چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
اجازه بدهید اگر قرار است از من متنفر باشید، به شما دلایل بیشتری بدهم:

متاسفانه، ما در جای جالبی از جهان زندگی می‌کنیم. داستان‌هایی در اختیار ما قرار دارد که در کمتر جایی از جهان باورپذیر است. این داستان‌ها هم نتیجه‌ی یک رابطه‌ی معیوب میان حاکمیت و مردم است: آن‌ها ظلم می‌کنند و ما مورد ظلم واقع می‌شویم.
هنرمندی که در اثرش با انسان‌ها سروکار دارد، نمی‌تواند ذات این رابطه را نادیده بگیرد. نمی‌تواند شخصیت‌های حقیقی داستان‌هایش را از افرادی جدا ازین مردم انتخاب کند، و الا پذیرش همین مردم را از دست می‌دهد.
این سیستم وجود دارد و هنرمندی که تهدیدی برای این سیستم نباشد، تشدیدکننده‌ی همین ظلم است.
چیزی که اکثرمان فراموش می‌کنیم یا حتا نمی‌دانیم، این است که هنرمند واقعی باید به شکلی فعالانه و مداوم، یک تهدید باشد. هنرمندی که خطرآفرین نباشد، یک جای کارش می‌لنگد.
🕊4
خلق، مقابله با نیستی‌ست.
یعنی هنرمند باید علیه نیستی قیام کند و آن را به چالش بکشد. در غیر این صورت، دستش با نیستی در یک کاسه است‌. او خلق نمی‌کند و وقتی خلق نمی‌کند، هنرمند نیست.
ممکن است اثری هم داشته باشد؛ اما هنری شدن یک اثر، لازمه‌اش توانایی در ایجاد انقلاب یا مهیا کردن شرایط برای وقوع آن است.
اصغر فرهادی کارگردان خوبی‌ست؛ اما دلیل تقدسش برای ما این است که ملیتی ایرانی دارد. بدون جنبه‌های ملی، فرهادی نباید برای ما تفاوتی با یک کارگردان فنلاندی داشته باشد؛ اما دارد. دارد و ما دست‌به‌دعاییم که کن و اسکار بگیرد. کارش را دنبال می‌کنیم و احساس می‌کنیم آبروی ما در جهان است.

آبروی ما در جهان همانند خودمان، جربزه‌ی کافی برای استفاده از آن‌چه که در اختیارش است را ندارد. آبروی ما ترجیح می‌دهد هنر را مسئله‌یی جدا از مردمش نشان بدهد، حال آن‌که داستان‌هایش را از زیست میان همین مردم اقتباس کرده. آبروی ما هنرمند نیست. یک کارمند سیستم، با مهارت فیلم‌سازی‌ست.

هنرمند واقعی کسی‌ست که نیستی را در جنوب فریاد می‌زند و نیستی سینه‌اش را پاره می‌کند. او یک تهدید برای سیستم است. اوست که با حذف شدن، نیستی را به چالش می‌کشد.

نخل کن مبارکتان باشد. اما نخل‌های خوزستان اگر شکم چند نفر را سیر می‌کرده‌اند، برای من مقدس‌تر از هر آبرویی در جهان هستند.
👍2
The Chauffeur (Remastered Version)
Deftones
سلام به نخ‌های داخل نبات‌ها.

@Chetmax
Preying Mantra
Secondhand Sound
پنج خوابیده‌ام، هفت بیدار شده‌ام و تصمیم دارم روز آرامی را سپری کنم.
من هم زمانی مثل شما بچه‌های خوب، سیاست را مسئله‌یی سیاسی می‌دانستم و ازین کلمه متنفر بودم‌. معتقد بودم که سیاست به من ارتباطی ندارد و پدربزرگم تنها کسی‌ست که برایش اهمیت دارد خاتمی رییس‌جمهور بدی‌ست.
با شروع دوره‌ی احمدی‌نژاد، کم‌کَمک با اصطلاحات سیاسی آشنا شدم. فهمیدم اختلاس چیست؛ فساد سیستماتیک چیست؛ رانت چیست و یکی-دو بار هم لغاتی مثل «بروکراسی» را گوگل کرده بودم.
اما داستان سیاست، چیزی بیشتر ازین است که بدانید مارکسیزم چیست.
اصلن ازین لحن خوشم نمی‌آید، اما به اجبار باید از آن استفاده کنم:

خوب توی گوشتان فرو کنید! ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و همه چیزمان سیاسی‌ست. هر پدیده‌یی درین مملکت به سیاست مربوط است. جان شما سیاسی‌ست. دارایی شما سیاسی‌ست. ارتباطاتتان با دیگران هم سیاسی‌ست. چرا راه دوور برویم؟ واکسن زدن شما سیاسی‌ست. سکس شما، ازدواجتان، تحصیلتان، آن‌چه که می‌خوانید و از صافی سانسورهای وزارت ارشاد گذشته، آن‌چه که می‌خورید، می‌پوشید و می‌نویسید، سیاسی‌ست.

در چنین شرایطی، چطور معتقدید که سکوت یک نفر در برابر جنایت، شراکت در جنایت نیست؟! با کدام منطق می‌گویید هنرمند باید فقط به هنرش بپردازد؟! آقا پشت ژست «هنر برای هنر» سنگر گرفته؛ اما مگر هنر در کشوری سیاست‌زده چیزی جز یک امر سیاسی‌ست؟!
به امید خدا، هر وقت مملکت از فقر و نابه‌سامانی و چپاول و تهدید خارجی و سوء مدیریت و بیماری و فساد خالی شد، می‌توانی بیایی و برای هنرت هنرمند باشی.
خودم‌ را می‌گذارم جای یکی از همان آدم‌ها که از بخت بلندش، هنوز هم آب دارد؛ اما می‌داند داستان چیست. او که چشم امیدش این بوده که جایی از او یاد بشود تا فقط بداند فراموش نشده، فقط بداند تنها نیست، فقط بداند که جانش برای کسی اهمیت دارد. و بعد، با این سکوت مواجه می‌شوم؛ با این فراموش‌شدگی. تجربه‌ی همین یک لحظه کافی‌ست که بخواهم بشاشم به تمام احساسات میهن‌پرستانه و هنردوستانه.

گول نخورید عزیزان من. گول نخورید. این‌جا همه چیز سیاسی‌ست؛ همه چیز!
🕊2
Sunrise
Arthur Brown Kingdom Come
چرا برای رسیدن قسمت خوب چیزها مجبوریم این‌همه صبر کنیم؟
النور عزیزم

خیلی وقت بود انسانی با موی رنگی، بی‌این‌که آسیبی به من برساند، کنارم ننشسته بود‌. البته تو هم روبرویم نشسته بودی و اگر مراتب زمانی را درست به خاطر بیاورم، من بودم که روبروی تو نشستم، چون زبان بدنت این را خواسته بود؛ احتمالن بی‌آن‌که بدانی.
امیدوارم در فرانسه روزهای خوبی را سپری کنی، سال آینده باز هم به دیدنم بیایی و آن‌بار اجازه بدهی از تو عکسی بگیرم.
برای تو نوشتم تا خاطرم بیاید نامه‌یی به شیراز بده‌کارم. اما نوشتن برای شیراز بسیار سخت‌تر از نوشتن به پاریس می‌نماید. با این حال، مسیرهای طولانی با گام‌هایی کوچک طی می‌شوند و تازه من حتا نپرسیدم که در کدام شهر ساکنی و به خودم می‌گویم پاریس.
باز هم ممنونم که آسیبی به من نرساندی و ممنونم که موقع حرف زدن، دست‌هایت را به آن احوال تکان می‌دادی. هرچند احتمالن این مسئله تاثیری در محتوای گفته‌هایت نداشت، اما آن را زنده‌تر می‌ساخت. من این روز‌ها کمی کمتر زنده‌ام و هر چیز زنده‌یی را با چشم‌هایم می‌مکم.
برایم مسافر تازه‌یی یا سفر دیگری بخواه. برایم معاشرت‌های کوتاه و دل‌پذیر بخواه. بخواه که به خاطر بیاورم هنوز می‌توانم با آدم‌های تازه حرف بزنم. من هم برایت می‌خواهم بتوانی معاشران و معاشراتی دل‌خواه پیدا کنی.

دوست نسبتن جدیدت
چتمارس
چتمارس.
ارسا، اسنو، لپه.
لپه، ایام، شباب.
👍4
Nemesis
TrucitatE
پست‌راکِ نیمه‌شبان
عالمی دگر دارد.
Forwarded from گودال (داریوش)
در ترم آخر زبان روسی یک جلسه سخنرانی با موضوع «ایام دانشجویی» به زبان روسی آماده کردم و در کلاس ارائه دادم. بعد دیدم جملاتی که فارسی‌شان در ذهنم چه اندازه زیبا بودند، در شکل روسی‌شان به هیچ وجه لذتم نمی‌دادند.
در زیر چند جمله فارسی همان متن را آورده‌ام.



- و منظورم از آزادی دقیقا خود آزادی است: آزادی از قید و بند خانواده، آزادی از قید و بند عاطفی پدر و مادر، آزادی از معادلاتی که خودم آنها را تعیین نکرده بودم.

- بعد از آن بود که شروع کردم به ساخت دنیای جدیدم: احساسات جدید، علایق جدید، روابط جدید، و از همه مهمتر: دلبستگی‌های جدید و پیمان‌های عاطفی و معنوی جدید! خانواده و فامیل و نظام سیاسی حاکم دیگر در مرحله‌ای پشت سر من قرار داشتند. از آنها گذر کرده بودم.

- در این راه مشکلات کم نبودند. مخالفت‌ها، بی‌مهری‌ها، و از همه سخت‌تر: فقر به نسبت شدید.

- این دنیای من بود و با هزینه خودم باید ساخته می‌شد.

- اما من هنوز سری دارم پر از آرزو!

- در آن روزها همه چیز نو بود.

- هر بار که می‌خواهم به روسی جمله‌ای بسازم، کلمات فارسی در سرم چرخ می‌زنند: از ما استفاده کن، ما زیباتریم!

- من فقط در نوشتن می‌توانم دنیای خودم را خلق کنم.

- راستش آدم در حین نوشتن انگار در جشنی به سر می‌برد در دنیایی که خود خلق کرده و حتی انگار خود شهریار آن است.

- من چهار سال است که از وطن ادبی خودم دور افتاده‌ام.

- تاریخ روسیه و ادبیات روسی در این راه دو یار نزدیک من خواهند بود.

- امیدوارم بتوانم به زودی به روسیه سفر کنم و از نزدیک با فرهنگ روسها مواجه بشوم. فکر می‌کنم باید از نزدیک غرور و عزت نفس عمومی‌شان را تجربه کنم و به مردم خود نشان بدهم. این یکی از اهداف من است.
گودال
در ترم آخر زبان روسی یک جلسه سخنرانی با موضوع «ایام دانشجویی» به زبان روسی آماده کردم و در کلاس ارائه دادم. بعد دیدم جملاتی که فارسی‌شان در ذهنم چه اندازه زیبا بودند، در شکل روسی‌شان به هیچ وجه لذتم نمی‌دادند. در زیر چند جمله فارسی همان متن را آورده‌ام. …
داریوش، نویسنده‌ی این سطرها، چه بداند و چه نداند، بخش بزرگی از زندگی من را تحت تاثیر قرار داده.
پیدا کردن چنین آدمی برای من مصداق بارز بخت بلند است. هرچند بی‌شمارند آن‌ها که با او برخورد داشته‌اند و نفهمیده‌اند؛ من اما از اولین مراوداتم با او، فهمیده بودم که با چه آدمی طرفم و از همان ابتدا اجازه دادم تا جایی که دستش می‌رسد، با من بازی کند.
او را یافتم. او را شنفتم و آن‌چه که او در جانم انداخته بود را به شیوه‌ی خودم ساختم تا بشوم این. این گهی که خودش را دوست ندارد؛ لا اقل ایده‌‌هایی از آزادی، خوشبختی و زیبایی دارد:
این‌ها در دنیای واقع صعب‌الوصولند و روی کاغذ، دلربا و اغواگر. این است که من را به نوشتن می‌کشاند. من پی زندگی دیگری هستم.
چطور دوستانم را از دست می‌دهم؟

سوال خوبی‌ست. اجازه بدهید چند مورد از موارد اخیر را به صورت نمونه مثال بزنم:

۱- مکالمه شروع می‌شود. می‌گوید نوشتنم را دوست دارد و می‌خواهد که دوست باشیم‌. حرف می‌زنیم. از زندگی هم می‌پرسیم. بعد از سه روز، دیگر حرفی نداریم. یکی‌-دو مرتبه، خیلی سطحی حال هم را می‌پرسیم و دیگر حرفی برای زدن نداریم. بعد از یک هفته، احوال‌پرسی هم قطع می‌شود. بعد از یک ماه، از چنل می‌رود و پیغام می‌گذارد:

تمام چنل را خواندم. چتمارس ۲۰۱۷ را بیشتر دوست داشتم.

حال آن‌که چتمارس در ۲۰۱۸ تاسیس شده.

۲- خانمی مضطرب و نگران مسج می‌دهد که مدت‌هاست می‌خواهد بدون قضاوت شدن، با کسی راجع به یک سری از اتفاقات زندگی‌یش حرف بزند. می‌گوید حالش بد است و باید همین حالا به او گوش کنم. داستانی پر از دراما، حماقت، غلط و بدیهی را تعریف می‌کند. چهار ساعت به او گوش می‌کنم، چون می‌گوید تنها حرف زدن حالش را بهتر می کند و من در تمام این مدت، تمام انرژی‌یم صرف این می‌شود که بابت کمک کردن به این انسان، دچار احساس حماقت نشوم.
اما فقط همین یک بار نیست. هر چند روز، یک بار، چند ساعت حرف می‌زند. اما از یک‌جا به بعد، این صحبت‌ها قطع می‌شود. اسمش را سرچ می‌کنم و می‌بینم چتمان را پاک کرده. برای چند لحظه احساس هرزه بودن به من دست می‌دهد و با خودم فکر می‌کنم که تراپیست‌ها لا اقل برای تجربه کردن این احساس، پول می‌گیرند.

۳- این یکی مجازی نیست. با هم خوب و خوشیم. هم با خودش رفیقم و هم دوست‌پسرش. رفیق که می‌گویم، آن‌قدر «رفیق» که بعضی از شب‌ها بغلم می‌خوابد. پایه‌ی خاله‌زنک همیم و برای هم اهمیت داریم. درست همان‌قدر رفیق که دوست دارم.
صبح یکی از همین شب‌ها که در بغلم خوابیده، بیدار می‌شود و می‌گوید:
چتی، خواهرت‌و گاییدم.
دلیلش را با خنده می‌پرسم. می‌گوید خواب دیده که با او خوابیده‌ام.
از همان روز، به تدریج شاهد مجموعه‌یی از اتفاقاتم:
رفت‌وآمدش به خانه‌ی ما قطع می‌شود. دیگر پیشم نمی‌خوابد. تماس‌های فیزیکی به کمترین مقدار ممکن می‌رسند. دیگر هم را نمی‌بینیم. حال هم را نمی‌پرسیم. حتا دیگر برای هم آهنگ نمی‌فرستیم و من با تمام این‌ها مشکلی ندارم؛ چون دوست ندارم بابت خوابش احساس بدی داشته باشد. دوست‌پسرش مطمئنن در جریان آن خواب است و من هم سعی می‌کنم با حفظ فاصله، به او بفهمانم که ارتباطشان برایم مهم است و دوستشان دارم.
اما کار به این‌جا ختم نمی‌شود و دیشب می‌فهمم که آن‌ها با دو دوست دیگرم تقریبن قطع رابطه کرده‌اند و دلیلش را ارتباط آن دو نفر با من بیان می‌کنند...

این‌ها تنها موارد جدید بودند؛ تنها همین هفته.
👍1
Third Floor Window
Lael Neale
بدون این که بداند کجا زندگی می‌کنم، این را برایم فرستاده.
...
و بعد، بخش «عاشقانه‌های من و یک کافه‌ی سرخ» یا «این یک داستان روسی نیست، اثر میخاییل برگژینسکی»، نویسنده‌ی فقید اهل بلاروس که وجود خارجی‌یش درد می‌کند.
به خودم قول داده‌ام فردا زندگی جالب‌تری داشته باشم، اما چه توفیری به حال شما دارد؟ من که یک گوشه ایستاده‌ام و تنها سرخی که لمس می‌کنم، نور دکور است. من که خیس نمی‌شوم، گرم؛ و نمی‌سوزم از بوی تند چیزی.
فلفل در دست مادر، زیست متفاوتی دارد. شروع، وسط و پایانش متفاوت است. فریادی را برنمی‌انگیزاند و نهایتن به عطسه و خنده‌یی احتمالی به دنبال آن عطسه، ظاهر می‌شود.
کارگرها دیگر منتظر وقت ناهارشان نیستند. کارگرها خیلی وقت است دیگر منتظر چیزی نیستند. کارگرها سرخند. حالا نمی‌توان برای سرخ جاری خیابان، رسته و دسته فرض کرد. حالا گروه خونی آن‌ها تمام الفبا را منقبض کرده.
فلفل اضافه کنید. ترکیبات نمکی خون، بیش از مقدار لازم جواب شما را می‌دهند.
Washer
Slint
نه.
Farewell
Deep Limbic System
بله. خیلی بله.
بله، خیلی بله. من نمی‌دانستم آن‌جا چه‌‌کار می‌کنم. البته فقط چند لحظه طول کشید. فهمیدم که آمده‌ام کسی را ببینم. طبق معمول، دیر رسیده بودم. اما او از من هم عقب‌تر بود. خیابان قشنگی بود. دست بردم سمت جیبم و جای خالی سیگارم را حس کردم. خاطرم آمد که بعد از ناهار هم سیگار نکشیده‌ام. بعد از صبحانه؟ گمانم یکی. به سمت دکه رفتم. تشنه بودم. برای همراهم که هنوز همراهم نشده بود و برای خودم آب گرفتم:

- یکی. نه. دو تا.
- چیز دیگه؟
- نه‌.

و کارت را از حفره‌ی کوچک شیشه‌یی عبور دادم و گذاشتم روی سطح پشتی:

- آره. سیگار.
- چی می‌خوای؟

من چه می‌خواستم؟ یعنی همیشه چه سیگاری می‌کشیدم؟

- ونستون. لایت.

تا گفتم ونستون، خاطرم افتاد که کمل می‌کشم. مهم نبود. سیگار و آب‌ها را برداشتم و رفتم سمت سطل زباله. پوسته‌ی پلاستیکی و لایه‌ی زرورقی داخل سیگار را انداختم توی سطل. دلم اصلن سیگار نمی‌خواست. گذاشتمش توی جیب همیشگی سیگار: راستِ جلوییِ شلوار.
منتظر بودم‌. آدم وقتی منتظر است، چه می‌کند؟ سیگار می‌کشد. از جیبم درآوردم. رسیده بود؟ نه. فقط تماس گرفت که بگوید نزدیک است. باز گذاشتمش توی جیبم. به زمین نگاه کردم. به آسمان و دیوارهای آن خیابان قشنگ.

- من اصن سیگاری نیستم!
دیگر خیلی مایل نیستم راجع به زندگی شغلی‌یم حرف بزنم، چون از آن‌ با تقریب بسیار خوبی راضی‌یم.
قسمت خوب ماجرا این است که به من اعتماد شده است. مثلن، همین حالا یکی از پیام‌هایشان این بود:

چند کانتینر در شب.

و بقیه‌اش با من است.‌ با من است که چه داستانی برای چند کانتینر در شب بنویسم.

سخت‌ترین چالشی که تا به حال با آن‌ها داشتم، نوشتن داستانی برای خط تولید عطرشان بود. باید از زبان یک آدم‌فضایی راجع به عطر حرف می‌زدم و «حدس بزن چه؟»، آدم‌فضایی‌ها نه‌تنها احتمالن وجود ندارند، بلکه احتمال این‌ که بدانند عطر چیست هم برایشان بسیار بعید به نظر می‌رسد. حالا باید از زبان یکی از آدم‌فضایی‌های باسواد یک سیاره‌ی فرضی، عطری فضایی را برای موجوداتی زمینی شرح می‌دادم.

پنج روز طول کشید. یکی-دو شب، وقتی همه خواب بودند، می‌رفتم بیرون و سعی می‌کردم تمام خاطراتم از بوها را فراموش کنم. سعی می‌کردم از نو تجربه کرده و برای خودم از نو بیان کنم. چیزهای مختلفی را لمس کردم. هوا را از جهات مختلفی نفس کشیدم. به تاریکی‌ از مسیرهای دیگری وارد شدم و با بدنم رفتاری غریب داشتم.

و در نهایت تمام این تلاش‌ها، به هیچ نتیجه‌یی نرسیدم.

روز پنجم، موعد تحویل بود. تقریبن نیم ساعت زمان برد تا داستان را بنویسم. همان لحظه ایده را پیدا کردم؟ نه.
ایده را همان روزی که فهمیده بودم سیگاری نیستم و موقع رد شدن از جلوی یک عطرفروشیْ پیدا کرده بودم؛ اما فراموش کرده بودم یادداشتش کنم. آن لحظه، دوباره سیگار دستم بود و حین تماشای سوختنش، از خودم پرسیدم:

-من سیگاری‌یم؟!

چطور ازین‌ کار شاکی باشم؟! لذت می‌برم.
Je Crois Entendre Encore (@Avayemosighi)
Bizet
این قطعه را تنها با صدای دیوید گیلمور شنیده‌اید؟ چه بد.