چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
به قدر کافی نخوابیده‌ام. دلدردم. به یک حمام طولانی نیاز دارم. تا خانه خیلی راه است. ساعت پنج باید خودم را به یک گالری معرفی کنم. پیش از آن باید ناخن‌هایم را بگیرم. پیش از آن، باید راجع به کار با یک مشت بچه‌ی سرتق سروکله بزنم. پس از آن هم شاید لازم باشد به چند نفر دیگر جواب پس بدهم. شاید هم به خودم لطف کردم و راجع به مستی چند شب پیش نوشتم.
چون بیشترتان می‌دانید من دوست دارم عکس دست‌هایتان را داشته باشم و برخی می‌پرسید با آن‌ها چه می‌کنم.
Mark Korven - What Went We (The Witch Original Soundtrack)
بی‌کلام از زیر دوش.
Erupting Light
Hildur Guðnadóttir
برای یک گنجشک بغض‌کرده.
تولد هاشم

عملن پیدا کردن دختری که بتواند از نُه شب تا سه‌ی صبح بیرون از خانه باشد، کمی سخت است. پس خیلی به خودم زحمت ندادم که حتا به این مسئله فکر کنم.
صدرا و دوست‌دخترش ارسا تنها گزینه‌های من برای هر برنامه‌یی هستند.
قرار بود تولد هاشم جایی بیرون از شهر برگزار شود و در نتیجه با مسعود رفتیم. البته مسعود با این مقدار از سوءاستفاده مشکلی ندارد؛ چون می‌داند قرار است خوش بگذرانیم. در واقع مسعود در کل به شکلی‌ست که آدم دوست دارد از او کمک بگیرد و گاهی هم سوءاستفاده کند.
سه نره‌خر و یک ارسا رفتند جایی که صاحب مجلس از من خواسته بود تا می‌توانم دختر بیاورم.
و خب، حتا نیاز نبود که بخواهم با توجیهات جنسیتی ناتوانی‌یم درین امر را بپوشانم. هاشم هم مثل من نتوانسته بود مهمانی‌یش را از یک نرکده‌ی پر از تستوسترون به جای بهتری بدل کند. سه دختر و شانزده پسر.
قرار بود دوستانم درین مهمانی کمک کنند که من به عنوان یک انسان خجالتی در گوشه‌ی مجلس مشغول بیلیارد بازی کردن با تخم‌هایم نباشم؛ اما با حضور آن‌ها، توانسته بودیم یک گروه انسان خجالتی و آکوارد باشیم که در گوشه‌ی مهمانی مشغول بیلیارد بازی کردن با تخم‌هایمان بودیم. حتا ارسا که تخم نداشت هم با ما بازی می‌کرد.
چنین مجالسی بدون الکل یا دراگ قابل تحمل نیستند: موزیک‌های فاجعه، ارتباطاتی که شکل نمی‌گیرند، چند نفر که در آن وسط به زشت‌ترین شکل ممکن می‌رقصند و تلاش مذبوحانه‌ی صاحب مجلس برای این که به مهمان‌هایش خوش بگذرد. همه چیز فاجعه است.
هاشم اما، آگاه از احتمال وقوع چنین فاجعه‌یی، خیلی سریع یک‌ونیم‌لیتری را چرخاند و طوری پیک‌ها را پر کرد که انگشتم خیس شد.
من الکلی نیستم. از مستی بدم نمی‌آید؛ اما معمولن انتظارم را برآورده نمی‌کند. البته این یک فکت نیست. نظرم راجع به خودم بود؛ تا قبل ازین مهمانی...
این چهار ثانیه از چیزی‌ست که من چهار ساعت آن را تجربه کردم. چیزی کمی کوچک‌تر از ماشروم و بزرگ‌تر از تمام‌ مستی‌های پیشینم.
شرم و حیایی نداشتم. با هر موزیکی که می‌شد، می‌شدم. دیگر دیوارهای اطرافم فرو ریخته بودند. دیگر همه بودند. رها و زیبا و ازخود‌بی‌خود بودم. پنج بار گوشی‌یم را گم کردم و همین حدود هم کیف پولم را.
کمی در حیاط اکسیژن می‌گرفتم و باز می‌رفتم داخل تا روی پارکت ولو باشم. هاشم همچنان ول‌کن قضیه نبود. هر پیکی که می‌ریخت، اضافه می‌کرد:

که الکل تو رو نمی‌گیره، ها؟ من تو رو امشب می‌گام.

و اگر گاییده شدن چیزی به این زیبایی‌ست، چرا که نه؟!
چتمارس.
این چهار ثانیه از چیزی‌ست که من چهار ساعت آن را تجربه کردم. چیزی کمی کوچک‌تر از ماشروم و بزرگ‌تر از تمام‌ مستی‌های پیشینم. شرم و حیایی نداشتم. با هر موزیکی که می‌شد، می‌شدم. دیگر دیوارهای اطرافم فرو ریخته بودند. دیگر همه بودند. رها و زیبا و ازخود‌بی‌خود بودم.…
این وسط، چیزی بود که خیالم را راحت می‌کرد:
حضور صدرا.

آدم در آن حالت نمی‌داند قرار است چه بر سرش بیاید. باید یکی باشد که از او مراقبت کند. صدرا می‌رفت و می‌آمد و هر بار در دستش چیزی برای بهتر کردن من بود. برایم علف جور کرد که عیشم مدام و تمام باشد. آب می‌یاورد و می‌گفت «برات خوبه» و بله؛ من که نمی‌فهمیدم چه چیزی ممکن است برایم خوب باشد غیر از زیتون، هر چه که در حلقم می‌ریخت را با عشق و اعتماد می‌بلعیدم: سطحی از ارتباط که با سایر انسان‌ها ندارم.
ساندویچی را کالبدشکافی کرده بود و هر جزء آن را با تشریحی مفصل در دهان پرم می‌گذاشت:
«حالا یه کم خیارشور بخور که نونا خیس بخورن... حالا کالباس با سس بخور، چون ساندویچ کالباسه... حالا نون بخور که سیرت کنه...»

برای فردی مثل من که درگیر نمادهاست، هر ذره‌ی آن ساندویچ علامتی بود از چیزی خوشایندتر از طعم کالباس آغشته به سس.
در رابطه با ازدواج

سایپا کوییک یکی از ماشین‌هایی‌ست که من به واسطه‌ی دوستی با آرش، توانسته‌ام یکی-دو باری سوار آن بشوم. ماشین بدی نیست و صندلی جلوی راحتی دارد؛ حتا اگر قدتان بلند باشد. اما اگر حتا کوتاه‌قد باشید و بخواهید با لباس سفید عروس روی صندلی جلوی آن بنشینید، باز هم حد اقل به کمک یک نفر نیاز دارید تا چین و فرم دامنتان را به نحوی تغییر دهد تا نشیمن‌گاه محترمتان بتواند سطح صندلی را لمس کند.

نشسته بودم گوشه‌ی خیابان و به ماهیت رنگ‌ها فکر می‌کردم. به این که اگر آن سنگ‌فرش را خاکستری بدانیم، قسمتی که در آفتاب است، خاکستری‌ست؟ یا آن بخش که در سایه قرار دارد؟ چون به وضوح رنگ این دو بخش با هم متفاوت است.
آقای داماد در ماشینش منتظر عروس نشسته بود تا از آرایشگاه بیرون بیاید. عروس که از در بیرون آمد، مثل پادوی منتظر جیره به سمتش دوید و پی دامنش را گرفت تا گَرد نگیرد. ملازمی شده بود بی‌مقدار و با این حال، احتمالن به نظر اکثر شاهدان آن صحنه (که شامل من و دو کارگر ساختمان بودند) این فعالیت‌ها علامتی از عشق بودند.
به هر بدبختی ممکنی عروس را توی ماشینش چپاند و با هم به سوی خوشبختی رفتند.

خوشبختی در آفتاب چه رنگی‌ست؟
👍4
Utrus Horas
Orchestra Baobab
مناسب تبدیل خانه به کاشانه.
- دومین روزی‌ست که به خاطر شک به ابتلا به کرونا از خانه بیرون نرفته‌ام.
امروز اتاقم را تقریبن مرتب کردم و مانده برپا کردن تختم که نیازمند تشک و تخته است. اگر حوصله کنم، شاید چند ماه دیگر.

- مذاکرات با شرکت اوکراینی برای افزایش حقوق چندان خوب پیش نرفت و آن را منوط به افزایش حجم کار کردند. احمقند.

- ساعت دیواری‌یم را به دیوار مصلوب کردم؛ اما باتری ندارد. این‌جا همیشه شش و چهل و هفت دقیقه‌ست.

- اتاقم هرچند از قبلی خیلی بهتر است، اما هنوز هم شبیه اتاق من نیست و نخواهد بود. یک عالمه رخت خواب، زیر یک روفرشی، یک عالمه باکس لباس، زیر یک روفرشی دیگر، یک کابینت فلزی آشپزخانه در نقش کمد و کتابخانه.

- امروز لاس‌های تمیز و دوستانه‌یی زدم که نتیجه‌ی آن قوام یافتن رفاقتم با آدم‌ها بود؛ نه دریافت نود.

- چرا این همه موزیک خوب در جهان وجود دارد؟ و چرا این سوال با تغییر «موزیک» به «دختر» و «جهان» به «مشهد» قابل طرح نیست؟

- به سفر نیاز دارم. آیا این چیز جدیدی برای گفتن است؟ از دو بند بالا می‌توان دریافت که خیر.

- به حضور یک گربه در زندگی‌یم نیازمندم. با توجه به بندهای بالا، ممکن است ظالمانه باشد.

- باید موهایم را کمی کوتاه کنم. موخوره آزارم می‌دهد.

- خسته‌ام. دلم می‌خواهد در صف تست پاپ‌اسمیر نشسته باشم و خوابم برده باشد.
Severed Eyes
Hallatar
خیلی بیشتر از دو دقیقه و پنجاه و دو ثانیه به نظر می‌آید.
Note To Self
Clean Spill
آیا از استروکس خسته شده‌یید؟ آیا اصلن استروکس را نمی‌شناسید؟ آیا ایندی‌راک به نظرتان سبکی تخمی‌ست؟
این‌ها سوالاتی‌ست که جوابشان برایم مهم نیست؛ چون خودم هم نظری ندارم و نمی‌توانم کسی را به چیزی تشویق کنم.
تنها به ذکر خاطره‌یی کفایت می‌کنم:
درست اگر خاطرم باشد، در فیلم مضحک «کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد» جایی وجود داشت که یکی از بازیگرها گفت:

آره. من ایندی خیلی دوست دارم. مدونا. فیفتی سنت. آره.

@Chetmax
سپاهی از اصوات نامربوط می‌جهند سمت دیواره‌های رحِمم و جنین احتمالی‌یم را از خواب بیدار می‌کنند:
- تق‌تق‌تق. آمده‌ییم بریزیم توو و کاغذها را مثل توی فیلم‌ها بپاشیم به هوا و برادرت را ببریم حبس تا تو فالوئر بگیری.

سرِ نگاه‌دار آسمان را تووی گونی خونی بردیم تحویل داروغه دادیم و داروغه لیوانی دوغ داد دستمان که عطشمان را بیشتر می‌کرد. ما اما رعایت ادب در دستور کار قرار داده و خشم فرّارمان را کف دستمان خفه کردیم.

سر از جنگل درآورده بودم وسط فحشای انفرادی‌یم. آن‌قدر کوچک شده بودم که لی‌لی‌پوتی‌ها اندازه‌ی کیرم را مسخره می‌کردند. با این حال، هیچ‌کجا راهم نمی‌دادند. بازی‌یم نمی‌دادند. نانم نمی‌دادند. آبم نمی‌دادند. زنده‌زنده گازم می‌زدند و گازم می‌گرفتند، اما گازم نمی‌دادند که تند بدوم. که تند بروم. که زود برسم. به رود برسم. کون سوخته‌ام را بیفکنم در آب و جانی تازه کنم، فرح‌بخش و خنک، مثل کپه‌های شلتوک نم‌دار در شب.

سربندی سبز به پیشانی‌یم بسته بودند و روی خارهای سیم‌دار می‌رقصیدم. روی برادر اسیرم می‌رقصیدم. لب‌هایم از بناگوش پیش‌تر رفته بود دهانم از اشک پر و خالی می‌شد و می‌رقصیدم:
- بندهای نامرئی از رگ‌هایم بیشتر در من رخنه کرده‌اند و حتا نمی‌توانم این را به زبان بیاورم یا بیشتر از چند ثانیه واژه‌هایش را در سرم مرور کنم.

قصه‌ی ما دروغ نبود؛ بلکه ری-مَستر شده‌ی حقیقت بود. راست بود. هرچند کلسیم کمتری نسبت به ماست داشت، اما استخوان شکسته زیاد بود میانش. با آسمانی کبود. آسمانی سوخته. آسمانی با خون جاری روی دیوار که رودخانه از غلظت قرمزش کم نمی‌کرد.

﴿کادر با غلتیدن گونی‌های خونی از بالای هرم و گسترش قاعده‌ی آن بسته می‌شود﴾

اما تاریکی ممتد است و دندان‌های سیاه ما بوی کله‌پاچه می‌دهند.
Sinking Inside Yourself
Hammock
در زندگی جاهایی هست که می‌بینی امبینت‌ها را ریخته‌اند تووی پست‌راک‌ها و نتیجه هم بد نشده.
به شکلی مینیاتوری، سرخوردگی ون‌گوگم.

حالا ممکن است هزار نفر بیایند و بگویند که این مسئله را درک می‌کنند، درک می‌کنند که کارشان فهمیده نمی‌شود و غیره؛ اما این کمکی به من نمی‌کند و فقط حالم را بدتر می‌کند. تغییر حالم را این‌طور توصیف می‌کنم: رسیدن از یک نفرت اجتماعی به یک نفرت اجتماعی شدیدتر.

بعد از نوشتن پست آخر، ناامیدانه به سطرها خیره مانده بودم و خودم را دلداری می‌دادم:

- خودت طوری نوشتی که هر کسی نفهمه؛ چرا انتظار داری فهمیده بشه؟!
- بقیه‌ی چنلا رو ببین. چی می‌نویسن؟ دلم گرفته. کاش بارون بیاد. خب اینام همین‌و می‌خوان!
- مگه برای خودت نمی‌نویسی؟ انتظارت باید از خودت باشه. رضایت یه چیز درونیه.

و سرخورده‌تر می‌شوم وقتی بعد از شش ساعت افسردگیِ پس از نوشتنِ چیزی که تا حدی راضی‌یم کرده، یک نفر که قبولش دارم و دوست دارم از کارم تعریف کند، از کارم تعریف می‌کند و من خوشحال می‌شوم.

تف پسر جان! تف که چشمت هنوز به دهان بقیه‌ست. پس کثافت درونت کجا رفت؟! پس آن روح آزاد که می‌خواست خواننده را زخمی کند تا از خونش تغذیه کند، کجاست؟! بازاری‌نویس حقیر. بی‌مایه‌ی بی‌ظرفیت. لیاقت نداری بنویسی! لیاقت نداری خلق کنی! قدردان نیمچه موهبتت نیستی و مدام می‌خواهی خواننده را بغل کنی. مهرطلبی شرفت را از تو گرفته. بزدل بی‌مقدار.
👍1
Nadia's Theme
Vladimir Cosma
بی‌کلامی از ولادیمیر کُسما. (پوزخندش را قورت می‌دهد)
چتمارس.
#استوری‌ها
ارسا، اسنو، لپه.
Make This Go On Forever
Snow Patrol
اينم يه جورى بود كه انگار از توى چنل تو شنيدمش براى اولين بار.

*ناشناسی با همین توضیح برایم فرستاده.