این چهار ثانیه از چیزیست که من چهار ساعت آن را تجربه کردم. چیزی کمی کوچکتر از ماشروم و بزرگتر از تمام مستیهای پیشینم.
شرم و حیایی نداشتم. با هر موزیکی که میشد، میشدم. دیگر دیوارهای اطرافم فرو ریخته بودند. دیگر همه بودند. رها و زیبا و ازخودبیخود بودم. پنج بار گوشییم را گم کردم و همین حدود هم کیف پولم را.
کمی در حیاط اکسیژن میگرفتم و باز میرفتم داخل تا روی پارکت ولو باشم. هاشم همچنان ولکن قضیه نبود. هر پیکی که میریخت، اضافه میکرد:
که الکل تو رو نمیگیره، ها؟ من تو رو امشب میگام.
و اگر گاییده شدن چیزی به این زیباییست، چرا که نه؟!
شرم و حیایی نداشتم. با هر موزیکی که میشد، میشدم. دیگر دیوارهای اطرافم فرو ریخته بودند. دیگر همه بودند. رها و زیبا و ازخودبیخود بودم. پنج بار گوشییم را گم کردم و همین حدود هم کیف پولم را.
کمی در حیاط اکسیژن میگرفتم و باز میرفتم داخل تا روی پارکت ولو باشم. هاشم همچنان ولکن قضیه نبود. هر پیکی که میریخت، اضافه میکرد:
که الکل تو رو نمیگیره، ها؟ من تو رو امشب میگام.
و اگر گاییده شدن چیزی به این زیباییست، چرا که نه؟!
چتمارس.
این چهار ثانیه از چیزیست که من چهار ساعت آن را تجربه کردم. چیزی کمی کوچکتر از ماشروم و بزرگتر از تمام مستیهای پیشینم. شرم و حیایی نداشتم. با هر موزیکی که میشد، میشدم. دیگر دیوارهای اطرافم فرو ریخته بودند. دیگر همه بودند. رها و زیبا و ازخودبیخود بودم.…
این وسط، چیزی بود که خیالم را راحت میکرد:
حضور صدرا.
آدم در آن حالت نمیداند قرار است چه بر سرش بیاید. باید یکی باشد که از او مراقبت کند. صدرا میرفت و میآمد و هر بار در دستش چیزی برای بهتر کردن من بود. برایم علف جور کرد که عیشم مدام و تمام باشد. آب مییاورد و میگفت «برات خوبه» و بله؛ من که نمیفهمیدم چه چیزی ممکن است برایم خوب باشد غیر از زیتون، هر چه که در حلقم میریخت را با عشق و اعتماد میبلعیدم: سطحی از ارتباط که با سایر انسانها ندارم.
ساندویچی را کالبدشکافی کرده بود و هر جزء آن را با تشریحی مفصل در دهان پرم میگذاشت:
«حالا یه کم خیارشور بخور که نونا خیس بخورن... حالا کالباس با سس بخور، چون ساندویچ کالباسه... حالا نون بخور که سیرت کنه...»
برای فردی مثل من که درگیر نمادهاست، هر ذرهی آن ساندویچ علامتی بود از چیزی خوشایندتر از طعم کالباس آغشته به سس.
حضور صدرا.
آدم در آن حالت نمیداند قرار است چه بر سرش بیاید. باید یکی باشد که از او مراقبت کند. صدرا میرفت و میآمد و هر بار در دستش چیزی برای بهتر کردن من بود. برایم علف جور کرد که عیشم مدام و تمام باشد. آب مییاورد و میگفت «برات خوبه» و بله؛ من که نمیفهمیدم چه چیزی ممکن است برایم خوب باشد غیر از زیتون، هر چه که در حلقم میریخت را با عشق و اعتماد میبلعیدم: سطحی از ارتباط که با سایر انسانها ندارم.
ساندویچی را کالبدشکافی کرده بود و هر جزء آن را با تشریحی مفصل در دهان پرم میگذاشت:
«حالا یه کم خیارشور بخور که نونا خیس بخورن... حالا کالباس با سس بخور، چون ساندویچ کالباسه... حالا نون بخور که سیرت کنه...»
برای فردی مثل من که درگیر نمادهاست، هر ذرهی آن ساندویچ علامتی بود از چیزی خوشایندتر از طعم کالباس آغشته به سس.
در رابطه با ازدواج
سایپا کوییک یکی از ماشینهاییست که من به واسطهی دوستی با آرش، توانستهام یکی-دو باری سوار آن بشوم. ماشین بدی نیست و صندلی جلوی راحتی دارد؛ حتا اگر قدتان بلند باشد. اما اگر حتا کوتاهقد باشید و بخواهید با لباس سفید عروس روی صندلی جلوی آن بنشینید، باز هم حد اقل به کمک یک نفر نیاز دارید تا چین و فرم دامنتان را به نحوی تغییر دهد تا نشیمنگاه محترمتان بتواند سطح صندلی را لمس کند.
نشسته بودم گوشهی خیابان و به ماهیت رنگها فکر میکردم. به این که اگر آن سنگفرش را خاکستری بدانیم، قسمتی که در آفتاب است، خاکستریست؟ یا آن بخش که در سایه قرار دارد؟ چون به وضوح رنگ این دو بخش با هم متفاوت است.
آقای داماد در ماشینش منتظر عروس نشسته بود تا از آرایشگاه بیرون بیاید. عروس که از در بیرون آمد، مثل پادوی منتظر جیره به سمتش دوید و پی دامنش را گرفت تا گَرد نگیرد. ملازمی شده بود بیمقدار و با این حال، احتمالن به نظر اکثر شاهدان آن صحنه (که شامل من و دو کارگر ساختمان بودند) این فعالیتها علامتی از عشق بودند.
به هر بدبختی ممکنی عروس را توی ماشینش چپاند و با هم به سوی خوشبختی رفتند.
خوشبختی در آفتاب چه رنگیست؟
سایپا کوییک یکی از ماشینهاییست که من به واسطهی دوستی با آرش، توانستهام یکی-دو باری سوار آن بشوم. ماشین بدی نیست و صندلی جلوی راحتی دارد؛ حتا اگر قدتان بلند باشد. اما اگر حتا کوتاهقد باشید و بخواهید با لباس سفید عروس روی صندلی جلوی آن بنشینید، باز هم حد اقل به کمک یک نفر نیاز دارید تا چین و فرم دامنتان را به نحوی تغییر دهد تا نشیمنگاه محترمتان بتواند سطح صندلی را لمس کند.
نشسته بودم گوشهی خیابان و به ماهیت رنگها فکر میکردم. به این که اگر آن سنگفرش را خاکستری بدانیم، قسمتی که در آفتاب است، خاکستریست؟ یا آن بخش که در سایه قرار دارد؟ چون به وضوح رنگ این دو بخش با هم متفاوت است.
آقای داماد در ماشینش منتظر عروس نشسته بود تا از آرایشگاه بیرون بیاید. عروس که از در بیرون آمد، مثل پادوی منتظر جیره به سمتش دوید و پی دامنش را گرفت تا گَرد نگیرد. ملازمی شده بود بیمقدار و با این حال، احتمالن به نظر اکثر شاهدان آن صحنه (که شامل من و دو کارگر ساختمان بودند) این فعالیتها علامتی از عشق بودند.
به هر بدبختی ممکنی عروس را توی ماشینش چپاند و با هم به سوی خوشبختی رفتند.
خوشبختی در آفتاب چه رنگیست؟
👍4
- دومین روزیست که به خاطر شک به ابتلا به کرونا از خانه بیرون نرفتهام.
امروز اتاقم را تقریبن مرتب کردم و مانده برپا کردن تختم که نیازمند تشک و تخته است. اگر حوصله کنم، شاید چند ماه دیگر.
- مذاکرات با شرکت اوکراینی برای افزایش حقوق چندان خوب پیش نرفت و آن را منوط به افزایش حجم کار کردند. احمقند.
- ساعت دیوارییم را به دیوار مصلوب کردم؛ اما باتری ندارد. اینجا همیشه شش و چهل و هفت دقیقهست.
- اتاقم هرچند از قبلی خیلی بهتر است، اما هنوز هم شبیه اتاق من نیست و نخواهد بود. یک عالمه رخت خواب، زیر یک روفرشی، یک عالمه باکس لباس، زیر یک روفرشی دیگر، یک کابینت فلزی آشپزخانه در نقش کمد و کتابخانه.
- امروز لاسهای تمیز و دوستانهیی زدم که نتیجهی آن قوام یافتن رفاقتم با آدمها بود؛ نه دریافت نود.
- چرا این همه موزیک خوب در جهان وجود دارد؟ و چرا این سوال با تغییر «موزیک» به «دختر» و «جهان» به «مشهد» قابل طرح نیست؟
- به سفر نیاز دارم. آیا این چیز جدیدی برای گفتن است؟ از دو بند بالا میتوان دریافت که خیر.
- به حضور یک گربه در زندگییم نیازمندم. با توجه به بندهای بالا، ممکن است ظالمانه باشد.
- باید موهایم را کمی کوتاه کنم. موخوره آزارم میدهد.
- خستهام. دلم میخواهد در صف تست پاپاسمیر نشسته باشم و خوابم برده باشد.
امروز اتاقم را تقریبن مرتب کردم و مانده برپا کردن تختم که نیازمند تشک و تخته است. اگر حوصله کنم، شاید چند ماه دیگر.
- مذاکرات با شرکت اوکراینی برای افزایش حقوق چندان خوب پیش نرفت و آن را منوط به افزایش حجم کار کردند. احمقند.
- ساعت دیوارییم را به دیوار مصلوب کردم؛ اما باتری ندارد. اینجا همیشه شش و چهل و هفت دقیقهست.
- اتاقم هرچند از قبلی خیلی بهتر است، اما هنوز هم شبیه اتاق من نیست و نخواهد بود. یک عالمه رخت خواب، زیر یک روفرشی، یک عالمه باکس لباس، زیر یک روفرشی دیگر، یک کابینت فلزی آشپزخانه در نقش کمد و کتابخانه.
- امروز لاسهای تمیز و دوستانهیی زدم که نتیجهی آن قوام یافتن رفاقتم با آدمها بود؛ نه دریافت نود.
- چرا این همه موزیک خوب در جهان وجود دارد؟ و چرا این سوال با تغییر «موزیک» به «دختر» و «جهان» به «مشهد» قابل طرح نیست؟
- به سفر نیاز دارم. آیا این چیز جدیدی برای گفتن است؟ از دو بند بالا میتوان دریافت که خیر.
- به حضور یک گربه در زندگییم نیازمندم. با توجه به بندهای بالا، ممکن است ظالمانه باشد.
- باید موهایم را کمی کوتاه کنم. موخوره آزارم میدهد.
- خستهام. دلم میخواهد در صف تست پاپاسمیر نشسته باشم و خوابم برده باشد.
Severed Eyes
Hallatar
خیلی بیشتر از دو دقیقه و پنجاه و دو ثانیه به نظر میآید.
چتمارس.
در رابطه با ازدواج سایپا کوییک یکی از ماشینهاییست که من به واسطهی دوستی با آرش، توانستهام یکی-دو باری سوار آن بشوم. ماشین بدی نیست و صندلی جلوی راحتی دارد؛ حتا اگر قدتان بلند باشد. اما اگر حتا کوتاهقد باشید و بخواهید با لباس سفید عروس روی صندلی جلوی…
the visual dictionary of sex
By: Dr. Eric J. Trimmer
By: Dr. Eric J. Trimmer
Note To Self
Clean Spill
آیا از استروکس خسته شدهیید؟ آیا اصلن استروکس را نمیشناسید؟ آیا ایندیراک به نظرتان سبکی تخمیست؟
اینها سوالاتیست که جوابشان برایم مهم نیست؛ چون خودم هم نظری ندارم و نمیتوانم کسی را به چیزی تشویق کنم.
تنها به ذکر خاطرهیی کفایت میکنم:
درست اگر خاطرم باشد، در فیلم مضحک «کسی از گربههای ایرانی خبر ندارد» جایی وجود داشت که یکی از بازیگرها گفت:
آره. من ایندی خیلی دوست دارم. مدونا. فیفتی سنت. آره.
@Chetmax
اینها سوالاتیست که جوابشان برایم مهم نیست؛ چون خودم هم نظری ندارم و نمیتوانم کسی را به چیزی تشویق کنم.
تنها به ذکر خاطرهیی کفایت میکنم:
درست اگر خاطرم باشد، در فیلم مضحک «کسی از گربههای ایرانی خبر ندارد» جایی وجود داشت که یکی از بازیگرها گفت:
آره. من ایندی خیلی دوست دارم. مدونا. فیفتی سنت. آره.
@Chetmax
سپاهی از اصوات نامربوط میجهند سمت دیوارههای رحِمم و جنین احتمالییم را از خواب بیدار میکنند:
- تقتقتق. آمدهییم بریزیم توو و کاغذها را مثل توی فیلمها بپاشیم به هوا و برادرت را ببریم حبس تا تو فالوئر بگیری.
سرِ نگاهدار آسمان را تووی گونی خونی بردیم تحویل داروغه دادیم و داروغه لیوانی دوغ داد دستمان که عطشمان را بیشتر میکرد. ما اما رعایت ادب در دستور کار قرار داده و خشم فرّارمان را کف دستمان خفه کردیم.
سر از جنگل درآورده بودم وسط فحشای انفرادییم. آنقدر کوچک شده بودم که لیلیپوتیها اندازهی کیرم را مسخره میکردند. با این حال، هیچکجا راهم نمیدادند. بازییم نمیدادند. نانم نمیدادند. آبم نمیدادند. زندهزنده گازم میزدند و گازم میگرفتند، اما گازم نمیدادند که تند بدوم. که تند بروم. که زود برسم. به رود برسم. کون سوختهام را بیفکنم در آب و جانی تازه کنم، فرحبخش و خنک، مثل کپههای شلتوک نمدار در شب.
سربندی سبز به پیشانییم بسته بودند و روی خارهای سیمدار میرقصیدم. روی برادر اسیرم میرقصیدم. لبهایم از بناگوش پیشتر رفته بود دهانم از اشک پر و خالی میشد و میرقصیدم:
- بندهای نامرئی از رگهایم بیشتر در من رخنه کردهاند و حتا نمیتوانم این را به زبان بیاورم یا بیشتر از چند ثانیه واژههایش را در سرم مرور کنم.
قصهی ما دروغ نبود؛ بلکه ری-مَستر شدهی حقیقت بود. راست بود. هرچند کلسیم کمتری نسبت به ماست داشت، اما استخوان شکسته زیاد بود میانش. با آسمانی کبود. آسمانی سوخته. آسمانی با خون جاری روی دیوار که رودخانه از غلظت قرمزش کم نمیکرد.
﴿کادر با غلتیدن گونیهای خونی از بالای هرم و گسترش قاعدهی آن بسته میشود﴾
اما تاریکی ممتد است و دندانهای سیاه ما بوی کلهپاچه میدهند.
- تقتقتق. آمدهییم بریزیم توو و کاغذها را مثل توی فیلمها بپاشیم به هوا و برادرت را ببریم حبس تا تو فالوئر بگیری.
سرِ نگاهدار آسمان را تووی گونی خونی بردیم تحویل داروغه دادیم و داروغه لیوانی دوغ داد دستمان که عطشمان را بیشتر میکرد. ما اما رعایت ادب در دستور کار قرار داده و خشم فرّارمان را کف دستمان خفه کردیم.
سر از جنگل درآورده بودم وسط فحشای انفرادییم. آنقدر کوچک شده بودم که لیلیپوتیها اندازهی کیرم را مسخره میکردند. با این حال، هیچکجا راهم نمیدادند. بازییم نمیدادند. نانم نمیدادند. آبم نمیدادند. زندهزنده گازم میزدند و گازم میگرفتند، اما گازم نمیدادند که تند بدوم. که تند بروم. که زود برسم. به رود برسم. کون سوختهام را بیفکنم در آب و جانی تازه کنم، فرحبخش و خنک، مثل کپههای شلتوک نمدار در شب.
سربندی سبز به پیشانییم بسته بودند و روی خارهای سیمدار میرقصیدم. روی برادر اسیرم میرقصیدم. لبهایم از بناگوش پیشتر رفته بود دهانم از اشک پر و خالی میشد و میرقصیدم:
- بندهای نامرئی از رگهایم بیشتر در من رخنه کردهاند و حتا نمیتوانم این را به زبان بیاورم یا بیشتر از چند ثانیه واژههایش را در سرم مرور کنم.
قصهی ما دروغ نبود؛ بلکه ری-مَستر شدهی حقیقت بود. راست بود. هرچند کلسیم کمتری نسبت به ماست داشت، اما استخوان شکسته زیاد بود میانش. با آسمانی کبود. آسمانی سوخته. آسمانی با خون جاری روی دیوار که رودخانه از غلظت قرمزش کم نمیکرد.
﴿کادر با غلتیدن گونیهای خونی از بالای هرم و گسترش قاعدهی آن بسته میشود﴾
اما تاریکی ممتد است و دندانهای سیاه ما بوی کلهپاچه میدهند.
Sinking Inside Yourself
Hammock
در زندگی جاهایی هست که میبینی امبینتها را ریختهاند تووی پستراکها و نتیجه هم بد نشده.
به شکلی مینیاتوری، سرخوردگی ونگوگم.
حالا ممکن است هزار نفر بیایند و بگویند که این مسئله را درک میکنند، درک میکنند که کارشان فهمیده نمیشود و غیره؛ اما این کمکی به من نمیکند و فقط حالم را بدتر میکند. تغییر حالم را اینطور توصیف میکنم: رسیدن از یک نفرت اجتماعی به یک نفرت اجتماعی شدیدتر.
بعد از نوشتن پست آخر، ناامیدانه به سطرها خیره مانده بودم و خودم را دلداری میدادم:
- خودت طوری نوشتی که هر کسی نفهمه؛ چرا انتظار داری فهمیده بشه؟!
- بقیهی چنلا رو ببین. چی مینویسن؟ دلم گرفته. کاش بارون بیاد. خب اینام همینو میخوان!
- مگه برای خودت نمینویسی؟ انتظارت باید از خودت باشه. رضایت یه چیز درونیه.
و سرخوردهتر میشوم وقتی بعد از شش ساعت افسردگیِ پس از نوشتنِ چیزی که تا حدی راضییم کرده، یک نفر که قبولش دارم و دوست دارم از کارم تعریف کند، از کارم تعریف میکند و من خوشحال میشوم.
تف پسر جان! تف که چشمت هنوز به دهان بقیهست. پس کثافت درونت کجا رفت؟! پس آن روح آزاد که میخواست خواننده را زخمی کند تا از خونش تغذیه کند، کجاست؟! بازارینویس حقیر. بیمایهی بیظرفیت. لیاقت نداری بنویسی! لیاقت نداری خلق کنی! قدردان نیمچه موهبتت نیستی و مدام میخواهی خواننده را بغل کنی. مهرطلبی شرفت را از تو گرفته. بزدل بیمقدار.
حالا ممکن است هزار نفر بیایند و بگویند که این مسئله را درک میکنند، درک میکنند که کارشان فهمیده نمیشود و غیره؛ اما این کمکی به من نمیکند و فقط حالم را بدتر میکند. تغییر حالم را اینطور توصیف میکنم: رسیدن از یک نفرت اجتماعی به یک نفرت اجتماعی شدیدتر.
بعد از نوشتن پست آخر، ناامیدانه به سطرها خیره مانده بودم و خودم را دلداری میدادم:
- خودت طوری نوشتی که هر کسی نفهمه؛ چرا انتظار داری فهمیده بشه؟!
- بقیهی چنلا رو ببین. چی مینویسن؟ دلم گرفته. کاش بارون بیاد. خب اینام همینو میخوان!
- مگه برای خودت نمینویسی؟ انتظارت باید از خودت باشه. رضایت یه چیز درونیه.
و سرخوردهتر میشوم وقتی بعد از شش ساعت افسردگیِ پس از نوشتنِ چیزی که تا حدی راضییم کرده، یک نفر که قبولش دارم و دوست دارم از کارم تعریف کند، از کارم تعریف میکند و من خوشحال میشوم.
تف پسر جان! تف که چشمت هنوز به دهان بقیهست. پس کثافت درونت کجا رفت؟! پس آن روح آزاد که میخواست خواننده را زخمی کند تا از خونش تغذیه کند، کجاست؟! بازارینویس حقیر. بیمایهی بیظرفیت. لیاقت نداری بنویسی! لیاقت نداری خلق کنی! قدردان نیمچه موهبتت نیستی و مدام میخواهی خواننده را بغل کنی. مهرطلبی شرفت را از تو گرفته. بزدل بیمقدار.
👍1
Nadia's Theme
Vladimir Cosma
بیکلامی از ولادیمیر کُسما. (پوزخندش را قورت میدهد)
Make This Go On Forever
Snow Patrol
اينم يه جورى بود كه انگار از توى چنل تو شنيدمش براى اولين بار.
*ناشناسی با همین توضیح برایم فرستاده.
*ناشناسی با همین توضیح برایم فرستاده.
چهار و نوزده دقیقه بود که تصمیم گرفتم حقیقت را کج کنم. چیزهای لغزانی که بر سطحش گذاشته بودم، با صدای تیزی لیز خوردند و از لبهی میز پر زدند.
یک شاخهی نور به اشتباه افتاده بود کف اتاق. من که مایل به سقوط بودم، تصمیم گرفتم آن را به طبقهی پایینتری انتقال دهم؛ اما نور، زیر زمین خلقش تنگ میشود. روی میله اگر ساکن بودیم، شاید اوضاع بهتر بود؛ ما اما پشت میله ساکتیم.
انگشت نشانه را سمت گم شدن گرفتهام و سپاه پرندگان بیآواز را گسیل داشتهام به انتهای تونل. تنها به این دلیل که ازین فعل بهره برده باشم و از بهره بردن. لایق داشتن اختیار فرضم هم نیستم. منثور و نامصور، پرواز میکنم.
جا نمیشوم در تن وقتی قصد قتل دارم. با دو «ز» مقامی معزمم. اما از پشت میله به نحو دیگری خوانده میشوم.
صرف میکند این رمزگشایی برایت؟
بسمالله.
یک شاخهی نور به اشتباه افتاده بود کف اتاق. من که مایل به سقوط بودم، تصمیم گرفتم آن را به طبقهی پایینتری انتقال دهم؛ اما نور، زیر زمین خلقش تنگ میشود. روی میله اگر ساکن بودیم، شاید اوضاع بهتر بود؛ ما اما پشت میله ساکتیم.
انگشت نشانه را سمت گم شدن گرفتهام و سپاه پرندگان بیآواز را گسیل داشتهام به انتهای تونل. تنها به این دلیل که ازین فعل بهره برده باشم و از بهره بردن. لایق داشتن اختیار فرضم هم نیستم. منثور و نامصور، پرواز میکنم.
جا نمیشوم در تن وقتی قصد قتل دارم. با دو «ز» مقامی معزمم. اما از پشت میله به نحو دیگری خوانده میشوم.
صرف میکند این رمزگشایی برایت؟
بسمالله.
با احساس جنسییی که به خانه دارم، هر برانگیزانندهی جنسی دیگری هم برایم خانه میشود. اما دلزدگییم از خانه هم به همان نحو قابل تعمیم است.
انگشت انگشتری و اشارهام تقریبن هماندازهاند و این علامت عدم دریافت تستوسترون کافی در دوران جنینیست. میخواهم لزبین بودن را امتحان کنم؛ اما به گی میرود. نمیخواهم. شاید. آدم از کجا میتواند اطمینان گیاهی بخرد؟
مطمئن نیستم ارتباطم با خانه کاملن جنسیست یا نه؛ اما تشکم حتا بیشتر از لباسهایم با پوستم در تماس است. نوازش میشوم.
حجم زیاد کار، حجم زیاد استرس، حجم زیاد کلمه که میریزد تووی کلهام و فعال شدن موتور نوشتار. این جادوی زندگی نیست؛ بلکه تصویری از آن است که من مایلم به شما ارائه دهم. در حقیقت، خبری نیست و روی دراگ هم میتوان به آن رسید.
انگشت انگشتری و اشارهام تقریبن هماندازهاند و این علامت عدم دریافت تستوسترون کافی در دوران جنینیست. میخواهم لزبین بودن را امتحان کنم؛ اما به گی میرود. نمیخواهم. شاید. آدم از کجا میتواند اطمینان گیاهی بخرد؟
مطمئن نیستم ارتباطم با خانه کاملن جنسیست یا نه؛ اما تشکم حتا بیشتر از لباسهایم با پوستم در تماس است. نوازش میشوم.
حجم زیاد کار، حجم زیاد استرس، حجم زیاد کلمه که میریزد تووی کلهام و فعال شدن موتور نوشتار. این جادوی زندگی نیست؛ بلکه تصویری از آن است که من مایلم به شما ارائه دهم. در حقیقت، خبری نیست و روی دراگ هم میتوان به آن رسید.
Shattered Memories
Michal lapaj
وقتی کیبوردیست گروه ریورساید با وکالیست آنتیمدر فیت میدهد، میتوان به شکلی واقعن بهجا ازین شاهبیت استفاده کرد:
«دو تا بهترین پیدا کردن جفت همو/
قطب مثبت و منفی بمب اتم»
«دو تا بهترین پیدا کردن جفت همو/
قطب مثبت و منفی بمب اتم»