چتمارس.
8.43K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
چتمارس.
نفرین ژاک پره‌ور دوم* (*«دوم» را درست تلفظ کنید. بدون تشدید و به شکل «دُئُم». «اول» عربی‌ست و تشدید دارد. «دوم» فارسی‌ست.) ‌ تف به این طالع! چشمِ رنگی؛ موی بلوند مسی متوسط. از بچگی با این‌ها مشکل داشتم. اولین نظربازی‌های زندگی‌یم را در همان دبستان مختلط…
نفرین ژاک پره‌ور

سوم (و پایانی)

بی‌رحمانه زیباست و از زیبایی‌یش آگاه است. به چشم‌هاش که رسیدم، گفت لنز. چیزی عوض نشد. گردنش خوش‌تراش بود و موهاش انگار برای دست ساخته شده بودند؛ نه نوازش. دست؛ آن‌گونه دست که بگیری. بکشی. رها نکنی.
به عکسش خیره بودم و از خودم می‌پرسیدم:

با زندگیت چی‌کار می‌کنی؟

اما این سوال اصلی نبود. زندگی زیرا هرگز نمی‌تواند مو باشد؛ بلوند مسی متوسط حتا. دست‌هایم در موهایش نبودند و این اولین بار بود شاید که دست‌هایم را دوست نداشتم. اگر پیانیست بودم، به سازم پناه می‌بردم و یک دکمه را به تعداد تقریبی موهاش می‌زدم: ده‌هزار بار. مشتی مو که گاهی تاری از آن را در مستراح از دست داده و برخی را در بسترش. برخی را از لای شانه‌اش بیرون کشیده و بی‌ملاحظه ریخته دوور.
از میان تمام عکس‌ها اما چرا آن؟ چرا تنها موهای آن؟ چرا تنها تعداد تقریبی موهای آن؟
نگاهش بود شاید. پیش از آن به چنان نگاهی یورش برده بوده‌ام. این عکس را انگار بلد بودم:
دست می‌بری در موها. چنگشان می‌کنی؛ آن‌قدر که چشم‌هایش از درد بسته شوند. به نیروی دستت جهت می‌دهی تا سر به بالا رانده شود. سفیدی گلو بزند بیرون. خیره شوی به خط چانه. به پوست منعطف. به حرارت خون. به بی‌نظم شدن نفس‌ها. فشارش بدهی مشت گره‌کرده‌ی حاوی مو را به همان تخته‌ی پشت سرش. سفیدی گلو منتشر شود در محیط. خیره بمانی به رنگ. به تحرکات هیستیریک عضلات گردن. به بدن که شاید بلرزد از ترس. بعد کاری نکنی. بمانی تا اشک برسد. بریزد. مو را رها نکنی و زانو بزنی در پیشگاه زیبایی. بمانی تا تمام شود
یا تمام شوی.
...
زانو بچسباند به زانوت. از رشت بگوید و تو به این فکر کنی که تازه! صد و هفت عکس دیگر باقی مانده!
چتمارس.
Purple aesthetic.
Good time, Nude time...
چتمارس.
نفرین ژاک پره‌ور سوم (و پایانی) بی‌رحمانه زیباست و از زیبایی‌یش آگاه است. به چشم‌هاش که رسیدم، گفت لنز. چیزی عوض نشد. گردنش خوش‌تراش بود و موهاش انگار برای دست ساخته شده بودند؛ نه نوازش. دست؛ آن‌گونه دست که بگیری. بکشی. رها نکنی. به عکسش خیره بودم و از…
تَقیّه

تقریبن به همین سرعت از دهن افتاد. آن سه قسمت را هم همان شب اول و حین صحبت با خودش نوشته بودم. یکی پرسیده بود «خود دختره هم توو چنله؟!» و طوری پرسیده بود که انگار خیلی عجیب است. بله. در چنل است و گویا تمام چنل را خوانده. حتا پست آخرش، شاید هم یکی مانده به آخرش (اینستاگرامش را چک نمی‌کنم زیاد) خطی از همین‌جا بود.
از دهن افتاد. نه که چیزی از زیبایی او کم شده باشد. بزی که منم، قدردان علف نیست. نمی‌تواند باشد. حوصله ندارد. زود خسته می‌شود. دلش گاهی چیزهای ملموس‌تری می‌خواهد.
مثلن الان یکی بپرسد «چقدر می‌گیری که قید دیدنش‌و بزنی؟»، جواب من مبلغ بالایی نخواهد بود:
به این فکر می‌کنم که رفتن تا رشت خرج دارد؛ نگاتیو دوربین گران شده؛ دلم می‌خواهد هر روز صدرا را ببینم؛ دو دوربین خراب در خانه دارم و چند قلم چیز دیگر. به طرف نگاه می‌کنم و ننه‌من‌غریبم‌بازی آغاز می‌شود:

«ببین جانم؛ دیدن این دختر ممکنه برای من انقدر الهام‌بخش باشه که بتونم یه کتاب بنویسم و اون کتاب ممکنه پرفروش باشه و حتا به انگلیسی یا فرانسه ترجمه بشه. جدا از بحث اقتصادی، اون برای من خیلی عزیزه و خیلی سختمه که از قید دیدنش بگذرم؛ چون یه سری قرار-مدار داریم با هم که خب، همه ازش باخبر نیستن. من مدعی‌یم که زیباپرستم و اون برای من یه نمود شهودی از معبودمه. دیدن اون برای من مثل حج رفتن مسلموناست. پس گمونم مبلغی معادل یه فیش حج عمره کافی باشه؛ هرچند نمی‌دونم حج عمره الان چنده.»

و در دلم به دویست-سیصد تومن هم راضی باشم که پول رفتنم به رشت دربیاید و
یواشکی ببینمش.
چتمارس.
روز سیزدهم پرش پلک ماهیچه‌های عزیزم من این پرش پلک را به مثابه تلاش شما برای نوازش کُره‌ی چشمم می‌انگارم و به شما حق می‌دهم که ادامه دهید. پذیرش همیشه آسان نیست؛ من اما دیگر شما را به عنوان عضوی از خودم پذیرفته‌ام. سلام پرش پلک واقع در پلک چپم. سیزده‌روزگی‌یت…
پرش پلک

در روزی که گذشت، بالاخره بعد از مدت‌ها کسب درآمد کردم. زیاد نبود. پنجاه تومن. اما آن‌قدر بود که پرش پلکم را متوقف کند. برای جشن گرفتن آن با خواهرانم، سه تا چی‌پف بالشتی و یک شیرنارگیل خریدم که شد بیست هزار و پانصد. پانصد هم تخفیف داد و برایش دلیلی متصور نیستم جز این که به کونم نظر داشته باشد. به هر حال. حالا سی و هشت تومن دارم که با آن باید تا ریزدرآمد بعدی سر کنم.
اما این‌که این درآمد از کجا حاصل شده هم خود داستان جالبی دارد. البته برای خودم جالب است؛ شما را نمی‌دانم. و چون شما را نمی‌دانم و ممکن است به نظرتان جالب نیاید، وقتتان را نمی‌گیرم تا درین ماه مبارک، بیشتر به ذکر خدا مشغول باشید.
Anyway
Weloveyouwinona @Musicclub
یکی از چنل‌هایی که در آن عضوم، در کپشن آهنگ‌هایش می‌نویسد:

From Elik
With love

آدم هم که اسب پیش‌کشی را چس نمی‌کند برگرداند. نتیجتن، همه را دانلود می‌کنم.
این قطعه مال آن‌جا نیست. چک کردم که جایی نباشد. نبود؛ لا اقل در چنل‌هایی که من داشتم. بود؛ در چنلی که در اطلاعات آهنگ ذکر شده.
امشب و بعد از دریافت آن پنجاه تومن، سری هم به سایت اپل زدم. حاصلش شد این:
1-
چهار و چهل و چهار دقیقه‌ی بامداد دیروز، یکی از قناری‌هایمان به صورتی نمادین، مُرد. این که می‌گویم «نمادین» به این معنا نیست مرگش تنها جنبه‌ی نمایشی داشته باشد؛ اما در خانه‌ی دراماتیک و دراماکویین‌پرور ما، مرگ یک قناری هم تبدیل به داستانی مفصل می‌شود.
ساره، گیرکرده در مرحله‌ی انکار، دهانی مردد میان بغض حقیقی و لبخند تصنعی، بابا را بیدار کرد و گفت: قناری بی‌هوش شده.
پدر که از چند روز پیش از حال بد قناری مطلع بود، بی‌آن‌که به خود زحمت بدهد تا از جایش بلند شود و قفس را نگاه کند، سرش را روی بالشت مستحکم‌تر کرد و گفت: نه بابایی؛ مُرده.
این جمله کافی بود تا ساره بتواند با عبور از مرحله‌ی انکار، وارد فاز سوگواری شود.
مادر سعی داشت آرامش کند، اما این بچه‌ها گویا بهتر از والدینشان خوب و بد را می‌فهمند. ساره می‌گفت که باید به او اجازه بدهند گریه‌اش را تمام کند. مادر اما می‌گفت پنج صبح، وقت خوبی برای گریه کردن نیست.
بابا خواب بود.
بابا متوجه شده بود حالا نیمی از قناری‌هایمان را از دست داده‌ییم.
بابا وقتی بابایش هم مرده بود، برای خواب ارزش ویژه‌یی متصور بود و با دو ساعت تاخیر به مراسم رفت.
قناری مرده بود.
قناری امروز توسط ساره و دوستانش به خاک سپرده شد.
قناری امروز سه بار به خاک سپرده شد.
قناری امروز دو بار مورد نبش قبر واقع شد.
ساره گریه می‌کرد.
ساره حین دفن قناری گریه می‌کرد.
ساره حین جنگیدن با پسرهایی که برای نبش قبر قناری آمده بودند هم گریه می‌کرد.
ساره تمام امروز گریه می‌کرد.

2-
کبک احمقی هستم. حالا که برف نیست، سرم را در بالشتم فرو می‌برم. من وجود ندارم. شما وجود ندارید. هیچکس امروز به من زنگ نزده و هیچ پیغام نخوانده‌یی هم ندارم. لا اقل، سعی می‌کنم این‌طور وانمود کنم.
3-
امشب یک استوری گذاشتم؛ یک سلفی در حمام. بالای سرم نوشتم «ببخشید»؛ و آپشن ریپلای را بستم. دقیقن یکی از همان‌ها که ازشان عذر خواسته بودم، دایرکت داد و پرسید چرا جواب نمی‌دهم.
خب ببخشید!
4-
نوشتن «ببخشید» در اتمسفر حمام، هرچند تنها به نظر یک استوری معمولی بیاید، اما متبادرکننده‌ی دچار شدن به احساس گناه در حمام است.
5-
امروز هم به همین نحو پیش می‌روم تا به کارهایم برسم و عقب‌ماندگی دیروز را جبران کنم. از شنبه در خدمتم.
شنبه‌ام شد یکشنبه. یکشنبه‌ام هم می‌توانست بشود دوشنبه، اگر همین حالا به تلگرام نمی‌آمدم و برای نوشتن اقدام نمی‌کردم.
باران خوبی می‌آید. یک قطره‌اش تنها ریخته روی پوستم و از همان یک قطره می‌دانم باران خوبی می‌آید و حتا می‌دانم که بهار خوبی‌ست.
شب‌ها که می‌خواهم بخوابم، رویاهای بزرگی در سر دارم و وقتی بیدار می‌شوم، حتا حوصله ندارم چراغ اتاق بی‌پنجره‌ام را روشن کنم.

من بهارِ مشهدم؛ با میلی مداوم به زیبایی. احساس می‌کنم این روزها چشم‌هایم آرام‌ترند و به همین دلیل است که بیشتر از نوشتن، به عکس گرفتن می‌پردازم. دیروز، یکی از واقعی‌ترین عکس‌های زندگی‌یم را گرفتم. حتا یک کلمه نداشتم که به آن اضافه کنم. همان تصویر کافی بود تا میلم به نشر را ارضا کنم. به همین دلیل، ننوشتن اذیتم نکرد.
نتوانسته بود متقاعدم کند به ماندن. کشیده بودمش در سینه و می‌رفتم؛ بی‌که آن‌جا باشم. حرکت لب‌هاش، مسلسل گزاره‌هایی از عجز و استیصال. من در سر اما مدام به تکرار یک جمله، مشغول. پوست ساییده می‌شد به پوست؛ مو، گره، مو. کاهش قیمت نفت و آسمانی نیمه‌ابری برای اکثر نقاط کشور. فرضیات کوآنتومی در حال تکوین: من وجود نداشتم. نـ/رفته بودم و او مانده بود به بازی با بازو. من در سر اما مدام به تکرار یک جمله، مشغول. اشک می‌آمد و می‌رفت. غدد متعددی به صلای زیبایی فعال بودند. راه بینی نیمه‌باز و راه رفتن برای کسی که وجود نداشت، چه؟ اجرام غیرآسمانی به سمتم پرتاب می‌شدند. شهاب‌سنگ‌های دست‌سازی که خانه‌ی گِل بودند و صداشان می‌کردند گُل‌دان. زیر بار منت هدف‌گیری بد انسان گریان، هدایت بدن را به غریزه سپرده بودم و نیمی از ظرفیت مغزم مشغول تنها یک جمله بود؛ به نحوی که اگر می‌توانستم حین حفظ جان، بنویسم، می‌نوشتم «من در سر اما مدام به تکرار یک جمله، مشغول». کوندرا معتقد است کسی که وجود دارد، در صورتی که گریان باشد، دقت بالایی در هدف‌گیری نخواهد داشت. من در سر اما مدام به تکرار یک جمله مشغول: من در سر اما مدام به تکرار یک جمله مشغول: من در سر اما مدام به تکرار یک جمله مشغول:

مهدیه فرجو بایوی اینستاگرامش را پاک کرد!