چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
۴- آسمان. درخت. آسفالت خنک. آن‌ها هنوز نتوانسته‌اند این‌ها را تصاحب کنند و این‌ها مثل کارت‌های روی میز، می‌توانند باعث برد من شوند و منظور از مصدر «بردن» درین جمله، لذت بردن است. من اگر دوست‌دختر شما را یک بار و آن هم فقط دو دقیقه بوسیده باشم هم برنده‌ام؛ هرچند سیصد و شصت و چهار روز و بیست و سه ساعت و پنجاه و هشت دقیقه‌ی دیگر آن سال، خودش را به شما سپرده باشد.
۵- تصور «خوشبخت بودن» معذبم می‌کند و دقیقن نمی‌دانم بابت تحریک حسی نزدیک به حسادت در من است یا این‌که نمی‌خواهم جسمم (که چیزی واقعی‌ست) را در چیزی تا این‌حد انتزاعی تجربه کنم. شوخی که نداریم. زنده بودن و خوشبختی برای من در تعارضند.
۶- آقای لی،
داریوش دیگر دوستم ندارد. دلش تنگ می‌شود؛ اما دیگر دوستم ندارد. لحظاتی که با این حقیقت روبرو می‌شوم، از غم‌انگیزترین لحظات زندگی‌ منند. در پی آن هم این سوال ایجاد می‌شود که «آیا هرگز دوستم داشته؟». و چرا این سوال باید برایم مهم باشد؟ در حال کار روی از بین بردن اهمیت این مسئله‌ام؛ اما حتا اگر بتوانم اهمیت این مسئله را هم از بین ببرم، این حقیقت که داریوش انسان ارزشمندی‌ست و تایید شدن از طرف او می‌تواند به زندگی من معنای بیشتری بدهد، کتمان‌ناپذیر است.
این اتفاق ممکن است در رابطه با هر انسان ارزشمند دیگری هم در زندگی‌یم بیفتد؛ اما بخش دردناک ماجرا این است که پس از کلی محاسبات احساسی غیرمبتنی بر اعداد، باید به خاطر آورد که تعریف ذهنی آن فرد از ما با تعریف ذهنی ما از ما در ذهن سایرین، متفاوت است.
به زبان ساده، من وقتی چنین موردی برایم پیش می‌آید، سراغ افراد جایگزین می‌روم؛ اما پیدا کردن فردی مثل داریوش با سلیقه‌یی که مؤید من باشد، چندان ساده نیست.
کمی قبل‌تر، باید انسان را تعریف کنیم: مجموعه‌یی از انتخاب‌ها.
سلیقه، اولویت، ارجحیت و چند مفهوم مزخرف دیگر را در نظر بگیر. این‌ها آدم را تشکیل می‌دهند. یعنی اگر فردا، سلیقه‌ی داریوشْ من را تایید کند، دیگر داریوش نیست و من باید بروم دنبال کسی که ارزشمند باشد، مورد تاییدش نباشم و این امید را داشته باشم که با تمرین، بتوانم خودم را طوری تعلیم بدهم که مورد تایید او قرار بگیرم.
آخ که اگر آدم‌ها می‌دانستند چقدر چیز یاد من داده‌اند، نمی‌گذاشتند به این راحتی تلفشان کنم.
چتمارس.
این یکی را از خارج فرستاده‌اند. دیگر بوکان نیست. اما هر جا که گل است، ریشه‌اش در خاک بوکان است و هر جا دستی زیباست، چشم من به آن گره‌ خورده.
همان دختر رشتی که هفته‌ی پیش راجع به او نوشته بودم، این را فرستاده و من یاد داستانی افتادم:

وقتی قرار شد جانشین آدم مشخص شود، خدا به او فرمان داد که به پسرانش بگوید برای خدا قربانی کنند. هابیل چوپان بود و فربه‌ترین گوسفندش را نثار کرد. قابیل اما کشاورز بود و دلش هم نمی‌آمد از نوبرش بگذرد. پس کمی گندم نامرغوب حواله کرد.

بقیه‌ی داستان مهم نیست. ایرادات منطقی‌یش هم کم نیستند. عمر کشاورزی مثلن برمی‌گردد به تاریخ یک‌جانشینی بشر. بگذریم. این افسانه‌ها پایه‌گذار ادبیات داستانی‌یند و محترم. این گندم هم هرچند عزیز، من اما پوست را برمی‌گزینم و رسالت را از مسیر دیگری عبور می‌دهم.
چتمارس.
۶- آقای لی، داریوش دیگر دوستم ندارد. دلش تنگ می‌شود؛ اما دیگر دوستم ندارد. لحظاتی که با این حقیقت روبرو می‌شوم، از غم‌انگیزترین لحظات زندگی‌ منند. در پی آن هم این سوال ایجاد می‌شود که «آیا هرگز دوستم داشته؟». و چرا این سوال باید برایم مهم باشد؟ در حال کار…
۹- مایک عزیز،
من ترسیده‌ام و حدود بیست دقیقه است که با غمی عمیق در حال ریدنم. این صحنه‌ی خنده‌داری نیست؛ اما اکثر اهالی سینما ترجیح می‌دهند آن را به لطف موزیک یا دراماتایز کردن شرایط، خنده‌دار جلوه دهند. فیلم ترسناکی را به خاطر نمی‌آورم که بازیگرش بیست دقیقه در حال ریدن از ترسی مستمر و حقیقی باشد.
۸-
(ابتدای این بخش از نامه به شکل نامنظمی با قیچی بریده شده)
...
احساس می‌کنم قبول چنین مسئولیتی، نیازمند نوعی از معصومیت است که من فاقد آنم. اعتراف به این موضوع هم گمان نمی‌کنم تغییری در زندگی‌یم ایجاد کند. هنوز هم می‌توانم آدم‌ها را دوست داشته باشم و هنوز هم می‌توانم دوست داشته شوم؛ هرچند به نوعی از معلولیت حسی دچار باشم.
۷- جناب لی،
خدا نبودن من را هم به شدت اذیت می‌کند. ازین که باید از سایر چیزها انرژی کسب کنم، ازین که محکوم به خوابیدنم و ازین که ممکن است بمیرم، بیزارم. گاهی لازم است حرف‌های مهمی بزنم و ناگاه یادم می‌آید که من هم مانند سایر پستانداران، به ریدن احتیاج دارم. به یاد آوردن این مسئله، خود قاتل اعتماد به نفس است. من را هم از گفتن چیزهای مهم باز می‌دارد.
یعنی با خودم می‌گویم منی که حتا نمی‌توانم خوابم را کنترل کنم، صلاحیت کنترل چه چیزهایی را دارم؟ مثلن، وسط دلداری دادن یک نفر، چنان گرسنه می‌شوم که نه‌تنها مشکل آن فرد، بلکه اهمیت زنده بودنش هم دچار رنگ‌باختگی می‌شود و از هر چیزی که باعث شود مسئولیت ادامه‌ی ارتباط تا لحظه‌ی سیر شدنم به تعویق بیفتد، استقبال می‌کنم.
مشکل این نیست که من انسانی خودخواهم؛ بلکه مشکل اصلی این است که انسانم.
۱۰- مایک جان،
من هم گاهی به این فکر می‌کنم که آن‌ها متوجه این مسائل نمی‌شوند و این نه برای آن‌ها خوب است و نه برای من. البته که می‌دانم و قبلن هم این‌جا نوشته‌ام که «هنر پست‌مدرن، همراه مخاطب نیست»؛ اما مخاطب‌ستیزی، مولف‌ستیزی هم در پی خواهد داشت.
نود درصد آن‌هایی که ازین‌جا می‌روند، حد اقل همچنان در یک چنل عضو هستند که یک پستش این باشد:

«حالم خوب نیست».

و آن‌ها هم همین را می‌خواهند! ساده و صریح همین را بگوید. این که من دقیقن همین را نمی‌گویم، دلیلش این نیست که حالم بد نمی‌شود؛ تنها، معتقدم که فرق نویسندگی با چنل داشتن همین است: بیان.
آیا راه جدیدی برای بیان احساسی مشترک دارید؟
اگر ندارید، بگردید و ببینید دیگران از آن حس چه گفته‌اند و با ذکر نام، از زبان خودشان بگویید. هرچند، همان‌طور که گفتم، مخاطب عام به دنبال چنین چیزی هم نیست. مخاطب عام، از مخاطب بودن هم شانه خالی می‌کند؛ چه برسد به کشف و نقش‌پذیری! مخاطب عام، اصلن دنبال چیزی نیست!

مایک لی عزیز،
از تو چه پنهان؟ من هم گاهی وسوسه می‌شوم.
1
Tsirani Tsar
Tigran Hamasyan
سرودِ آهوان.
Dzikaje Palavańnie (Wild Hunt)
Dzivia
نوشته بود: صحبت کردن راجع به موسیقی مانند رقصیدن در وصف معماری‌ست.
دعوا سر این نیست که کدام شاعر شعر بهتری دارد؛ مسئله اصلن دیگر برای من شعر نیست. مسئله‌ی من، زندگی‌ست. باید ببینم کدام هنرمند در طول زندگی خود بیشتر توانسته من را ناامید کند. یعنی هنر باید به نحوی در زندگی یک نفر جریان داشته باشد تا بتواند ناامیدی اصیل و خالصی را به من تزریق کند.
بهرام اردبیلی را اصلن نمی‌خواهم بخوانم. از زندگی‌یش همان بس که برای زنش نوشته:

- خوش باشید. من دیگر نیستم.

و واقعن نبود!
بعد من این‌جا نشسته‌ام و بابت چیزی که وجود ندارد (منظورم آینده است) غصه می‌خورم!
Deep Politics
Grails
«رقص در باب معماری»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من در برابر واکنش‌های مثبت یا منفی شما نسبت به این‌جا:
Nuur El Ab
OLIVER SHANTI
چه روز بدی. چه روز بدی.
درست همان لحظه که گفتی مستی، من احساس کردم اسهالم. درست همان لحظه به سمت دستشویی رفتم. چیزی بین قدم زدن و دویدن. کمی سریع‌تر از تصویری که با مصدر «رفتن» در ذهن تو شکل می‌گیرد. دمپایی‌ها را تابه‌تا به پا کردم و به این فکر کردم که علی را از فهرست کلوزفرند اینستاگرامم حذف کنم؛ چون خیلی ریپلای می‌دهد. بعد یاد تو افتادم که مستی و انگشت‌هات وقتی داخل سوراخ گوشَت را می‌خارانند، مستند. یاد تو افتادم که تور بخشی از پوستت را پوشانده بود؛ اما پوست برتر است. کلمات قبل از رسیدن به گوشم، روی پوستت سر می‌خوردند و من تعقیبشان می‌کردم تا دید جانبیم.
Beauty (Acoustic)
Love Supreme
«آن‌قدر از زیبایی خواهد گفت که ابتدا با دیدن هر چیز زیبا یاد او بیفتید و بعدها، هیچ چیز را نازیبا نبینید»
Before The Beginning
John Frusciante
گیتار الکتریک.
سازمان تأمین زیبایی بصری چنل شما را به دیدن این مجموعه‌ی رندوم دعوت می‌نماید.
👍2