چتمارس.
از بوکان فرستادهاندش؛ ازآنجاکه امیدوارم تناسخ حقیقت داشته باشد تا زندگی بعدییم را در آن تمام کنم. آنجا که زنان در هوایش زیباترند و درختها از عریانی شرم نمیکنند و آبْ دوستانه به خاک دستدرازی میکند.
اگر اشتباه نکنم، تقریبن با نصف جمعیت هفده تا بیستسالهی بوکان رفیقم.
گالرییم پر است از گلهای سرزمین نادیدهام.
گالرییم پر است از گلهای سرزمین نادیدهام.
چتمارس.
نفرین ژاک پرهور یکم: ازین «زیادیجذابها»ست. محصص عبارت خوبی برای توصیفشان دارد. از خیر ذکرش میگذرم. صنم خاصی با هم نداریم. همیشه همینطور است خب. آدمها که تا صنم خاصی با هم نداشته باشند، نمیتوانند ادعا کنند که صنم خاصی با هم دارند. تقریبن هر سه- چهار…
نفرین ژاک پرهور
دوم*
(*«دوم» را درست تلفظ کنید. بدون تشدید و به شکل «دُئُم». «اول» عربیست و تشدید دارد. «دوم» فارسیست.)
تف به این طالع! چشمِ رنگی؛ موی بلوند مسی متوسط. از بچگی با اینها مشکل داشتم. اولین نظربازیهای زندگییم را در همان دبستان مختلط تجربه کرده بودم. سال سوم دلم خواست دست آرزو را بگیرم. چرا؟ چون موهاش بلوند مسی متوسط بود و چشمهاش خاکستری.
تف به این طالع! این یکی هم از همین قماش است؛ منتها مسلحتر: ترقوههای کوفتیش!
تشکر کرده بودم. اما آیا صحبت تمام بود؟
من را احمق فرض کردهیید؟ گمانم ده سالی میشود که لاس میزنم. دیگر باید بدانم حتا احمقترین نسخهی ناخودآگاهم میداند چه بپرسد که احتمال ادامهی صحبت وجود داشته باشد.
Chetor
او پرسید؛ بی اثری از علامت سوال. و چه چیزی بهتر ازین گند زدن پیاپی؟! اعتماد به نفسم بالاتر میرود این وقتها که طرف نشان میدهد حد اقل روی کاغذ چیزی برای گفتن ندارد. البته که قضاوت زود بود. اما به هر حال. سوالی پیش آمده: چطور؟
«چطور؟» یعنی «تاریخ تولد منو میخوای چیکار؟»
جوابی احمقانهتر از سوال اولم پراندم:
- میخواستم برات چیزی بنویسم.
+ Hmishe dlm mikhast chizi brm bnvisi :))
آه. خدایا. ارزشش را دارد؟ دو تا ترقوهی خوب و چند متر مربع پوست باکیفیت و دو تا چشم رنگی و چند متر موی بلوند مسی متوسط ارزشش را دارد که این فاجعه را تحمل کنم؟!
هاه. تف به تو ای زیبایی که من مستخدم توئم! تف به ژاک پرهور که این را انداخت روی زبانم و مسلکم را تغییر داد! تف به این طالع!
دوم*
(*«دوم» را درست تلفظ کنید. بدون تشدید و به شکل «دُئُم». «اول» عربیست و تشدید دارد. «دوم» فارسیست.)
تف به این طالع! چشمِ رنگی؛ موی بلوند مسی متوسط. از بچگی با اینها مشکل داشتم. اولین نظربازیهای زندگییم را در همان دبستان مختلط تجربه کرده بودم. سال سوم دلم خواست دست آرزو را بگیرم. چرا؟ چون موهاش بلوند مسی متوسط بود و چشمهاش خاکستری.
تف به این طالع! این یکی هم از همین قماش است؛ منتها مسلحتر: ترقوههای کوفتیش!
تشکر کرده بودم. اما آیا صحبت تمام بود؟
من را احمق فرض کردهیید؟ گمانم ده سالی میشود که لاس میزنم. دیگر باید بدانم حتا احمقترین نسخهی ناخودآگاهم میداند چه بپرسد که احتمال ادامهی صحبت وجود داشته باشد.
Chetor
او پرسید؛ بی اثری از علامت سوال. و چه چیزی بهتر ازین گند زدن پیاپی؟! اعتماد به نفسم بالاتر میرود این وقتها که طرف نشان میدهد حد اقل روی کاغذ چیزی برای گفتن ندارد. البته که قضاوت زود بود. اما به هر حال. سوالی پیش آمده: چطور؟
«چطور؟» یعنی «تاریخ تولد منو میخوای چیکار؟»
جوابی احمقانهتر از سوال اولم پراندم:
- میخواستم برات چیزی بنویسم.
+ Hmishe dlm mikhast chizi brm bnvisi :))
آه. خدایا. ارزشش را دارد؟ دو تا ترقوهی خوب و چند متر مربع پوست باکیفیت و دو تا چشم رنگی و چند متر موی بلوند مسی متوسط ارزشش را دارد که این فاجعه را تحمل کنم؟!
هاه. تف به تو ای زیبایی که من مستخدم توئم! تف به ژاک پرهور که این را انداخت روی زبانم و مسلکم را تغییر داد! تف به این طالع!
چتمارس.
روز دوازدهم پرش پلک از اعصاب است. شک ندارم که مشکل عصبیست. شک ندارم که دلیلش این است که حسابم خالیست. احتمالن این که بیشتر ساعات روز خوابم هم مکانیزم دفاعی بدنم در مواجهه با این حقیقت است که زنده بودن خرج دارد. دارم به فروش دوربین فکر میکنم. تمرین خوبی…
روز سیزدهم پرش پلک
ماهیچههای عزیزم
من این پرش پلک را به مثابه تلاش شما برای نوازش کُرهی چشمم میانگارم و به شما حق میدهم که ادامه دهید.
پذیرش همیشه آسان نیست؛ من اما دیگر شما را به عنوان عضوی از خودم پذیرفتهام.
سلام پرش پلک واقع در پلک چپم. سیزدهروزگییت مبارک.
ماهیچههای عزیزم
من این پرش پلک را به مثابه تلاش شما برای نوازش کُرهی چشمم میانگارم و به شما حق میدهم که ادامه دهید.
پذیرش همیشه آسان نیست؛ من اما دیگر شما را به عنوان عضوی از خودم پذیرفتهام.
سلام پرش پلک واقع در پلک چپم. سیزدهروزگییت مبارک.
Kapanis Konusmasi
Kafabindünya
میدانم که تنها رفتهیی پستراک کنی.
چتمارس.
اگر اشتباه نکنم، تقریبن با نصف جمعیت هفده تا بیستسالهی بوکان رفیقم. گالرییم پر است از گلهای سرزمین نادیدهام.
گمانم دیگر نیازی نباشد اسم شهر فرستنده را ذکر کنم.
این بلا که تمام شود، میروم تا بفشارمشان.
این بلا که تمام شود، میروم تا بفشارمشان.
چتمارس.
نفرین ژاک پرهور دوم* (*«دوم» را درست تلفظ کنید. بدون تشدید و به شکل «دُئُم». «اول» عربیست و تشدید دارد. «دوم» فارسیست.) تف به این طالع! چشمِ رنگی؛ موی بلوند مسی متوسط. از بچگی با اینها مشکل داشتم. اولین نظربازیهای زندگییم را در همان دبستان مختلط…
نفرین ژاک پرهور
سوم (و پایانی)
بیرحمانه زیباست و از زیبایییش آگاه است. به چشمهاش که رسیدم، گفت لنز. چیزی عوض نشد. گردنش خوشتراش بود و موهاش انگار برای دست ساخته شده بودند؛ نه نوازش. دست؛ آنگونه دست که بگیری. بکشی. رها نکنی.
به عکسش خیره بودم و از خودم میپرسیدم:
با زندگیت چیکار میکنی؟
اما این سوال اصلی نبود. زندگی زیرا هرگز نمیتواند مو باشد؛ بلوند مسی متوسط حتا. دستهایم در موهایش نبودند و این اولین بار بود شاید که دستهایم را دوست نداشتم. اگر پیانیست بودم، به سازم پناه میبردم و یک دکمه را به تعداد تقریبی موهاش میزدم: دههزار بار. مشتی مو که گاهی تاری از آن را در مستراح از دست داده و برخی را در بسترش. برخی را از لای شانهاش بیرون کشیده و بیملاحظه ریخته دوور.
از میان تمام عکسها اما چرا آن؟ چرا تنها موهای آن؟ چرا تنها تعداد تقریبی موهای آن؟
نگاهش بود شاید. پیش از آن به چنان نگاهی یورش برده بودهام. این عکس را انگار بلد بودم:
دست میبری در موها. چنگشان میکنی؛ آنقدر که چشمهایش از درد بسته شوند. به نیروی دستت جهت میدهی تا سر به بالا رانده شود. سفیدی گلو بزند بیرون. خیره شوی به خط چانه. به پوست منعطف. به حرارت خون. به بینظم شدن نفسها. فشارش بدهی مشت گرهکردهی حاوی مو را به همان تختهی پشت سرش. سفیدی گلو منتشر شود در محیط. خیره بمانی به رنگ. به تحرکات هیستیریک عضلات گردن. به بدن که شاید بلرزد از ترس. بعد کاری نکنی. بمانی تا اشک برسد. بریزد. مو را رها نکنی و زانو بزنی در پیشگاه زیبایی. بمانی تا تمام شود
یا تمام شوی.
...
زانو بچسباند به زانوت. از رشت بگوید و تو به این فکر کنی که تازه! صد و هفت عکس دیگر باقی مانده!
سوم (و پایانی)
بیرحمانه زیباست و از زیبایییش آگاه است. به چشمهاش که رسیدم، گفت لنز. چیزی عوض نشد. گردنش خوشتراش بود و موهاش انگار برای دست ساخته شده بودند؛ نه نوازش. دست؛ آنگونه دست که بگیری. بکشی. رها نکنی.
به عکسش خیره بودم و از خودم میپرسیدم:
با زندگیت چیکار میکنی؟
اما این سوال اصلی نبود. زندگی زیرا هرگز نمیتواند مو باشد؛ بلوند مسی متوسط حتا. دستهایم در موهایش نبودند و این اولین بار بود شاید که دستهایم را دوست نداشتم. اگر پیانیست بودم، به سازم پناه میبردم و یک دکمه را به تعداد تقریبی موهاش میزدم: دههزار بار. مشتی مو که گاهی تاری از آن را در مستراح از دست داده و برخی را در بسترش. برخی را از لای شانهاش بیرون کشیده و بیملاحظه ریخته دوور.
از میان تمام عکسها اما چرا آن؟ چرا تنها موهای آن؟ چرا تنها تعداد تقریبی موهای آن؟
نگاهش بود شاید. پیش از آن به چنان نگاهی یورش برده بودهام. این عکس را انگار بلد بودم:
دست میبری در موها. چنگشان میکنی؛ آنقدر که چشمهایش از درد بسته شوند. به نیروی دستت جهت میدهی تا سر به بالا رانده شود. سفیدی گلو بزند بیرون. خیره شوی به خط چانه. به پوست منعطف. به حرارت خون. به بینظم شدن نفسها. فشارش بدهی مشت گرهکردهی حاوی مو را به همان تختهی پشت سرش. سفیدی گلو منتشر شود در محیط. خیره بمانی به رنگ. به تحرکات هیستیریک عضلات گردن. به بدن که شاید بلرزد از ترس. بعد کاری نکنی. بمانی تا اشک برسد. بریزد. مو را رها نکنی و زانو بزنی در پیشگاه زیبایی. بمانی تا تمام شود
یا تمام شوی.
...
زانو بچسباند به زانوت. از رشت بگوید و تو به این فکر کنی که تازه! صد و هفت عکس دیگر باقی مانده!
چتمارس.
نفرین ژاک پرهور سوم (و پایانی) بیرحمانه زیباست و از زیبایییش آگاه است. به چشمهاش که رسیدم، گفت لنز. چیزی عوض نشد. گردنش خوشتراش بود و موهاش انگار برای دست ساخته شده بودند؛ نه نوازش. دست؛ آنگونه دست که بگیری. بکشی. رها نکنی. به عکسش خیره بودم و از…
تَقیّه
تقریبن به همین سرعت از دهن افتاد. آن سه قسمت را هم همان شب اول و حین صحبت با خودش نوشته بودم. یکی پرسیده بود «خود دختره هم توو چنله؟!» و طوری پرسیده بود که انگار خیلی عجیب است. بله. در چنل است و گویا تمام چنل را خوانده. حتا پست آخرش، شاید هم یکی مانده به آخرش (اینستاگرامش را چک نمیکنم زیاد) خطی از همینجا بود.
از دهن افتاد. نه که چیزی از زیبایی او کم شده باشد. بزی که منم، قدردان علف نیست. نمیتواند باشد. حوصله ندارد. زود خسته میشود. دلش گاهی چیزهای ملموستری میخواهد.
مثلن الان یکی بپرسد «چقدر میگیری که قید دیدنشو بزنی؟»، جواب من مبلغ بالایی نخواهد بود:
به این فکر میکنم که رفتن تا رشت خرج دارد؛ نگاتیو دوربین گران شده؛ دلم میخواهد هر روز صدرا را ببینم؛ دو دوربین خراب در خانه دارم و چند قلم چیز دیگر. به طرف نگاه میکنم و ننهمنغریبمبازی آغاز میشود:
«ببین جانم؛ دیدن این دختر ممکنه برای من انقدر الهامبخش باشه که بتونم یه کتاب بنویسم و اون کتاب ممکنه پرفروش باشه و حتا به انگلیسی یا فرانسه ترجمه بشه. جدا از بحث اقتصادی، اون برای من خیلی عزیزه و خیلی سختمه که از قید دیدنش بگذرم؛ چون یه سری قرار-مدار داریم با هم که خب، همه ازش باخبر نیستن. من مدعییم که زیباپرستم و اون برای من یه نمود شهودی از معبودمه. دیدن اون برای من مثل حج رفتن مسلموناست. پس گمونم مبلغی معادل یه فیش حج عمره کافی باشه؛ هرچند نمیدونم حج عمره الان چنده.»
و در دلم به دویست-سیصد تومن هم راضی باشم که پول رفتنم به رشت دربیاید و
یواشکی ببینمش.
تقریبن به همین سرعت از دهن افتاد. آن سه قسمت را هم همان شب اول و حین صحبت با خودش نوشته بودم. یکی پرسیده بود «خود دختره هم توو چنله؟!» و طوری پرسیده بود که انگار خیلی عجیب است. بله. در چنل است و گویا تمام چنل را خوانده. حتا پست آخرش، شاید هم یکی مانده به آخرش (اینستاگرامش را چک نمیکنم زیاد) خطی از همینجا بود.
از دهن افتاد. نه که چیزی از زیبایی او کم شده باشد. بزی که منم، قدردان علف نیست. نمیتواند باشد. حوصله ندارد. زود خسته میشود. دلش گاهی چیزهای ملموستری میخواهد.
مثلن الان یکی بپرسد «چقدر میگیری که قید دیدنشو بزنی؟»، جواب من مبلغ بالایی نخواهد بود:
به این فکر میکنم که رفتن تا رشت خرج دارد؛ نگاتیو دوربین گران شده؛ دلم میخواهد هر روز صدرا را ببینم؛ دو دوربین خراب در خانه دارم و چند قلم چیز دیگر. به طرف نگاه میکنم و ننهمنغریبمبازی آغاز میشود:
«ببین جانم؛ دیدن این دختر ممکنه برای من انقدر الهامبخش باشه که بتونم یه کتاب بنویسم و اون کتاب ممکنه پرفروش باشه و حتا به انگلیسی یا فرانسه ترجمه بشه. جدا از بحث اقتصادی، اون برای من خیلی عزیزه و خیلی سختمه که از قید دیدنش بگذرم؛ چون یه سری قرار-مدار داریم با هم که خب، همه ازش باخبر نیستن. من مدعییم که زیباپرستم و اون برای من یه نمود شهودی از معبودمه. دیدن اون برای من مثل حج رفتن مسلموناست. پس گمونم مبلغی معادل یه فیش حج عمره کافی باشه؛ هرچند نمیدونم حج عمره الان چنده.»
و در دلم به دویست-سیصد تومن هم راضی باشم که پول رفتنم به رشت دربیاید و
یواشکی ببینمش.
چتمارس.
روز سیزدهم پرش پلک ماهیچههای عزیزم من این پرش پلک را به مثابه تلاش شما برای نوازش کُرهی چشمم میانگارم و به شما حق میدهم که ادامه دهید. پذیرش همیشه آسان نیست؛ من اما دیگر شما را به عنوان عضوی از خودم پذیرفتهام. سلام پرش پلک واقع در پلک چپم. سیزدهروزگییت…
پرش پلک
در روزی که گذشت، بالاخره بعد از مدتها کسب درآمد کردم. زیاد نبود. پنجاه تومن. اما آنقدر بود که پرش پلکم را متوقف کند. برای جشن گرفتن آن با خواهرانم، سه تا چیپف بالشتی و یک شیرنارگیل خریدم که شد بیست هزار و پانصد. پانصد هم تخفیف داد و برایش دلیلی متصور نیستم جز این که به کونم نظر داشته باشد. به هر حال. حالا سی و هشت تومن دارم که با آن باید تا ریزدرآمد بعدی سر کنم.
در روزی که گذشت، بالاخره بعد از مدتها کسب درآمد کردم. زیاد نبود. پنجاه تومن. اما آنقدر بود که پرش پلکم را متوقف کند. برای جشن گرفتن آن با خواهرانم، سه تا چیپف بالشتی و یک شیرنارگیل خریدم که شد بیست هزار و پانصد. پانصد هم تخفیف داد و برایش دلیلی متصور نیستم جز این که به کونم نظر داشته باشد. به هر حال. حالا سی و هشت تومن دارم که با آن باید تا ریزدرآمد بعدی سر کنم.
اما اینکه این درآمد از کجا حاصل شده هم خود داستان جالبی دارد. البته برای خودم جالب است؛ شما را نمیدانم. و چون شما را نمیدانم و ممکن است به نظرتان جالب نیاید، وقتتان را نمیگیرم تا درین ماه مبارک، بیشتر به ذکر خدا مشغول باشید.
Anyway
Weloveyouwinona @Musicclub
یکی از چنلهایی که در آن عضوم، در کپشن آهنگهایش مینویسد:
From Elik
With love
آدم هم که اسب پیشکشی را چس نمیکند برگرداند. نتیجتن، همه را دانلود میکنم.
این قطعه مال آنجا نیست. چک کردم که جایی نباشد. نبود؛ لا اقل در چنلهایی که من داشتم. بود؛ در چنلی که در اطلاعات آهنگ ذکر شده.
From Elik
With love
آدم هم که اسب پیشکشی را چس نمیکند برگرداند. نتیجتن، همه را دانلود میکنم.
این قطعه مال آنجا نیست. چک کردم که جایی نباشد. نبود؛ لا اقل در چنلهایی که من داشتم. بود؛ در چنلی که در اطلاعات آهنگ ذکر شده.