سپاهی از اصوات نامربوط میجهند سمت دیوارههای رحِمم و جنین احتمالییم را از خواب بیدار میکنند:
- تقتقتق. آمدهییم بریزیم توو و کاغذها را مثل توی فیلمها بپاشیم به هوا و برادرت را ببریم حبس تا تو فالوئر بگیری.
سرِ نگاهدار آسمان را تووی گونی خونی بردیم تحویل داروغه دادیم و داروغه لیوانی دوغ داد دستمان که عطشمان را بیشتر میکرد. ما اما رعایت ادب در دستور کار قرار داده و خشم فرّارمان را کف دستمان خفه کردیم.
سر از جنگل درآورده بودم وسط فحشای انفرادییم. آنقدر کوچک شده بودم که لیلیپوتیها اندازهی کیرم را مسخره میکردند. با این حال، هیچکجا راهم نمیدادند. بازییم نمیدادند. نانم نمیدادند. آبم نمیدادند. زندهزنده گازم میزدند و گازم میگرفتند، اما گازم نمیدادند که تند بدوم. که تند بروم. که زود برسم. به رود برسم. کون سوختهام را بیفکنم در آب و جانی تازه کنم، فرحبخش و خنک، مثل کپههای شلتوک نمدار در شب.
سربندی سبز به پیشانییم بسته بودند و روی خارهای سیمدار میرقصیدم. روی برادر اسیرم میرقصیدم. لبهایم از بناگوش پیشتر رفته بود دهانم از اشک پر و خالی میشد و میرقصیدم:
- بندهای نامرئی از رگهایم بیشتر در من رخنه کردهاند و حتا نمیتوانم این را به زبان بیاورم یا بیشتر از چند ثانیه واژههایش را در سرم مرور کنم.
قصهی ما دروغ نبود؛ بلکه ری-مَستر شدهی حقیقت بود. راست بود. هرچند کلسیم کمتری نسبت به ماست داشت، اما استخوان شکسته زیاد بود میانش. با آسمانی کبود. آسمانی سوخته. آسمانی با خون جاری روی دیوار که رودخانه از غلظت قرمزش کم نمیکرد.
﴿کادر با غلتیدن گونیهای خونی از بالای هرم و گسترش قاعدهی آن بسته میشود﴾
اما تاریکی ممتد است و دندانهای سیاه ما بوی کلهپاچه میدهند.
- تقتقتق. آمدهییم بریزیم توو و کاغذها را مثل توی فیلمها بپاشیم به هوا و برادرت را ببریم حبس تا تو فالوئر بگیری.
سرِ نگاهدار آسمان را تووی گونی خونی بردیم تحویل داروغه دادیم و داروغه لیوانی دوغ داد دستمان که عطشمان را بیشتر میکرد. ما اما رعایت ادب در دستور کار قرار داده و خشم فرّارمان را کف دستمان خفه کردیم.
سر از جنگل درآورده بودم وسط فحشای انفرادییم. آنقدر کوچک شده بودم که لیلیپوتیها اندازهی کیرم را مسخره میکردند. با این حال، هیچکجا راهم نمیدادند. بازییم نمیدادند. نانم نمیدادند. آبم نمیدادند. زندهزنده گازم میزدند و گازم میگرفتند، اما گازم نمیدادند که تند بدوم. که تند بروم. که زود برسم. به رود برسم. کون سوختهام را بیفکنم در آب و جانی تازه کنم، فرحبخش و خنک، مثل کپههای شلتوک نمدار در شب.
سربندی سبز به پیشانییم بسته بودند و روی خارهای سیمدار میرقصیدم. روی برادر اسیرم میرقصیدم. لبهایم از بناگوش پیشتر رفته بود دهانم از اشک پر و خالی میشد و میرقصیدم:
- بندهای نامرئی از رگهایم بیشتر در من رخنه کردهاند و حتا نمیتوانم این را به زبان بیاورم یا بیشتر از چند ثانیه واژههایش را در سرم مرور کنم.
قصهی ما دروغ نبود؛ بلکه ری-مَستر شدهی حقیقت بود. راست بود. هرچند کلسیم کمتری نسبت به ماست داشت، اما استخوان شکسته زیاد بود میانش. با آسمانی کبود. آسمانی سوخته. آسمانی با خون جاری روی دیوار که رودخانه از غلظت قرمزش کم نمیکرد.
﴿کادر با غلتیدن گونیهای خونی از بالای هرم و گسترش قاعدهی آن بسته میشود﴾
اما تاریکی ممتد است و دندانهای سیاه ما بوی کلهپاچه میدهند.
Sinking Inside Yourself
Hammock
در زندگی جاهایی هست که میبینی امبینتها را ریختهاند تووی پستراکها و نتیجه هم بد نشده.
به شکلی مینیاتوری، سرخوردگی ونگوگم.
حالا ممکن است هزار نفر بیایند و بگویند که این مسئله را درک میکنند، درک میکنند که کارشان فهمیده نمیشود و غیره؛ اما این کمکی به من نمیکند و فقط حالم را بدتر میکند. تغییر حالم را اینطور توصیف میکنم: رسیدن از یک نفرت اجتماعی به یک نفرت اجتماعی شدیدتر.
بعد از نوشتن پست آخر، ناامیدانه به سطرها خیره مانده بودم و خودم را دلداری میدادم:
- خودت طوری نوشتی که هر کسی نفهمه؛ چرا انتظار داری فهمیده بشه؟!
- بقیهی چنلا رو ببین. چی مینویسن؟ دلم گرفته. کاش بارون بیاد. خب اینام همینو میخوان!
- مگه برای خودت نمینویسی؟ انتظارت باید از خودت باشه. رضایت یه چیز درونیه.
و سرخوردهتر میشوم وقتی بعد از شش ساعت افسردگیِ پس از نوشتنِ چیزی که تا حدی راضییم کرده، یک نفر که قبولش دارم و دوست دارم از کارم تعریف کند، از کارم تعریف میکند و من خوشحال میشوم.
تف پسر جان! تف که چشمت هنوز به دهان بقیهست. پس کثافت درونت کجا رفت؟! پس آن روح آزاد که میخواست خواننده را زخمی کند تا از خونش تغذیه کند، کجاست؟! بازارینویس حقیر. بیمایهی بیظرفیت. لیاقت نداری بنویسی! لیاقت نداری خلق کنی! قدردان نیمچه موهبتت نیستی و مدام میخواهی خواننده را بغل کنی. مهرطلبی شرفت را از تو گرفته. بزدل بیمقدار.
حالا ممکن است هزار نفر بیایند و بگویند که این مسئله را درک میکنند، درک میکنند که کارشان فهمیده نمیشود و غیره؛ اما این کمکی به من نمیکند و فقط حالم را بدتر میکند. تغییر حالم را اینطور توصیف میکنم: رسیدن از یک نفرت اجتماعی به یک نفرت اجتماعی شدیدتر.
بعد از نوشتن پست آخر، ناامیدانه به سطرها خیره مانده بودم و خودم را دلداری میدادم:
- خودت طوری نوشتی که هر کسی نفهمه؛ چرا انتظار داری فهمیده بشه؟!
- بقیهی چنلا رو ببین. چی مینویسن؟ دلم گرفته. کاش بارون بیاد. خب اینام همینو میخوان!
- مگه برای خودت نمینویسی؟ انتظارت باید از خودت باشه. رضایت یه چیز درونیه.
و سرخوردهتر میشوم وقتی بعد از شش ساعت افسردگیِ پس از نوشتنِ چیزی که تا حدی راضییم کرده، یک نفر که قبولش دارم و دوست دارم از کارم تعریف کند، از کارم تعریف میکند و من خوشحال میشوم.
تف پسر جان! تف که چشمت هنوز به دهان بقیهست. پس کثافت درونت کجا رفت؟! پس آن روح آزاد که میخواست خواننده را زخمی کند تا از خونش تغذیه کند، کجاست؟! بازارینویس حقیر. بیمایهی بیظرفیت. لیاقت نداری بنویسی! لیاقت نداری خلق کنی! قدردان نیمچه موهبتت نیستی و مدام میخواهی خواننده را بغل کنی. مهرطلبی شرفت را از تو گرفته. بزدل بیمقدار.
👍1
Nadia's Theme
Vladimir Cosma
بیکلامی از ولادیمیر کُسما. (پوزخندش را قورت میدهد)
Make This Go On Forever
Snow Patrol
اينم يه جورى بود كه انگار از توى چنل تو شنيدمش براى اولين بار.
*ناشناسی با همین توضیح برایم فرستاده.
*ناشناسی با همین توضیح برایم فرستاده.
چهار و نوزده دقیقه بود که تصمیم گرفتم حقیقت را کج کنم. چیزهای لغزانی که بر سطحش گذاشته بودم، با صدای تیزی لیز خوردند و از لبهی میز پر زدند.
یک شاخهی نور به اشتباه افتاده بود کف اتاق. من که مایل به سقوط بودم، تصمیم گرفتم آن را به طبقهی پایینتری انتقال دهم؛ اما نور، زیر زمین خلقش تنگ میشود. روی میله اگر ساکن بودیم، شاید اوضاع بهتر بود؛ ما اما پشت میله ساکتیم.
انگشت نشانه را سمت گم شدن گرفتهام و سپاه پرندگان بیآواز را گسیل داشتهام به انتهای تونل. تنها به این دلیل که ازین فعل بهره برده باشم و از بهره بردن. لایق داشتن اختیار فرضم هم نیستم. منثور و نامصور، پرواز میکنم.
جا نمیشوم در تن وقتی قصد قتل دارم. با دو «ز» مقامی معزمم. اما از پشت میله به نحو دیگری خوانده میشوم.
صرف میکند این رمزگشایی برایت؟
بسمالله.
یک شاخهی نور به اشتباه افتاده بود کف اتاق. من که مایل به سقوط بودم، تصمیم گرفتم آن را به طبقهی پایینتری انتقال دهم؛ اما نور، زیر زمین خلقش تنگ میشود. روی میله اگر ساکن بودیم، شاید اوضاع بهتر بود؛ ما اما پشت میله ساکتیم.
انگشت نشانه را سمت گم شدن گرفتهام و سپاه پرندگان بیآواز را گسیل داشتهام به انتهای تونل. تنها به این دلیل که ازین فعل بهره برده باشم و از بهره بردن. لایق داشتن اختیار فرضم هم نیستم. منثور و نامصور، پرواز میکنم.
جا نمیشوم در تن وقتی قصد قتل دارم. با دو «ز» مقامی معزمم. اما از پشت میله به نحو دیگری خوانده میشوم.
صرف میکند این رمزگشایی برایت؟
بسمالله.
با احساس جنسییی که به خانه دارم، هر برانگیزانندهی جنسی دیگری هم برایم خانه میشود. اما دلزدگییم از خانه هم به همان نحو قابل تعمیم است.
انگشت انگشتری و اشارهام تقریبن هماندازهاند و این علامت عدم دریافت تستوسترون کافی در دوران جنینیست. میخواهم لزبین بودن را امتحان کنم؛ اما به گی میرود. نمیخواهم. شاید. آدم از کجا میتواند اطمینان گیاهی بخرد؟
مطمئن نیستم ارتباطم با خانه کاملن جنسیست یا نه؛ اما تشکم حتا بیشتر از لباسهایم با پوستم در تماس است. نوازش میشوم.
حجم زیاد کار، حجم زیاد استرس، حجم زیاد کلمه که میریزد تووی کلهام و فعال شدن موتور نوشتار. این جادوی زندگی نیست؛ بلکه تصویری از آن است که من مایلم به شما ارائه دهم. در حقیقت، خبری نیست و روی دراگ هم میتوان به آن رسید.
انگشت انگشتری و اشارهام تقریبن هماندازهاند و این علامت عدم دریافت تستوسترون کافی در دوران جنینیست. میخواهم لزبین بودن را امتحان کنم؛ اما به گی میرود. نمیخواهم. شاید. آدم از کجا میتواند اطمینان گیاهی بخرد؟
مطمئن نیستم ارتباطم با خانه کاملن جنسیست یا نه؛ اما تشکم حتا بیشتر از لباسهایم با پوستم در تماس است. نوازش میشوم.
حجم زیاد کار، حجم زیاد استرس، حجم زیاد کلمه که میریزد تووی کلهام و فعال شدن موتور نوشتار. این جادوی زندگی نیست؛ بلکه تصویری از آن است که من مایلم به شما ارائه دهم. در حقیقت، خبری نیست و روی دراگ هم میتوان به آن رسید.
Shattered Memories
Michal lapaj
وقتی کیبوردیست گروه ریورساید با وکالیست آنتیمدر فیت میدهد، میتوان به شکلی واقعن بهجا ازین شاهبیت استفاده کرد:
«دو تا بهترین پیدا کردن جفت همو/
قطب مثبت و منفی بمب اتم»
«دو تا بهترین پیدا کردن جفت همو/
قطب مثبت و منفی بمب اتم»
به واقع نگرانیهای بزرگتری دارم. نه که تو نگرانی کوچکی باشی؛ من اما حالا و درین لحظه که جای خالی چیزی را در زندگییم حس میکنم هم نمیخواهم فکر کنم که تو ممکن است آن را پر کنی.
آدم گاهی به خودش دروغهایی میگوید که باورش برای خودش هم ساده نیست؛ اما بنا به صلاحدید آنها که در سرش نشستهاند، میپذیرد که چیزی را باید جایگزین حقیقت کند.
من برای فتح دنیای خودم هم کوچکم. روی دور تند هم نمیتوانم چیزی باشم که میخواهم. خرخر گربهیی میتواند دیوارههای قلبم را بلرزاند. تو و وجودت همین را هم کند میکنید. کمد بزرگتری باید و تختی بزرگتر. گریه باید و سایر چیزها.
به درک که بلدم و به درک که میتوانم. به درک که گفتن همین جمله هم معذبم میکند. گفتن بعضی چیزها شبیه لباس عوض کردن جلوی غریبههاست. من که دیگر لختم.
آدم گاهی به خودش دروغهایی میگوید که باورش برای خودش هم ساده نیست؛ اما بنا به صلاحدید آنها که در سرش نشستهاند، میپذیرد که چیزی را باید جایگزین حقیقت کند.
من برای فتح دنیای خودم هم کوچکم. روی دور تند هم نمیتوانم چیزی باشم که میخواهم. خرخر گربهیی میتواند دیوارههای قلبم را بلرزاند. تو و وجودت همین را هم کند میکنید. کمد بزرگتری باید و تختی بزرگتر. گریه باید و سایر چیزها.
به درک که بلدم و به درک که میتوانم. به درک که گفتن همین جمله هم معذبم میکند. گفتن بعضی چیزها شبیه لباس عوض کردن جلوی غریبههاست. من که دیگر لختم.
Look For The Truth
Iron Maiden
یه کم هویمتال گوش کنیم دیگه.
🥺
👉👈
🥺
👉👈
یعنی پیش از شروع نوشتن باید تف بیندازم روی خود تا صاف شوم از من؛ اما با همین کار هم محوریت صحبت خودمم و محوریت تف نیز. حالا حباب میکنم و چسبناکم. حالا آویزانم و کش میآیم. حالا دهانم از خاک پر است و کف کفشی اُتویم میکشد.
من، بله من، با تف، بله، تف، از خودم، خودم، بله، پاک نمیشوم، نه، نمیشوم.
(میتوانم وانمود کنم که نوشته تمام شده و تاریخ بنویسم پایش؛ اما این تاریخ نشان نخواهد داد که موقع نوشتن این واژهها چقدر سردم بوده و تازه بیان این مسئله هم نه حالا و نه بعدها گرمم نخواهد کرد)
اصلن تاریخ یک مسئلهی گمراهکنندهست! چون تاریخ را فاتحان نوشتهاند و آخرین چیزی که من فتح کردهام خاطرم نیست.
من، بله من، با تف، بله، تف، از خودم، خودم، بله، پاک نمیشوم، نه، نمیشوم.
(میتوانم وانمود کنم که نوشته تمام شده و تاریخ بنویسم پایش؛ اما این تاریخ نشان نخواهد داد که موقع نوشتن این واژهها چقدر سردم بوده و تازه بیان این مسئله هم نه حالا و نه بعدها گرمم نخواهد کرد)
اصلن تاریخ یک مسئلهی گمراهکنندهست! چون تاریخ را فاتحان نوشتهاند و آخرین چیزی که من فتح کردهام خاطرم نیست.
My Shadow Life
Mark Lanegan, Duke Garwood
با این که انگار تازه دیشب با این خواننده آشنا شدهام، این سومین آهنگیست که از او در چنل میگذارم.
چه صدای گرمی. چه خش بهاندازهیی.
@chetmax
چه صدای گرمی. چه خش بهاندازهیی.
@chetmax
با عرض سلام و درود خدمت شما عزیزان، رادیو چتمارس همراه شبانهی شماست:
صدای من را از طبقهی سوم از سطح دریا میشنوید. امشب حدود هزار و سی پله را بالا و پایین رفتم تا شب خوبی داشته باشم. در پایین آمدن از پلهیی که از بالا میشد سیصد و هشتاد و سومی، شاهد این بودم که چند جوان در کنار مسیرِ پهن پلهها مشغول رقص و آواز بودند و میخواندند: ما، ما، ما، بچهی طلاب، لاب، لاب، لاب، میزنیم قاطی عرق، آب، آب، آب.
کمی بالاتر از تجربههای مربوط به دستمالی شدنم وقتی جوانتر بودم حرف میزدم و حالا اینم: پهنِ کفِ اتاق. پنجرهام نیمهباز است و نسیمی تابستانی روی پوستم میخزد. صدای باران است؟ بله. و یک لالایی اسکاندیناویایی با کمترین حجم صدایی ممکن با آن مخلوط است.
من امشب کسانی را بغل گرفتهام و کسی را بوسیدهام. دیشب یک غریبه گفته بود که امروز اتفاقات خوبی برایم میافتد و تا حوالی ساعت هفت عصر، تنها اتفاق خوب این بود که املت و لیمو خورده بودم. متوجه شدهام که احمقها میتوانند پیشگویان خوبی باشند.
(موزیک مربوطه پخش میشود)
رعد و برقها میتوانند انواع مختلفی داشته باشند. این یکی خانه را لرزاند و صدای دزدگیرها را بلند کرد. مایهی لبخند است. تابستانم را زیباتر کرد.
زیبا. چه واژهی نخنمایی. باران از پنجره میریزد توو. پایم را جایی گذاشتهام که خیسم کند. رعد بعدی آرامتر است. باران اما تندتر و بهاری شده. چه شعف شبانهیی دارم برای این خیسی. از همان بوهای بارانی که میدانید، از همانها پیچیده توی اتاقم. به سه سال زندگیِ بدون پنجرهام فکر میکنم و به بارانهایی که باختهام. پایم خیسِ خیس است و یاد سال نود و سه افتادهام: آن بارانی که دانشجوها را توی ساختمان منتظر نگه داشته بود و من شدیدن طالبش بودم. جوری به خانه رسیدم که هیچ جزوهی سالمی برایم نمانده بود؛ اما زندگی کرده بودم عضوی زمینی از ساختار باران بودم.
(صدای حقیقی باران)
صدای من را از طبقهی سوم از سطح دریا میشنوید. امشب حدود هزار و سی پله را بالا و پایین رفتم تا شب خوبی داشته باشم. در پایین آمدن از پلهیی که از بالا میشد سیصد و هشتاد و سومی، شاهد این بودم که چند جوان در کنار مسیرِ پهن پلهها مشغول رقص و آواز بودند و میخواندند: ما، ما، ما، بچهی طلاب، لاب، لاب، لاب، میزنیم قاطی عرق، آب، آب، آب.
کمی بالاتر از تجربههای مربوط به دستمالی شدنم وقتی جوانتر بودم حرف میزدم و حالا اینم: پهنِ کفِ اتاق. پنجرهام نیمهباز است و نسیمی تابستانی روی پوستم میخزد. صدای باران است؟ بله. و یک لالایی اسکاندیناویایی با کمترین حجم صدایی ممکن با آن مخلوط است.
من امشب کسانی را بغل گرفتهام و کسی را بوسیدهام. دیشب یک غریبه گفته بود که امروز اتفاقات خوبی برایم میافتد و تا حوالی ساعت هفت عصر، تنها اتفاق خوب این بود که املت و لیمو خورده بودم. متوجه شدهام که احمقها میتوانند پیشگویان خوبی باشند.
(موزیک مربوطه پخش میشود)
رعد و برقها میتوانند انواع مختلفی داشته باشند. این یکی خانه را لرزاند و صدای دزدگیرها را بلند کرد. مایهی لبخند است. تابستانم را زیباتر کرد.
زیبا. چه واژهی نخنمایی. باران از پنجره میریزد توو. پایم را جایی گذاشتهام که خیسم کند. رعد بعدی آرامتر است. باران اما تندتر و بهاری شده. چه شعف شبانهیی دارم برای این خیسی. از همان بوهای بارانی که میدانید، از همانها پیچیده توی اتاقم. به سه سال زندگیِ بدون پنجرهام فکر میکنم و به بارانهایی که باختهام. پایم خیسِ خیس است و یاد سال نود و سه افتادهام: آن بارانی که دانشجوها را توی ساختمان منتظر نگه داشته بود و من شدیدن طالبش بودم. جوری به خانه رسیدم که هیچ جزوهی سالمی برایم نمانده بود؛ اما زندگی کرده بودم عضوی زمینی از ساختار باران بودم.
(صدای حقیقی باران)
(موزیکی از کینگ کریمسون)
ما نیستیم که انتخاب میکنیم از باران خیس شویم یا نه. باران است که انتخاب میکند چه کسی را لمس کند. مقاوت در برابر خیس شدن، لجبازیْ با عشق است.
ما نیستیم که انتخاب میکنیم از باران خیس شویم یا نه. باران است که انتخاب میکند چه کسی را لمس کند. مقاوت در برابر خیس شدن، لجبازیْ با عشق است.
کنارهی پایم را میسایم به سرامیک خیس؛ چون باران آرامتر شده و آنها که میخواسته را بوسیده.
لحظهیی فکر کردم: شب زیباتری بود اگر محبوبی در آغوشم داشتم.
چه احمقم! کدام آدم میتوانست فرح این بهار موقتی را نثار تنم کند؟!
باران دلگیر شد و آرام گرفت.
حالا بوی گنداب زبالههای رهاشده در خیابان هم لای بوی باران است و باید بینی تربیتشدهیی داشته باشی تا بتوانی بوی باران را از آن میان بخوانی.
حالا از بریل قطرهها میتوانی زوال باران را درک کنی.
بابت آن چند لحظه که چیزی بیشتر از آن خواستم، خودم را نخواهم بخشید.
(پایان موسیقی)
(پایان باران)
لحظهیی فکر کردم: شب زیباتری بود اگر محبوبی در آغوشم داشتم.
چه احمقم! کدام آدم میتوانست فرح این بهار موقتی را نثار تنم کند؟!
باران دلگیر شد و آرام گرفت.
حالا بوی گنداب زبالههای رهاشده در خیابان هم لای بوی باران است و باید بینی تربیتشدهیی داشته باشی تا بتوانی بوی باران را از آن میان بخوانی.
حالا از بریل قطرهها میتوانی زوال باران را درک کنی.
بابت آن چند لحظه که چیزی بیشتر از آن خواستم، خودم را نخواهم بخشید.
(پایان موسیقی)
(پایان باران)
اجازه بدهید اگر قرار است از من متنفر باشید، به شما دلایل بیشتری بدهم:
متاسفانه، ما در جای جالبی از جهان زندگی میکنیم. داستانهایی در اختیار ما قرار دارد که در کمتر جایی از جهان باورپذیر است. این داستانها هم نتیجهی یک رابطهی معیوب میان حاکمیت و مردم است: آنها ظلم میکنند و ما مورد ظلم واقع میشویم.
هنرمندی که در اثرش با انسانها سروکار دارد، نمیتواند ذات این رابطه را نادیده بگیرد. نمیتواند شخصیتهای حقیقی داستانهایش را از افرادی جدا ازین مردم انتخاب کند، و الا پذیرش همین مردم را از دست میدهد.
این سیستم وجود دارد و هنرمندی که تهدیدی برای این سیستم نباشد، تشدیدکنندهی همین ظلم است.
متاسفانه، ما در جای جالبی از جهان زندگی میکنیم. داستانهایی در اختیار ما قرار دارد که در کمتر جایی از جهان باورپذیر است. این داستانها هم نتیجهی یک رابطهی معیوب میان حاکمیت و مردم است: آنها ظلم میکنند و ما مورد ظلم واقع میشویم.
هنرمندی که در اثرش با انسانها سروکار دارد، نمیتواند ذات این رابطه را نادیده بگیرد. نمیتواند شخصیتهای حقیقی داستانهایش را از افرادی جدا ازین مردم انتخاب کند، و الا پذیرش همین مردم را از دست میدهد.
این سیستم وجود دارد و هنرمندی که تهدیدی برای این سیستم نباشد، تشدیدکنندهی همین ظلم است.