چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
Realidad (Versión original, 1973)
Wara
ای کاش قلب‌های بیشتری داشتم.
In a Manner of Speaking
Nouvelle Vague
این آهنگ هشت هزار و هفتصد و هشتاد و ششم موزیک‌پلیر من است. یعنی بعد از شنیدن این موزیک، هشت هزار و هفتصد و هشتاد و شش آهنگ دیگر را به کالکشنم اضافه کرده‌ام، در حالی که احساس می‌کنم نیازی به این کار نبوده است.
سوزن را که از مغز دندانت دربیاوری و در لثه فرو ببری، می‌توانی ادعا کنی که چیز جدیدی را تجربه کرده‌یی. سوزن را که بسوزانی و داغاداغ در تن کپّه‌ی اسپند بنشانی، می‌فهمی افعالی که با نهاد سوزن آغاز می‌شوند، چه محدودند.
سوزن را که به دست بگیری و دستت را که لای در یخچال نگه داری، ممکن است نور چراغ یخچال، سوزن را مرئی کند؛ اما سوزن نمی‌تواند به شکل محسوسی باعث مرئی شدن چیزی جز درد در لثه شود.
تازه بعد ازین‌ها می‌بینی که مفاهیم انتزاعی هم نمودهای بصری دارند؛ چون داری می‌بینی.
پس سوزن را که در چشم فرو ببری، باید بهتر ببینی.



من دست‌های تو را تووی چشمم فرو برده بودم. مشت که می‌کردی، مردم دچار تورّمک می‌شدند. انگار که با چوچوله‌ی چشمم ور رفته باشی، با هر حرکت دستت، لرزشی خفیف در تمام وجودم حس می‌کردم.
بعد تو دست‌هات را بیرون کشیدی و من خالی شدم از سکنه. دیگر به چه زبانی بگویم؟ درد چشمم، تسکین چشمم بود.


حالا به دیوار کوبیده‌اندم و دست‌هایم را به موازات افق از هم باز نگه داشته‌اند؛ اما دست‌های تو صلیب مسکّن من بود و این سوزن‌ها بازیگران خوبی برای نمایش درد نیستند؛ چون درد ندارند؛ چون خالی‌یند؛ چون یک شتر می‌تواند از حفره‌ی انتهایشان عبور کند.


من نخِ کی باشم؟
به یک رفیق نادیده‌

هیچ‌وقت صورتم را به آن چوب نم‌دار که گفتم، نساییده‌ام. تبلیغ چیزی بود که در دلم مانده. مثلن ممکن است فردا برایت مثال دیگری بزنم از کشیدن نوک راپید هشت دهم روی یک کاغذ سنگین؛ اما حقیقت این است که چنین چیزی را هم امتحان نکرده‌ام، یا اگر کرده‌ام، درکی از لذت آن نداشته‌ام و حالا خاطرم نیست. مثل دختر اول که باید می‌گفتم «نه»، اما مثل احمقی هفده‌ساله، گفتم «حتمن!». و تازه آن موقع هفده‌ ساله نبوده‌ام. از هفده‌سالگی چیز زیادی در خاطرم نمانده. گمان نمی‌کنم دوران خوبی بوده باشد. عمیق‌تر که نگاه می‌کنم، هیچ وقتم وقت خوبی نبوده. غیر از همین سه یا چهار سال آخر که سعی کردم همه چیز را خودآگاه کنم. چیزهایی که می‌توانستم را کنترل کردم و چیزهایی که نمی‌توانستم را پذیرفتم.

البته که تو خودت این‌ها را بهتر بلدی. این را فهمیده‌ام که می‌دانی؛ اما میان مغز و انگشت‌ها، کمی بیشتر از مغز و انگشت‌ها فاصله است.

من به یک نفر مثل تو نیاز دارم که به یاد بیاورم. قرار ولگردی برای من قرار مقدسی‌ست. این که مقرر کرده‌ییم روزی ول بگردیم، بهترین چیزی‌ست که می‌تواند برایمان اتفاق بیفتد. می‌توانی از کتابت حرف بزنی، از اعتیادهایت، از خانواده‌ات که احتمالن دوستش نداری و از انزوایت. من هستم که گوش کنم. هستم که بگویم از کجای سرازیری ولی‌عصر خاطره دارم و حالا یادم نمی‌آیدش. هستم که چیزی را بگویم که مطمئنم می‌فهمی.
崩壞根本
穿越稜鏡 (Through The Prism)
باید از این صفحه اسکرین‌شات بگیرید و آن را در گوگل ترنزلیت آپلود کنید و اسم موزیک را مارک کنید تا برایتان ترجمه‌اش کند و بفهمید که این پست‌راک می‌خواهد چه بگوید.
The Chinese silk moth.
Rite Of Passage
Dimmu Borgir
سال 2012 با چند تا از رفقایم کل‌کل این را داشتیم که کداممان متال سنگین‌تری گوش می‌کند و دیمو بورگیر از خوب‌هایمان بود.
چیزی که ناراحتم می‌کند، جدا ازین که دوستان مشهدی کمی دارم، این است که با هیچ‌کدام نمی‌توانم بنشینم پای تماشای چنین فیلمی.
یعنی تنها دلیلی که درین لحظه تا این حد احساس تنهایی می‌کنم، همین است و این که هاشم گفته است برای تولدش باید همراه با یک دختر بروم و هیچ گزینه‌یی در مشهد ندارم. سر آخر به صدرا گفتم همراهم بیاید. مشکل صدرا هم این است که دیدن این فیلم‌ها حوصله‌اش را سر می‌برد.
تقریبن ناراحتم. تقریبن از مشهد متنفرم و احساس می‌کنم در بقیه‌ی شهرها شاید زندگی شادتری داشته باشم.
👍5
اجازه بدهید با ساموئل بکت به خودم بیایم:

With all this darkness round me I feel less alone.

در نهایت، این آدم‌ها نباید باشند که من را شکل می‌دهند. نباید اجازه بدهم بودن و نبودن آن‌ها روی احساساتم به شکلی منفی اثر بگذارد. مثل تمام این سال‌ها، باید حق ضعیف بودن را از خود بگیرم و روی چیزی متمرکز شوم که من را موجودی کامل‌تر می‌کند.
به تنهایی فیلم می‌بینم و لغزش پیش‌آمده را می‌گذارم پای این‌که این چند روز به بودن آدم‌ها عادت کرده‌ام.
دیگر هیچ مشکلی نیست.
All the World is Green
Rosemary Standley, Dom La Nena
الیکا به من جایزه‌اش داده؛
بدون جمله‌یی که دوست دارم زیر تمام آهنگ‌هایش برایم بنویسد.
چه هدیه‌ی غم‌انگیزی.
معادله‌ی سختی نیست:
تا بدبختی را بغل گرفته بودم، فرصت و ایده داشتم که بنویسم. حالا اما انسانی رویامندم. امیدوارم. حالا به جای مخدر یأس، اضطرابی سالم در رگ‌هایم دارم‌.
پیر شده‌ام و همین پیر شدن است که دارم تن می‌دهم به امن شدن. و الا من که هنوز زنده مانده بودم و احتمالش بود که چند سال دیگر هم با همان شرایط زنده بمانم. اما حالا مشغول ساختن چیز دیگری شده‌ام. چیزی که شاید دوستش نداشته باشم، اما ثمره‌ی چند سال رها بودنم روی آب است.
به قدر کافی نخوابیده‌ام. دلدردم. به یک حمام طولانی نیاز دارم. تا خانه خیلی راه است. ساعت پنج باید خودم را به یک گالری معرفی کنم. پیش از آن باید ناخن‌هایم را بگیرم. پیش از آن، باید راجع به کار با یک مشت بچه‌ی سرتق سروکله بزنم. پس از آن هم شاید لازم باشد به چند نفر دیگر جواب پس بدهم. شاید هم به خودم لطف کردم و راجع به مستی چند شب پیش نوشتم.
چون بیشترتان می‌دانید من دوست دارم عکس دست‌هایتان را داشته باشم و برخی می‌پرسید با آن‌ها چه می‌کنم.
Mark Korven - What Went We (The Witch Original Soundtrack)
بی‌کلام از زیر دوش.
Erupting Light
Hildur Guðnadóttir
برای یک گنجشک بغض‌کرده.
تولد هاشم

عملن پیدا کردن دختری که بتواند از نُه شب تا سه‌ی صبح بیرون از خانه باشد، کمی سخت است. پس خیلی به خودم زحمت ندادم که حتا به این مسئله فکر کنم.
صدرا و دوست‌دخترش ارسا تنها گزینه‌های من برای هر برنامه‌یی هستند.
قرار بود تولد هاشم جایی بیرون از شهر برگزار شود و در نتیجه با مسعود رفتیم. البته مسعود با این مقدار از سوءاستفاده مشکلی ندارد؛ چون می‌داند قرار است خوش بگذرانیم. در واقع مسعود در کل به شکلی‌ست که آدم دوست دارد از او کمک بگیرد و گاهی هم سوءاستفاده کند.
سه نره‌خر و یک ارسا رفتند جایی که صاحب مجلس از من خواسته بود تا می‌توانم دختر بیاورم.
و خب، حتا نیاز نبود که بخواهم با توجیهات جنسیتی ناتوانی‌یم درین امر را بپوشانم. هاشم هم مثل من نتوانسته بود مهمانی‌یش را از یک نرکده‌ی پر از تستوسترون به جای بهتری بدل کند. سه دختر و شانزده پسر.
قرار بود دوستانم درین مهمانی کمک کنند که من به عنوان یک انسان خجالتی در گوشه‌ی مجلس مشغول بیلیارد بازی کردن با تخم‌هایم نباشم؛ اما با حضور آن‌ها، توانسته بودیم یک گروه انسان خجالتی و آکوارد باشیم که در گوشه‌ی مهمانی مشغول بیلیارد بازی کردن با تخم‌هایمان بودیم. حتا ارسا که تخم نداشت هم با ما بازی می‌کرد.
چنین مجالسی بدون الکل یا دراگ قابل تحمل نیستند: موزیک‌های فاجعه، ارتباطاتی که شکل نمی‌گیرند، چند نفر که در آن وسط به زشت‌ترین شکل ممکن می‌رقصند و تلاش مذبوحانه‌ی صاحب مجلس برای این که به مهمان‌هایش خوش بگذرد. همه چیز فاجعه است.
هاشم اما، آگاه از احتمال وقوع چنین فاجعه‌یی، خیلی سریع یک‌ونیم‌لیتری را چرخاند و طوری پیک‌ها را پر کرد که انگشتم خیس شد.
من الکلی نیستم. از مستی بدم نمی‌آید؛ اما معمولن انتظارم را برآورده نمی‌کند. البته این یک فکت نیست. نظرم راجع به خودم بود؛ تا قبل ازین مهمانی...
این چهار ثانیه از چیزی‌ست که من چهار ساعت آن را تجربه کردم. چیزی کمی کوچک‌تر از ماشروم و بزرگ‌تر از تمام‌ مستی‌های پیشینم.
شرم و حیایی نداشتم. با هر موزیکی که می‌شد، می‌شدم. دیگر دیوارهای اطرافم فرو ریخته بودند. دیگر همه بودند. رها و زیبا و ازخود‌بی‌خود بودم. پنج بار گوشی‌یم را گم کردم و همین حدود هم کیف پولم را.
کمی در حیاط اکسیژن می‌گرفتم و باز می‌رفتم داخل تا روی پارکت ولو باشم. هاشم همچنان ول‌کن قضیه نبود. هر پیکی که می‌ریخت، اضافه می‌کرد:

که الکل تو رو نمی‌گیره، ها؟ من تو رو امشب می‌گام.

و اگر گاییده شدن چیزی به این زیبایی‌ست، چرا که نه؟!
چتمارس.
این چهار ثانیه از چیزی‌ست که من چهار ساعت آن را تجربه کردم. چیزی کمی کوچک‌تر از ماشروم و بزرگ‌تر از تمام‌ مستی‌های پیشینم. شرم و حیایی نداشتم. با هر موزیکی که می‌شد، می‌شدم. دیگر دیوارهای اطرافم فرو ریخته بودند. دیگر همه بودند. رها و زیبا و ازخود‌بی‌خود بودم.…
این وسط، چیزی بود که خیالم را راحت می‌کرد:
حضور صدرا.

آدم در آن حالت نمی‌داند قرار است چه بر سرش بیاید. باید یکی باشد که از او مراقبت کند. صدرا می‌رفت و می‌آمد و هر بار در دستش چیزی برای بهتر کردن من بود. برایم علف جور کرد که عیشم مدام و تمام باشد. آب می‌یاورد و می‌گفت «برات خوبه» و بله؛ من که نمی‌فهمیدم چه چیزی ممکن است برایم خوب باشد غیر از زیتون، هر چه که در حلقم می‌ریخت را با عشق و اعتماد می‌بلعیدم: سطحی از ارتباط که با سایر انسان‌ها ندارم.
ساندویچی را کالبدشکافی کرده بود و هر جزء آن را با تشریحی مفصل در دهان پرم می‌گذاشت:
«حالا یه کم خیارشور بخور که نونا خیس بخورن... حالا کالباس با سس بخور، چون ساندویچ کالباسه... حالا نون بخور که سیرت کنه...»

برای فردی مثل من که درگیر نمادهاست، هر ذره‌ی آن ساندویچ علامتی بود از چیزی خوشایندتر از طعم کالباس آغشته به سس.