چتمارس.
8.44K subscribers
3.37K photos
94 videos
43 files
390 links
نویسنده‌ی محتوای اینترنتی، فروشنده‌ی لپتاپ، تولیدکننده‌ی شراب‌های باستانی.
Download Telegram
حالا کمی سرگشته‌ترم و این سرگشتگی بهترم می‌کند. تبدیل به موجودی جالب‌تر می‌شوم؛ حد اقل برای خودم.
منتظرم و نمی‌دانم منتظر چه اتفاقی. انتظار وقتی معنا پیدا می‌کند که انتهایش مشخص نباشد. آن‌طور که پیش ازین هم گفته شده، روزه گرفتن وقتی می‌تواند تمرین هم‌حسی با فقرا باشد که برای افطار کردن، چندان امیدوار نباشید. اما روزه گرفتن ما همیشه با یک قطعیت روبروست: پایان خوش.
انتظار، بخشی از عذاب مشترک تمام آن‌هایی‌ست که زندگی را برگزیده‌اند. همه دچار انتظار می‌شوند؛ گاهی کمتر و گاهی بیشتر؛ اما مهم است که بتوان آن را تشخیص داد. آدمی که متوجه انتظارش نیست، منتظر نیست.

منتظرم. نه می‌دانم تا کِی و نه می‌دانم بابت چه چیزی. هنوز چیزهایی پیدا می‌شود که به زندگی وصلم نگه دارد و این گزاره‌ی غمگینی‌ست. تنها می‌دانم که منتظرم. نمی‌دانم که باید برای مناسک این انتظار، به کدام سمت خیره بمانم. نتیجتن، همه‌سو. نتیجتن، سرگشته.
روز یازدهم پرش پلک

تنها فایده‌اش این است که یادم می‌آورد بدنی هم دارم. معمولن درک من از محیط به دیده‌ها و شنیده‌های من در آن لحظه محدود می‌شود. انتخاب هوشمندانه‌یی‌ست؛ زیرا می‌توانم تهدیدهای احتمالی را بسنجم و واکنش‌هایی دم دستی به کنش‌های سایرین داشته باشم. با این کار، هم ظرفیت مغز برای پردازش موضوعات مهم را بازتر نگه می‌دارم و هم کمتر رنج می‌کشم.
یازده روز است که تقریبن تمام لحظات بیداری‌یم سرشار از رنج داشتن بدن است. یازده روز است که از وجود داشتنْ بیش از قبل درد می‌کشم.
Whale
Jet Plane
پست‌راک در حد.
@chetmax
نفرین ژاک پره‌ور

یکم:

ازین «زیادی‌جذاب‌ها»ست. محصص عبارت خوبی برای توصیفشان دارد. از خیر ذکرش می‌گذرم. صنم خاصی با هم نداریم. همیشه همین‌طور است خب. آدم‌ها که تا صنم خاصی با هم نداشته باشند، نمی‌توانند ادعا کنند که صنم خاصی با هم دارند. تقریبن هر سه- چهار روز یک‌بار یادم می‌افتد وجود دارد و بعد، چند ثانیه در فکر فرو می‌روم که چرا صنم خاصی با هم نداریم.
در اینستاگرام فالو کرده بود. من هم کردم. از آن لحظه به بعد، با هم صنم داشتیم؛ اما همچنان صنم خاصی نبود. فرداش دیدم که من را مجددن فالو کرده. رفتم و چک کردم. دیدم که دیگر فالو ندارمش. فهمیدم که دیگر نخواسته بنده ازین فیض مستفیض شوم. ابتدا نیمه‌ی پر لیوان را دیدم که حد اقل دیروز یک دل سیر نگاهش کرده‌ام و بعد نیمه‌ی خالی لیوان کوبیده شد در صورتم:

دیگه خبری نیست.

در آن لحظه، سعی خودم را کردم که شبیه یک انسان متشخص با مسئله روبرو شوم و چیزی که از دست رفته را، از دست رفته قلمداد کنم؛ اما باز هر سه-چهار روز یادم می‌افتد که وجود دارد و با حسرتی اصیل به این فکر می‌کنم که چرا صنم نه‌چندان خاصی که با هم داشتیم را، دیگر نداریم؟

امشب دنبال یکی هم‌نام او بودم که اکانت تلگرامش را پیدا کردم. پروفایل پیکچرها را دیدم و مجددن بابت آن‌چه از دست رفته، به ذکر مصیبتی درونی پرداختم. صد و هشت پروفایل پیکچر دارد و طوری به چشمم جذاب آمده که از خودم پرسیدم:

چرا هزار و هشصد تا نیست؟

البته ذکر مصیبتم فقط چند ثانیه طول کشید. آدم نمی‌تواند هم شاهد زیبایی باشد و هم به عزاداری‌یش بپردازد. حتا خدا هم گریه کردن حین نماز را مبطل آن اعلام کرده؛ مگر از خوف و رجا به درگاه خودش باشد. زیبایی هم احتمالن اندوه را تنها در حالتی جایز می‌داند که در رثای زیبایی باشد. من اما نمی‌توانم چشمم را به نحوی تعلیم دهم که غمگنانه به زیبایی بنگرد. یعنی غم، در خود زیبایی شکل می‌گیرد و نیازی ندارد من آن را در ذهنم بازتولید کنم.
در نتیجه، چتش را باز کردم و بی‌ربط‌ترین جمله‌یی که به ذهنم می‌رسید را گفتم:

تولدت کِی‌ه؟

آن‌چه می‌توانست در جواب بگوید، گستره‌یی متشکل از ۳۶۵ جواب منطقی و بی‌مزه و چند جواب خاص بود که می‌توانستند او را در ذهن من به موجودی جذاب‌تر بدل کنند. او اما به بدترین شکل ممکن و فینگیلیش، گفت:

Tir
3

تشکر کردم.
2
چتمارس.
روز یازدهم پرش پلک تنها فایده‌اش این است که یادم می‌آورد بدنی هم دارم. معمولن درک من از محیط به دیده‌ها و شنیده‌های من در آن لحظه محدود می‌شود. انتخاب هوشمندانه‌یی‌ست؛ زیرا می‌توانم تهدیدهای احتمالی را بسنجم و واکنش‌هایی دم دستی به کنش‌های سایرین داشته باشم.…
روز دوازدهم پرش پلک

از اعصاب است. شک ندارم که مشکل عصبی‌ست. شک ندارم که دلیلش این است که حسابم خالی‌ست. احتمالن این که بیشتر ساعات روز خوابم هم مکانیزم دفاعی بدنم در مواجهه با این حقیقت است که زنده بودن خرج دارد. دارم به فروش دوربین فکر می‌کنم. تمرین خوبی برای آماده شدن برای فروش چیزهای مهم‌تر مثل کلیه‌ست.
Thaw
All You've Seen
پست‌راک.
چتمارس.
نفرین ژاک پره‌ور یکم: ازین «زیادی‌جذاب‌ها»ست. محصص عبارت خوبی برای توصیفشان دارد. از خیر ذکرش می‌گذرم. صنم خاصی با هم نداریم. همیشه همین‌طور است خب. آدم‌ها که تا صنم خاصی با هم نداشته باشند، نمی‌توانند ادعا کنند که صنم خاصی با هم دارند. تقریبن هر سه- چهار…
نفرین ژاک پره‌ور

دوم*
(*«دوم» را درست تلفظ کنید. بدون تشدید و به شکل «دُئُم». «اول» عربی‌ست و تشدید دارد. «دوم» فارسی‌ست.)



تف به این طالع! چشمِ رنگی؛ موی بلوند مسی متوسط. از بچگی با این‌ها مشکل داشتم. اولین نظربازی‌های زندگی‌یم را در همان دبستان مختلط تجربه کرده بودم. سال سوم دلم خواست دست آرزو را بگیرم. چرا؟ چون موهاش بلوند مسی متوسط بود و چشم‌هاش خاکستری.
تف به این طالع! این یکی هم از همین قماش است؛ منتها مسلح‌تر: ترقوه‌های کوفتیش!

تشکر کرده بودم. اما آیا صحبت تمام بود؟
من را احمق فرض کرده‌یید؟ گمانم ده سالی می‌شود که لاس می‌زنم. دیگر باید بدانم حتا احمق‌ترین نسخه‌ی ناخودآگاهم می‌داند چه بپرسد که احتمال ادامه‌ی صحبت وجود داشته باشد.

Chetor

او پرسید؛ بی اثری از علامت سوال. و چه چیزی بهتر ازین گند زدن پیاپی؟! اعتماد به نفسم بالاتر می‌رود این وقت‌ها که طرف نشان می‌دهد حد اقل روی کاغذ چیزی برای گفتن ندارد. البته که قضاوت زود بود. اما به هر حال. سوالی پیش آمده: چطور؟

«چطور؟» یعنی «تاریخ تولد من‌و می‌خوای چی‌کار؟»
جوابی احمقانه‌تر از سوال اولم پراندم:

- می‌خواستم برات چیزی بنویسم.
+ Hmishe dlm mikhast chizi brm bnvisi :))

آه. خدایا. ارزشش را دارد؟ دو تا ترقوه‌ی خوب و چند متر مربع پوست باکیفیت و دو تا چشم رنگی و چند متر موی بلوند مسی متوسط ارزشش را دارد که این فاجعه را تحمل کنم؟!
هاه. تف به تو ای زیبایی که من مستخدم توئم! تف به ژاک پره‌ور که این را انداخت روی زبانم و مسلکم را تغییر داد! تف به این طالع!
چتمارس.
روز دوازدهم پرش پلک از اعصاب است. شک ندارم که مشکل عصبی‌ست. شک ندارم که دلیلش این است که حسابم خالی‌ست. احتمالن این که بیشتر ساعات روز خوابم هم مکانیزم دفاعی بدنم در مواجهه با این حقیقت است که زنده بودن خرج دارد. دارم به فروش دوربین فکر می‌کنم. تمرین خوبی…
روز سیزدهم پرش پلک

ماهیچه‌های عزیزم
من این پرش پلک را به مثابه تلاش شما برای نوازش کُره‌ی چشمم می‌انگارم و به شما حق می‌دهم که ادامه دهید.
پذیرش همیشه آسان نیست؛ من اما دیگر شما را به عنوان عضوی از خودم پذیرفته‌ام.

سلام پرش پلک واقع در پلک چپم. سیزده‌روزگی‌یت مبارک.
Kapanis Konusmasi
Kafabindünya
می‌دانم که تنها رفته‌یی پست‌راک کنی.
چتمارس.
اگر اشتباه نکنم، تقریبن با نصف جمعیت هفده تا بیست‌ساله‌ی بوکان رفیقم. گالری‌یم پر است از گل‌های سرزمین نادیده‌ام.
گمانم دیگر نیازی نباشد اسم شهر فرستنده را ذکر کنم.
این بلا که تمام شود، می‌روم تا بفشارمشان.
چتمارس.
نفرین ژاک پره‌ور دوم* (*«دوم» را درست تلفظ کنید. بدون تشدید و به شکل «دُئُم». «اول» عربی‌ست و تشدید دارد. «دوم» فارسی‌ست.) ‌ تف به این طالع! چشمِ رنگی؛ موی بلوند مسی متوسط. از بچگی با این‌ها مشکل داشتم. اولین نظربازی‌های زندگی‌یم را در همان دبستان مختلط…
نفرین ژاک پره‌ور

سوم (و پایانی)

بی‌رحمانه زیباست و از زیبایی‌یش آگاه است. به چشم‌هاش که رسیدم، گفت لنز. چیزی عوض نشد. گردنش خوش‌تراش بود و موهاش انگار برای دست ساخته شده بودند؛ نه نوازش. دست؛ آن‌گونه دست که بگیری. بکشی. رها نکنی.
به عکسش خیره بودم و از خودم می‌پرسیدم:

با زندگیت چی‌کار می‌کنی؟

اما این سوال اصلی نبود. زندگی زیرا هرگز نمی‌تواند مو باشد؛ بلوند مسی متوسط حتا. دست‌هایم در موهایش نبودند و این اولین بار بود شاید که دست‌هایم را دوست نداشتم. اگر پیانیست بودم، به سازم پناه می‌بردم و یک دکمه را به تعداد تقریبی موهاش می‌زدم: ده‌هزار بار. مشتی مو که گاهی تاری از آن را در مستراح از دست داده و برخی را در بسترش. برخی را از لای شانه‌اش بیرون کشیده و بی‌ملاحظه ریخته دوور.
از میان تمام عکس‌ها اما چرا آن؟ چرا تنها موهای آن؟ چرا تنها تعداد تقریبی موهای آن؟
نگاهش بود شاید. پیش از آن به چنان نگاهی یورش برده بوده‌ام. این عکس را انگار بلد بودم:
دست می‌بری در موها. چنگشان می‌کنی؛ آن‌قدر که چشم‌هایش از درد بسته شوند. به نیروی دستت جهت می‌دهی تا سر به بالا رانده شود. سفیدی گلو بزند بیرون. خیره شوی به خط چانه. به پوست منعطف. به حرارت خون. به بی‌نظم شدن نفس‌ها. فشارش بدهی مشت گره‌کرده‌ی حاوی مو را به همان تخته‌ی پشت سرش. سفیدی گلو منتشر شود در محیط. خیره بمانی به رنگ. به تحرکات هیستیریک عضلات گردن. به بدن که شاید بلرزد از ترس. بعد کاری نکنی. بمانی تا اشک برسد. بریزد. مو را رها نکنی و زانو بزنی در پیشگاه زیبایی. بمانی تا تمام شود
یا تمام شوی.
...
زانو بچسباند به زانوت. از رشت بگوید و تو به این فکر کنی که تازه! صد و هفت عکس دیگر باقی مانده!
چتمارس.
Purple aesthetic.
Good time, Nude time...