Dzikaje Palavańnie (Wild Hunt)
Dzivia
نوشته بود: صحبت کردن راجع به موسیقی مانند رقصیدن در وصف معماریست.
دعوا سر این نیست که کدام شاعر شعر بهتری دارد؛ مسئله اصلن دیگر برای من شعر نیست. مسئلهی من، زندگیست. باید ببینم کدام هنرمند در طول زندگی خود بیشتر توانسته من را ناامید کند. یعنی هنر باید به نحوی در زندگی یک نفر جریان داشته باشد تا بتواند ناامیدی اصیل و خالصی را به من تزریق کند.
بهرام اردبیلی را اصلن نمیخواهم بخوانم. از زندگییش همان بس که برای زنش نوشته:
- خوش باشید. من دیگر نیستم.
و واقعن نبود!
بعد من اینجا نشستهام و بابت چیزی که وجود ندارد (منظورم آینده است) غصه میخورم!
بهرام اردبیلی را اصلن نمیخواهم بخوانم. از زندگییش همان بس که برای زنش نوشته:
- خوش باشید. من دیگر نیستم.
و واقعن نبود!
بعد من اینجا نشستهام و بابت چیزی که وجود ندارد (منظورم آینده است) غصه میخورم!
چتمارس.
همان دختر رشتی که هفتهی پیش راجع به او نوشته بودم، این را فرستاده و من یاد داستانی افتادم: وقتی قرار شد جانشین آدم مشخص شود، خدا به او فرمان داد که به پسرانش بگوید برای خدا قربانی کنند. هابیل چوپان بود و فربهترین گوسفندش را نثار کرد. قابیل اما کشاورز بود…
اگر نوشتم «خوش باشید. من دیگر نیستم»، بدانید که جایی حوالی بوکان خودم را گم کردهام.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من در برابر واکنشهای مثبت یا منفی شما نسبت به اینجا:
درست همان لحظه که گفتی مستی، من احساس کردم اسهالم. درست همان لحظه به سمت دستشویی رفتم. چیزی بین قدم زدن و دویدن. کمی سریعتر از تصویری که با مصدر «رفتن» در ذهن تو شکل میگیرد. دمپاییها را تابهتا به پا کردم و به این فکر کردم که علی را از فهرست کلوزفرند اینستاگرامم حذف کنم؛ چون خیلی ریپلای میدهد. بعد یاد تو افتادم که مستی و انگشتهات وقتی داخل سوراخ گوشَت را میخارانند، مستند. یاد تو افتادم که تور بخشی از پوستت را پوشانده بود؛ اما پوست برتر است. کلمات قبل از رسیدن به گوشم، روی پوستت سر میخوردند و من تعقیبشان میکردم تا دید جانبیم.
Beauty (Acoustic)
Love Supreme
«آنقدر از زیبایی خواهد گفت که ابتدا با دیدن هر چیز زیبا یاد او بیفتید و بعدها، هیچ چیز را نازیبا نبینید»
سازمان تأمین زیبایی بصری چنل شما را به دیدن این مجموعهی رندوم دعوت مینماید.
👍2
محب در مسیر مستراح بود که با تعجب و نگرانی داد زد:
جسد یه زنبور رو زمینه!
اما منطقییش این بود که از معلق بودن جسد در هوا اینطور شگفتزده شود.
جسد یه زنبور رو زمینه!
اما منطقییش این بود که از معلق بودن جسد در هوا اینطور شگفتزده شود.
موهایم در حال ریختنند و این نشان میدهد زمانم برای تبدیل شدن به یک نویسندهی خوب با عکس روی جلد جذاب، رو به اتمام است.
اینها البته جای شکایت ندارند. چیزی جای شکایت ندارد. هر چیزی نتیجهی چیز دیگریست و من اگر قدرت تغییرش را داشتم، تا به حال تغییرش داده بودم. برای فرار از تنبلی، زیادی تنبلم.