چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
با احساس جنسی‌یی که به خانه دارم، هر برانگیزاننده‌ی جنسی دیگری هم برایم خانه می‌شود. اما دلزدگی‌یم از خانه هم به همان نحو قابل تعمیم است.

انگشت انگشتری و اشاره‌ام تقریبن هم‌اندازه‌اند و این علامت عدم دریافت تستوسترون کافی در دوران جنینی‌ست. می‌خواهم لزبین بودن را امتحان کنم؛ اما به گی می‌رود. نمی‌خواهم. شاید. آدم از کجا می‌تواند اطمینان گیاهی بخرد؟

مطمئن نیستم ارتباطم با خانه کاملن جنسی‌ست یا نه؛ اما تشکم حتا بیشتر از لباس‌هایم با پوستم در تماس است. نوازش می‌شوم.

حجم زیاد کار، حجم زیاد استرس، حجم زیاد کلمه که می‌ریزد تووی کله‌ام و فعال شدن موتور نوشتار. این جادوی زندگی نیست؛ بلکه تصویری از آن است که من مایلم به شما ارائه دهم. در حقیقت، خبری نیست و روی دراگ هم می‌توان به آن رسید.
Hold Me
Lavika
بنده چیز بد دست شما نمی‌دهم.
همیشه فکر می‌کردم شاعری حکمی‌ست که دیگران به نوع خاصی از نویسندگی (نسبت) می‌دهند. این که خودت را شاعر بخوانی، توصیف خطرناکی (از خود) است. این توصیفی‌ست برای دیگران؛ توصیفی‌ست تا دیگران از آن استفاده کنند.

~ لئونارد کوهن.
Shattered Memories
Michal lapaj
وقتی کیبوردیست گروه ریورساید با وکالیست آنتی‌مدر فیت می‌دهد، می‌توان به شکلی واقعن به‌جا ازین شاه‌بیت استفاده کرد:

«دو تا بهترین پیدا کردن جفت هم‌و/
قطب مثبت و منفی بمب اتم»
به واقع نگرانی‌های بزرگ‌تری دارم. نه که تو نگرانی کوچکی باشی؛ من اما حالا و درین لحظه که جای خالی چیزی را در زندگی‌یم حس می‌کنم هم نمی‌خواهم فکر کنم که تو ممکن است آن را پر کنی.

آدم گاهی به خودش دروغ‌هایی می‌گوید که باورش برای خودش هم ساده نیست؛ اما بنا به صلاح‌دید آن‌ها که در سرش نشسته‌اند، می‌پذیرد که چیزی را باید جایگزین حقیقت کند.

من برای فتح دنیای خودم هم کوچکم. روی دور تند هم نمی‌توانم چیزی باشم که می‌خواهم. خرخر گربه‌یی می‌تواند دیواره‌های قلبم را بلرزاند. تو و وجودت همین را هم کند می‌کنید. کمد بزرگ‌تری باید و تختی بزرگ‌تر. گریه باید و سایر چیزها.

به درک که بلدم و به درک که می‌توانم‌. به درک که گفتن همین جمله هم معذبم می‌کند. گفتن بعضی چیزها شبیه لباس عوض کردن جلوی غریبه‌هاست. من که دیگر لختم.
Look For The Truth
Iron Maiden
یه کم هوی‌متال گوش کنیم دیگه.
🥺
👉👈
Some Heads Are Gonna Roll
Judas Priest
🥺
👍1
یعنی پیش از شروع نوشتن باید تف بیندازم روی خود تا صاف شوم از من؛ اما با همین کار هم محوریت صحبت خودمم و محوریت تف نیز. حالا حباب می‌کنم و چسبناکم. حالا آویزانم و کش می‌آیم. حالا دهانم از خاک پر است ‌و کف کفشی اُتویم می‌کشد.

من، بله من، با تف، بله، تف، از خودم، خودم، بله، پاک نمی‌شوم، نه، نمی‌شوم.

(می‌توانم وانمود کنم که نوشته تمام شده و تاریخ بنویسم پایش؛ اما این تاریخ نشان نخواهد داد که موقع نوشتن این واژه‌ها چقدر سردم بوده و تازه بیان این مسئله هم نه حالا و نه بعدها گرمم نخواهد کرد)

اصلن تاریخ یک مسئله‌ی گمراه‌کننده‌ست! چون تاریخ را فاتحان نوشته‌اند و آخرین چیزی که من فتح کرده‌ام خاطرم نیست.
My Shadow Life
Mark Lanegan, Duke Garwood
با این که انگار تازه دیشب با این خواننده آشنا شده‌ام، این سومین آهنگی‌ست که از او در چنل می‌گذارم.
چه صدای گرمی. چه خش به‌اندازه‌یی.
@chetmax
با عرض سلام و درود خدمت شما عزیزان، رادیو چتمارس همراه شبانه‌ی شماست:

صدای من را از طبقه‌ی سوم از سطح دریا می‌شنوید. امشب حدود هزار و سی پله را بالا و پایین رفتم تا شب خوبی داشته باشم. در پایین آمدن از پله‌یی که از بالا می‌شد سیصد و هشتاد و سومی، شاهد این بودم که چند جوان در کنار مسیرِ پهن پله‌ها مشغول رقص و آواز بودند و می‌خواندند: ما، ما، ما، بچه‌ی طلاب، لاب، لاب، لاب، می‌زنیم قاطی عرق، آب، آب، آب.
کمی بالاتر از تجربه‌های مربوط به دستمالی شدنم وقتی جوان‌تر بودم حرف می‌زدم و حالا اینم‌: پهنِ کفِ اتاق. پنجره‌ام نیمه‌باز است و نسیمی تابستانی روی پوستم می‌خزد. صدای باران است؟ بله. و یک لالایی اسکاندیناویایی با کم‌ترین حجم صدایی ممکن با آن مخلوط است‌.
من امشب کسانی را بغل گرفته‌ام و کسی را بوسیده‌ام. دیشب یک غریبه گفته بود که امروز اتفاقات خوبی برایم می‌افتد و تا حوالی ساعت هفت عصر، تنها اتفاق خوب این بود که املت و لیمو خورده بودم. متوجه شده‌ام که احمق‌ها می‌توانند پیشگویان خوبی باشند.

(موزیک مربوطه پخش می‌شود)

رعد و برق‌ها می‌توانند انواع مختلفی داشته باشند. این یکی خانه را لرزاند و صدای دزدگیرها را بلند کرد. مایه‌ی لبخند است. تابستانم را زیباتر کرد.
زیبا‌. چه واژه‌ی نخ‌نمایی. باران از پنجره می‌ریزد توو. پایم را جایی گذاشته‌ام که خیسم کند. رعد بعدی آرام‌تر است. باران اما تندتر و بهاری شده. چه شعف شبانه‌یی دارم برای این خیسی. از همان بوهای بارانی که می‌دانید، از همان‌ها پیچیده توی اتاقم. به سه سال زندگیِ بدون پنجره‌ام فکر می‌کنم و به باران‌هایی که باخته‌ام. پایم خیسِ خیس است و یاد سال نود و سه افتاده‌ام: آن بارانی که دانشجوها را توی ساختمان منتظر نگه داشته بود و من شدیدن طالبش بودم‌. جوری به خانه رسیدم که هیچ جزوه‌ی سالمی برایم نمانده بود؛ اما زندگی کرده بودم عضوی زمینی از ساختار باران بودم.

(صدای حقیقی باران)
(موزیکی از کینگ کریمسون)

ما نیستیم که انتخاب می‌کنیم از باران خیس شویم یا نه. باران است که انتخاب می‌کند چه کسی را لمس کند. مقاوت در برابر خیس شدن، لج‌بازیْ با عشق است.
کناره‌ی پایم را می‌سایم به سرامیک خیس؛ چون باران آرام‌تر شده و آن‌ها که می‌خواسته را بوسیده‌.
لحظه‌یی فکر کردم: شب زیباتری بود اگر محبوبی در آغوشم داشتم.
چه احمقم! کدام آدم می‌توانست فرح این بهار موقتی را نثار تنم کند؟!
باران دلگیر شد و آرام‌ گرفت.
حالا بوی گنداب زباله‌های رهاشده در خیابان هم لای بوی باران است و باید بینی تربیت‌شده‌یی داشته باشی تا بتوانی بوی باران را از آن میان بخوانی.
حالا از بریل قطره‌ها می‌توانی زوال باران را درک کنی.
بابت آن چند لحظه که چیزی بیشتر از آن خواستم، خودم را نخواهم بخشید.

(پایان موسیقی)
(پایان باران)
يا مجلس يابن الحرام
Ramy Essam
موسیقی که زبان سرش نمی‌شود.
اجازه بدهید اگر قرار است از من متنفر باشید، به شما دلایل بیشتری بدهم:

متاسفانه، ما در جای جالبی از جهان زندگی می‌کنیم. داستان‌هایی در اختیار ما قرار دارد که در کمتر جایی از جهان باورپذیر است. این داستان‌ها هم نتیجه‌ی یک رابطه‌ی معیوب میان حاکمیت و مردم است: آن‌ها ظلم می‌کنند و ما مورد ظلم واقع می‌شویم.
هنرمندی که در اثرش با انسان‌ها سروکار دارد، نمی‌تواند ذات این رابطه را نادیده بگیرد. نمی‌تواند شخصیت‌های حقیقی داستان‌هایش را از افرادی جدا ازین مردم انتخاب کند، و الا پذیرش همین مردم را از دست می‌دهد.
این سیستم وجود دارد و هنرمندی که تهدیدی برای این سیستم نباشد، تشدیدکننده‌ی همین ظلم است.
چیزی که اکثرمان فراموش می‌کنیم یا حتا نمی‌دانیم، این است که هنرمند واقعی باید به شکلی فعالانه و مداوم، یک تهدید باشد. هنرمندی که خطرآفرین نباشد، یک جای کارش می‌لنگد.
🕊4
خلق، مقابله با نیستی‌ست.
یعنی هنرمند باید علیه نیستی قیام کند و آن را به چالش بکشد. در غیر این صورت، دستش با نیستی در یک کاسه است‌. او خلق نمی‌کند و وقتی خلق نمی‌کند، هنرمند نیست.
ممکن است اثری هم داشته باشد؛ اما هنری شدن یک اثر، لازمه‌اش توانایی در ایجاد انقلاب یا مهیا کردن شرایط برای وقوع آن است.
اصغر فرهادی کارگردان خوبی‌ست؛ اما دلیل تقدسش برای ما این است که ملیتی ایرانی دارد. بدون جنبه‌های ملی، فرهادی نباید برای ما تفاوتی با یک کارگردان فنلاندی داشته باشد؛ اما دارد. دارد و ما دست‌به‌دعاییم که کن و اسکار بگیرد. کارش را دنبال می‌کنیم و احساس می‌کنیم آبروی ما در جهان است.

آبروی ما در جهان همانند خودمان، جربزه‌ی کافی برای استفاده از آن‌چه که در اختیارش است را ندارد. آبروی ما ترجیح می‌دهد هنر را مسئله‌یی جدا از مردمش نشان بدهد، حال آن‌که داستان‌هایش را از زیست میان همین مردم اقتباس کرده. آبروی ما هنرمند نیست. یک کارمند سیستم، با مهارت فیلم‌سازی‌ست.

هنرمند واقعی کسی‌ست که نیستی را در جنوب فریاد می‌زند و نیستی سینه‌اش را پاره می‌کند. او یک تهدید برای سیستم است. اوست که با حذف شدن، نیستی را به چالش می‌کشد.

نخل کن مبارکتان باشد. اما نخل‌های خوزستان اگر شکم چند نفر را سیر می‌کرده‌اند، برای من مقدس‌تر از هر آبرویی در جهان هستند.
👍2
The Chauffeur (Remastered Version)
Deftones
سلام به نخ‌های داخل نبات‌ها.

@Chetmax
Preying Mantra
Secondhand Sound
پنج خوابیده‌ام، هفت بیدار شده‌ام و تصمیم دارم روز آرامی را سپری کنم.
من هم زمانی مثل شما بچه‌های خوب، سیاست را مسئله‌یی سیاسی می‌دانستم و ازین کلمه متنفر بودم‌. معتقد بودم که سیاست به من ارتباطی ندارد و پدربزرگم تنها کسی‌ست که برایش اهمیت دارد خاتمی رییس‌جمهور بدی‌ست.
با شروع دوره‌ی احمدی‌نژاد، کم‌کَمک با اصطلاحات سیاسی آشنا شدم. فهمیدم اختلاس چیست؛ فساد سیستماتیک چیست؛ رانت چیست و یکی-دو بار هم لغاتی مثل «بروکراسی» را گوگل کرده بودم.
اما داستان سیاست، چیزی بیشتر ازین است که بدانید مارکسیزم چیست.
اصلن ازین لحن خوشم نمی‌آید، اما به اجبار باید از آن استفاده کنم:

خوب توی گوشتان فرو کنید! ما در کشوری سیاست‌زده زندگی می‌کنیم و همه چیزمان سیاسی‌ست. هر پدیده‌یی درین مملکت به سیاست مربوط است. جان شما سیاسی‌ست. دارایی شما سیاسی‌ست. ارتباطاتتان با دیگران هم سیاسی‌ست. چرا راه دوور برویم؟ واکسن زدن شما سیاسی‌ست. سکس شما، ازدواجتان، تحصیلتان، آن‌چه که می‌خوانید و از صافی سانسورهای وزارت ارشاد گذشته، آن‌چه که می‌خورید، می‌پوشید و می‌نویسید، سیاسی‌ست.

در چنین شرایطی، چطور معتقدید که سکوت یک نفر در برابر جنایت، شراکت در جنایت نیست؟! با کدام منطق می‌گویید هنرمند باید فقط به هنرش بپردازد؟! آقا پشت ژست «هنر برای هنر» سنگر گرفته؛ اما مگر هنر در کشوری سیاست‌زده چیزی جز یک امر سیاسی‌ست؟!
به امید خدا، هر وقت مملکت از فقر و نابه‌سامانی و چپاول و تهدید خارجی و سوء مدیریت و بیماری و فساد خالی شد، می‌توانی بیایی و برای هنرت هنرمند باشی.
خودم‌ را می‌گذارم جای یکی از همان آدم‌ها که از بخت بلندش، هنوز هم آب دارد؛ اما می‌داند داستان چیست. او که چشم امیدش این بوده که جایی از او یاد بشود تا فقط بداند فراموش نشده، فقط بداند تنها نیست، فقط بداند که جانش برای کسی اهمیت دارد. و بعد، با این سکوت مواجه می‌شوم؛ با این فراموش‌شدگی. تجربه‌ی همین یک لحظه کافی‌ست که بخواهم بشاشم به تمام احساسات میهن‌پرستانه و هنردوستانه.

گول نخورید عزیزان من. گول نخورید. این‌جا همه چیز سیاسی‌ست؛ همه چیز!
🕊2
Sunrise
Arthur Brown Kingdom Come
چرا برای رسیدن قسمت خوب چیزها مجبوریم این‌همه صبر کنیم؟