سازمان تأمین زیبایی بصری چنل شما را به دیدن این مجموعهی رندوم دعوت مینماید.
👍2
محب در مسیر مستراح بود که با تعجب و نگرانی داد زد:
جسد یه زنبور رو زمینه!
اما منطقییش این بود که از معلق بودن جسد در هوا اینطور شگفتزده شود.
جسد یه زنبور رو زمینه!
اما منطقییش این بود که از معلق بودن جسد در هوا اینطور شگفتزده شود.
موهایم در حال ریختنند و این نشان میدهد زمانم برای تبدیل شدن به یک نویسندهی خوب با عکس روی جلد جذاب، رو به اتمام است.
اینها البته جای شکایت ندارند. چیزی جای شکایت ندارد. هر چیزی نتیجهی چیز دیگریست و من اگر قدرت تغییرش را داشتم، تا به حال تغییرش داده بودم. برای فرار از تنبلی، زیادی تنبلم.
دوربین سلفی گوشی میگوید چهل و دو سالهام.
(ادامهیی برای این گزاره متصور نیستم.)
(ادامهیی برای این گزاره متصور نیستم.)
نشستهام تووی مستراح؛ پناهگاه دائمییم که با زانوهام خیلی خوب نیست. اینها را تایپ میکنم؛ چون از تماشای کاشی توالت جذابتر است.
من حتا به عنوان تماشاچی زندگی دیگران هم زیادی تنبلم. برندهها را میبینم و آبی گرم نمیشود. بازندهها را میبینم و برایشان دل نمیسوزانم. دلم سیگار کشیدن در مسیر خروج اضطراری میخواهد.
چند باری هم درگیر شرایط لذتبخش بودهام. چیز خوبی نیست رفقا. به آن عادت میکنید و وقتی دیگر خبری از آن نیست، حفرهیی عمیق در وجودتان سر باز میکند.
هرچند این حفره در تمام شرایط با شماست؛ اما وقتی شرایط لذتبخش است، انگار رویش را با گِل پوشاندهاند. یادتان هست؛ اما نیست.
هرچند این حفره در تمام شرایط با شماست؛ اما وقتی شرایط لذتبخش است، انگار رویش را با گِل پوشاندهاند. یادتان هست؛ اما نیست.
Esse Olhar Que Era So Teu
Dead Combo
یک بار هم یکی گفت:
خوندن اینستاگرامت راحتتره؛ چون عکس داره.
آه از غافلان از موسیقی متن...
خوندن اینستاگرامت راحتتره؛ چون عکس داره.
آه از غافلان از موسیقی متن...
و اگر دقیقن بخواهید بدانید دلتنگ چیستم (چرا باید بخواهید بدانید؟) ، چیز مشخصی پس ذهنم نیست جز اینکه موهایم در حال ریختنند.
با اشاره به ریزش موهایم، موضوع را خیلی شخصی کردم؛ حال آنکه میشد تهش را باز گذاشت تا خواننده دلتنگ چیزهایی شود که یادش نیست دلتنگ آنهاست.
مثلن پوستها، بوها، صداها، صدا زدنها، صدا زدنها، صدا شدنها، صدا زدنها، صندلیها، بستنیها، ساعتها، سایهها. هاها. سایهها. یادش به خیر. چقدر با سایهها خاطره ندارم.
مثلن پوستها، بوها، صداها، صدا زدنها، صدا زدنها، صدا شدنها، صدا زدنها، صندلیها، بستنیها، ساعتها، سایهها. هاها. سایهها. یادش به خیر. چقدر با سایهها خاطره ندارم.
از بوکان آهنگی کُردی برایم فرستادهاند با نام «دلتنگی». از تمامش یکی-دو کلمه میفهمم که یکیش «غربت» است.
بیایید عناصر این ماجرا را مجددن بررسی کنیم:
از بوکان (شهری در آذربایجان غربی که تا به حال ندیدهام) برایم (برای من، من که مشهدم، شهری در خراسان رضوی) آهنگی کُردی (کُردی. همین) فرستادهاند که نامش «دلتنگی»ست و من از آن «غربت» را میفهمم.
بیایید عناصر این ماجرا را مجددن بررسی کنیم:
از بوکان (شهری در آذربایجان غربی که تا به حال ندیدهام) برایم (برای من، من که مشهدم، شهری در خراسان رضوی) آهنگی کُردی (کُردی. همین) فرستادهاند که نامش «دلتنگی»ست و من از آن «غربت» را میفهمم.
چتمارس.
اگر نوشتم «خوش باشید. من دیگر نیستم»، بدانید که جایی حوالی بوکان خودم را گم کردهام.
از اهواز فرستادهاند. پست نکردهاند البته. در همین تلگرام و به صورت ناشناس، عکسش را فرستادهاند. دو تا بود؛ اما این یکی چون «دست» داشت، ترجیح داده شد.