که بگوید نزدیک است. باز گذاشتمش توی جیبم. به زمین نگاه کردم. به آسمان و دیوارهای آن خیابان قشنگ.
- من اصن سیگاری نیستم!
دیگر خیلی مایل نیستم راجع به زندگی شغلییم حرف بزنم، چون از آن با تقریب بسیار خوبی راضییم.
قسمت خوب ماجرا این است که به من اعتماد شده است. مثلن، همین حالا یکی از پیامهایشان این بود:
چند کانتینر در شب.
و بقیهاش با من است. با من است که چه داستانی برای چند کانتینر در شب بنویسم.
سختترین چالشی که تا به حال با آنها داشتم، نوشتن داستانی برای خط تولید عطرشان بود. باید از زبان یک آدمفضایی راجع به عطر حرف میزدم و «حدس بزن چه؟»، آدمفضاییها نهتنها احتمالن وجود ندارند، بلکه احتمال این که بدانند عطر چیست هم برایشان بسیار بعید به نظر میرسد. حالا باید از زبان یکی از آدمفضاییهای باسواد یک سیارهی فرضی، عطری فضایی را برای موجوداتی زمینی شرح میدادم.
پنج روز طول کشید. یکی-دو شب، وقتی همه خواب بودند، میرفتم بیرون و سعی میکردم تمام خاطراتم از بوها را فراموش کنم. سعی میکردم از نو تجربه کرده و برای خودم از نو بیان کنم. چیزهای مختلفی را لمس کردم. هوا را از جهات مختلفی نفس کشیدم. به تاریکی از مسیرهای دیگری وارد شدم و با بدنم رفتاری غریب داشتم.
و در نهایت تمام این تلاشها، به هیچ نتیجهیی نرسیدم.
روز پنجم، موعد تحویل بود. تقریبن نیم ساعت زمان برد تا داستان را بنویسم. همان لحظه ایده را پیدا کردم؟ نه.
ایده را همان روزی که فهمیده بودم سیگاری نیستم و موقع رد شدن از جلوی یک عطرفروشیْ پیدا کرده بودم؛ اما فراموش کرده بودم یادداشتش کنم. آن لحظه، دوباره سیگار دستم بود و حین تماشای سوختنش، از خودم پرسیدم:
-من سیگارییم؟!
چطور ازین کار شاکی باشم؟! لذت میبرم.
قسمت خوب ماجرا این است که به من اعتماد شده است. مثلن، همین حالا یکی از پیامهایشان این بود:
چند کانتینر در شب.
و بقیهاش با من است. با من است که چه داستانی برای چند کانتینر در شب بنویسم.
سختترین چالشی که تا به حال با آنها داشتم، نوشتن داستانی برای خط تولید عطرشان بود. باید از زبان یک آدمفضایی راجع به عطر حرف میزدم و «حدس بزن چه؟»، آدمفضاییها نهتنها احتمالن وجود ندارند، بلکه احتمال این که بدانند عطر چیست هم برایشان بسیار بعید به نظر میرسد. حالا باید از زبان یکی از آدمفضاییهای باسواد یک سیارهی فرضی، عطری فضایی را برای موجوداتی زمینی شرح میدادم.
پنج روز طول کشید. یکی-دو شب، وقتی همه خواب بودند، میرفتم بیرون و سعی میکردم تمام خاطراتم از بوها را فراموش کنم. سعی میکردم از نو تجربه کرده و برای خودم از نو بیان کنم. چیزهای مختلفی را لمس کردم. هوا را از جهات مختلفی نفس کشیدم. به تاریکی از مسیرهای دیگری وارد شدم و با بدنم رفتاری غریب داشتم.
و در نهایت تمام این تلاشها، به هیچ نتیجهیی نرسیدم.
روز پنجم، موعد تحویل بود. تقریبن نیم ساعت زمان برد تا داستان را بنویسم. همان لحظه ایده را پیدا کردم؟ نه.
ایده را همان روزی که فهمیده بودم سیگاری نیستم و موقع رد شدن از جلوی یک عطرفروشیْ پیدا کرده بودم؛ اما فراموش کرده بودم یادداشتش کنم. آن لحظه، دوباره سیگار دستم بود و حین تماشای سوختنش، از خودم پرسیدم:
-من سیگارییم؟!
چطور ازین کار شاکی باشم؟! لذت میبرم.
Je Crois Entendre Encore (@Avayemosighi)
Bizet
این قطعه را تنها با صدای دیوید گیلمور شنیدهاید؟ چه بد.
استودیویی که مسئول ظهور نگاتیوهای جدیدم است، همین حالا دارد عکسهایم را برایم میفرستد و خوشبختانه اینترنت کندی دارد؛ آنقدر که میشود این وسط راجع به این مسئله نوشت.
بعضی از عکسها مال خیلی قبلند. در برخی از آنها هنوز در یک رابطهام. اصلن اولین عکسی که دانلود شده، عکس اکسم است. در برخی از آنها، آدمهایی سوژههایم شدهاند که دیگر خبری از آنها ندارم.
حالت عجیبیست. هم اشتیاق دارم که گذشتهام را ببینم، هم بابت احساساتی که دیگر درونم زنده نیستند، ناراحتم.
تقریبن یادم رفته بود چرا امشب بیدار ماندهام. حالا یادم افتاده. منتظر همین عکسها بودم.
بعضی از عکسها مال خیلی قبلند. در برخی از آنها هنوز در یک رابطهام. اصلن اولین عکسی که دانلود شده، عکس اکسم است. در برخی از آنها، آدمهایی سوژههایم شدهاند که دیگر خبری از آنها ندارم.
حالت عجیبیست. هم اشتیاق دارم که گذشتهام را ببینم، هم بابت احساساتی که دیگر درونم زنده نیستند، ناراحتم.
تقریبن یادم رفته بود چرا امشب بیدار ماندهام. حالا یادم افتاده. منتظر همین عکسها بودم.
Ugly Side
Blue October
این آهنگ نه هزار و نهصد و خُردهیییم پلیلیست من است. در تلگرام پیدایش نکردم.
چند سال است که دارمش و تازه انگار دو روز است که توانستهام دوستش بشوم.
@Chetmax
چند سال است که دارمش و تازه انگار دو روز است که توانستهام دوستش بشوم.
@Chetmax
سانسور، تیغ نیست که ببُرد؛ سانسور چنگ است که میبَرد.
مشاهدات پایانییم درین فضا درخواست قرص سقط بود و گرفتگی. من از چه باید بترسم دیگر؟
سوپاپ من، قابلیت انتزاعی کردن مشکلات بود. مدام به خودم میگفتم که این یک سکانس دیگر است، واقعیت ندارد، تمام میشود بالاخره.
حالا اما انگار فیلمهایی که تمام میکنند، تمامی ندارند. حالا دقایق، ساعات، روزها، هفتهها، ماهها، فصلها، سالها و دههها را از روایتها سانسور میکنند. آدم نمیتواند بپذیرد پایان یافتن داستانهای جوان را پیش از رسیدن به اوج. آدم نمیتواند بپذیرد که اوج یک روایت، مرگی فراموششدنی باشد. بخشهای تقطیعشده از این داستانها، باید جیغی ممتد به طول ادامهی تاریخ باشند.
مشاهدات پایانییم درین فضا درخواست قرص سقط بود و گرفتگی. من از چه باید بترسم دیگر؟
سوپاپ من، قابلیت انتزاعی کردن مشکلات بود. مدام به خودم میگفتم که این یک سکانس دیگر است، واقعیت ندارد، تمام میشود بالاخره.
حالا اما انگار فیلمهایی که تمام میکنند، تمامی ندارند. حالا دقایق، ساعات، روزها، هفتهها، ماهها، فصلها، سالها و دههها را از روایتها سانسور میکنند. آدم نمیتواند بپذیرد پایان یافتن داستانهای جوان را پیش از رسیدن به اوج. آدم نمیتواند بپذیرد که اوج یک روایت، مرگی فراموششدنی باشد. بخشهای تقطیعشده از این داستانها، باید جیغی ممتد به طول ادامهی تاریخ باشند.
نشستهاند پشت دیوار شیشهیی کافهیی در یک جای جهان. وقت خاصی از روز نیست. نه بارانی میبارد، نه خیلی آفتاب است.
یکی بدنش مایل به چپ است و دستش را روی لبهی تکیهگاه صندلی راحتش گذاشته. دیگری هر دو دستش را دور فنجانش نگه داشته. شانههایش استوار است و سرش در زاویهیی قرار دارد که چشمهایش به راحتی محتوای لیوانش را ببیند.
اما اینها، این سوژهها، متن اصلی تصویر نیستند.
کسی پشت شیشه با پایش به سَری بیبدن لگد میزند. خم میشود و دندانهایش را وارسی میکند. جزئیات چندان واضح نیستند. دست میبرد در جیب پشتی و ابزاری را درمیآورد. به سختی دندانهای سر را دانهدانه درمیآورد و میریزد در جیبش. بعد هم راهش را میکشد و میرود پی کارش.
آدمهای در کافه اما همچنان به نقاطی خیرهاند که بودهاند.
یکی بدنش مایل به چپ است و دستش را روی لبهی تکیهگاه صندلی راحتش گذاشته. دیگری هر دو دستش را دور فنجانش نگه داشته. شانههایش استوار است و سرش در زاویهیی قرار دارد که چشمهایش به راحتی محتوای لیوانش را ببیند.
اما اینها، این سوژهها، متن اصلی تصویر نیستند.
کسی پشت شیشه با پایش به سَری بیبدن لگد میزند. خم میشود و دندانهایش را وارسی میکند. جزئیات چندان واضح نیستند. دست میبرد در جیب پشتی و ابزاری را درمیآورد. به سختی دندانهای سر را دانهدانه درمیآورد و میریزد در جیبش. بعد هم راهش را میکشد و میرود پی کارش.
آدمهای در کافه اما همچنان به نقاطی خیرهاند که بودهاند.
افسردگی جمعی، بیافتخاری، بیغروری، سرشکستگی و تکیدگی تبدیل به حقیقت این روزهای ما شدهاند.
همه خستهییم و انتظار داشتن از خستهها کار سختیست. همین انتظار داشتن هم آدم را خستهتر میکند.
شما را که نمیدانم، من اما دیگر انتظار خاصی ندارم. یعنی یک سری معادله در مغزم وجود دارد که هیچجایش منطقی نیست؛ اما میبینم حقیقت زندگییم من را مجاب کرده که تمام آنها را بپذیرم.
نتیجه چیست؟
ممنونم که تحمل میکنید. تماشای تحمل شما، من را بیشتر مستعد تحمل میکند.
امیدوارم به زودی تمامشان بمیرند. بعدیها هم بمیرند و بعدیها هم. امیدوارم نسلهای بعد، تاریخ را دوست نداشته باشند و تمامش را درست مثل فوتوریستها بریزند دوور. بگویند میخواهند چیز جدیدی داشته باشند و واقعن چیز جدیدی داشته باشند که انسان در آن فرصت نکند یک لحظه هم با خودش به چیزهای ناجور فکر کند.
همه خستهییم و انتظار داشتن از خستهها کار سختیست. همین انتظار داشتن هم آدم را خستهتر میکند.
شما را که نمیدانم، من اما دیگر انتظار خاصی ندارم. یعنی یک سری معادله در مغزم وجود دارد که هیچجایش منطقی نیست؛ اما میبینم حقیقت زندگییم من را مجاب کرده که تمام آنها را بپذیرم.
نتیجه چیست؟
ممنونم که تحمل میکنید. تماشای تحمل شما، من را بیشتر مستعد تحمل میکند.
امیدوارم به زودی تمامشان بمیرند. بعدیها هم بمیرند و بعدیها هم. امیدوارم نسلهای بعد، تاریخ را دوست نداشته باشند و تمامش را درست مثل فوتوریستها بریزند دوور. بگویند میخواهند چیز جدیدی داشته باشند و واقعن چیز جدیدی داشته باشند که انسان در آن فرصت نکند یک لحظه هم با خودش به چیزهای ناجور فکر کند.
چتمارس.
Steve Vai – For the Love of God
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
انگشتهای استیو درین اجرای حماسی را فراموش نخواهید کرد.
I've Got You Under My Skin (Frank Sinatra Cover)
Seether
احساس میکنم ساخته شده تا در تنهایی گوش داده شود.